تبليغاتX
نویسندگی خلاق

کی می­دونه قیمت اشتباه چقدره؟

فرزاد شفیعی فر

 

حالا که می­خواهی چکُ امضاء کنی، همه­ی آنچه که اتفاق افتاده جلوی چشم­هات می­آد. بعد از این همه سال، یک دوست دوران دانشجوییت را دوباره می ببینی. توی این وضعیت که دیگه چیزی برات نمونده، دیگه نمی­تونی بدهی­هاتو بدی و با همسرت میونه­ی خوبی نداری، شاید فقط بخاطر این که کسی باشه تا باهاش صحبت کنی، به یک نوشیدنی دعوتش ­می­کنی. توی صحبتاش در جواب این که شغلش چیه، در حالی که فنجون نزدیک لبهاشِ، برای این که بتونه هم جوابتو بده وهم قهوشُ بخوره، خیلی سریع، با صدایی کوتاه و زیر لب، چیزی می­گه که فکرتُ مشغول می­کنه.

امضات تموم شده و چکُ به دست طرف معامله می­دی. با حرکت گوشه­ی لبت و ابروهات می­خوای اینو تلقین کنی که معامله بیشتر به سود اون بوده تا تو. با اعتماد به نفس - چون پولی توی حسابت وجود نداره- هنوز جلوش ایستادی. شاید اینجاشو حساب نمی کردی که بخواد با تلفن از موجودیت مطمئن بشه. اونوقت توی ذهنت به عقب برمی­­ گردی، توی کافی­شاپ جلوی دوست قدیمیت نشستی و اون از تو می­پرسه که« بنظرت قیمت اشتباه چقدره؟»

چند دقیقه قبل از تماس طرف معامله توی بانک، بر اثر یک اشتباه، پول زیادی که قرار بود به حساب کس دیگه­ای واریز بشه به حساب تو ریخته شده، اشتباهی که تنها چند دقیقه می مونه و سریعا برطرف می­شه، ولی برای تو لبخندی که طرف معاملت هنگام صحبت با تلفن به لبش می­آد کافیه. ساعت کار اداری تموم شده و تو هم داری به سمت فرودگاه می ری. می­دونی که نمی­تونه امروز نقدش کنه. از فرط خوشحالی پاتو روی پدال گاز فشار می­دی تا سریعتر به فرودگاه برسی. نزدیک یک ساعت بعد توی کافی شاپ فرودگاه، وقتی داری کیفُ به دوست قدیمیت که تو بانک کار می­کرد می دی، یاد جوابی که چند روز قبل بهش دادی می­افتی؛ آرنجتو روی میز گذاشته بودی و بیشتر به اتفاقات بعدی فکر می­کردی تا خود سوال، برای همین توی جواب دادنت یکم مکث کردی و با صدایی که سنگین شده بود گفتی: نمی­دونم، ولی همین که می­­شه خریدش کافیه.

بعد از این که دوستت از کشور خارج شد، باید به­سرعت یک معامله­ی دیگه روی همون قبلی می­کردی، پولشُ نقد می­گرفتی و بعد تو هم غیبت می­زد. همه چیز طبق محاسباتت پیش می­رفت. ولی بعضی معادله­ها­ بیش از یک جواب دارن و اگر تنها روی یکیش حساب کنی، بدجوری اشتباه کردی. وقتی سر قرارت رسیدی، همراه اون کسی که منتظرش بودی، یکی دیگه هم بود. کسی که از دیدن و معامله باهاش فقط چند ساعت می­گذشت. آدما وقتی می­فهمن سرشون کلاه رفته چندان خوشحال نمی­شن. سوال اینه: کی لوت داده؟

وقتی با صورت خونی و دست وپای شکسته، بارها نقشه رو توی ذهنت مرور می­کنی و مدام از خودت می­پرسی که کجاش ُ اشتباه کردی؛ شاید درد نداشتن جواب، بیشتر از تیر کشیدن استخونات اذیتت کنه.

به خونه که رسیدی خبری از همسرت و وسایلش نیست. تنها نامه­­یی روی میز افتاده که با خوندنش می­فهمی؛ اشتباهِ که فکرکردی یک دوست دوران دانشجویی را بعد از چند سال بطور اتفاقی دیدی. شاید اونوقت مثل من از خودت بپرسی: قیمت اشتباه چقدر می­تونه باشه؟  

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:34 توسط علی شیخ الاسلامی |

راز بقا

 پری دژآلود                                                      

 (( هی اسی هیکل وایسا ببینم.)) اسی برمی گرددو می خندد.

_روآب بخندی لعنتی، حالا پاتو کفش ما می کنی ناکس.

_من، جون مرتض چاخان می دونی که تو مرام من نیس، اصلا کدوم کفش؟

_چاخان همه کسته. خودتو نزن به اون کوچه، شنفتم اون لعنتی کاراته ماراته ایی نمی دونم جودو مودوایی یه همچه چیزی.

_خب باشه تورو سننع، خودت گندبالا اوردی به من چه، تازه شنفتم به تو اوکی نداده.

_ نداده که نداده باشه.من انقدرمیخ هستم که اوکی رو بگیرم،اما لعنتی مث ماده شیر می مونه.

_راستی چطورشد که شاخ به شاخ شدین این طوریا شنفتم.

- غلام خپل یا ابی سوسکی چی بافتن برات؟ همش غلطه. خودم راستشو می گم.

_خب بنال بینیم راستش چی بوده.

_داشتیم با غلام خپل می رفتیم. خیابون خلوت بود عین کله ی حسن نونوا. یه دفعه یکی از اون جگور مگوریا از خیابون درختی پیچیدبه طرف ما. به غلام خپل گفتم:

(( برم تو نخش؟)) گفت:

(( برو ببینم چی کار می کنی؟ می تونی مخشو بزنی؟))

رفتم کنارش بهش گفتم: (( خانم افتخار می دین؟))

لعنتی محل سگمم نذاشت وپاتند کرد.غولومی خندید.

مام پا تند کردیم.دوباره گفتم)) :خوشکله با پیرها نازکن باما.....هنوزحر فم تموم نشده                         

بر گشت یه نگاهی بهم کردانگاربه حمالشو نوکرش نیگا می کنه.بازم غلومی خندید.

دستمو درازکردم که بگم، یدفعه کیفش چنون خورد تو صورتم که فکر کردم دنیا سیا شد.بد جوری کنف شده بودم باید تلافی می کردم.

_ خب چی کار کردی؟

_وایسادم روبه روش.دس کردم تو جیبم چاقورو در اوردم ضامنشو که زدم تیغش تقی پرید بیرون، می خواستم بترسونمش، نمی دونی ناکس لعنتی تو یه چشم به هم زدن یه دور چرخیدو پاش که هوا رفت خورد به چاقو، از دسم افتادتو جوب. هنوز دسم رو هوا بود که دیدم ابی سوسکی داره می یاد همه چیز رو دیده بود. افتض شده بودم.

به خودم گفتم: ننه سگ بی کار بودی ریدی به خودت. حالا برات دس می گیرن، خداروشکرکردم تو خیابون کسی نبود.

_خب ابی چی کار کرد؟

_دیدم دولاشده روی زمین. نگو کیف دختره پخش وپلا شده و ابی سوسکی داره جمع می کنه و براش زبون می ریزه: خانم اجازه بدین کمکتون کنم. ناراحت نشین از این آدمای بی کلاس.

نمی دونم چرا یه دفعه یاد ماده شیر راز بقا افتاد بودم،به خودم گفتم حال دارییا، تواین گیرودار.

_خب بعد چی شد؟

_بعد هچی دیگه دختره رفت ومنم رفتم چاقو مو ور دارم. دس کردم تو جوب دیدم یه کارت افتاده عکس دختره هم روشه دسم رفت طرفش، دیدم دسه سوسکی کارتو ورداشت و گفت: (( من می برم با این کارت شاید بشه به یه چیزی رسید تو که سه کردی. اون رفت وغلام خپل داشت می خندید. راستش خیلی خیطی بالا اورده بودم از خنده اش لجم گرفت گفتم:

ببند اون انباره گهو.

