آن ذره بین مسخره تان اینجا به کار نمی آید آقا
فائزه نوریزاد
آن ذره بین مسخره تان اینجا به کار نمی آید آقا. باور کنید این خانه تنها در همین حدی که می بینید، مخوف است، نه بیشتر. اینجا جز همین صندلیِ موریانه زده و فرش رنگ و رورفته و البته عتیقه ای که زیر پای ماست چیز دیگری پیدا نمی کنید؛ حتی اگر حافظه ی من یاری نکند، از لابلای حرفهای رهگذران می شود فهمید که قدمت این فرشِ دست بافت، باید چیزی در حدود سن من، یا –چه فرق می کند؟- مادربزرگتان باشد. آن طور دست نکشید آقا. کافیست لبه ی فرش را کمی برگردانید، آن وقت به راحتی می توانید بافت ریز و زیبایش را تحسین کنید. البته مراقب جانوران موذی زیر فرش باشید. به هرحال در این خانه، وجود خطر-در هر حد و اندازه ای- می بایست برای شما قابل پیش بینی می بود. بهتر است خوب خوب کت و شلوارتان را بتکانید. بله. بهتر است شروع کنیم. می توانید همین جا بنشینید روبروی من. این طور که نشسته اید، ممکن است گردنتان کمی درد بگیرد. بهتر است طوری بنشینید که نمای کاملی از آن پنجره را در دید داشته باشید. آن پنجره، در واقع، مهمترین قسمت این خانه است. بله. بهتر است یادداشت کنید؛ مهمترین قسمت خانه.
آن طور به قوز پشتم خیره نشوید آقا. در واقع، بهتر است بدانید، در این خانه چیزهای مهمتری هم یافت می شود. مهم تر از من و دست و پاهای به هم چفت شده ام. وَ یا همین پیراهن چرکْ مرد قهوه ای که سالهاست چند تار از موهای خاکستری ام توی یقه اش گیر کرده است... بله آقا. بهتر است با دقت بیشتری به آن پنجره نگاه کنید...
پشت پنجره –یعنی دقیقن جایی که می شود همه ی قناصی ها ی بدنم را دید زد- سایه های زیادی در هر ساعت از شبانه روز در رفت و آمدند. سایه های متنوع و جالبی که با زیرکی ها و مزه پرانی هایشان مرا سرگرم می کنند. حتی –شاید باورتان نشود- بعضی وقت ها آنهایی که کنجکاوترند، خم می شوند توی خانه و من، سنگینی نگاهشان را روی برآمدگی های پشتم احساس می کنم.
از پشت پنجره که رد می شوند، من صدای پچ پچ هایشان را می شنوم که با آب و تاب زیاد –و احتمالن با دست هایی که از فرط هیجان مدام به این سو و آن سو پرتاب می شوند- آخرین شایعات و اخبار را به گوش هم می رسانند. بهتر است بدانید که درمحدوده ی پیاده رویی که به منتهاالیه سمت راست این خانه، یعنی درست پشت آن پنجره، منتهی می شود، اخبار و شایعات، تنها درباره ی عجوزه ی زشت و پیر این خانه ی مرموز است که البته، هویتش هیچوقت برای هیچکس واضح و شفاف نبوده است. و هم من هم خود آنها خوب می دانیم که لذتش دقیقن به همین است. به اینکه هر بار حقایق ثابت و تکراری تنها در جملات تازه و با ریزه کاری های متفاوت، تحت عنوان شایعه ی جدید نقل می شود. و جالب تر اینکه موقع شنیدن شایعه ی جدید، همگی به اتفاق، آن چنان پلک هایشان را تند و تند به هم می زنند که انگار اولین بار است که از پیرزنی زشت و ترسناک در خانه ای مرموز واقع در خیابان سیزدهم، سخن به میان آمده است. متاسفانه این، یکی از کثیف ترین حقه هایی است که هر روز به هم می زنند و از تکرارش هیچ ابایی ندارند. گوشتان را بیارید نزدیکتر آقا. باید حقیقت شومی را نزدتان فاش کنم... بین خودمان باشد آقا، این سایه ها، برخلاف ظاهر آرام و غلط اندازی که دارند، موجودات حقه بازی هستند که تنها من توانسته ام خوب بشناسمشان. باور کنید هر عمل کثیف و نحسی از دستشان بر می آید... اما بهتر است شما در رابطه با آنها کمی محافظه کار باشید. هرچه باشد هم نشینی با چنین افرادی خلاف آداب جنتلمنی است، آقا... بله. بله. بهتر است از بحث دور نشویم. داشتم می گفتم...
