لباس خواب لیمویی
سمانه اسماعیلی
- فرج ، فرج خان
مرد قلتي تو جاش زد و زير لب هان هاني كرد
بتول خانوم صداش را بلند تر كرد
- د پاشو مرد آفتاب زد. نمازت قضا مي شه ها
مرد با قيض ملافه را روی سرش كشيد و از اون زير گفت
- اه خب ديگه چته
زن استغفراللهي گفت و از سر جا نماز بلند شد تا زير كتري را روشن كند. تو آشپزخانه از قصد ترق و توروق ظرف ها را در مي آورد تا بلكم شوهرش از جا كنده بشه.
- از دست تو مرد. يك پات لب گوره ولي دريق از انقد به راه اومدن
در جاي ظرفي را محكم كوبيد. چادرش را بالاتر كشيد و زير بقلش جا داد. آسمان به سرخي ميزد . از همان جا داد زد
- محسن جان مادر پاشو
رفت پشت در اتاق و چند ضربه سر انگشتي به در زد
- محسن مادر پاشو. الانه كه نمازت قضا شه
لاي در را آرام باز كرد. باريكه نور ريخت كف اتاق. پسر چرخي زد
- بله ، الان پا مي شم
چنگي به موهاي خرماييش زد. دهن دره اي كرد و تو جاش نيم خيز شد. نور چراق چشمش را مي زد. دستي رو پلكهاش كشيد و بلند شد. از تو هال كه رد می شد هيكل آقاش را زير ملافه ديد. بساط هر روزش بود.
سلامي كرد و چپید تو دستشویی .
مادرش ميان تسبيح انداختن جوابش را داد. محسن كه در را پشت سرش بست. بتول خانوم چهار دست و پا خودش را كنار دشك شوهرش كشيد و ملافه را از روش پس زد.
- آخه خجالت بكش جلو محسن. نا سلامتي تو آقاشي، تو بايد واسه دست نماز بيدارش كني
مرد از دشك كنده شد و تو صورت زن براق شد
- خب حالا چي شده مگه ؟ پا شدم ديگه
از جاش بلند شد. تنه اي به بتول زد و رفت تا وضو بگيره
- تا بوق سگ كلاج ميگيرم و دنده عوض مي كنم اون وقت اين عجوزه واسه من دست مي گيره
زن دستي به پهلوش كشيد و پا كشيد سمت سجاده اش .
فرج شير آشپزخانه را باز كرد. چيكه ای آب به صورتش زد. دستهاش را شسته نشسته، مسحش را كشید. از آشپزخانه كه بیرون آمد محسن را ديد كه دستهاش را برای قنوت چفت مي كند. ابروهاش را در هم كشيد. جلوي بتول مهرش را زمين گذاشت. الله اكبرش را حلقومي و بلند گفت و قامت بست .
زن چهار طرف صورتش را يكي يكي به مهر گذاشت و گوشه چشمش را پاك كرد. نگاه مرد كرد كه حتي تو نماز هم نمي توانست دست از خاروندن پر و پاش بر داره. صدای سوت کتری فکرش را پرداد. آسمان به روشني نشسته بود. چادر را از سر کشید و لبه های سجاده را بهم آورد .
فرج سلام نماز را داد .خودش را كشيد سمت دشك و روش ولو شد. نور صبح زیر پلکهاش زد. پشت دستش را به صورت گذاشت.
- باس یک سر به اوس حسن بزنم . اگه رادیاتش سوراخ شده باشه چی ؟ بی خود که زرت و زرت جوش نمیاره .
چرخی زد. ملافه را لای پاهاش جمع کرد تا خنکیش به تنش بره. کلافه داد زد :
- بسه زن . چیه انقدر با خودت حرف می زنی
زمزمه های بتول قطع شد. حالا دیگه فقط صدای چرق ، چرق برنج هوا دادن زن بود و قشقرق گنجیشک های تو حیاط .
زن فوتی رو برنج های توی سینی کرد و نم چشماش را با پشت دست گرفت. سری به آسمان بلند کرد و زیر لبی چیزی گفت.
