تبليغاتX
نویسندگی خلاق - فرزاد شفیعی فر: کی می­دونه قیمت اشتباه چقدره؟

کی می­دونه قیمت اشتباه چقدره؟

فرزاد شفیعی فر

 

حالا که می­خواهی چکُ امضاء کنی، همه­ی آنچه که اتفاق افتاده جلوی چشم­هات می­آد. بعد از این همه سال، یک دوست دوران دانشجوییت را دوباره می ببینی. توی این وضعیت که دیگه چیزی برات نمونده، دیگه نمی­تونی بدهی­هاتو بدی و با همسرت میونه­ی خوبی نداری، شاید فقط بخاطر این که کسی باشه تا باهاش صحبت کنی، به یک نوشیدنی دعوتش ­می­کنی. توی صحبتاش در جواب این که شغلش چیه، در حالی که فنجون نزدیک لبهاشِ، برای این که بتونه هم جوابتو بده وهم قهوشُ بخوره، خیلی سریع، با صدایی کوتاه و زیر لب، چیزی می­گه که فکرتُ مشغول می­کنه.

امضات تموم شده و چکُ به دست طرف معامله می­دی. با حرکت گوشه­ی لبت و ابروهات می­خوای اینو تلقین کنی که معامله بیشتر به سود اون بوده تا تو. با اعتماد به نفس - چون پولی توی حسابت وجود نداره- هنوز جلوش ایستادی. شاید اینجاشو حساب نمی کردی که بخواد با تلفن از موجودیت مطمئن بشه. اونوقت توی ذهنت به عقب برمی­­ گردی، توی کافی­شاپ جلوی دوست قدیمیت نشستی و اون از تو می­پرسه که« بنظرت قیمت اشتباه چقدره؟»

چند دقیقه قبل از تماس طرف معامله توی بانک، بر اثر یک اشتباه، پول زیادی که قرار بود به حساب کس دیگه­ای واریز بشه به حساب تو ریخته شده، اشتباهی که تنها چند دقیقه می مونه و سریعا برطرف می­شه، ولی برای تو لبخندی که طرف معاملت هنگام صحبت با تلفن به لبش می­آد کافیه. ساعت کار اداری تموم شده و تو هم داری به سمت فرودگاه می ری. می­دونی که نمی­تونه امروز نقدش کنه. از فرط خوشحالی پاتو روی پدال گاز فشار می­دی تا سریعتر به فرودگاه برسی. نزدیک یک ساعت بعد توی کافی شاپ فرودگاه، وقتی داری کیفُ به دوست قدیمیت که تو بانک کار می­کرد می دی، یاد جوابی که چند روز قبل بهش دادی می­افتی؛ آرنجتو روی میز گذاشته بودی و بیشتر به اتفاقات بعدی فکر می­کردی تا خود سوال، برای همین توی جواب دادنت یکم مکث کردی و با صدایی که سنگین شده بود گفتی: نمی­دونم، ولی همین که می­­شه خریدش کافیه.

بعد از این که دوستت از کشور خارج شد، باید به­سرعت یک معامله­ی دیگه روی همون قبلی می­کردی، پولشُ نقد می­گرفتی و بعد تو هم غیبت می­زد. همه چیز طبق محاسباتت پیش می­رفت. ولی بعضی معادله­ها­ بیش از یک جواب دارن و اگر تنها روی یکیش حساب کنی، بدجوری اشتباه کردی. وقتی سر قرارت رسیدی، همراه اون کسی که منتظرش بودی، یکی دیگه هم بود. کسی که از دیدن و معامله باهاش فقط چند ساعت می­گذشت. آدما وقتی می­فهمن سرشون کلاه رفته چندان خوشحال نمی­شن. سوال اینه: کی لوت داده؟

وقتی با صورت خونی و دست وپای شکسته، بارها نقشه رو توی ذهنت مرور می­کنی و مدام از خودت می­پرسی که کجاش ُ اشتباه کردی؛ شاید درد نداشتن جواب، بیشتر از تیر کشیدن استخونات اذیتت کنه.

به خونه که رسیدی خبری از همسرت و وسایلش نیست. تنها نامه­­یی روی میز افتاده که با خوندنش می­فهمی؛ اشتباهِ که فکرکردی یک دوست دوران دانشجویی را بعد از چند سال بطور اتفاقی دیدی. شاید اونوقت مثل من از خودت بپرسی: قیمت اشتباه چقدر می­تونه باشه؟  

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:34 توسط علی شیخ الاسلامی |