اندر احوالات شیخِ ما
علی شیخالاسلامی
و آنگونه بود که بالای کوهی بردندش نهترا نام. جریب در جریب در جریب از راست و چپ و مقابل و پشت صحرای لمیزرع بود. شیخ اندیشید چگونه در چنین بیابانی مسطح کوهی چنین رشید قد علم کرده است. فکر شیخ به جایی قد نداده دستهایش را میخ کردند و پاهایش را ریسمان پیچیدند و سر تا پایینش را مبسوط چلاندند.
روزها و هفتهها گذشت. قطرههای خون لحظهای از جریان نیفتاده بودند. کوه ایستاده بود، سرخ، و هنوز شیخ ساکت را به دوش می کشید.
در سحرگاه روز شصت و سوم شیخ از خود بیخود شد. خود را در نوشگاهی یافت، انباشته از جماعتی که جملگی جای میخ طویله در کف دست داشتند. تا بازگشتن شیخ به حال طبیعی چهها رخ داد در هیچ منبع معتبری ثبت و ضبط نشده است. چشمها را گشود، به نیمجُنبشی دستهای میخشدهاش را رها و ریسمان را دچار ضعف عضلات کرد. به چهار جهت نظری انداخت و نعره زد:
OK, I’ll do it.