آنها رادیوها، تلویزیون ها، روزنامه ها و کتاب های متحرکی هستند که به خوبی مرا سرگرم می کنند. و با بلاهت ها و حقه های کوچکشان موجبات تفریح مرا فراهم می کنند. طوری که بعضی وقت ها به راحتی لک و پیس و چرک و چروک های کف پام را از یاد می برم. حتی خیلی وقت ها هویت خودم را هم به یاد نمی آورم و هرچه فکر می کنم برای هیچ کدام از سوال های تکراریشان هیج جوابی به ذهنم نمی رسد. باورتان می شود؟ واقعن چه کسی می داند دقیقن چه مدتی است که من همین طور زل زده ام به ناخن های بنفش و کج و معوج دست و پاهام که به هم چفت شده اند وَ موریانه هایی که به راحتی از روی پستی ها و بلندی های این همه انگشت رد می شوند و هیچوقت تکه ای از الوارهای صندلی را لای هیچکدام از چین و چروکهای انگشتهایم جا نمی گذارند؟!
"چند سالش است؟ قوز پشتش را دیده ای؟ چطور ممکن است که ساعت ها بدون کوچکترین حرکتی، همین طور بنشیند و از جایش تکان نخورد؟ پس آب و غذایش چه می شود؟ با سرما و گرما چه می کند؟ ما حتی به یاد نداریم که او لحظه ای به خواب رفته باشد... موهایش. موهای خاکستری اش. هیچ دقت کرده ای که همیشه دقیقن به همین رنگ و اندازه بوده اند؟ از وقتی یادمان می آید، همین طور روی سرش بسته شده اند و چند تارشان هم روی یقه ی چرک پیراهن قهوه ایش ... اصلن از کجا معلوم که زنده است؟"
و همیشه بعد از فوران این سوالات تکراری، ناخودآگاه وَ در کمتر از کسری از ثانیه، انگیزه ی کافی برای ساختن و شنیدن اطلاعات جعلی، مثل هورمونی در سرتاسر وجودشان ترشح می شود و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جلوی شیوع این همه دروغ و شایعه را بگیرد. دروغ های هولناکی که بعضی وقت ها مرا هم به فکر فرو می برد و در کمال ناباوری، تیزیِ استخوان های بیرون زده ی پشتم تیر می کشد.
همین اواخر حرف های در گوشی دوتایشان تقریبن متقاعدم کرد که من یک مجسمه ام و به دست یک مجسمه ساز ماهر ایرلندی ساخته شده ام. و البته صدای نازک و تودماغی یکیشان فورن اضافه کرد که صاحبخانه هم دکتری بوده است که سال ها پیش به سفر رفته و هنوز برنگشته است... باورتان می شود؟! اینکه همین پیرزن زنده و سرحالی که الان روبروی شما نشسته است و با شما صحبت می کند، یک مجسمه باشد... حتی تصورش هم غیرممکن است. اما من باورم شده بود. تا جاییکه آن شب، تحت تاثیر بی نظیر یاوه گوییهای آن دو، تا صبح برای سلامتی صاحب خانه و دوست مجسمه ساز ایرلندی اش دعا خواندم...
اما برای اطمینان خاطرتان عرض می کنم آقا، تجربه ثابت کرده که این کشف های جدید نهایتن بعد از دو روز، تاثیر اولیه شان را از دست می دهند و من همیشه بعد از سپری شدن این دو روز، تا عبور سایه های بعدی، خودم را با تماشای تکه چوب های صندلی روی دوش موریانه ها سرگرم می کنم.
بهتر است بدانید که گهگاه نظریه های نغز و جالبی هم میان این همه دروغ ریز و درشت، پیدا می شود. به عنوان مثال، صدای بم و سرماخورده ی یکی از این سایه ها، لابلای سرفه ها و عطسه ها و فین های بی وقفه اش اگرچه به سختی قابل تشخیص بود، اما خوب در خاطرم مانده است: "می تواند جنازه ای مومیایی شده باشد. یادم می آید نمونه ای نظیر این را در مصر... اوهوووم اوهوووم... بله جانم، در تاج محل دیده بودم. البته آن یک پسربچه ی... آ..آ...ا..اآپچه ه ه... همم، بله. یک پسر بالغ مراکشی بود که در حالتی شبیه به اینکه مشغول خاک بازی باشد یا همچه چیزی... بله جانم. مومیایی شده بود." و بعد همه ی محتویات بینی اش را در جوی کوچک کنار پیاده رو خالی کرد.
