تبليغاتX
نویسندگی خلاق - هنگامه گلگونی: اشتباه بزرگ

اشتباه بزرگ

 هنگامه گلگونی                                                        

ساعت درست 30/4 بعدازظهر بود که برای 1363 بار توی چاله افتادم. همون چاله ای که هر وقت توش می افتم، چند روزی طول می کشه تا ازش بیام بیرون. همون چاله معروفی که همه آدما برای یک بارم که شده تجربش می کنن.

طبق معمول همه بعدازظهرهای تکراری، توی اتاقم نشسته بودم و داشتم از پنجره، حیاط خونه روبرویی رو نگاه می کردم که زنگ خونه به صدا دراومد. مامان که در رو باز کرد، گوشامو تیز کردم تا بفهمم کیه. صنم خانم، زن اصغر آقا بقال سر کوچه بود. بعد از سلام و احوالپرسی و تعارفاتی که از بچگی به شنیدنش عادت کردم، صنم خانم با مِن و مِن و صدایی بغض آلود سر صحبت رو باز کرد. صداش رو می شنیدم که می گفت: بدری جون، از روت شرمندم. ولی باید یک چیزی رو بهت بگم. نمی خواستم ناراحتت کنم ولی اگه نگم هم ممکنه زندگیم از هم بپاشه. مامانم که معلوم بود خیلی تعجب کرده، گفت: نه، صنم جون. این چه حرفیه. مشکلی، چیزی پیش اومده؟ من که هر کمکی از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.

حس فضولی مثل یک مورچه زیر پوستم این ور و اون ور می رفت. گوشمو به در اتاق چسبوندم.

صنم یک کم این پا و اون پا کرد و بعد یهو گفت: والا بدری جون، شما که از زیر و روی زندگی ما خبر داری. من 16 سالم بود که آقام منو به عقد اصغرآقا درآورد. اون موقع اصغرآقا یک مرد یک لاقبا بیشتر نبود. پای همه چیزش وایسادم تا این خونه و دکون رو خرید و حالا بعد یک عمر زندگی دستش به دهنش می رسه. غرض از این حرفا اینه که چند وقتیه  اخلاق اصغرآقا عوض شده. دیگه مثل قدیما، دلش واسه خونه پر نمی کشه و بچه ها رو زیر بال و پرش نمی گیره. چند روزی زیر نظر گرفتمش تا اینکه پریروز، وقتی دخترت اومد خرید، دیدم کلی با هم خوش و بش کردن و خندیدن. اصغرآقا طوری باهاش بگو- بخند می کرد که با من که زنشم این طور بگو- بخند نمی کنه. بالاخره دختر تو هم بر و رویی داره و جوونه . والا من به سن اون بودم، چهارتا شیکم زاییده بودم و ...

دیگه نمی شنیدم صنم چی میگه. اتاق دور سرم چرخید و تنها قیافه ای که جلو چشمام بود قیافه اصغر آقا بقال بود. مردی با 155 سانتی متر قد. کچل با چشمای لوچ و دندونای زرد...

درست همون جا بود که با سر تو چاله افتادم. مدام صدای مامانم تو گوشم می پیچید که می گفت: سهیلا، دیگه به مرز 30 سالگی رسیدی دختر. پس کی می خوای شوهر کنی؟ من نمی دونم تو تا کی می خوای منتظر شاهزاده ای باشی که با اسب سفید بیاد دنبالت ولی اینو می دونم که از فردا تموم آدمای این محل برات حرف درمی آرن. یا عیب و ایرادی روت می ذارن یا هزارتا وصله ناجور بهت می چسبونن. اونم تو این محل که همه، همدیگر رو می شناسن.

چشمام سیاهی می رفت. دستگیره در رو گرفتم و به زور بلند شدم اما فایده ای نداشت. فقط صدای داد و بیداد مامان شنیدم که داشت صنم رو از خونه بیرون می کرد.

وقتی چشمامو باز کردم، قطره های سرم یکی یکی وارد رگم می شد. مامان با چشمای پف کرده نگام می کرد و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.

 

******************

یک هفته ای از اون ماجرا گذشته بود که تلفن زنگ زد. زن احمد آقا، قصاب محل بود. می خواستن واسه پسر کوچیکه بیان خواستگاری. من که تازه داشتم از چاله می اومدم بیرون. دوباره تو چاله افتادم. آخه بعد از ماجرای اصغر آقا به مامانم قول داده بودم به اولین خواستگاری که می آد جواب مثبت بدم و حالا بعد از 30 سال انتظار، شاهزاده زندگیم کمال، پسر احمد آقا قصاب بود که همیشه بوی پهن گوسفند و دل و روده گاو می داد.

******************

 

 دو هفته بعد، توی محضر بودیم. عاقد برای سومین بار خطبه را خواند. من بله را گفتم و برای 1365 بار با سر توی چاله افتادم. همون چاله معروف افسردگی.  

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:22 توسط علی شیخ الاسلامی |