تبليغاتX
نویسندگی خلاق - چرخه: مژگان رادمهـر

چرخه

 

مژگان رادمهـر

 

حياط كوچك خانه‌ي اسماعيل، با رديف رديف آجرهاي كهنه‌ي قرمز رنگ، و موزاييك هاي نو وكهنه‌ي لق شده، پر بود از سايه‌ي برگ هاي درخت نارنج . نارنجي كه سال هاست در سه كنج حياط، تلي از خرت و پرت هاي قديمي را در حصار گرفته و مامني شده براي گربه هاي نوپاي پيرمرد، كه ميو ميو كنان ، چشم به دستان مرد دوخته بودند.

 

 اسماعيل نگاهشان‌كرد و ريز ‌خنديد

- بي خود موس‌موس مي‌كنيد. ماهيِ منه....  اما خب... نگران نباشيد، يه چيزايي بهتون مي‌رسه.

 

كارش كه تمام شد، شير آب را بست و مشتش را به زمين تكيه داد تا از روي كرسي بلند شود . پا  كشان به سمت ماشين لباس‌شويي  رفت و ماهي‌هاي پاك‌كرده را  روي آن نهاد و همان طور كه دمپايي اش بر كف حياط كشيده مي‌شد، برگشت تا دل و روده‌ي ماهي را ، كه در كيسه اي جمع كرده بود ، براي گربه ها، در گوشه‌ي باغچه بياندازد .

 

عاليه در پشت پنجرهِ تمام قد اتاق نمايان شد.آن را باز كرد و خم شد تا اول سيني چاي  و بعد هيكل تنومند خود را درون درگاه جا دهد.

- كي بود زنگ زد؟

- زن عليرضا .

اسماعيل شير آب را باز كرد و به دستانش صابون ماليد:

- چطور بود ؟

- سلام رساند

- فقط همين؟

عاليه يك پايش را جمع كرد و پيراهنش را از روي زانوي جمع شده به سمت پايين كشيد .

- پول ميخواد. مي‌گه چطور وقتي ما خونه خريديم، بابا پول نداشت به عليرضا بده اما چكِ  برگشتي احمد رو پاس كرده.

 

بچه‌هاي همسايه در حياط مجاور بازي مي كردند . توپ را نوبتي، به در و ديوار مي كوبيدند. و  لابلاي داد و فريادشان،  با فحش، براي هم رجزخواني مي‌كردند.

 

اسماعيل همان‌طور كه پايش از سكوي كوتاهِ درگاه بيرون بود،كنار عاليه نشست . استكان را بلند كرد و  چاي را هورت كشيد. نگاهش خيره به گربه ها بود.

- عاليه ، كجاي كار من اشتباه بود ؟ غير اينه كه يه عمر سگ دو زدم و يه قران دو زار كردم تا اينا به جايي برسن؟ نذاشتم آب تو دلشون تكون بخوره، اگه شده زير سنگ هم براشون پول جور كردم تا خوب زندگي كنن. فرستادمشون مدرسه. فرستادمشون دانشگاه. زنشون دادم. شوهرشون دادم، خرجشون كردم. اينم عاقبت كارم...

 

باد پاييزي،  اسماعيل وعاليه را غافلگير كرد ، طوري كه مرد حرفش را قطع كرد و نگاهش را روي درخت بالا برد.  ولوله اي ميانِ برگهاي درخت بر پا شده بود . از شاخه هاي انتهايي، چند نارنجِ خشكيده بر زمين افتاد و با ضربه‌ي توپ  همسايه، كه شيشه اي را ‌شكست، هم ساز شد.

سكوت لحظه‌اي برقرار بود كه زن همسايه  ، بي طاقت وعصباني، ميان حياط  بر سر پسرِ بزرگتر هوار شد.

- الهي خبر مرگ تو و اون باباي صاحب مرده ات رو بيارن. به جايي كه بزرگتري كني برا اين صاب مرده، مثه اون باباي الدنگت كه معلوم نيست سرش به آخور كيه، يا آواره‌ي كوچه هايي يا داري تاپ و توپ ميزني تو در و پيكر اين خونه. آخه گور به گور شده مگه تو درس نداري؟ مگه اين جونور درس نداره؟ يه آب كه دست آدم نمي ديد، حداقل اول سالي ، مثه بچه آدم  بشينين پاي درس و كتابتون؟

 

انگشت عاليه روي نقش طلايي نعلبكي بازي مي كرد و گوشش به حرف هاي همسايه نبود.

- نميدونم. ما همه كار براشون كرديم ... شايد تقصير زناشونه، زن هاي الان ديگه مثه قديم بساز نيستن. مردُ به همه كار وا مي دارن.

- نه عاليه، نه!  ... مرد اگه مرد باشه ، مي‌زنه تو دهن زنش ، نمي‌ذاره غلط زيادي بكنه. من برا تو همه كار كردم. حتي حالا هم، ببين! نوكرت شدمُ كاراي خونه ات رو مي‌كنم. چه مردي اين كار رو ميكنه؟ اما به وقتش اين قد هم مرد بودم كه نذارم تو كارام دخالت كني... نه! ... عيب از پسراي منه ،.. اما نميدونم ، نميدونم كجاي راه رو كج رفتم؟

صداي جيغ هاي زن و فحش هاي پسر بالا گرفته بود. گربه ها هم جلو آمده بودند و لا به لاي پاهاي اسماعيل وول مي خوردند.

عاليه از گوشه‌ي چشم، نگاهي به گربه ها انداخت ، به سختي روي پاهايش ايستاد . سيني چاي را برداشت و به سمت آشپزخانه براه افتاد.

- بد عادتشون كردي، گربه صفت نداره .بزرگ شد، مي ره وُ سر و كله اش وقتي پيدا مي شه كه شكمش ور اومده .يه جا برا توله هاش ميخواد وُ اشغالاي ماهي تو رو .

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:10 توسط علی شیخ الاسلامی |