_خب پس جناب مرتض چاخان لعنتی بریم سر اصل مطلب، پس من پا تو کفش تو نکردم. اگرم کردم تو کفش ابی سوسکی رفتم، اما خیالت تخت اونی که من دیدم دم به تله نمی ده .

_ترمز،ترمز، وایس اسی خان هیکل حساب سوسکی خان رو هم می رسم شب درازه می بینی چطور خیسش می کنم که غرق بشه

_جوجه تو اگه می تونستی که همون جا.....

_ ای نالوطی داری به رخم می کشی، برا سوسکی یه قوطی سوسک پر کردم. حساب تو روم می رسم.

دستش در جیب شلوارش می رود.چشمش به دخترک می افتدکه از خیابان درختی می پیچد.

 

                                                                                  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:30 توسط علی شیخ الاسلامی |

كارشناس

 حبیب کلانتری

 -لعنتي. ول كن نيستند. حالا ما هم مثل همه مردم يك كارهايي كرده ايم. تاوانش را هم حاضريم بدهيم. يكباره دادگاهشان را تشكيل بدهند و حكم صادر كنند. ديگر  اين همه شل كن سفت كن براي چه؟   تازه  گر حكم شود كه مست گيرند...

- اصلاً بحث اين حرفها نيست. همه تازه واردها اين اشتباه را مي كنند. تو نمرده اي. هر چند اين يك دنياي ديگر است. آنها هم قاضي نيستند. آدمهايي هستند مثل من و تو. تازه هم وطن و هم زبان هم هستند.  بعضي از قوانين اينجا عجيب است ولي اين هم نوعي زندگي است. تازه كسي كه مجبورت نكرده, اگر نمي خواهي نرو. آنها فقط گفتند كه مي خواهند دوباره تو را ببينند. دليلي ندارد عصباني باشي.  ذهن آدمها بايد به تدريج آماده پذيرش مسائل اينجا شود. اگر با سفر موافقت كني, خيلي بهتر است.

- منظورشان از سفر چيست؟

- نوعي  زندگي در همان دنيا است  ولي در يك برش زماني مكاني خاص  و در  قالب يك شخص ديگر كه آنها تعيين مي كنند. دنيايي كه هم  كاملاً خيالي است و هم كاملاً واقعي. خود من تا حالا  فقط يك سفر داشته ام و فقط يك كمي بيشتر مي دانم. 

- خوب پس بيا و در عالم رفاقت همان يك كمي را به من بگو. تو مي گويي من در دنياي قبلي خودمان نيستم. درست است؟ با هيچ وسيله اي هم به اينجا نيامده ام.  در يك لحظه اينجا پيدايم شد. درست است؟

- بله.

- آن وقت  اسم اين مردن نيست؟

- بستگي به تعريف مردن دارد. سعي كن از كلمات تعريف شده استفاده كني.

- مثلاً بگو ببينم كه خانواده ام الآن چه فكر مي كنند؟ من مرده ام يا غيب شده ام؟

- معناي الآن براي آنها با تو فرق دارد. در اينجا خيلي چيزها عوض مي شود. عجيبترين آنها  مفهوم زمان است.

- ببين, من تا ديروز همان زندگي آرام  خودم را داشتم. زندگي يك آدم  بازنشسته. تازه تولد شصت سالگي ام را  گرفته بوديم. يك روز قشنگ در اواخر شهريور سال هشتاد و هفت بود. حالا در يك دنياي عجيب هستم. سنم هم, نمي دانم, ولي به نظرم در آينه يك جوان سي,  سي و پنج ساله  ديدم. موهايم دوباره سياه شده اند.  جاي عمل آپانديس روي شكمم هم كه در چهل سالگي انجام شد  ناپديد شده است. چيز هاي ديگري هم هست. مسئله اين است كه من واقعاً خودم هستم. فقط در جواني خودم هستم. با اين حال تمامي خاطرات شصت سالگي را هم در ذهن دارم. در جلسه هم صريحاً به من گفتند كه ديگر نمي توانم به زندگي قبلي خودم برگردم. اهل الكل و دود و قرص هم كه نبوده ام  كه بگويم توهم است. خواب هم كه نمي تواند  اينقدر طولاني و  اينقدر واضح باشد.

- آنهايي كه مي خواهند ببينندت, همان مديران بخش,  اينجا را بيشتر از تو و من مي شناسند, مي تواني هر پرسشي كه  داري از آنها بپرسي.

- بسيار خوب, مي روم. اصلاً بيا با هم برويم. مشكلي كه نيست؟

-نه, فقط حواست باشد قبل از پذيرفتن پيشنهادهايشان كمي فكر كني. به نظر نمي آيد آدمهاي بدجنسي باشند ولي بعضي مواقع حس مي كنم  در رفتارهايشان كمي طنز و مسخره بازي مشهود است. مخصوصاً  در انتخاب سفر.

- گفتي كه  سفري را داشته اي. مسير طولاني است. نمي خواهي تعريف كني؟

-  بعد از اينكه تو هم رفتي و برگشتي, اگر خواستي در باره اش صحبت مي كنيم.

راه افتادند. كريدور خيلي طولاني بود. انتهايش ديده نمي شد. ده بيست متر جلوتر  يكي از درهاي سمت چپ باز شد و دو نفر بيرون آمدند. به نظر مكزيكي مي آمدند. عرض كريدور را پيمودند, در روبرو باز شد و آنها وارد اطاق شدند.

«  راستي بقيه ملتها هم  اينجا هستند؟ »

« اينجا نه كشوري وجود دارد و نه مليتي. ولي  ظاهراً در هر كريدور افرادي هستند كه در زندگيشان از نظر مكاني و زماني اشتراك داشتند. تازه در هر بخش  اشتراكات از اين هم بيشتر است. اين درها بشكل خاصي كار مي كنند. »

كمي مكث كرد, مردد بنظر مي رسيد. « اين شايد طبيعي باشد ولي چيزي برايم غيرعادي بود,با  اغلب افرادي  كه در بخش ديدم ارتباط شغلي داشتيم. در صدا و سيما. »

« مثل اينكه تو هم ابهامات زيادي داري. »

رفيقش چيزي نگفت.

 چند متر جلوتر از يكي از درهاي جانبي سمت چپ زن سياهپوستي بيرون آمد و  وارد اطاق روبرو شد. بعدش چند  جوان چشم بادامي از همان مسير آمدند. جلو دويد و نگاه كرد. در روبرو باز بود. حيرت كرد. جايي كه اطاق پنداشته بود يك كريدور طولاني ديگر بود. انتهايش ديده نمي شد. تا چشم كار مي كرد, همين بود. يك كريدور طولاني و آن هم با درهاي زيادي در اطراف. حيرت زده نگاهي به دوستش انداخت و بعد بي اراده به دنبال جوانها رفت. با سر به مانعي نامرئي و محكم خورد و دادش به هوا رفت. دوستش قهقهه زد و بعد آرام شد « نترس. اينجا از هيچ زخمي خون نمي آيد.  شكستگي كله ات ظرف چند ثانيه ترميم مي شود. خود من يك بار وسط در گير كردم و كاملاً دو نصف شدم و بعد دوباره درست شدم. البته اين قانون مال همينجا است نه مال سفرها. در سفر همه چيز مثل همان دنيا است. »

دستي به سرش كشيد« چطور مي تواني اين قدر راحت از ته دل بخندي؟ آن هم در چنين دنيايي. من دوست دارم آدم هميشه جدي باشد. يادت كه نرفته, من يك نظامي بوده ام. يك كارشناس نظامي  »

« نه يادم نرفته, هر چند بعد از دهه شصت ديگر تو را در صدا و سيما نديدم. آن وقتها من تازه استخدام شده بودم. به هر صورت قوانين اينجا را من و تو تعيين نمي كنيم. كارشناس هم در بخش زياد است, اغلب هم كارشناسهاي صدا و سيماي خودمان. نمي دانم چرا  »

مردي  قدبلند و تنومند  از جلويشان رد شد. هدفوني به سر و  شلوار كوتاهي به پا داشت, آدامس مي جويد و سرو كله اش را مي جنباند. روي تي شرتش پرچم آمريكا ديده مي شد.

