تبليغاتX
نویسندگی خلاق - هانيه عالي‌نژاد: اشتباه

اشتباه

هانيه عالي‌نژاد

خانه‌ي کوچکمان، آخرين خانه‌ي يک کوچه‌ي بن‌بست در يک محله‌ي قديمي تهران بود. در که باز مي‌شد، راه‌پله‌هاي سبزرنگ با موکتي ضخيم که سبز تيره‌تري بود در سمت چپ و راهروي باريکي منتهي به آشپزخانه و اتاق پدر و مادرم در سمت راست قرار داشت. مهمان‌خانه و اتاق من و خواهرم در طبقه‌ي بالا بود. درست بالاي راه‌پله، بين در اتاق ما و مهمان‌خانه، تابلوي بزرگي از يک جنگل قرار داشت. کلبه‌اي چوبي در ميان تصوير روي تابلو بود که محل تخيلات جورواجور کودکانه‌ي من و خواهرم بود. بعد از ظهر‌ها که همه خواب بودند، جلوي تابلو مي‌نشستيم و قصه مي‌ساختيم، قصه‌هايي از شاهزاده‌هاي زيبا و روزهاي رويايي. شاهزاده‌ي خواهرم هميشه علي نام داشت و شاهزاده‌ي من هر روز اسمي تازه داشت.

اتاقک زير پله‌هاي طبقه‌ي پايين، هم حکم انباري را داشت و هم مخفيگاه من و خواهرم بود. هر وقت با هم قهر بوديم يا کسي دعوايمان کرده بود يا کار بدي کرده بوديم و از خشم پدر و مادرمان مي‌ترسيديم، آن اتاقک محل خوبي براي پنهان شدنمان بود.

بعد از آن شب سياه که مادرم آن‌قدر از درد شکم به خود پيچيد که براي هميشه ساکت شد، بيش‌تر اوقات روز را در آن اتاقک گريه مي‌کرديم تا شب که پدرمان مي‌آمد جلوي او گريه‌مان نگيرد. پدرم همه‌ي غم‌اش را در خود مي‌ريخت و پيش ما خود را خوش‌رو نشان مي‌داد. ما هم سعي مي‌کرديم جلوي او قيافه‌ي مادر مرده‌ها را به خود نگيريم.

هفت سال تمام، خواهرم که چهار سال از من بزرگ‌تر بود، نقش مادرم را به عهده گرفت تا من کم‌تر غم بي‌مادري را حس کنم. تمام زندگي من خواهرم بود و پدرم. با هم خوش بوديم. کلمه‌اي از حرف‌هاي توي دلم نبود که به خواهرم نگويم و هيچ حرف نگفته‌اي نبود که خواهرم به من نزند. به من گفته بود که سال‌هاست بين او و علي، صاحب مغازه‌ي خرازي سر کوچه، علاقه‌اي هست. من هم شنيده بودم و هيچ نگفته بودم.

تا آن‌که آن روز بعد از ظهر، مادر علي در خانه‌مان را زد. آن روز من در را به رويش باز کرده بودم. مادر علي آمد و با پدرم حرف زد. گفت که مهري را چند بار در راه مدرسه و در مجلس مولودي خانه‌ي همسايه ديده و براي پسرش پسنديده، اجازه خواست که فردا شب با پسرش براي خواستگاري بيايند. يادم هست که تمام روز بعد را در حالي که خواهرم پروازکنان در حال تدارک پذيرايي از مهمانان آن شب بود، من در اتاقک زير پله، اخم‌کنان نشسته بودم. احساس تنهايي مي‌کردم. تازه يادم افتاده بود مادر ندارم. دلخور بودم از مهري که مي‌خواست برود و من را تنها بگذارد، دلخور بودم که از اين موضوع خوشحال است.

شب، بي اين‌که چيزي به رويم آورم، پيش خواهرم در اتاق خوابمان ماندم و دست‌هايش را که مي‌لرزيد در دستم گرفتم. وقتي پدرم براي آوردن چاي صدايش زد از احساس اين‌که او را بيش از من دوست دارد، حرصم گرفت. مهمان‌ها که رفتند پدرم لبخند مي‌زد. وقتي به او شب به خير گفتيم و به اتاقمان رفتيم، مهري بي اين‌که با من حرفي بزند دراز کشيد و زير پتو رفت.

نيم ساعت بعد، آرام از جايم بيرون آمدم و از اتاق بيرون رفتم. پدرم هنوز بيدار بود و در اتاقش روزنامه مي‌خواند. مرا که ديد با نگاه نگرانش پرسيد: «چيزي شده دخترم؟» و من برايش گفتم که مادر علي دروغ گفته و مهري و علي خودشان همديگر را ديده‌اند و خاطرخواه هم شده‌اند. وقتي خشم، خوب در صورتش و نگاهش پيدا شد، به اتاقم برگشتم.

آن شب نفهميدم چه اشتباهي کرده‌ام. وقتي پدرم فردا شب بدون اين‌که به مهري چيزي بگويد به خانواده‌ي علي زنگ زد و جواب رد داد هم نفهميدم. وقتي مهري هر روز در غياب پدرم گريه مي‌کرد و وقتي علي از آن محله ناپديد شد هم نفهميدم. اما حالا وقتي بيست و پنج سال از آن روزها گذشته، من ازدواج کرده‌ام و صاحب دو فرزند شده‌ام و خواهرم مهري هيچ‌وقت ازدواج نکرد، هيچ‌وقت موهايش را بلند نکرد، هيچ وقت لباس رنگ شاد نپوشيد و هيچ‌وقت مثل روزهاي بچگي‌مان، وقتي جلوي آن تابلوي جنگل مي‌نشستيم از ته دل نخنديد، فهميدم که آن شب چه اشتباهي کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط علی شیخ الاسلامی |