سینی را لبه جای ظرفی گذاشت. بی سر و صدا تا پشت در اتاق محسن رفت. تقه ای زد و سرش را از لای در برد تو.
- محسن جان، مادر پاشو یک توک پا تا نون وایی برو
محسن خواب زده از لای ملافه ها سر کشید.
- چی ؟
- نون مادر، نداریم. منم پاهام یاری نمی کنه. پاشو قربونت
و رفت تا پول برایش بیاورد.
محسن کش و قوسی به تنش داد.
- اه که یک خواب درست حسابی هم به ما نیومده
حوصله بد عنقی های آقاش را نداشت. شلوارش را کشید پاش. پول را گرفت و زد بیرون.
فرج از صدای بسته شدن در لای پلکهاش را باز کرد. سر و سینه اش را خاروند و توی جاش نشست .
- باس زود تر بزنم بیرون . تا اون شهرام بی پدر نوبتم را نگرفته
حوله را از روی جا رختی قاپ زد و به در دستشویی نرسیده خلط سینه اش را چنان به دهن کشید که دل و روده بتول تو آشپزخانه بهم پیچید.
- خدا نیامرزه باعث و بانیش رو که من ُاسیر تو کرد
شل زنان تا بالای دشکشان رفت. مثل همیشه گذاشته بود به انتظار بتول.
- آخه مرد ناحسابی من که دیگه بنیه اش رو ندارم
دست به دیوار گرفت. یواش یواش دو زانو اش را به زمین گذاشت. خم شد و لبه های دشک و ملافه ها را به هم آورد و کشیدشان سمت دیوار. نفسش به هن و هن افتاده بود. وقت بلند شدن درد توی زانو هاش پیچید.
- آخ ننه
- با ننت چی کار داری؟ بذار تو بهشت به شیر و میوه و شوهر جدیدش برسه
بتول اخمهایش را در هم کشید.
– تو رو سنن
فرج خنده بلندی کرد و حوله را روی پشتی انداخت.
- جای این ننه من غریبم بازی ها پاشو سفره رو بنداز
بتول با غیض نگاهش کرد و لبهاش را روی هم فشار داد. پا کشید سمت آشپزخانه که محسن در را باز کرد و با یک نان سنگک خاش خاشی آمد تو. لبخندی به لب زن نشست.
- قربون دستت مادر
فرج همان طور که لبه جورابش را روی پیژامه اش می کشید گفت :
- بیا اینم زن . یک وقت قربون ما نری ها. قربون اون تحفه ططرنات برو
نگاه محسن به کمر خم مادر و دست به دیوار گرفته اش بود.
- شما نمی خواد بیای، من خودم وسایل صبحونه رو میارم
نان را دست بتول داد و زیر چشمی آقاش را پایید که چه جور جلوی آینه با آن یک گله موی وسط سرش ور می ره . زیر بقل مادرش را گرفت و نشاندش .
- خیر ببینی الهی
خنده بی دلیل آقاش را از پشت سر شنید ولی محل نگذاشت. سفره را از روی جای ظرفی برداشت. بشقاب ها ی پنیر و کره و هرچیزی که مادرش آماده کرده بود، توی سینی گذاشت. به در آشپزخانه نرسیده صدای آقاش بلند شد.
- چه خبرته ؟ من که هرچی در میارم می ریزم تو شکم شما ها
سر جاش ایستاد.
- چیه خیالات برت داشته از دست و پا انداختیم، از هوش و حواسم افتادم؟ نکنه دولت به همه ماشین مجانی داده؟ پولی که رو تاقچه می ذاری قد 4 تا مسافر جا به جا کردن هم نیست
- حالا دهن منُ وا می کنه ها. چرا حالیت نمی شه ندارم
- واسه خونه پول نمی دی به جهنم. محسن باید کلاس کنکور بنویسه. علف تو هر آخوری می کنی فعلا دورش رو خط بکش تا پول کلاس بچم جور شه. بعدش برو دنبال هر غلط کاری که می خوای
- سلیطه هنوز یاد نگرفتی چه جور با شوهرت حرف بزنی ؟ حالا دیگه من
محسن از در آشپزخانه بیرون زد. دید فرج دست به کمر برده و به سمت مادرش خیز برداشته. خم شد و هر چیزی که دستش بود را بین زمین و هوا رها کرد. خودش را کشید جلوی مادرش و سینه به سینه آقاش ایستاد .