«اينجا هم از اين جك و جانورها پيدا مي شود؟ فكر مي كردم فقط در آن دنيا مجبور بوديم تحملشان كنيم. راستي اينجا كه كشور آمريكا وجود ندارد؟ »

« گفتم كه, اينجا هيچ كشوري وجود ندارد. »

كارشناس هيجاني را در خود حس كرد. اشك شوق در چشمهايش حلقه زد« مي دانستم كه روزي مضمحل خواهند شد. اين اواخر بارها رئيس جمهورمان هم پيش بيني كرده بود. حالا اگر در دنيا قسمت نشد.... »

« براي بار چندم بگويم. اينجا آخرت نيست. برزخ هم نيست. حتي به يك مفهوم ادامه زندگي قبلي ما هم نيست هر چند به مفهومي ديگر ادامه همانست. تو چيزي در باره دنياهاي موازي شنيده اي؟ اين اواخر اين چيزها خيلي مطرح مي شد. مخصوصاً  در داستانها و فيلمهاي تخيلي »

«نه.  من فقط فيلمهاي جنگي مي ديدم. راستي كار تو چي بود؟»

« اوايل خيلي كارها مي كردم. مصاحبه, مقاله, تفسير, البته در راديو بودم. تا جايي كه يادم است تو هم چند بار فقط در راديو صحبت كردي و كارت به تلويزيون نكشيد. آن وقتها تلويزيون زياد فعال نبود.  بعدها هم براي راديو و هم براي تلويزيون اخبار خارجي را تهيه مي كردم. براي بعضي بخشهاي خبري »

«منظورت ترجمه است؟ »

«نه. زبان من آن قدر ها قوي نيست.  مترجم ترجمه مي كرد و  من تصحيح مي كردم. »

« يعني ويرايش؟ »

« ترجيح مي دهم اسمش را همان تصحيح بگذارم. تصحيح محتواي خبر. ويرايش به چيز ديگري مي گويند. »

ساكت شد و بعد ادامه داد« بايد برايت تعريف كنم. كمك مي كند تا از بعضي چيزها كه احتمالاً در سفرت با آن مواجه خواهي شد سر دربياوري. واقعيت اين است كه اغلب خبرگزاريهاي بزرگ در كنترل استكبار بود. ما هم خبرنگار كم داشتيم و هم خبرنگارانمان يك جوري... چطور بگويم, نه اينكه فعال نباشند ولي خب اين هم ديوانگي است كه با آن همه شبكه تلويزيوني و تصوير بردار در دنيا ما بخواهيم  يك خبرنگار را مستقيماً بفرستيم تا برايمان خبري را گزارش كند. با آن مشكلات و خطرات و هزينه ها. نه اينكه بخواهم حرف آن دلقك  ياوه گو را تاييد كنم كه گفته بود در صدا و سيماي ايران خبرنگاران تفسير مي كنند و مفسرين خبر مي سازند, نه.  ولي به هر صورت بهترين منبع تهيه خبر معمولاً همان خبرگزاريهاي دشمن بودند مشروط بر اينكه از لابلاي دروغهايشان حوادث واقعي با دقت بيرون كشيده شود. اين يك كار تخصصي بود. هر روز چندين بار اين كار را مي كرديم. دو سه مورد را بگويم. مثلاً بحران اقتصادي اروپا و آمريكا در همان سالها يك واقعيت بود. تمامي خبرها پر بود از  اعتراضات مردمشان به اين مسئله. تورمشان در همان سال دو هزار و هشت طبق اعترافات خودشان در شصت سال اخير بي سابقه بود. آن وقت فكر مي كني  در خبرهايشان  اين تورم بي سابقه را چقدر اعلام مي كردند. مثلاً سه و نيم درصد يا خيلي زيادش كه مال آمريكا بود چهار و هفت دهم درصد. بدبختي اين بود كه همكاران در اخبار اقتصادي هم بعضي وقتها از دستشان در مي رفت و چنين ارقامي را اعلام مي كردند. من متوجه شدم كه يك جاي كار ايراد دارد وگرنه بي معني است كه مردم يك كشور به سه چهار درصد تورم اين قدر اعتراض كنند. دقت كردم و  فهميدم كه آن نقطه بعد از رقم صحيح را اشتباهي تايپ مي كنند و زايد است. يعني ارقام واقعي در اصل سي و پنج درصد يا چهل و هفت درصد است و توانستم حداقل در چند بخش خبري و مصاحبه هاي كارشناسي رقم صحيح را به بينندگان ارايه كنم »

نفسي تازه كرد. به هيجان آمده بود. ادامه داد« تازه فقط  مسائل  اقتصادي كه نبود. در همان قضيه يازده سپتامبر, چند روز بعد از واقعه, يكي از همكاران اشاره كرد كه يكي از نشريه هاي لبناني نوشته كه روز حادثه هيچكدام از  كاركنان يهودي برجهاي تجارت جهاني در محل كار خود نبودند و به آنها قبلاً هشدار داده شده بود. همكارم از من خواست در اين باره تحقيق كنم. خب  منهم ديگر آن وقتها ديگر خبره بودم, فوراً متوجه شدم كه چنين خبري قطعاً  صحيح است و آن را اعلام كردم. كارم هم خيلي موفق بود. حتي تا چند سال بعد هم مفسرين ما به اين موضوع استناد مي كردند.  حالا هر چه رسانه هاي استكباري و نوكرانشان  بگويند كه چنين چيزي نبوده است و در آن روز  يهودي ها هم سر كارشان بودند و تعدادي از  آنها هم كشته شدند و ادعا كنند كه اسامي آنها هم مثل بقيه سه هزار نفر قربانيان علاوه بر اينكه  همان اوايل اعلام شده بود, روي سنگ مرمر بزرگي در ساختمان يادبود واقعه نيز حك شده بود. اصلاً خود اعلام اسامي كشته شدگان هم يك دروغ بزرگ ديگر بود. البته اين يكي را ديگر من جرات نكردم اعلام كنم. خود رئيس جمهورمان بود كه پنج شش سال بعد از واقعه در يك سخنراني در قم  با شهامت تمام اين را اعلام كرد و قضيه در تمام دنيا مثل توپ صدا كرد. هر چند باز هم مغرضانه عمل كردند و دوباره در باره اسامي و سنگ مرمر و ساختمان چرت و پرت گفتند و تصاويري نشان دادند و  مذبوحانه خنديدند»

« البته, در غرض ورزي آنها شكي نيست ولي.... »

