شیخ
حبیب کلانتری
و شیخ را مکاشفت دست داد، بی مقدمه و بی نیت و بی ریاضت. شیخستانی وسیع دید، کران تا کران مملو از شیخ. ریز و درشت و سیاه و سفید. ایستاده و نشسته. تک تک و گروه گروه. برخی الف قد و بعضی خمیده قامت. جمعی در مناجات و قومی در سماع. همهمه و غلغله جماعت از خاک برخاسته و افلاک را قصد کرده.
گام پیش نهاد. صدایی شنید« هان، کجا؟ کیستی؟» گوینده را نیافت. صدا از همه سو می آمد و به همه سو می رفت.
پاسخ داد « شیخم»
جمعیت در یک آن ساکت شد. چهره ها سوی او برگشت.
« گفتی کیستی؟»
« شیخم، شیخ»
گویی که قیامت برپا شد. بانگ خنده خلق به آسمان رفت. ایستاده ها بر زمین غلتیدند وخندیدند و نشسته ها از جا جهیدند و قهقهه زدند. الف قدان از خنده چون دال خمیدند و خمیده قامتان را از فرط خنده بر ستون مهره ها فشار آمد و قامت راست کردند. مناجات گویان، خندان به رقص درآمدند و سماعگران را از خنده قوتی در زانوها نماند و بر جای ایستادند.
« پس تو هم شیخی؟» صدا هم خندان بود.
دانست که نباید کم بیاورد. باید جماعت را ساکت می کرد. کلامی بایست تا دمی آنان را به تفکر وادارد و از خنده باز دارد. گفتاری مبهم موثرتر بود. اصلاً مناسبتر از همه سخن گفتن به زبانی دیگر بود.
گفت: Not only sheikhe khoshk o khali but also sheikholeslam
خنده ها فروکش کرد. شیخی با دستاری شکری رنگ پیش آمد. به چشمهای او خیره شد و دستی به پیشانیش گذاشت سپس دهان او را باز کرد و زبانش را بررسی کرد. آنگاه بملایمت همان کلام را گفت« پس تو هم شیخی؟»
جمعیت ساکت بود و گوش می کرد. دانست که هم اینک گاه آن است که توسن کلام را در پهندشت اذهان مستمعین به جولان وادارد.
« آری، شیخ. از تبار شیخ الاسلامها. مردی از اعماق قرون. بیرق گذشتگان بر دوش و پیام به آیندگان بر لب. و اینک تنها در این وادی، در میان جماعتی ............ آخ! ». شیخِ شکری دستار، پاشنه نعلینش را روی پای او فشار داده بود.
« زبان به دهان بگیر ببینم جوان. تا بیابم دردت را »
برگشت و بانگ زد « آی شیخ الرئیس، رها کن آن قولنج همیشگی شیوخ را. بیا ببین این جوان را چه می شود »
شیخ الرئیس پیش آمد. او را نگریست « از رنگ رخش پیداست که بیماری جسمی ندارد، نه بیرونی و نه اندرونی. از آن یکی مشکلها هم که در این سن خیلی ها دارند. بگذار تا بیازمایم. ولی درنگ کن، کسی هست که در این باب بیشتر می داند. علی الخصوص که این جوان، آنگونه که از گفتارش پیدا بود، دیار فرنگ را هم دیده است» صدا زد « آهای شیخ صنعان، بیا و ببین آیا این جوان هم دچار همان سوزی است که تو را .....»
پاسخ از همان میان جمعیت گفته شد« آنکه این آتش ندارد نیست باد»
« حالا تو یک دقیقه بیا.»