فرج جا خورد و آتیشش تند تر شد
- برو گم شو اون ور تخم سگ تا نیفتادم به جونت
و هلش داد. ولی محسن از جاش تکان نخورد.
بتول از پشت، پاهای پسر را بقل کرده بود.
- چی کارش داری لا مروت
- فرج دستش را بالا برد تا کمر را توی صورت بتول بکوبد که محسن محکم تخت سینه اش زد. سکندری خورد و نقش زمین شد.
- فکر می کردم دست از این کارات برداشتی. از حالا دیگه یادت نره، اون موقع ها که واسش کمربند می کشیدی من انقدی نبودم
فرج عقب کشید و از جاش بلند شد. مردمک هاش توی چشمهای گشاد شده اش بی خود تکان می خورد. پشت دستش را به لبهاش کشید. دهن باز کرد ولی حرفی نزد. قدم تند کرد سمت در. محسن همانطور بهش زول زده بود و بتول سرش را به پاهای پسر تکیه داده و گریه می کرد.
زد بیرون و در را پشت سرش بهم کوبید. ماشین با استارت اول روشن شد. شیشه را تا ته پایین کشید. بی هوا روی فرمان کوبید
- حالا دیگه دست رو من بلند می کنی؟
یک نگاه از توی آینه انداخت و از پارک در آمد . قیافه محسن یک لحظه از جلوی چشمهاش نمی رفت. کلافه دستی به جیب هاش کشید.
- الدنگ بی خاصیت. صبح تا شب ور دل ننه اش نشسته، باید هم پشتی اون در آد
چشم به خیابان، خم شد و از توی داشبورد یک بسته سیگار بیرون کشید.
- زنیکه لیچار گو
نخ سیگاری که آتیش کرده بود را به لب گذاشت. پک غلیظ و نفس داری زد.
- دارم برات. واستا
دستش را روی بوق گذاشت و بی هوا جلوی در مترو پیچید. شهرام از ترس توی پیاده رو پرید.
- هُش . چته یارو ؟
ناصر و مهدی زدن زیر خنده. فرج از ماشین پایین پرید و سینه کشید سمت شهرام
- یارو هفت جد و آبادت یابو. وسط خیابون دستی کشیدی که چی ؟
شهرام از توی پیاده رو جست زد بیرون
- با کی بودی گفتی یابو ؟
هر دو آماده دست به یقه شدن بودند که ناصر سر رسید و یک جوری میانه را گرفت. شهرام را سپرد دست مهدی. خودش هم فرج را کشید توی سایه درخت های آن دست خیابان.
- چته مرد حسابی ؟ بی خود گرد و خاک به پا می کنی که چی ؟
یک نخ سیگار آتیش کرد و داد دستش.
- بگیر دود کن. شاید پیاده شی
نشستن لب جوب. فرج سیگار را به لبهاش گذاشت و دستی به موهاش کشید. به دودی که تو آسمان فوت می کرد زول زد.
- چی بگم ناصر جون. این زنیکه نشسته رو اعصابم
- کی ؟ بتول خانوم ؟
- خانومیش جلوی غریبه هاست. محسنُ تیر کرد که تو روم واسته
- آخه واسه چی ؟
- واسه نداری. بی خیال. پاشو مهدی ماشینت را پر کرده
ناصر دستی تکان داد و داد زد
- اومدم
نگاهش را به فرج دوخت
- اگه این طور ِچرا غروبا زود خط ُ تعطیل می کنی ؟
- بمونم که چی ؟ می رم جای دیگه شاید بیشتر در آوردم
صدای سوت حرفشان را قطع کرد. مهدی با دست به پیکان ناصر اشاره می کرد.