« مي خواهي بگويي كه ممكنست ما در اين باره اشتباه كرده باشيم؟ بگذار آخرين مثالم را هم بزنم تا هم جواب تو را بدهم و هم كمي بيشتر ذهنت را براي سفر آماده كنم. هنگام اشغال عراق از طرف نيروهاي آمريكا و انگليس, روزي خبري روي خروجي خبرگزاريها آمد كه در كميني كه توسط گروهي از رزمندگان عراقي عليه نيروهاي انگليسي در اطراف بصره  انجام شده بود, بيست نفر از اين رزمندگان كشته شدند و به نيروهاي انگليسي هم آسيبي نرسيده بود. بعضي راديوها  از جمله بي بي سي هم خبر را گفتند. تحقيق كردم و ديدم فردايش   هم جنازه بيست نفر در بصره  با سلام و صلوات تشييع شده است. خب من كه هالو نبودم. تو خودت يك نظامي هستي. درست است كه بروبچه هاي مقتدي در جنگ  كمي احساسي و فله اي عمل مي كردند ولي مگر امكان دارد كه يك نيروي كمين كننده بيست نفر تلفات بدهد بدون اينكه بتواند حتي يك نفر از دشمن غافلگير شده را بكشد؟  فقط با كمي فكر كردن متوجه شدم كه اين بيست نفر بر خلاف ادعاي اشغالگران در درگيري كشته نشده اند, بلكه غير نظامياني هستند كه  ناجوانمردانه در كوچه و خيابان هدف تيراندازي انگليسي ها قرار گرفته اند. خبر را تصحيح كردم و در تلويزيون اعلام شد. همكارم در شيفت بعد اشتباهاً فكر كرده بود روي اين خبر كار نشده و او هم خبر خبرگزاريها را تصحيح كرده بود. منتها او به اين نتيجه رسيده بود كه اين بيست نفر زير شكنجه در زندان ابوغريب كشته شده اند. خب,  در يكي از بخشهاي خبري هر دو خبر تصحيح شده با هم اعلام شد. فكر مي كني آسمان به زمين آمد؟  براي كسي كه به رسانه ملي كشورش اعتماد داشته باشد, يك اشتباه كوچك قابل پذيرش است.  چه فرقي مي كرد كه آن روز در بصره بيست جنازه تشييع شده يا چهل تا؟ مهم اين بود كه انگليسيها و آمريكائيها غير نظاميان را هم در خيابانها مي كشتند و هم در ابوغريب. تازه اصلاً كسي متوجه نشد.  ما كه مثل آنها نبوديم كه آنقدر به خودشان شك دارند كه براي هر موردي نظرات مخالف و ضد و نقيض را ارايه مي كردند و مچ هم را مي گرفتند و  پته هم را روي آب مي انداختند تا مثلاً بيننده خودش نتيجه گيري كند. ما براي مخاطبمان احترام قائل بوديم و براي همين فقط اخبار و تفسيرهاي صحيح را به آنها ارايه مي كرديم و ذهنشان را با نظرات مخالف مشوش نمي كرديم. حالا  اگر كسي خودش هم  از مخالفان بود كه ديگر فرقي نمي كرد. هر چه ما مي گفتيم  باور نمي كرد و حرف خودش را مي زد. آن وقت چنين آدمي حرف رئيس جمهوري ما  را  با آنهمه  وسعت دانش و آگاهي را قبول نمي كرد و عر و بوق رسانه هاي استكباري را مي پذيرفت كه اسامي كشته شدگان يازده سپتامبر همان اول اعلام شده و عكسهاي مونتاژ شده سنگ مرمر و ساختمان را هم باور مي كرد»

پشت دري رسيدند. روي تابلوي كوچك نوشته شده بود«  مديريت بخش» . ايستادند.

« گفتي كه اين صحبتها ممكنست در باره سفري كه من خواهم رفت كمك كند؟ »

« خب بله.  مديران مي گويند دنياهاي زيادي وجود دارد, حتي مي تواند تعدادشان به بينهايت ميل كند. همه شان هم واقعي هستند. از همديگر منشعب مي شوند ولي بعداً ديگر  هيچ ارتباطي با هم ندارند.  دنياي قبلي ما فقط يكي از اينها بود. معناي دنياهاي موازي اين است. حداقل آنطور كه آنها گفتند اين طوري است. »

صدايش را آهسته تر كرد« بين خودمان بماند. من زياد به اين مديرانمان اعتماد ندارم. حتي  اول فكر مي كردم از ايادي داخلي آمريكائيها هستند كه مي خواهند شكستهاي هميشگيشان  از صدا و سيماي ما در دنياي قبلي را تلافي كنند دليلش هم موضوع سفرها بود. خود من در سفرم در نقش وزير خزانه داري آمريكا ظاهر شدم كه دارد تورم چهل و هفت درصدي را در جامعه بوجود مي آورد. اصلاً تجربه جالبي نبود. سردبير آن نشريه لبناني هم بايد در قالب فرمانده هواپيما ربايان يازده سپتامبر فرو مي رفت كه هم بايد عمليات را بطور پنهاني اداره كند و هم كاري كند كه قبلاً به تمام  كاركنان يهودي برجها هشدار داده شود. آن همكارم هم به بصره رفت. موضوعش را نفهميدم ولي فكر مي كنم قضيه به همان بيست يا چهل نفر مربوط مي شد. مسئله اين است كه اين يك بازي نيست. آدم واقعاً در آن دنياي خاص زندگي مي كند. همانقدر واقعي كه در دنياي خودمان بود. در نقش آن آدم هم فرو نرفته, دقيقاً خود آن آدم است و هيچ چيز از زندگي قبلي را بخاطر ندارد. فقط بعد از برگشت همه چيز را بياد مي آورد.   و حتي بعد از بازگشت به اينجا و يادآوري مسائل  هم  تاثير آن زندگي روي روحيات ما پايدار خواهد بود همانطور كه زندگي اولمان موثر بود.»

نگاهي به اين طرف و آن طرف كرد و آهسته تر ادامه داد« سعي كن بعد از بازگشت, چه از  سفرت خوشت آمده باشد يا نه, سوالهايي از مديران بپرسي. ماها اين كار را نكرديم. تجربه  سفرمان زياد خوشايند نبود و فكرمان به آن مشغول بود. همينقدر فهميده ام كه موضوع به اظهار نظرهاي اشخاص مربوط مي شود نه به اعمال ديگرشان. منحصر به صدا و سيما هم نيست, خيلي ها  ديگر هم هستند. ديروز دبير سمينار بين المللي هولوكاست هم آمده بود, مثل اينكه در باره غلط بودن املاي انگليسي هولوكاست در پوستر همان سمينار مشكل داشت  ولي تا حالا نظاميان را اينجا نديده بودم. بجز فرمانده تان, ولي او هم كمكي نكرد »

دست كارشناس را فشرد. « برو, ولي قول بده بعد از برگشت بعضي سوالها را آز آنها بپرسي. ما بايد براي سفرهاي بعدي آمادگي بيشتري داشته باشيم. همينجا منتظرت مي مانم » لبخند زد« تعجب نكن. شايد سفر تو از ديد خودت مدتها طول بكشد ولي از ديد ما كل قضيه يكي دو ساعت بيشتر طول نخواهد كشيد. »

 

سالن بزرگ تميز, مرتب و ساكت بود. بجز يك ميز و چند صندلي هيچ اثاثيه اي در آنجا نبود ولي روي ديوارها پر از نمايشگر بود. تا جايي كه مي توانست ببيند, اطاقها هم همينطور بود. افرادي هم داخل اطاقها جلوي نمايشگرها نشسته بودند.  نگاه كارشناس روي نمايشگري كه نزديكتر بود, خيره ماند. منظره اي از زمين چرخان را در فضا نشان مي داد ولي صحنه  عجيب بود. بيشتر شبيه يك پنجره مي نمود تا نمايشگر.

« نه آقاي كارشناس, نمايشگر سه بعدي نيست. دنيايي واقعي است »

به سمت مصاحبه كننده برگشت. او ادامه داد« خوشحالم كه تا حد زيادي توجيه شده ايد. به هر صورت هيچ اجباري در كار نيست. اگر سوالي داريد در خدمتتان هستيم. چه در باره سفر و چه موضوعات ديگر »

« فقط  به من بگوييد كه وقتي من به اينجا آمده ام, آشنايانم در دنياي قبلي چه تصويري از وقايع داشتند؟»

«به تعبير عوامانه ممكنست يك كپي از شما به اينجا آمده باشد و يكي ديگر در همان دنيا به زندگي خود ادامه داده باشد, عصباني نشويد. اينطوري هم مي شود گفت كه شما همان زندگي معمولي خودتان را ادامه داده ايد و بعد از انشاالله صد و بيست سال زندگي وفات فرموده ايد و حالا با ذهني در مقطع شصت سالگي در اينجا پيدايتان شده. اين دو مدل از نظر رياضي معادل هم هستند. »

« از مسائل مبهم و دو پهلو اصلاً خوشم نمي آيد. »

«به هر صورت ما هم مثل شما در اين مسائل نقش نداشته ايم. حتي ضرورت سفرها هم به ما ارتباطي ندارد. ما فقط توانايي انتخاب سفر را داريم. البته انتخاب سن جسمي شما يعني سي و پنج سالگي با ما بوده است. به هر صورت در سفري كه خواهيد رفت, شما كاملاً كسي ديگر خواهيد بود. فقط  در بعضي مسائل خاص و بطور ناخودآگاه روحيات و  ذهنيت قبلي خودتان را خواهيد داشت»

