تبليغاتX
نویسندگی خلاق - هنگامه گلگوني: روزي كه سر نخ زندگي از دستم در رفت

روزي كه سر نخ زندگي از دستم در رفت

 هنگامه گلگوني

گاهي وقتا فكر مي كنم سرنخ زندگيم با يك سلام معمولي مثل هزارتا سلامي كه تا حالا تو عمرم كردم، از دستم در رفت و همه چيز مثل كلاف سر درگم به هم پيچيد.

بعدازظهر يكي از پنجشنبه هاي تنبل تابستان بود. مي خواستم از شركت بزنم بيرون كه يادم افتاد بايد براي پروژه تازه اي كه سفارش گرفته بودم، با خانم مرادي كه در قست تبليغاتي شركت «پرتو» كار مي كرد، هماهنگ كنم. قبل از اين چندباري باهاش صحبت كرده بودم. به همين خاطر قبل از اينكه از شركت بيرون بيام، شماره دفترشو گرفتم. يك بوغ، دو بوغ، سه بوغ و ....

مي خواستم گوشي را قطع كنم كه صداي مردانه اي گفت: بفرماييد.

مثل هميشه، گفتم: سلام؛ من «اميدوار» هستم. از شركت تبليغاتي «چشم انداز» مزاحمتون مي شم، مي خواستم با خانم مرادي صحبت كنم.

صداي مردانه گفت: سلام خانم؛ خانم مرادي تشريف ندارند. من، «ساكت» مدير تبليغات و بازاريابي شركت «پرتو» هستم. اگر امري داريد در خدمتم.

بلافاصله گفتم: در ارتباط با بيلبوردي كه قرار است در اتوبان تهران-قم از شركتتون كار كنيم، چندباري با خانم مرادي صحبت كردم. قرار شد، فردا بين ساعت 3 تا 5 بعدازظهر، خانم مرادي بيايند و محل را از نزديك ببينند و اگر ايده اي دارند، بگويند. تماس گرفتم كه قرار فردا را بهشان يادآوري كنم.

ساكت گفت: متاسفانه، براي خانم مرادي مشكلي پيش آمده كه چند روزي مرخصي گرفته اند. در ارتباط با قرار فردا هم، من به جاي ايشان مي آيم. فقط اگر ممكن است، آدرس دقيق را بدهيد تا يادداشت كنم.

كمي مكث كردم و گفتم: ok، ايرادي ندارد. يادداشت كنيد.

بعد از اين كه آدرس را نوشت، گفت: اگر ممكن است، شماره همراهتان را هم بدهيد كه بتوانم پيدايتان كنم.

خيلي وقت بود كه وقتي كسي شماره موبايلم را مي خواست، بدون هيچ واكنشي، شماره را مي دادم. چون فكر مي كردم، آن قدر بزرگ شده ام كه اگر كسي هم خواست، مزاحمتي ايجاد كند، بتوانم گليمم را از آب بيرون بكشم.

بنابراين گفتم: بله، البته. يادداشت كنيد. .....0912347

وقتي يادداشت كرد، گفت: 0912348

گفتم: 347

خنديد و گفت: شماره موبايل خودم را مي گويم. يادداشت بفرماييد.

مثل كسي كه كنف شده باشد، گفتم: اوه، بله.

 

*************************

ساعت 1بعدازظهر روز جمعه بود. داشتم اينور و اونور مي دويدم تا تند تند كارامو انجام بدم كه دير نرسم. مامانم هم طبق معمول، ژست يك سخنران حرفه اي را گرفته بود و داشت در وصف بي نظمي هاي من نطق مي كرد كه صداي «سوت فرهاد» بلند شد. زنگ اس ام اسم را «سوت فرهاد» گذاشته ام و هر وقت فرهاد سوت مي زند، يعني يكي برايم اس ام اس فرستاده. مادرم در حالي كه داشت سخنراني مي كرد، گفت: برو، برات اس ام اس اومد و هميشه موقع گفتن اين لغت چنان «ام» را غليظ مي گويد كه ناخودآگاه خنده ام مي گيرد.

با خنده گوشي را برداشتم و دكمه select را فشار دادم. صفحه باز شد.

«سلام، چه طوري؟ خواب كه نيستي. قرارمون يادت نره. منتظرتم.»

به بالاي صفحه نگاه كردم تا ببينم كدوم يكي از دوستام بهم اس ام اس زده؟ ولي اسمي نيفتاده بود و به جاي اون يك شماره موبايل افتاده بود كه نمي شناختمش. يك كم فكر كردم و بعد با خودم گفتم: آقاي ساكت. باورم نمي شد كه با صحبت كوتاه ديروز، امروز پسرخاله شده باشه و اس ام اس زده باشه.