ناصر از توی جوب جست زد بیرون. قدم اول به دوم نرسیده، چرخی زد و گفت
- ببین فرج خان شما دیگه مو سفید کردی. باید هوای خونوادت داشته باشی نه اینکه ..
حرفش را قورت داد. برگشت و پا تند کرد سمت ماشین.
- نه اینکه چی ؟ واستا ببینم منظورت چی بود ؟
ولی ناصر محل نگذاشت.
فرج سیگار را زمین انداخت و لهش کرد.
- حالا دیگه اینم واسه ما آدم شده .
همان لب جوب نشست. دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد تا باد سر و سینه اش خنک کند. عرق گردنش را با کف دست گرفت. حرف ناصر توی سرش تکرار می شد. کلافه از جا بلند شد.
- نه بابا یه زری زد
دهنش گس شده بود. دلش پیچ می خورد. رفت تا ببیند چیزی از بساط مهدی مانده یا نه. شهرام که دید دارد می آید راهش را کج کرد سمت ماشینش
- احوال فرج خان ِ آمپر چسبونده
- سر به سرم نذار مهدی که قاطیم ها
مهدی به چهار پایه خالی کنار دستش اشاره کرد
- بیا، شهرام گفت اگه نشینی جون تو ناراحت می شه
و جلوی خنده اش را ول کرد. فرج لگدی به چهار پایه زد.
- من می گم کفریم تو هی انگولک کن
مهدی خنده اش را قورت داد
- خب بابا گفتم هوات عوض شه . حالا بشین ببینم چه مرگت .
فرج چهارپایه را بلند کرد و روش نشست .
- هی چی. زنم صبح پیله کرده بود که چرا خرجی کم می دی. کلاس کنکور پسره رو هم بهونه کرد و یک قشقرقی راه انداخت که نگو . آخرشم محسن تو روم واستاد واسم خط و نشون کشید
- همین
فرج سیگاری روشن کرد و همان طور که پک می زد گفت
- خب آره. کمه ؟
دودش را تو هوا فوت کرد
- زنم رو من می شناسم بی خود جر و منجر راه نمی دازه. الان هم که این ناصر ِ یک کاره گوشه کنایه ردیف هم کرد که موسفید کردی و نمی دونم هوای خونوادت داشته باش و از این حرف ها
مهدی روی صندلیش جا به جا شد. از تو فلاکس کنار دستش یک لیوان پر کرد و داد دست فرج .
- توهم که الکی همه چی رو گنده می کنی. اصلا اگه این جوری خب بی خیالش شو
و از تو کیسه دو حبه قند در آورد و داد دستش.
- البته همش هم مقصر خودتی . دیگه زیادی شورش کردی . آدم که نباس انقد تابلو باشه
فرج اخمی کرد.
- شور کدومه ؟ حالا می گی که چی ؟ تهش این که یک پولی قرض می کنم میندازم جلو زن ِتا بعد ببینم چی می شه
مهدی بلند شد و رفت سمت ماشینش. از توی صندوق عقب یک پلاستیک نان و یک پنیر نصفه نیمه در آورد و گذاشت روی کاپوت.
- خود دانی. حالا بیا یک لقمه بزن که بعد شهرام نوبت تو ِ
و خودش رفت جلوی در مترو تا مسافر جمع کند. فرج هر چی از پنیر مانده بود را لای نان گذاشت و رفت سر صندلی مهدی نشست. تا لقمه اش را تمام کند شهرام ماشینش را پر کرد و گازش را گرفت. لیوان چایی اش را برداشت و راه افتاد سمت ماشینش. دو تا مسافر سوار شده بودند. مهدی سوتی زد و به زن و مردی که می آمدند اشاره کرد. فرج سرش را از پنجره بیرون آورد و بهشان اشاره کرد
- همین ُ بشینین
..