« خب, چه خوابي برايم ديده ايد؟ »    

« در باره  حمله غافلگيرانه  ژاپن به نيروي دريايي آمريكا در پرل هاربر كه باعث ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم شد, بررسيها, تحليلها, مقالات و داستانها و فيلمهاي زيادي تهيه شده است, ولي در تحليلي كه شما از اين حمله در راديو ايران در سال هزار و سيصد و شصت و دو انجام داديد, جدا از ستايش و تحسين عمليات ژاپني ها بخاطر ضربه بسيار كوبنده اي كه به آمريكاي هميشه شكست خورده  وارد كردند, نكات جالبي نيز وجود داشت. شما در سفرتان در اين حمله نقش خواهيد داشت, در نقش يك سروان نيروي هوايي ژاپن در يك پست حساس فرماندهي عمليات. از اينكه درجه نظامي شما را دو سه رده پائينتر آورديم, ما را خواهيد بخشيد ولي بايد با سنتان هماهنگ مي كرديم. البته شما هيچ چيز از زندگي قبلي تان و يا اين صحبتها  بياد نخواهيد داشت. واقعاً يك افسر ميهن پرست ژاپني خواهيد بود كه سي و پنج سال در آن كشور زندگي كرده. دنياي مذكور هم كاملاً واقعي خواهد بود, با  تغيير كوچكي كه ما  براي قرار گرفتن شما در آن وضعيت بوجود آورديم و احتمالاً عملكرد شما نيز تغييراتي در آن بوجود خواهد آورد. اين دنيا در سال هزارو نهصد و چهل و يك از دنياي بقول شما واقعي منشعب مي شود ولي خود نيز به يك دنياي كاملاً واقعي تبديل مي شود كه  همانند آن به حيات خود ادامه خواهد داد, حتي بعد از اينكه  مرگ در دنياي مذكور سراغ شما آمد و به اينجا برگشتيد. مشكلي كه نيست؟»

« مي خواهم بدانم من ناگهان در نقش يك افسر سي و پنج ساله ظاهر خواهم شد يا اينكه واقعاً بايد اين همه وقت در آنجا زندگي كنم تا به آن مرحله برسم؟ »

« اصل موضوع عملكرد شما در اين سن است. اينكه سي و پنج سال قبلي  بقول شما واقعاً طول كشيده باشد يا اينكه كدهاي زمانبندي شده ذهني اين طول زماني را بازسازي كند, باز هم  از نظر رياضي معادل هستند. »

خواست بگويد لعنت بر رياضيات, ولي منصرف شد. تجربه جالبي بنظر مي آمد. تازه قرار بود بعد از برگشت پاسخ سوالهايي را پيدا كند.

 

سروان تاناكورا  در اطاقش در ساختمان  فرماندهي نشسته بود. به نقشه بزرگ جهان روي ديوار نگاه مي كرد. نقشه اي كه هر روز زيباتر مي شد. تمامي اروپا يك دست شده بود. فقط ظرف چند ماه  ارتش آلمان بخش اروپايي شوروي را نيز درنورديده  بود. شمال آفريقا هم در تصرف قواي محور بود. همه چيز عالي بود. ولي چرا ارتش ژاپن هنوز......؟ مگر نه اينكه دموكراسيهاي پوسيده غربي در همه زمينه ها دچار بحران بودند و با يك ضربه ديگر از هم مي پاشيدند؟ پس چرا......؟ تازه قرار بود امروز سفير ژاپن در آمريكا به ملاقات مقامات آنجا برود تا در باره كاهش بحران بين دو كشور مذاكره كنند. لعنتي.  كاهش بحران, مشكل تحريمها, مسئله منچوري. مذاكره با آمريكايي كه حتي توان ايستادن روي پاي خود را هم ندارد. آن هم بعد از اينكه ارتش مقتدر ژاپن توانسته بود در يك شب تمامي مخالفان جنگ را در سطوح رهبري كشور  تصفيه كند, حتي بعضي از فرماندهان رده بالاي خود ارتش را.

صدايي شنيد. به عقب برگشت. ستوان نيكادو وارد اطاق شده بود,  بدون در زدن. نامرتب بود و هيجان زده. سروان عصباني شد. دفعه قبل هم كه ستوان خبر كشتار سران سازشكار ارتش را آورده بود, همينطوري آمده بود. سروان فرياد زد« اين بار ديگر تنبيه ...  » ستوان سخنش را بريد « قربان, فرماندهان  عالي.... » فرصت نشد جمله اش را تمام كند. سه ژنرال وارد شدند. سروان به نفر وسط خيره ماند. خود فرمانده نيروي هوايي روبرويش ايستاده بود. ستوان احترام گذاشت و بيرون رفت. فرمانده بدون مكث او را دعوت به نشستن كرد.

« مسئله فوق العاده حساس و محرمانه است, سروان تاناكورا.  فردا ارتش ژاپن ضربه خود را بر دشمن وارد خواهد كرد. دقيقاً همان وقتي كه سفيرمان مشغول مذاكره است » سروان به زحمت توانست بر هيجان خود غالب شود. فرمانده ادامه داد « اولين ضربه بشكلي كاملاً غافلگيرانه توسط نيروي هوايي ما بر  پايگاه آمريكايي پرل هاربر وارد خواهد شد. فقط چند نفر در جريان موضوع هستند حتي خود خلبانان حمله كننده نيز مقصد را نمي دانند. آنها فقط در جهتي كه  اعلام خواهد شد پرواز خواهند كرد و فقط چند دقيقه قبل از رسيدن به هدف موضوع را خواهند فهميد. هنوز هم بعضي از افسران از نظر سياسي مورد اعتماد نيستند, سروان. دليل انتخاب تو براي اين ماموريت حساس اعتماد ما به تو مي باشد وگرنه افسران باتجربه تري براي اين كار وجود دارند. بعد از خروج ما اين اطاق بشكلي كاملاً ايزوله در خواهد آمد و افراد محافظ اطاق از هيچكس بجز فرمانده كل نيروهاي مسلح دستور نخواهند گرفت. هيچكس نبايد چيزي بداند. رمزهاي هماهنگي و مختصات پرواز فقط در اختيار تو خواهد بود و همه هواپيماها, چه در فرودگاهها و چه ناوهاي هواپيمابر فقط به پيغامهاي تو پاسخ خواهند داد. حتي ايستگاههاي زميني نيز موضوع را نمي دانند. بعد از شروع عمليات هيچكس حق لغو يا تغيير آن را ندارد. حتي فرمانده مافوقت.»

سروان كاملاً تحت تاثير قرار گرفته بود. به زحمت بر خود مسلط شد « ولي قربان, هواپيماها مي توانند به اندازه رسيدن به هدف و برگشتن سوخت همراه ببرند؟ »

« خيالت راحت باشد. سوخت كافي خواهد بود, براي رفت و برگشت و خود عمليات. مقداري نيز اضافه است. صنايع هواپيمايي ما خيلي پيشرفت كرده است »

حيرت انگيز بود. پيشرفتي اينقدر بزرگ؟ و او تاكنون  از آن اطلاع نداشت؟ بياد آورد كه نبايد پيشرفت تكنولوژيك و ابتكارات دانشمندان جوانشان را دست كم بگيرد. فرمانده گفت« همه چيز هماهنگ شده است. تو فقط بايد رمزهاي مربوط به جهت پرواز را  هر ده  دقيقه يك بار به هواپيماها مخابره كني.  تا پنجاه كيلومتري حريم ساحلي جزيره  اواهو  هيچ كس نبايد چيزي بيشتر بداند. نيم ساعت ديگر عمليات شروع مي شود. » ژنرالها برخاستند. سروان اداي احترام كرد. بعد از خروج آنها قفل امنيتي در فولادي و قفل داخلي را بست. نقشه بزرگ را از روي ديوار پايين آورد و روي ميز پهن كرد. قطب نما را روي نقشه گذاشت و توجيهش كرد. خط كش دو متري را برداشت و خط وضعيت را رسم كرد. اين كار را بارها براي عمليات منچوري در نقشه هاي ديگر تمرين كرده بود و اينك هدفي بزرگتر و نبردي بزرگتر در پيش بود . زير لب گفت « به سمت غرب, فقط به سمت غرب » گراي محاسبه شده را به رمز درآورد . يك بار ديگر همه چيز را كنترل كرد و باز هم. آلارم را شنيد. قلبش وحشيانه تپيد. ميكروفون را روشن كرد. كد شناسايي را اعلام كرد و رمز را ابلاغ كرد. رمز اعلام وصول هواپيماهاي سرگروه  را شنيد و با سرخوشي به پشتي صندلي تكيه داد. تاريخ داشت شكل مي گرفت. مديريت دنيا بايد تغيير مي كرد و در اين برقراري نظم مجدد جهان او نيز در جايگاهي شايسته قرار گرفته بود.