شیخ صنعان از بین جمعیت بیرون آمد. ژولیده دستار و با خرقه ای پاره. با همدردی نگاهی به او افکند « مشکل بتوان گفت که مشکلی ندارد. ولی هنوز جوان است و در این سن این مشکلات کمتر به وادی جنون ختم می شود. هذیانش را سببی دیگر باید» و بعد رو به او کرد و گفت« و تو چرا می پنداری که شیخی؟»
« چون که هستم»
یکی دیگر گفت « بی دستار؟ بی خرقه؟ با چهره ای سه تیغه تراش شده که مور روی آن فرو لغزد ؟»
« چرا که نه؟»
« آخر شیخ را خرقه ای و دستاری و محاسنی باید. و مهمتر از آن سن و سالی. تو را سال چند است؟»
« راستش اوایل در بعضی جاها یک راز بود ولی دیگر نیست. سال تولدم در سایتم هست، همراه عکسم. سایت......چگونه بگویم؟ یک نوع تماشاخانه هست»
« آیا تو همیشه چنین صریح پاسخ می گویی؟»
« خیلی خب، سی سال. حالا یک خورده این ور آن ور»
صدای ملایم خنده باز هم از جمعیت شنیده شد. دستار شکری گفت « تو کجا شنیده ای که شیخی سی سال داشته باشد؟ به جز شیخ اشراق که بعلت شهادت در راه انجام وظیفه ده دوازده سالی ارشدیت گرفت، بقیه شیخها زیر پنجاه سال نبوده اند. اصلاً تو از کی حس کردی که شیخ هستی؟»
« از همان بچگی می دانستم»
شیخ الرئیس و شیخ صنعان نگاهی به هم انداختند و سری به تفاهم تکان دادند. شیخ دستار شکری از بین جمعیت شیخ عطار را صدا زد.
او ناگهان خشمی در خود حس کرد. فریاد زد « داروهایتان را برای خودتان نگه دارید. من هیچ مشکلی ندارم. من شیخ الاسلامی هستم»
« شیخ الاسلام کجا؟»
« کجا ندارد. معمولاً در تهران زندگی می کنم. البته اجدادم در میانه یا به تعبیرشماها میانج ......»
« و این تهران آیا قریه ای کوچک است که تو شیخ الاسلامش هستی؟»
« کوچک؟ تهران؟ این شهر، ری را که شما شهر بزرگی می دانید، مثل آسپرین بلعید و به رویش هم نیاورد. آن وقت کوچک؟»
« گزافه می گویی جوان، گزافه و نامفهوم. ولی کمی صبر کن»
رو به سوی شیخ پهلو دستیش کرد و گفت« برو سه چهار تا از شیخ الاسلامهای بزرگ را پیدا کن و بیاور. یکی از شیخ الاسلامهای عثمانی ها هم باشد. بگذار چند سوال فقهی از این جوان بکنند تا ببینیم او چگونه شیخ الاسلامی است؟»
« ببینید. اسم من شیخ الاسلامی است، در واقع فامیل من. اسمم علی است. فامیل ....... چطور شرح دهم؟ فارسیش نام خانوادگی است. چیزی است مثل نسبت قبیله ای یا القاب نیاکان. البته خیلی هم بی ربط نیست. وقتی که قرار شد همه نام خانوادگی داشته باشند پای مناسبتهایی در میان آمد. پدران ما هم.............»
« پس تو قضاوت نمی کنی و حکم نمی دهی؟»
« نه، هر چند در خاندان کسانی.......»
« و حتی شیخ معمولی هم نیستی. مریدی هم نداری.»
« نمی شود اینطوری گفت. به هر حال جلسات درسی داشته ام و شنوندگانی.»
« و این مریدانِ جلسات، چند نفر هستند؟»
« چهل تا بودند»
شیخ صنعان آهسته و گویی که با خود صحبت می کند، گفت« من چهارصد تا داشتم. ولی چه سود؟»
شیخِ دستار شکری گفت« خب، حالا اینجا آمده ای که چه؟ تا پنجاه سالگی که اصلاً نمی توانیم کسی را جزء شیوخ بپذیریم. هر چند تو اینطور که پیداست، تا هفتاد سالگی هم نه چروکهای دور چشم را خواهی داشت و نه چین پیشانی را که برای هر شیخی ضرورت دارد. احتمالاً چهره ات همینطور خوشحال و کنجکاو و مظلوم باقی خواهد ماند »
« واقعیت این است که من خودم نیامدم. جلوی کامپیوتر نشسته بودم و داشتم ایمیل هایم را چک می کردم که یک هو مکاشفه دست داد و خود را در اینجا یافتم. البته شما معنی کامپیوتر و ایمیل را نمی دانید. ولی حالا که به هر صورت آمده ام می خواستم چیزی را بپرسم. یک شیخ چگونه می تواند از دست مریدان خلاصی یابد؟»
شیخ صنعان گفت« آی گفتی. دل من هم از دستشان خون است. بی معرفتها یک بار هم که کارم پیششان گیر کرده بود، بجای اینکه بروند و مخ طرف را بزنند و راضیش کنند، مته روی گیجگاه من گذاشتند»
دستار شکری گفت« خب، آئین نامه شیخ و مرید وظایفی برای هر کدام مشخص کرده که در دایره المعارف فارسی هم هست. ولی گور پدر آئین نامه. بگو مشکلت چیست تا راهنمائیت کنم، جوان. مریدان خیلی اذیتت می کنند؟»
« در واقع....»