ساعت نزدیک های 6 بود . تصمیم گرفت نیم ساعتی منتظر بماند شاید مسافری جور شد . از صبح همش 5 تریپ مسافر برده بود. شهرام وناصر جلوی در مترو گرم حرف زدن بودند . مهدی هم که مسافر برده بود. از صبح هرچی فکر کرده بود که برای پول به کی می تواند رو بندازد، به جایی نرسیده بود. یادش افتاد که نمازش را نخوانده. با خستگی از جاش بلند شد . به قول ناصر دیگه موسفید کرده بود. وقت هم که داشت. دبه آب را از پشت ماشین برداشت. آب تهش 2 مشت هم نمی شد. با همان وضو گرفت و یک ورق روزنامه پشت ماشینش پهن کرد و قامت بست. قیافه محسن جلو چشمش بود.
وقتی واسش کمر می کشیدی من انقدی نبودم . تک تک کلمات بتول براش معنی دار شده بود. سلام نماز را داد. مطمئن نبود 3 رکعت خوانده یا 4 تا. ماشین ناصر از کنارش رد شد وبراش بوق زد. یک نگاه به ساعت انداخت و تندی از جاش پا شد تا 4 رکعت دوم را هم بخواند و قال قضیه را بکند.
نمازش را که تمام کرد دیگه معطل مسافر نشد . نشست پشت فرمان و بدون این که با بقیه خداحافظی کند راه افتاد. گرما تازه داشت از تک و تا می افتاد. پنجره را داد پایین. لنگ خیس را از توی داشبورد درآورد و سر و گردنش را باهاش پاک کرد. خلط سینه اش را به دهن کشید و از پنجره تف کرد بیرون. دهنش را با لنگ پاک کرد و چپاندش توی داشبورد. نگاهی توی آینه به خودش انداخت. انگشتهاش را با زبان خیس کرد و به موهاش کشید. ماشین را آرام کنار کشید و جلوی درپارک ایستاد. جز چند تا بچه و یک پیر مرد کسی را ندید. پیاده شد و روی پنجه قد کشید. دیر کرده بود ولی نه خیلی. تکیه داد به در. سوییچ را توی انگشتش چرخ داد. نگاهش به ناخنهاش افتاد که از چرک و روغن به سیاهی می زد. شروع کرد با نوک کلید زیرشان را تمیز کردن.
با صدای سلام از جا پرید
- چیه ترسوندمت ؟ مگه داشتی چی کار می کردی؟
فرج خندید و سوییچ را توی جیبش سر داد
- هیچی . به خانومی که شما باشی فکر می کردم
- آره جون خودت
- حالا بشین، تو راه واست می گم به چی فکر می کردم
و خودش تندی نشست و ماشین را روشن کرد. بوی عطر زن نفسش را پر کرد. خم شد رو بهش
و هوا را به سینه کشید
- چه کردی امروز زینت خانوم
زن خنده ریزی کرد و چشمهاش را باریک کرد
- چی را چه کردم ؟
-فرج پر روسریش را زیر بینیش گرفت
- همین دیگه. این عطر و اون آرایش و آخ که چه تیکه ای شدی واسه ما
دست زن را گرفت و برد سمت لبهاش که زینت آروم پس کشید
- همچین واسه شما هم نیست. جایی که کار می کنم اگه این جوری نرم رام نمی دن . حالام راه بیفت ، مگه نمی بینی این جا شلوغ
فرج دمغ دنده را جا زد
- نه خیر. امروز از در و دیوار واسه ما می باره
پیچید تو خیابون . زینت همان جور که توی کیفش دنبال چیزی می گشت پرسید
- چی شده مگه؟ حالا چرا زود به خودت می گیری ؟
- هیچی . بقیه هر کاری بکنند دلمون به زینت خانوم خوش ولی وقتی زینت خانوم بد قلقی کنه دیگه دل لامصب ُ به چی خوش کنم ؟
زینت خنده ای کرد .