ده دقيقه گذشت. مي دانست كه تا مدتها نياز به تغيير جهت نيست. همان كد قبلي را مخابره كرد. كد مكان را دريافت كرد و روي نقشه كنترل كرد. همه چيز مرتب بود.

ده دقيقه ديگر گذشت. دوباره  كنترلها را انجام داد. حال خوشي داشت. زمان زيادي گذشت. در افكارش بود و  نمي دانست چندبار كنترلها را انجام داده است. همه چيز مثل قبل بود ولي نه, سرانجام چيزي فرق كرد. رمز دريافتي عجيب بود  « كمبود سوخت ». غير ممكن بود. دستور ادامه مسير را داد. چند دقيقه گذشت. كسي در زد. مي دانست كه نبايد در را باز كند. احتمالاً سازشكاران داخلي  عوامل  خود در نيروي هوايي را براي توقف عمليات فعال كرده بودند. سرو صداي بيرون اطاق همين موضوع را تائيد مي كرد. رمز  كمبود سوخت مداوماً تكرار مي شد. مطمئناً توطئه اي در كار بود. شايد بعضي خلبانان هواپيماهاي سرگروه نيز در توطئه شركت داشتند. خود فرمانده نيروي هوايي به او اطمينان داده بود كه مشكلي از نظر سوخت پيش نخواهد آمد. بر ادامه مسير تاكيد كرد  و دستور خود را علاوه بر سرگروهها  مستقيماً نيز به همه هواپيماها نيز ابلاغ كرد. سرو صدا در بيرون بيشتر شده بود. ضربات سنگيني به در كوبيده مي شد. مي دانست كه در فولادي و قفل دروني مي تواند مدتي مقاومت كند. دقايقي گذشت. پيغام وضعيت اضطراري را از يكي از سرگروهها دريافت كرد. خائنها!.  در داشت تكان مي خورد. نبايد مي گذاشت توطئه موفق شود. با هواپيماها تماس گرفت و اعلام كرد كه هر خلبان در صورت تغيير مسير خائن شناخته و در دادگاه صحرايي محاكمه خواهد شد. دفترچه رمز را سوزاند. به پيغامهاي  دروغين سقوط و فرودهاي اضطراري كه دريافت مي كرد, اهميتي نداد. ارتباط را قطع كرد. ميز را پشت در كشاند و روي آن نشست. بيست دقيقه طول كشيد كه در شكسته شود. چند نفر مسلح داخل شدند. يونيفرم به تن داشتند و عصباني بودند. عقب عقب رفت. افراد كنار رفتند. مردي خشمگين پيش آمد. خون  به چهره اش دويده بود. سروان تكاني خورد, خود فرمانده نيروي هوايي بود. « تو چكار كردي؟ » سروان گيج شده بود. فرمانده  فرياد مي زد. « تمام هواپيماها سقوط كردند.» چيزي اشتباه بود. يعني خود فرمانده هم...؟. نبايد تسليم مي شد. نگاهي به در شكسته انداخت. فرمانده هنوز داشت فرياد مي زد. سروان در يك لحظه تصميم خود را گرفت. يكي از افراد را كنار زد و به سمت در دويد. يكي ديگر راهش را بست. سروان او را به زمين انداخت. فقط يك نگهبان ديگر در مسير بود. سعي كرد از كنارش عبور كند. دست نگهبان بالا رفت. ميله اي در دستش بود. سروان سعي كرد سرش را بدزدد. ميله پايين آمد.  چيزي در سرش منفجر شد. چشمهايش برقي زد و همه چيز تاريك شد.

 

چشمهايش برقي زد. دردي را در سرش حس كرد كه بسرعت از بين رفت. چشم باز كرد. در سالن بود و مصاحبه كننده روبرويش نشسته بود.  در يك لحظه همه چيز را بياد آورد. منگ بود, سرش را روي ميز گذاشت. چطور امكان داشت؟ زندگي سي ساله اش را در ژاپن با جزئياتش به ياد داشت. خانواده اش, كودكي, جواني, دوره آموزشي. كاملاً گيج شده بود. گفت« عجب توهمي »

« هيچ توهمي در كار نيست. همه چيز واقعي بود. حتي بعد از خروج شما هم آن دنيا باقي خواهد ماند و به زندگي خود ادامه خواهد داد. البته با دنياي اوليه ما فرق خواهد داشت. در آنجا  تقريباً تمامي هواپيماهاي ژاپني بعلت اتمام سوخت در مسير سقوط كردند. نيروي هوايي ژاپن از بين رفت و حمله ژاپن به آمريكا انجام نشد. طبيعتاً جنگ بين ژاپن و آمريكا هم درگير نخواهد شد و بمب اتم هم آنهمه آدم را نخواهد كشت. تاثيري كه عملكرد شما در آنجا بوجود آورده بسيار اساسي و بسيار مثبت بوده است »

تمسخري را در گفتارش حس كرد. ياد صحبتهاي دوستش قبل از سفر افتاد. با خشم گفت « ولي چرا اينطوري شد؟ »

« چه اشكالي دارد؟ تازه علاوه بر اين محاسن, نسلهاي متمادي از انسانها در آنجا موضوعي را خواهند داشت كه هر وقت يادش بيفتند روي زمين بغلتند و قهقهه بزنند. مي دانيد كه ادخال سرور در قلب مردم دنيا كه شامل مومنين هم مي شود چقدر  پسنديده است؟»

عصباني شد« اصلاً شما چكاره ايد؟ چه كسي به شما اين قدرت را داده كه در سرنوشت دنياها اينگونه دخالت كنيد؟ »

« صرفاً چون قوانين اينجا را زودتر  از شما كشف كرديم, اين توانايي را داريم. البته خيلي ها اين توانايي را دارند و هر كدام بخشهاي مربوط به خود را دارند. سفرهاي شما و دنياهايي كه در خلال آن شكل مي گيرد, خود جزئي از سفر خود ما و دنيايي است كه ما شكل مي دهيم. بتدريج با افزايش آگاهي تان توانايي شما هم در انتخاب سفرهاي بعدي خودتان  و حتي سفرهاي اوليه  افراد مبتدي ديگر بيشتر خواهد شد »

« و انگيزه تان چيست؟ بنظر مي آيد خيلي به آمريكا علاقه داريد. »

« گور پدر آمريكا. ما فقط چند تا نويسنده هستيم و داريم روي نظرات جالب  مقامات و كارشناسان و مفسرين هموطنمان در دنياي اوليه كار مي كنيم, مخصوصاً نوابغ سطوح بالاي مديريتي. در آن سالها در آنجا جمع آوري و چاپ اين مطالب امكان پذير نشد و حسرت به دل مانديم.  شايد همين حسرت باعث  شده است, چنين سفري را براي خودمان و چنين سفرهايي را براي كارشناسان شكل دهيم»

عصباني تر شد« چقدر هم بامزه  اين كار را كرده بوديد. هه هه. بياييد قلقلكم بدهيد تا كمي بخندم »

« اشتباه نكنيد. ما فقط در انتخاب جزئياتي مثل سن و درجه و اسم شما نقش داشتيم. بقيه مسائل به ذهنيات خودتان مربوط مي شود. در اين مورد به دانش نظامي شما»

« چرا من؟ تقصير فرمانده بود كه خيال مرا از كافي بودن سوخت هواپيماها مطمئن كرد »

 مصاحبه كننده دكمه اي را لمس كرد. صدايي از نمايشگر روي ديوار شنيده شد. صدا را شناخت. خودش بود, در همان بحث كارشناسي سال شصت و دو راديو. داشت در باره ضعف نظامي آمريكا و حمله پرل هاربر  صحبت مي كرد. پرسيد « كه چي؟ » مصاحبه كننده با انگشت اشاره به سكوت كرد و بعد به نمايشگر اشاره كرد. كارشناس گوش داد.

