تبليغاتX
نویسندگی خلاق - نود ونهمین روز: لیلی عرفانیان

نود ونهمین روز

لیلی عرفانیان

ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که پیرمرد با یک لنگِ کثیف، از این سر راهرو به آن سر، از این اتاق به آن اتاق، از موتورخانه تا پشت بام، از اتاقک نگهبان تا اتاق تکثیرمی‌رفت و هر چه جلوی چشمش بود را دستمال می‌کشید. نوبت به دفتر اداری که رسید، اول از همه سراغ میز آقای پرتوی رفت، غرغرکنان خرده بیسکویت ها از روی میز پاک و آشغال ها را توی مشت جمع کرد. بعد هم با دست خالی اش پیچ شوفاژ را چرخاند و رویش را به طرف میز آیدا گرداند. از اینکه کارمند نمونه‌ی شرکت هنوز آنجا بود، جا نخورد. دیگر به دیدن چهره ی آیدا بعد از اتمام ساعت اداری و استشمام باقی مانده ی بوی شیرین اش هر روز صبح، وقتی برای رئیس چای می برد، عادت کرده بود. اما آن بعد از ظهر مهندس صادقی با چند خارجی جلسه داشت و منشی اش هم هنوز نرفته بود. طبق معمولِ همیشه هم رئیس بعد از پایان جلسه با مهمان هایش شام را بیرون می‌خورد و تا صبح روز بعد شرکت نمی آمد. پیرمرد وسوسه شد تا همه ی اینها را به آیدا بگوید که نگاه غضب آلود دختر نگذاشت. آیدا زل زده بود به دستمال گردگیری و توقع داشت هرچه زودتر تمیزکاری ها تمام شود و در اتاق تنها بماند. 

پیرمرد که رفت، آیدا در اتاق را بست و پیچ شوفاژ را باز کرد. هنوز به پایان جلسه چند ساعتی مانده بود و می خواست در این مدت کارهای عقب مانده اش را انجام دهد. اما نمی توانست. انگشت هایش سرد و کبود شده بودند و دندان هایش به هم می‌ساییدند. هنوز هیچی نشده هوای سردی که از راهروها و درز پنجره به داخل می آمد، اتاق را پر کرده بود.

از پشت میز بلند شد، به طرف کمد دیواری رفت و از آنجا بخاری برقی قرمز رنگ را برداشت. دو شاخه را به پریز نزدیک شوفاژ وصل کرد و منتظر شد سیم های نقره ایش سرخ و افروخته شوند. بعد هم سجاده ی نمازش را آورد و روی زمین، کنار شوفاژ پهن کرد. نشست روی سجاده و پشتش را به فلز داغ شوفاژ تکیه داد. سوزش پشتش را احساس می کرد ولی باز هم از سرما به خود می لرزید. یاد حمیده افتاد. وقتی نامزدی اش با احسان بهم خورد، عید بود و همه شمال بودند. احسان به حمیده زنگ زد و گفت که همه چیز تمام شده. نه صیغه ای در کار بوده و نه عقدی و حالا بهتر بود هر کدام پی زندگی خودشان بروند. حمیده هم تا تلفن را گذاشت تب کرد. تمام لباس هایش را از تن کند ولی باز هم گرمش بود. به توصیه ی مادرش دوش آب سرد گرفت و باز هم می‌گفت گر گرفته ام و  در آخر فقط حرف های گلناز بود که مثل آب بر آتش ریخت و حمیده را آرام کرد.حالا آیدا هم سعی می کرد همان حرف ها را به یاد بیاورد. حرف های بازاری دکترهای قلابی که فکر مثبت را می‌فروختند و انرژی شان را به مزایده می‌گذاشتند. از قانون جاذبه می گفتند و اینکه تصورات انسان است که حقیقت زندگی را می سازد و خیلی وقت ها همین دروغ ها حال آدم را خوب می کرد.    