- چه نازک نارنجی شدی امروز. اول بیا این آدامس ُ بخور بعدش هم به زنت هم بگو انقدر سیر و پیاز نده بهت
فرج نگاه آدامس کرد و گرفت و انداخت تو دهنش . دیگه حرفی نزد . زینت هم ساکت سرش را به دیدن خیابان ها گرم کرد. طاقت نیاورد
- فرج ... فرج خان حالا چرا قهر می کنی ؟
- تو که ما رو تحویل نمی گیری . هر جای شهر باشی می کوبم میام دنبالت ولی تو چی ؟
زینت خودش را کشید طرفش و آرام گوش فرج را نوازش کرد.
- نه. تو امروز یک چیزیت هست . من تو این مدت کی باهات بد تا کردم ؟
فرج لبخندی زد و دست انداخت دور کمرش
- تو که نه . زنم امروز زده تو حالم
زینت پس نشست.
- چیزی فهمیده ؟
- نه بابا . تازه بفهمه مثلا می خواد چی کار کنه . من یک تار موی تو رو به صد تا مثل اون نمی دم . کلاس کنکور محسن رو بهونه کرد و دعوا راه انداخت
- محسن ؟
- پسر کوچیکم . می خونه واسه دانشگاه . بتول هم واسه همین قشقرق راه انداخته بود
- فکر می کردم بچه تو خونه نداری
- بچه کدومه ؟ می گم داره واسه دانشگاه می خونه . دیگه باس خرجشُ خودش بده
زینت ساکت شد .
فرج دستش را گذاشت روی پای زینت و آرام نوازشش کرد .
- بی خیال. بیا حرف خودمونُ بزنیم . امروز می ذاری بیام بالا ؟
زن بی توجه خیابان ها را نگاه می کرد .
فرج نگاهی به آینه بقل کرد و دور زد .
- زینت خانوم چی شد ؟
- هیچی
- پس چرا رفتی تو لک ؟
- همین طوری
آرام سر گردوند و نگاه طولانی به فرج کرد
- چیه ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟
- وقتی من 15 سالم شد، پدرم همین حرفُ بهم زد
- چه حرفی ؟
- این که باید خرج خودم رو در بیارم
فرج جا خورد. ولب به روی خودش نیاورد. خنده ای کرد و همان طور که جلوی در خانه پارک می کرد گفت
- بی خیال . تو هم چه الکی همه چی را بهم می دوزی. اینم خونه امید ما. نگفتی بیام ؟
زینت روسریش را مرتب کرد و زیر لب گفت
- نه
- یعنی نیام ؟ این هفته یک بار باهم نبودیم
- گفتم که نه . نه یعنی چی ؟ یعنی نیا ، نمیشه ، نمی خوام
فرج عقب نشست
- خب بابا . حالا چرا قاطی می کنی ؟ باشه .
نمی دانست چرا زینت راه نمی ده. با حسرت پیاده شدن زن را نگاه کرد. حتی جواب خداحافظیش را هم نداد . دنده را جا زد که زینت یهو برگشت. دو قدم تا ماشین آمد
- یه دقه واستا تا برگردم
منتظر جواب نشد و تندی از پله های خانه بالا رفت .
فرج لبخندی زد. دستی به موهاش کشید. دلش داشت برای دیدن زن توی لباس خواب لیموییش می رفت. از ماشین پیاده شد و قفلش کرد. تکیه داد به سپر جلو که صدای پاشنه هایش را شنید.
رو پله آخر مکثی کرد. دو قدم جلو آمد و کیسه سیاهی که دستش بود را دراز کرد.
فرج با تعجب پرسید
- این چیه ؟
از کارهای زینت سر درنمی آورد.
- بگیرش
همان طور که در کیسه را باز می کرد باز پرسید
- آخه چی هست ؟
- واسه این که دیگه نگی وقتش ِ خرجشُ خودش بده
تق تق پاشنه های زن پشت در بسته ساکت شد . فرج بسته هزاری را دوباره انداخت تو کیسه . نگاه خانه کرد. نمی دانست چرا تخت سینه اش درد می کند .