 «.... ما اگر به نقشه دنيا دقت كنيم مي بينيم كه ژاپن در اين طرف دنيا واقع شده و آمريكا در آن طرف. و هواپيماهاي ژاپني اين همه راه را از روي قاره آسيا و اقيانوس پيمودند و به آمريكا حمله كردند و آمريكا نتوانست جلوي آنها را بگيرد.....  » با خشم فرياد زد« پرسيدم كه چي؟ »

مصاحبه كننده وسايلش را جمع كرد. از روي صندلي بلند شد و به سمت اطاق رفت. دو سه نفر از همكارانش داخل اطاق بودند. در آستانه در ايستاد و بطرف او برگشت و گفت « پسر خوب, زمين گرد است و در نقشه مسطح به اين صورت درمي آيد. آمريكا  در شرق ژاپن و در نزديكي آن است و ژاپني ها از آن طرف به پرل هاربر حمله كردند نه از اين طرف  »

 

پشت در بسته اطاق ايستاده بود. صداي بلند خنده  از اطاق بيرون مي آمد و در سالن مي پيچيد. حتي از پشت شيشه مات مشخص بود كه آنها روي صندليها ننشسته اند. روي كف اطاق دراز شده اند. مي غلتند و قهقهه مي زنند و دست و پايشان را در هوا تكان مي دهند. مسخره ها!. از دست همه عصباني بود. قضيه اصلاً خنده دار نبود. مي دانست كه هيچ چيز شوخي نيست. مي دانست كه  او در زندگي دومش  واقعاً سروان تاناكورا  بوده و واقعاً آن خرابكاري را مرتكب شده است هر چند در زندگي اولش...... ولي مثل اينكه  در زندگي اولش هم اين اسم برايش آشنا بود. به ذهنش فشار آورد. يادش آمد. در آن سريال ژاپني بود كه همانوقتها پخش مي شد. بعد حس كرد  اين كلمه آشناتر است. بياد آورد كه بعد از آن سريال به لباسهاي دست دوم خارجي هم گفته مي شد و بعد يادش آمد كه اين كلمه در بعضي مناطق ايران مفهومي وسيعتر پيدا كرده بود. به سيب پادرختي فله اي تاناكورا مي گفتند و به ساعتهاي.....

خون به مغزش دويد. مشتش را  بر در كوبيد و فرياد زد« كيلويي هيكلته, كيلويي نوشته هات هستند, كيلويي طنزهاي بيمزه ات هستند. مرتيكه عوضي  »

صدايي گفت « آرام باش, حالا حالا ها با آنها كار داريم. بعداً مي تواني تلافي كني »

جا خورد. به عقب برگشت. در اطاق پشتي باز بود.  مردي روي صندلي نشسته بود و روي كاغذهايي كه سطح ميز را پوشانده بود, چيزهايي مي نوشت و خط مي زد. چهره مرد بدجوري آشنا بود ولي چيز عجيبي هم در آن بود. دقت كرد و ناگهان شناخت. فرمانده اش بود. او هم در سن جواني بود.

وارد اطاق شد و احترام گذاشت. فرمانده گفت« مي تواني كمكم كني؟ محاسباتم هميشه اشتباه از آب درمي آيد. تو كه مي داني من تا چهارده سالگي اصلاً مدرسه نرفته بودم »

  « ولي شما كه بعداً دكترا هم گرفتيد. در رشته اقتصاد هم كه دروس رياضي وجود دارد »

« آن وقتها مدرك دانشگاهي نداشتم. تازه در دانشگاه فقط رياضيات سطح بالا تدريس مي شد. مشكل من  محاسبات معمولي است, چهار عمل اصلي » كمي مكث كرد و ادامه داد « هميشه در اين مسائل مشكل داشته ام. نميتوانستم بفهمم كه چرا يك متر صد سانتيمتر است ولي يك متر مربع صد سانتيمتر مربع نيست. متر مكعب كه ديگر جاي خود را دارد » مثل اين بود كه دارد با خودش حرف مي زند « سال شصت و پنج  مي خواستم عملكرد سالانه مان را در مسئله جنگ با عدد و رقم بيان كنم. خب, ما خيلي قبل  از آن سال از مرز گذشته بوديم و در خاك عراق بوديم.  در اين يك سال هم در بعضي مناطق زياد پيش رفته بوديم و در بعضي جاها كمتر. مي خواستم ميزان متوسط پيشروي را تعيين كنم.  راهش را از يكي از همكاران پرسيدم و او گفت كه بايد مساحت زمينهاي آزاد شده را بر طول خط جبهه تقسيم كنم. اعداد را از مركز فرماندهي خواستم و محاسباتم را انجام دادم.  نمي دانم تقصير  آنها بود كه مساحتها را به متر مربع برايم فرستاده بودند و من در تبديل واحدها و جاي مميزها اشتباه كردم يا چيز ديگر. به هر صورت جواب را به دست آوردم و در مصاحبه اعلام كردم. بديش اين بود كه چند روزنامه گفته هايم را چاپ كردند و ديگر نمي شد اشتباه را به گردن يكي از آنها گذاشت »

 « مگر چه گفتيد؟ »

  « اعلام كردم كه ما در سال گذشته جبهه جنگ را صد و پنجاه كيلومتر به بغداد نزديك كرده ايم »

  «چه اشكالي دارد؟ »

 « خب, نمي دانم به چه دليل قضيه من در اينجا با شماها  فرق دارد. يك فرق اين است كه  در سفر بايد در نقش خودم ظاهر مي شدم. نيروها و تجهيزات بسيار زيادي هم در اختيارم قرار گرفته بود و بايد از همان وضعيت سال شصت و پنج شروع مي كردم و  در يك سال صد و پنجاه كيلومتر به سمت بغداد پيشروي مي كردم. فرق  دوم اينكه بايد دوباره همان سفر را تكرار كنم چون اين كار را در سفر اول نتوانستم انجام دهم »

« مطمئنم كه مي توانيد. نبوغ نظامي شما زبانزد بود »

« مشكل جاي ديگري است. مسئله  اين است كه از مرز تا بغداد صد كيلومتر بيشتر فاصله ندارد »

فرمانده ساكت شد و بعد آرام پرسيد« تو چيزي بفكرت نمي رسد؟ »

كارشناس خسته بود. بلند شد تا برود. گفت« تنها راهش اين است كه به افغانستان حمله كنيد. آن طرف تنها جايي است كه مي توان از مرز صد و پنجاه كيلومتر به سمت بغداد پيشروي كرد. زمين گرد است »

از اطاق بيرون رفت. به سفر بعدي اش فكر مي كرد. اختيار عمل دست خودش بود. اگر قرار بود تاثير سفرها روي دنياهاي مربوطه پايدار باشد, خوب مي دانست در سفر بعد كجا برود. سراغ كپرنيك و گاليله مي رفت. كريستف كلمب و ماژلان را هم نبايد فراموش مي كرد و كلاشينكلف را هم. چهار خشاب پر هم بايد همراه مي برد. مديريت دنيا بايد تغيير مي كرد.             

