گاهي به من نگاه كن
هنگامه گلگوني
كليد را در قفل در مي چرخانم و وارد خانه مي شوم. جرياني از هواي گرم كه با بوي نم غاطي شده، به صورتم مي خورد و حالم را به هم مي زند.
چراغ را روشن مي كنم و به طرف كليد كولر مي روم تا از شر اين بوي زننده و گرماي لعنتي راحت شوم، اما يادم مي افتد ديروز كه برق ها رفت، كولر هم سوخت. پنجره ها را باز مي كنم، اما فايده اي كه ندارد هيچ، صداي عربده پسربچه هاي همسايه كه در كوچه فوتبال بازي مي كنند، مغزم را سوراخ مي كند. پنجره را مي بندم و روي راحتي ولو مي شوم.
مقنعه ام را كه از عرق خيس است، در مي آورم و روي ميز پرت مي كنم. ساعت 30/8 شب است و عقربه ها در مسيري دوار حركت مي كنند .
همان طور كه روي مبل لم داده ام، خودم را به طرف كنترل تلويزيون كش مي دهم و بي هدف كانال ها را عوض مي كنم. از 1 به 6 و از 6 به 1. بعد از جستجويي بي نتيجه، تلويزيون را خاموش مي كنم. كنترل را روي مبل مي اندازم و بلند مي شوم تا مانتويم را درآورم و دست و رويم را بشويم.
در توالت را كه باز مي كنم، بوي تند قرمه سبزي احترام خانم به دماغم مي خورد. نمي دانم چرا هميشه بوي غذاهاي همسايه واحد كناري از توي توالت خانه من سردرمي آورد.
هنوز صورتم را خشك نكرده ام كه زنگ در بلند مي شود. از چشمي در نگاه مي كنم، مريم السادات زن حاج ممد، است. در را باز مي كنم. پس از سلام و احوال پرسي و تعارفات كه حدود 10 دقيقه طول مي كشد، با كلي خواهش و عذرخواهي و قسم و آيه مي گويد كه مي خواهد پسرش را زن بدهد و اين آپارتمان را هم براي پسر و عروس آينده اش لازم دارد. بعد، از بدي روزگار و بي انصافي مردم مي گويد و آخر سر حرف را مي كشاند به اينكه همسايه ها گفته اند، اجاره دادن خانه به يك دختر مجرد خوبيت ندارد و اينكه مردم حرف و حديث ها مي زنند و بعد هم مي گويد كه جوابشان را داده و از يك پارچه خانم بودن من سخنها گفته است. من هم بدون اينكه حرفي بزنم به همه حرف هايش گوش مي دهم، بعد لبخندي تصنعي مي زنم و صدايي از ته گلويم به او مي گويد كه تا آخر هفته خانه را خالي مي كنم و او باز هم عذرخواهي مي كند و با چادرش، گوشه چشمش را كه خيال مي كند نم دار شده، پاك مي كند و مي رود.
در را مي بندم و حوله را بر مي دارم تا صورتم را خشك كنم، اما ديگر احتياجي نيست، چون صورتم خشك خشك شده است.
زبانم مثل چوب خشك به حلقم فشار مي آورد، يك ليوان آب مي خورم اما فايده نمي كند. فكر اينكه دوباره توي اين بنگاه و اون بنگاه براي پيداكردن خانه چرخ بزنم و آنها زيرچشمي نگاهم كنند و بگويند: واقعا متاسفيم، براي خانم مجرد خانه نداريم، چشمانم را مي سوزاند.
كيفم را بر مي دارم و همه محتوياتش را روي ميز خالي مي كنم. موبايلم را از لابه لاي خرت و پرت ها بيرون مي كشم و به روشنك sms مي زنم كه اگر مي تواند فردا به جاي من شيفت بماند و بعد بلند مي شوم تا چيزي براي خوردن درست كنم. ساعت 30/9 شب است و عقربه ها كماكان به حركت دوار خود ادامه مي دهند.
در يخچال به جز سه تا تخم مرغ و يك شيشه آب و يك بسته نان خشكيده چيز ديگري نيست. تخم مرغ ها را بر مي دارم تا نيمرو درست كنم كه موبايلم زنگ مي زند. روشنك است. مي خواهد بداند چرا فردا نمي توانم شيفت باشم، ماجرا را برايش توضيح مي دهم و او فقط گوش مي كند. وقتي صحبت هايم تمام مي شود، آهي مي كشد و مي گويد: «دختر، مي داني در اين 6 ماهه، اين سومين جايي است كه بايد تخليه كني. تا كي مي خواهي اين بازي را ادامه دهي؟ چرا به آبتين جواب نمي دهي و خودت را از اين دربه دري خلاص نمي كني؟»
وقتي مي بينم دوباره مي خواهد، همان بحث قديمي را راه بياندازد، مي گويم: «ولش كن. براي شيفت فردا فكر ديگري مي كنم. شب به خير.»
و گوشي را قطع مي كنم. اصلا حوصله شنيدن حرف هاي تكراري و نصيحت هاي روشنك را كه به قول خودش خواهرانه است، ندارم.
به سمت گاز مي روم و كبريت مي كشم، اما آن قدر سير شده ام كه از خير نيمرو مي گذرم و به اتاق خواب مي روم.