يادم افتاد كه شمارشو، روي كاغذ نوشتم و انداختم توي كيفم. بلافاصله به سراغ كيفم رفتم و كاغذ رو بيرون آوردم و شماره ها رو با هم چك كردم. خودش بود. كمي جا خورده بودم و با خودم فكر كردم، اي بابا. توي اين دنياي ارتباطات، چقدر همه چيز سريع اتفاق مي افته و طرف عجب روابط عمومي قوي داره. اما بعدش فكر كردم كه شغلش ايجاب مي كنه و مني كه مدام - سرم توي فتوشاپ و كرل و فري هند و از اين چرت و پرت هاست تا يك طرح گرافيكي جالب بزنم و آخر سر هم مدير شركت كلي غرغر كنه كه خانم اميدوار، خيلي مدرن كار كردي. بابا؛ يك كم ساده تر، فهمش هم راحت تر- از اين چيزا سر در نميارم.

بعد از كلي اين دست، اون دست كردن، اس ام اس زدم كه ok، ساعت 4 آنجا هستم و بعدش تصميم گرفتم وقتي رسيدم سر قرار، چنان كم محلي بهش كنم كه حسابي كنف بشه.

ساعت 2 بعدازظهر بود كه استارت زدم. يك رنوي مشكي پيزوري كه از هفته اي هفت روز، شش روزش رو تعميرگاه بود. خدا، خدا كردم كه وسط اتوبان قالم نذاره.

توي راه بودم كه گوشيم زنگ خورد. دوباره خودش بود. گوشي را برداشتم، با لحني كه انگار نمي دونم اون طرف خط كيه، سلام كردم. سلام كرد و گفت: ساكت هستم. بدون اين كه لحنم را تغيير بدم، گفتم: بله، بفرماييد.

گفت: من رسيدم. مي خواستم، ببينم شما كجا هستيد؟

گفتم: تا 10 دقيقه ديگر مي رسم.

بالاخره رسيدم. تنها يك ماشين كنار اتوبان پارك شده بود. يك 206 مشكي. حدس زدم بايد خودش باشد. ماشينم را كمي با فاصله از ماشينش كنار اتوبان نگه داشتم. پياده شدم و به سمت 206 مشكي رفتم. روي صندلي راننده لم داده بود و عينك دودي روي صورتش، مانع از اين شد كه ببينم چشمهايش باز است يا بسته. اما وقتي ديدم حركتي نمي كند. فهميدم كه بايد چشمهايش را روي هم گذاشته باشد. با نوك انگشتم، چند ضربه به شيشه ماشين زدم. ناگهان از جا پريد. در را باز كرد و به سرعت پياده شد. گفتم: سلام، اميدوار هستم. ببخشيد اگر ترساندمتان.

به نظرم آمد كمي جا خورده است، اما گفت: نه، نترسيدم. از ملاقات شما، خوشوقتم.

جاي تابلو را نشانش دادم و در مورد نوع طرحي كه در ذهنم بود، برايش توضيح دادم. او هم چند موردي را اضافه كرد و وقتي به توافق رسيدم. خداحافظي كردم و به طرف ماشين راه افتادم.

وقتي در حال برگشت به خانه بودم، مدام به او فكر مي كردم و اين برايم عجيب بود. ساكت، مردي بود با قدي متوسط، كمي چاق با يك چهره معمولي، اما نمي دانم چه چيزي در او بود كه مدام ذهنم را به خودش مشغول مي كرد.

*************************

طراحي آگهي تبليغاتي شركت «پرتو»، چند روز از وقتم را گرفت. اما بالاخره همان چيزي شد كه مي خواستم. طرح را مدير بخش دادم، چون از اين به بعدش به من مربوط نمي شد. يكي دو روزي گذشت تا اين كه، يك روز صبح، آقاي مظفري، آبدارچي شركت، وارد اتاقم شد و بسته اي را روي ميزم گذاشت و گفت كه براي شما فرستاده اند.

كارت روي بسته مربوط به شركت «پرتو» بود. از آقاي مظفري تشكر كردم و بسته را باز كردم. يك جا خودكاري قلم كار زيبا بود به همراه نامه اي از آقاي ساكت كه در آن به خاطر زحمات من تشكر كرده بود. جاخودكاري را روي ميزم گذاشتم و گوشي را برداشتم تا از هديه اش تشكر كنم. اما بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم، يك اس ام اس برايش بفرستم. پس اسم ام اس زدم: «از هديه زيبايتان سپاسگزارم.»

سوت فرهاد كه بلند شد، فهميدم جوابم را داده است: «خواهش مي كنم، يكتاي بي نظير»

يكتاي بي نظير! ناخودآگاه خنديدم و اين جمله را به پاي هندوانه زير بغل گذاشتن و تعارفات جماعت ايراني گذاشتم. اما همه چيز به اين جا ختم نشد. اس ام اس ها هر روز ادامه داشت. اينكه حالت چطوره؟ فرشته من. صبح به خير، عزيزم و ....