« وقت و بی وقت بر در خانه ات می کوبند و هدایت می جویند؟»
« نه راستش، زمانه دیگر عوض شده است. الان ارتباطات اغلب بصورت مجازی هستند»
« بصورت مجازی مزاحمت می شوند. برای گرفتاریهایشان مشاوره می خواهند؟»
« نمی شود اینطوری گفت. در اصل.....»
« کاهل هستند؟ تکالیف خود را انجام نمی دهند؟»
« شاید. ولی مشکل این هم نیست»
« پس چه چیزی تو را رنجه می دارد؟»
« خب، من باید در هر ماه موضوعی را تعیین کنم تا آنها در باره اش داستانی بنویسند. البته بیشترشان نمی نویسند. فقط سه چهار نفرشان پیگیر هستند. ولی به هر صورت باید موضوع را تعیین کنم»
« و این تعیین موضوع در هر ماه چقدر وقت می گیرد؟»
« سه چهار دقیقه»
« وه که چه بی ملاحظه مریدانند. چگونه تا کنون از دست آنها سر به کوه و بیابان نگذاشته ای؟»
« اینقدرها هم......»
« اصلاً بگو ببینم تا کنون برای رهایی چه کرده ای؟»
« خب، این ماه موضوع تعیین نکردم. بدون موضوع که نمی توانند بنویسند. یکی دو ماه که چنین شود بساط وبلاگ جمع می شود. وبلاگ چیزی است مثل.... »
« پس نگران چه هستی؟»
« راستش خیالم راحت نیست. می ترسم با وجود نداشتن موضوع باز هم بنویسند. مخصوصاً یکیشان خیلی سمج است. سر پیری معرکه نویسندگی گرفته. مردگنده خجالت هم نمی کشد»
« مرید اینقدر سریش؟ ولی دل نگران ندار. بتدریج از رو می رود. اگر اینگونه نشد، دوباره سری به ما بزن. در باب تاکتیکهای عملیات ضد مرید جزواتی نگاشته ایم. یکی را برایت تهیه می کنیم»
به خود آمد. چشمهایش را گشود. صفحه مانیتور را دید. تکانی خورد و هشیار شد. یعنی همه را در خواب دیده بود؟ ولی خواب که نمی تواند اینقدر واضح باشد. آیا واقعاً یک مکاشفه بود؟ ولی اگر مکاشفه بود چرا شیخها کم کم لحن گفتار عوض می کردند و امروزی حرف می زدند؟ مخصوصاً شیخ صنعان.
هر چه بود، حال خوشی داشت. مطمئن شد که خواب نبوده است، بنظر همان مکاشفه می آمد. تغییر گفتارها هم حتماً علتی داشت. عجب تجربه جالبی بود. راستی آن شیخ دستار شکری که بود؟ اگر دوباره روزی راهش به آنجا می افتاد، باید می پرسید.
کش و قوسی کرد و بعد نگاهش روی صفحه مانیتور ثابت ماند. « بر دل سیاه شیطان لعنت». عجب ضد حالی. همان موجود سمج بود. عنوان ایمیل هم بود« مثلاً داستان ماه»
مشکل سر جایش بود. یاد جزوه تاکتیکهای ضد مرید افتاد. دیگر اگر و اما نداشت. باید حتماً دوباره سری به شیخستان می زد.