آیدا از جا بلند شد و پشت میزش نشست. اتاق دیگر به نظرش خاکستری و سرد نمی آمد. سیاهی چوب میزها و کتابخانه، چرم نقره ای صندلی ها و سفیدی دیوارها زیر نور زرد رنگ لامپ ها گرم می نمود. تقویم سبز رنگ جیبی اش را برداشت و از ششم آبان روزها را یکی یکی شمرد. دوازده بهمن، نود و هفت، سیزده بهمن، نود و هشت، چهارده بهمن، نود و نه. درست همین امروز نود و نه روز تمام می شد. مثل برق گذشت. انگار امروز صبح بود که به بهانه ی بازدید از نمایشگاه از شرکت بیرون رفتند و مرتضی دو خیابان پایین تراز شرکت، سر نبش ایستاد. از ماشین پیاده شد و در طرف او را باز کرد. جلوتر از آیدا به طرف ساختمان شیشه ای رفت و زنگ زد. در که باز شد مرتضی زود تر داخل رفت و به فاصله ی یک پله از آیدا بالاتر قدم بر می داشت. مصمم، محکم و مثل همیشه با برنامه ریزی. صیغه ی نود و نه روزه هم فکر مرتضی بود و آیدا مطمئن بود از همین حالا یک فایل در کامپیوتر مرتضی وجود دارد که در آن تاریخ اول و آخر عقد، ساعاتی که با هم خواهند بود و حتی هزینه‌ی احتمالی شام بیرون و کرایه ی آژانس اش هم در آن نوشته شده. صیغه ی عقد که جاری شد هردو با هم از دفتر بیرون آمدند و یک راست به طرف شرکت رفتند. مرتضی شد همان مهندس صادقی و آیدا، خانم پونکی.

هوا دیگر تاریک شده بود و جلسه حداکثر تا سه ربع دیگر تمام می شد. آیدا پشت پنجره رفت و روی بخار شیشه عکس مرتضی را کشید. چشمانش را بست تا مرتضی را بهتر تصور کند. مرد سی و هشت ساله ای که همیشه کت و شلوار می پوشید و دکمه ی سرآستین می‌زد. بوی عطرش آن چنان سرد و رسمی بود که هیچ کس نمی‌توانست با او صمیمی شود و کمتر کسی لبخند زدنش را دیده بود. تصویر دختر یک ماه و نیمه ی مرتضی که عکس اش پس زمینه ی گوشی موبایل و کامپیوترش بود و همین طور رویای قدیمی آیدا، خانه، عشق و ازدواج، مانع از این می‌شد که شوهر نو و نه روزه اش را در حالی که از او تقاضای ازدواج می کند تصور کند. با خودش گفت این فکر، هر چقدر هم مثبت باشد باز هم نمی‌تواد به واقعیت زندگی اش تبدیل شود. واقعیت زندگی آنها همسر و فرزند مرتضی و آرزوی های آیدا بودند که هیچ وقت نمی شد فراموششان کرد.

دست آیدا هنوز روی بخار پنجره بود که بوی سردی را پشت سرش حس کرد. چشم باز کرد و مرتضی را دید که وسط اتاق ایستاده. نه با لبخند و نه با نگاه عاشقانه. کیف چرمی اش دستش و کتش را روی دست دیگر انداخته بود. معلوم بود عجله دارد و می خواهد هر چه زودتر به رستورانی که در آن میز رزرو کرده بود برسد. با لحن جدی، طوری که انگار می خواهد یک قرار کاری را یاد آوری کند، گفت که فردا قرار محضر گذاشته و می خواهد نود و نه روز دیگر تمدیدش کند. بعد هم باز بی آنکه لبخند بزند از اتاق بیرون رفت. سر وصدای خداحافظی خارجی ها با منشی و نگهبان که خوابید، آیدا به طرف بخاری برقی رفت، دو شاخه را از برق کشید و پیچ شوفاژ را بست. بخاری را که سر جایش گذاشت، پشت میز نشست. کامپیوتر را روشن کرد، صفحه ی جدیدی آورد و عنوان صفحه را گذاشت استعفا.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 4:6 توسط علی شیخ الاسلامی |