همه چيز برايم عجيب بود و دليلي نمي ديدم تا اين رابطه ادامه داشته باشد. اما مثل مسخ شدگان نمي توانستم حركتي انجام دهم. درست مثل شاهي بودم كه كيش شده است و براي رفع كيش بايد حركتي مي كردم اما هيچ حركتي ازم ساخته نبود. هر روز منتظر بودم تا اس ام اس بزند و با اين كه من برخلاف او هيچ كدام از ابراز احساس هايش را جواب نمي دادم، او كماكان همان لحن دوستانه يا شايد هم عاشقانه را در پيش گرفته بود.

مدام با خودم فكر مي كردم چه طور مي شود كه يك نفر، شما را يك بار، آن هم براي يك قرار ملاقات كاري ببيند و چندباري هم تلفني در حد دو، سه دقيقه با شما صحبت كند و بعد با لحن بسيار صميمانه برايتان اس ام اس بزند و ابراز علاقه كند و هميشه هم خودم را مجاب مي كردم كه بالاخره اين قصه هاي با يك نگاه عاشق شدن هميشه در فيلم ها اتفاق نمي افتد و گاهي هم پيش مي آيد كه در واقعيت كسي با يك نگاه، صد دل عاشق شود.

 

*************************

سه ماهي از ماجرا گذشته بود كه يك روز تماس گرفت و گفت: پايين شركت منتظرم است. ساعت نزديك 5 بعدازظهر بود. كيفم را روي دوشم انداختم و پايين رفتم. كمي جلوتر از شركت ايستاده بود. نزديك رفتم. در كنار راننده را باز كرد تا من بنشينم. كنارش نشستم. سلام سردي كرد، ماشين را روشن كرد و به راه افتاد. چند خيابان رد شديم و او همانطور به جلو خيره شده بود و حرفي نمي زد. وارد اتوبان شديم و او هنوز ساكت بود.

گفتم: با من كاري داشتيد؟

سرش را به طرفم برگرداند و فقط نگاهم كرد. كمي ترسيده بودم، كارهايش برايم عجيب بود. گفتم: نمي گيد با من چه كار داريد و الان داريم كجا مي ريم؟

گفت: داريم مي ريم شمال.

گفتم: شمال؟

گفت: دوست داري؟ من كه عاشق شمال و طبيعت سرسبزشم.

گفتم: ولي من لزومي نمي بينم كه با شما بيام شمال.

دستش را كه تاقبل از اون روي دنده بود، از روي دنده برداشت و دستم را محكم تو دستش گرفت. خيلي ترسيده بودم. گفتم: ولم كن. معلومه داري چيكار مي كني؟ فكر كردي منم از اون دختراي .... نذاشت حرفم را ادامه بدم و گفت: از اون دختراي معصوم و بي گناه كه از چشماشون هيچي جز مهربوني نمي باره.

سعي كردم دستم رو از دستش بيرون بيارم، اما اجازه نداد. راستش اونقدر زورش زياد بود كه نتونستم، دستم رو آزاد كنم.

وارد اتوبان تهران- كرج شده بوديم و من هنوز داشتم اصرار مي كردم كه نگه دارد. اما انگار نمي شنيد. حالت تعادل نداشت. صورتش عرق كرده بود و چمشاش رو مدام روي هم فشار مي داد. يك لحظه فكري به نظرم رسيد، دستم را به طرف دستگيره بردم و گفتم: خودمو ميندازم پايين. فقط نگاهم كرد. با همه تواني كه داشتم دستگيره را كشيدم. در باز شد. خودم را به طرف در كشيدم. نصف بدنم توي ماشين بود و نصف بدنم بيرون. تا اينكه احساس كردم. دستم رو ول كرد و محكم افتادم روي زمين سخت آسفالته وسط اتوبان و بعد از اون يادم نيست كه چه اتفاقي افتاد.

 

*************************

امروز 12 روزه كه تو بيمارستانم. پاي راست و دست چپم به خاطره كشيدگي روي آسفالت، 40-30 تا بخيه خورده. كاسه سرم مو برداشته و چند روز اول به خاطر شدت ضربه بيهوش بودم. روي صورتم يك بريدگي عميق با 10 تا بخيه ديده مي شه كه دكترا گفتن شايد جاش هميشه تو صورتم بمونه، گاهي فكر مي كنم همه اين ها يك خواب بوده و گاهي فكر مي كنم، ساكت حتما يك بيمار رواني خطرناكه.

به همه گفتم كه ماشينم خراب شده و مجبور شدم، سوار ماشينهاي وسط راهي بشم و اونم مي خواسته منو بدزده و من هم خودم را از ماشين پرت كردم بيرون. خودم، هم نمي دونم تا كي مي خوام به اين دروغ گفتن ها ادامه بدم و قرار است چي كار كنم. اين روزا همش به يك صداي مردونه فكر مي كنم كه گفت: سلام و شايد با همون سلام بود كه سرنخ زندگي از دستم در رفت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:27 توسط علی شیخ الاسلامی |