لاکردار
منیره سادات جارچیان
بارون مثل سیل می باره و کی می دونه که کی می خواد بند بیاد.برف پاک کنا همینطور پشت هم
می رن و می آن اما هیچ فایده ای نداره.آب شرشر روی شیشه ها موج بر می داره و سرازیر می شه.
از همه جای این لکنتی سیاه عینهو قفس، آب چکه می کنه.فکر کنم الانه که آب بره و کوچیک بشه مثل ماشینای اسباب بازی که چند تا بچه تو یه جاده ی گچی هی تقه می زنن بهشون تا جلو برن. هر
کی زور و جیگرش بیشتره مسابقه رو می بره.
- مادر،علی رضا، علی. بذقی بچه چقدر بازی می کنی. یالا بیا تو ببینم، سر ظهره، گرما زده می شی.
- اه بیا بابا ماشینتو بگیر. باید برم.مامانم صدام می کنه.
لامصب هر چی می ری تموم نمی شه مثل شبایی می مونه که انتظار می کشیدم، انتظار تا معلوم نیس کی این فری موش گور به گوری از سر پیچ پیداش بشه و چس مثقال زهر ماری بذاره کف دستم و چندر غاز پول باباه رو تا قرون آخرش بالا بکشه و تازه یه چیزی ام طلبکار شه.
- ا علی رضا بمیرم الهی ننه، تو این سرما این وقت شب اینجا چرا وایسادی؟! خدا بگم چی کار کنه این بابای شیره ای بی غیرتتو . قربونه اون دلت فرح جون که کبابه از دست این شوور...
زری پیریی فضول.همینطور می گفت و دور می شد.سرم داغ شده بود انگاری که می خواست ذوب شه و شرره کنه بریزه رو آسفالت و بسوزونتش. تا اومدم بزرگ شم، یاد گرفتم پس گردنی بخورم، جلو هر کس و ناکسی سر خم کنمو جور بابامو بکشم. ازآینه، شیشه های دو تا در پشتی رو که نگاه می کنم تاریکی، جاده رو تو خودش فرو می بره. نه مهتابی، نه چراغی، نه ماشینی، هیچی . نه حتی اون دور دورا نوک سوزن نوری که کور سو بزنه.دیگه به هیچی نمی تونم اعتماد کنم حتی چشام. لاکردار این دیگه چه جور جاده اییه؟!