****************
با صداي زنگ ساعت، آرام چشمهايم را باز مي كنم و كش و قوسي به خودم مي دهم. تمام تنم درد مي كند، مثل كسي مي مانم كه حسابي كتك خورده و گوشه اي رها شده است. به زحمت نيم خيز مي شوم و زنگ ساعت را قطع مي كنم و بدن سنگينم را مثل لاشه روي تخت مي اندازم. چشمهايم باز است و به سقف زل زده ام.
فكر مي كنم امروز روز سختي را در پيش خواهم داشت. بايد دوباره كفش هاي كتاني ام را كه مخصوص پرسه زدن در خيابان هاست، پايم كنم و دنبال خانه بگردم. يادم مي افتد كه امروز شيفتم و تا ظهر درگيرم. چاره اي نيست، برنامه را براي بعد از ساعت كاري در ذهنم تنظيم مي كنم كه موبايلم زنگ مي زند.
دوباره روشنك است، با بي ميلي جواب مي دهم و روشنك با دلخوري مي گويد كه از حرف هاي ديشب منظوري نداشته و فقط خير و صلاح مرا مي خواهد و بعد هم مي گويد نيازي نيست امروز بيمارستان بيايم، چون او به جايم مي رود. از او تشكر مي كنم و با گفتن اين كه جبران مي كنم، گوشي را قطع مي كنم.
به خير و صلاحم فكر مي كنم و اين كه همه مي دانند، خير و صلاحم در چيست و من هيچ وقت خير و صلاحم را نمي دانم.
****************
ساعت 12 ظهر است و من هنوز از اين بنگاه به آن بنگاه مي روم.
يكي مي گويد: «فعلا كه موردي ندارم، شمارتون رو بديد تا اگه موردي بود، باهاتون تماس بگيرم.»
آن يكي با نگاه خريدارانه اش مي گويد: «يك خونه نقلي سراغ دارم كه انگ شوماست. منتها، چون قبلا پاركينگ بوده، يك ريزه سقفش كوتاهه. در عوض پنجره نداره و آفتاب گيرم نيست كه اذيتتون كنه.»
و ديگري مي گويد: «براي دختر مجرد خونه نداريم، حالا اگر پسر بودي، شايد مي تونستم برات كاري كنم.»
فكر مي كنم، اين چندمين بار است كه اين جمله را شنيده ام. درست نمي دانم. شايد اولين بار 18 ساله بودم، مادرم تازه مرده بود و به قول قديمي ها، هنوز خاكش خشك نشده بود كه پدرم زن گرفت. زني 40 ساله كه يك پسر 23 ساله داشت. با آمدن او و پسرش، من مجبور شدم اسباب و اثاثيه ام را جمع و به خانه مادربزرگم كوچ كنم. پدرم اول مخالف بود و مي گفت كه بهتر است آبتين جاي ديگري براي زندگي انتخاب كند ولي گريه و زاري هاي مهين كار خودش را كرد و من راهي خانه مادربزرگ شدم.
از يادآوري خاطره اي خاك خورده، لبخندي، مثل تمام لبخندهاي بعد از مرگ مادرم، روي لبم مي ماسد.
كم كم خسته مي شوم و انرژي ام تحليل مي رود. به اولين ساندويچي كه مي رسم، وارد مي شوم. يك جاي خيلي كوچك كه فقط مي تواني بايستي تا غذايت حاضر شود. يك همبرگر سفارش مي دهم و بعد روي صندلي ايستگاه اتوبوس مي نشينم و با ولع گاز مي زنم.
كمي آن طرف تر، راننده اي ماشينش را پارك مي كند و با يك بطري خالي آب، به طرف آب سردكن كنار خيابان مي رود، از توي ماشينش آهنگي شنيده مي شود، گوش هايم را تيز مي كنم و مي شنوم: «به من نگاه كن/ واسه ي يك لحظه/ نگات به صد تا آسمون مي ارزه... / من از خدامه ....» صدا كماكان مي خواند، من اما به آسمان زل مي زنم و به اين فكر مي كنم، آيا واقعا كسي مرا نگاه مي كند؟
****************
امروز مهلتم تمام مي شود و بايد خانه را تخليه كنم، اما هنوز جايي پيدا نكرده ام. در اين يك هفته جاهاي زيادي را زير پا گذاشتم، اما فايده اي نداشت. كلافه و سردگمم و نمي دانم، بايد چه كار كنم. زنگ در بلند مي شود. مريم السادات است، با خوشحالي مي گويد: «به سلامتي امروز، مي ري خونه ي جديد، ديگه؟» به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم: «به لطف شما، حتما.» دستانش را دور گردنم حلقه مي كند و گونه ام را مي بوسد: «به سلامتي.» و قبل از اينكه من عكس العملي نشان دهم، مي رود.
موبايلم زنگ مي زند، روشنك است، گوشي را برمي دارم. مدام حرف مي زند، اما نمي دانم چرا از حرف هايش چيزي نمي فهمم. فقط صدايش را مي شنوم كه مدام بالا مي رود و پايين مي آيد. ناگهان كلمه ي آشنايي به گوشم مي خورد. «خير و صلاح» و باز حرف ها نامفهوم مي شود، روشنك هنوز حرف مي زند و من به خير و صلاحم فكر مي كنم.