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:21 توسط علی شیخ الاسلامی |

اشتباه

هانيه عالي‌نژاد

خانه‌ي کوچکمان، آخرين خانه‌ي يک کوچه‌ي بن‌بست در يک محله‌ي قديمي تهران بود. در که باز مي‌شد، راه‌پله‌هاي سبزرنگ با موکتي ضخيم که سبز تيره‌تري بود در سمت چپ و راهروي باريکي منتهي به آشپزخانه و اتاق پدر و مادرم در سمت راست قرار داشت. مهمان‌خانه و اتاق من و خواهرم در طبقه‌ي بالا بود. درست بالاي راه‌پله، بين در اتاق ما و مهمان‌خانه، تابلوي بزرگي از يک جنگل قرار داشت. کلبه‌اي چوبي در ميان تصوير روي تابلو بود که محل تخيلات جورواجور کودکانه‌ي من و خواهرم بود. بعد از ظهر‌ها که همه خواب بودند، جلوي تابلو مي‌نشستيم و قصه مي‌ساختيم، قصه‌هايي از شاهزاده‌هاي زيبا و روزهاي رويايي. شاهزاده‌ي خواهرم هميشه علي نام داشت و شاهزاده‌ي من هر روز اسمي تازه داشت.

اتاقک زير پله‌هاي طبقه‌ي پايين، هم حکم انباري را داشت و هم مخفيگاه من و خواهرم بود. هر وقت با هم قهر بوديم يا کسي دعوايمان کرده بود يا کار بدي کرده بوديم و از خشم پدر و مادرمان مي‌ترسيديم، آن اتاقک محل خوبي براي پنهان شدنمان بود.

بعد از آن شب سياه که مادرم آن‌قدر از درد شکم به خود پيچيد که براي هميشه ساکت شد، بيش‌تر اوقات روز را در آن اتاقک گريه مي‌کرديم تا شب که پدرمان مي‌آمد جلوي او گريه‌مان نگيرد. پدرم همه‌ي غم‌اش را در خود مي‌ريخت و پيش ما خود را خوش‌رو نشان مي‌داد. ما هم سعي مي‌کرديم جلوي او قيافه‌ي مادر مرده‌ها را به خود نگيريم.

هفت سال تمام، خواهرم که چهار سال از من بزرگ‌تر بود، نقش مادرم را به عهده گرفت تا من کم‌تر غم بي‌مادري را حس کنم. تمام زندگي من خواهرم بود و پدرم. با هم خوش بوديم. کلمه‌اي از حرف‌هاي توي دلم نبود که به خواهرم نگويم و هيچ حرف نگفته‌اي نبود که خواهرم به من نزند. به من گفته بود که سال‌هاست بين او و علي، صاحب مغازه‌ي خرازي سر کوچه، علاقه‌اي هست. من هم شنيده بودم و هيچ نگفته بودم.

تا آن‌که آن روز بعد از ظهر، مادر علي در خانه‌مان را زد. آن روز من در را به رويش باز کرده بودم. مادر علي آمد و با پدرم حرف زد. گفت که مهري را چند بار در راه مدرسه و در مجلس مولودي خانه‌ي همسايه ديده و براي پسرش پسنديده، اجازه خواست که فردا شب با پسرش براي خواستگاري بيايند. يادم هست که تمام روز بعد را در حالي که خواهرم پروازکنان در حال تدارک پذيرايي از مهمانان آن شب بود، من در اتاقک زير پله، اخم‌کنان نشسته بودم. احساس تنهايي مي‌کردم. تازه يادم افتاده بود مادر ندارم. دلخور بودم از مهري که مي‌خواست برود و من را تنها بگذارد، دلخور بودم که از اين موضوع خوشحال است.

شب، بي اين‌که چيزي به رويم آورم، پيش خواهرم در اتاق خوابمان ماندم و دست‌هايش را که مي‌لرزيد در دستم گرفتم. وقتي پدرم براي آوردن چاي صدايش زد از احساس اين‌که او را بيش از من دوست دارد، حرصم گرفت. مهمان‌ها که رفتند پدرم لبخند مي‌زد. وقتي به او شب به خير گفتيم و به اتاقمان رفتيم، مهري بي اين‌که با من حرفي بزند دراز کشيد و زير پتو رفت.

نيم ساعت بعد، آرام از جايم بيرون آمدم و از اتاق بيرون رفتم. پدرم هنوز بيدار بود و در اتاقش روزنامه مي‌خواند. مرا که ديد با نگاه نگرانش پرسيد: «چيزي شده دخترم؟» و من برايش گفتم که مادر علي دروغ گفته و مهري و علي خودشان همديگر را ديده‌اند و خاطرخواه هم شده‌اند. وقتي خشم، خوب در صورتش و نگاهش پيدا شد، به اتاقم برگشتم.

آن شب نفهميدم چه اشتباهي کرده‌ام. وقتي پدرم فردا شب بدون اين‌که به مهري چيزي بگويد به خانواده‌ي علي زنگ زد و جواب رد داد هم نفهميدم. وقتي مهري هر روز در غياب پدرم گريه مي‌کرد و وقتي علي از آن محله ناپديد شد هم نفهميدم. اما حالا وقتي بيست و پنج سال از آن روزها گذشته، من ازدواج کرده‌ام و صاحب دو فرزند شده‌ام و خواهرم مهري هيچ‌وقت ازدواج نکرد، هيچ‌وقت موهايش را بلند نکرد، هيچ وقت لباس رنگ شاد نپوشيد و هيچ‌وقت مثل روزهاي بچگي‌مان، وقتي جلوي آن تابلوي جنگل مي‌نشستيم از ته دل نخنديد، فهميدم که آن شب چه اشتباهي کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط علی شیخ الاسلامی |

 لاکردار

منیره سادات جارچیان

 بارون مثل سیل می باره و کی می دونه که کی می خواد بند بیاد.برف پاک کنا همینطور پشت هم

می رن و می آن اما هیچ فایده ای نداره.آب شرشر روی شیشه ها موج بر می داره و سرازیر می شه.

از همه جای این لکنتی سیاه عینهو قفس، آب چکه می کنه.فکر کنم الانه که آب بره و کوچیک بشه مثل ماشینای اسباب بازی که چند تا بچه تو یه جاده ی گچی هی تقه می زنن بهشون تا جلو برن. هر

کی زور و جیگرش بیشتره مسابقه رو می بره.

- مادر،علی رضا، علی. بذقی بچه چقدر بازی می کنی. یالا بیا تو ببینم، سر ظهره، گرما زده می شی.

- اه بیا بابا ماشینتو بگیر. باید برم.مامانم صدام می کنه.

لامصب هر چی می ری تموم نمی شه مثل شبایی می مونه که انتظار می کشیدم، انتظار تا معلوم نیس کی این فری موش گور به گوری از سر پیچ پیداش بشه و چس مثقال زهر ماری بذاره کف دستم و چندر غاز پول باباه رو تا قرون آخرش بالا بکشه و تازه یه چیزی ام طلبکار شه.

- ا  علی رضا بمیرم الهی ننه، تو این سرما این وقت شب اینجا چرا وایسادی؟! خدا بگم چی کار کنه این بابای شیره ای بی غیرتتو . قربونه اون دلت فرح جون که کبابه از دست این شوور...

زری پیریی فضول.همینطور می گفت و دور می شد.سرم داغ شده بود انگاری که می خواست ذوب شه و شرره کنه بریزه رو آسفالت و بسوزونتش. تا اومدم بزرگ شم، یاد گرفتم پس گردنی بخورم، جلو هر کس و ناکسی سر خم کنمو جور بابامو بکشم. ازآینه، شیشه های دو تا در پشتی رو که نگاه می کنم تاریکی، جاده رو تو خودش فرو می بره. نه مهتابی، نه چراغی، نه ماشینی، هیچی . نه حتی اون دور دورا نوک سوزن نوری که کور سو بزنه.دیگه به هیچی نمی تونم اعتماد کنم حتی چشام. لاکردار این دیگه چه جور جاده اییه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط علی شیخ الاسلامی |

 

موضوع جدید:

اشتباه

به پیشنهاد حبیب کلانتری

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط علی شیخ الاسلامی |