بهتر است بدانید آقا، گفتن این جزئیات آنقدرها هم که شما فکر می کنید بی اهمیت نیست. با شناختی که من از این سایه ها یا به عبارتی طرفداران پر و پا قرص رمان های جذاب شما دارم، این جزئیات و حواشی، قطعن خیلی خیلی بیشتر از اصل ماجرا توجهشان را جلب خواهد کرد. بله. بهتر است به من اعتماد داشته باشید آقا...
برایتان مثال دیگری خواهم زد؛ صدای جیغ جیغی سایه ی دیگری که وجود این خانه و متعلقاتش را تنها ناشی از خیال پردازی های شخصیت اسکیزوفرن هم نوعانش می پنداشت: "من به عنوان یک سایکولوجیست متعهد، خودم را موظف می دانم تا شما را، جناب شهردار، از خطری جدی که سلامت روانی همه ی ساکنین شهر را تهدید می کند، آگاه کنم. این خانه با تمام محتویات و سکنه اش، چیزی جز نتیجه ی بیش فعالی قوه ی وهم و تخیل افراد نیست. من که به شخصه در این مکان هیچ اثری از یک خانه ی مرموز و یک عجوزه ی چنین و چنان نمی بینم. و البته مطمئنن شما هم مثل من از سلامت روانی کامل برخوردارید، جناب شهردار." و بعد همان صدای جیغ جیغی، تا مدت ها ریز ریز می خندید.
حتی همین دو سایه ای که پیش پای شما رفتند. بله، چرا راه دور برویم؟! این ها دوقلوهای خبرنگاری هستند که از وقتی یادم می آید، برای روزنامه ی محلیشان دنبال خبرهای زرد و جنجالی می گردند. شما باید بشناسیدشان. احتمالن در گذشته با هم همکار بوده اید. در آن روزنامه ی کذایی. درهرصورت بهتر است شما را در جریان گفتگوی امروزشان قرار دهم. شاید به درد فصل آخر رمانتان بخورد. آم... اگر اشتباه نکنم از اینجا شروع شد:
-"این طور نمی شود. بهتر است یکبار خودمان از پنجره برویم تو و از خانه ی آن پیرزن عکس بیندازیم. قطعاً به جذابیت روزنامه..."
-" نه، ریونا. من و تو چطور می توانیم از آن پنجره بالا برویم؟ این کار خطرناکی است. بهتر است از یک بزرگتر کمک بگیریم."
-"بله. ام... به نظر تو بهتر نیست با عمو کارل مشورتی داشته باشیم؟"
-"اُه، ریونا. بهتر است برایم توضیح دهی که چرا همه چیز را به عمو کارل ربط می دهی؟ هیچ می دانی اگر عمو کارل از نقشه ی ما بو ببرد، بدون شک ما را به عنوان برادرزاده های روان پریشش به آن بیوه ی روانشناس معرفی می کند؟"
-"حق با توست. اما پس بهتر نیست بی خیال این سوژه شویم؟ باور کن نه روزنامه و نه آن ده دلاراضافه حقوق لعنتی به این ریسک بزرگ نمی ارزد..."
به گمانم این تکیه کلام مسخره را هم از همین ها گرفته ام. اما اصلن جای نگرانی نیست. همان طور که قبلن گفتم، نهایتن تا دو روز این گونه خواهد بود و بعد از آن، تیک های عصبی دیگری جایگزین خواهد شد.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید تکراری ترین جمله ای که از زبان آن ها شنیده ام چه بوده است: "حیف که پشتش به پنجره است وگرنه ..." و همیشه همین جا، سایه ی دیگر می پرد وسط حرفش و بحث را عوض می کند و تمام سعی اش را می کند تا هیجان بحث را ببرد بالا. (این ها معمولن سایه های مذکری هستند که برای جلب نظر نامزدهایشان حاضرند به هردری بزنند. در واقع یکی از راه هایی که آنها را قهرمان و لااقل سرگرم کننده جلوه می دهد، همین دروغ هایی است که درست همین جای بحث اقتضا می کند تا ساخته و با کمترین فوت وقت گفته شوند.)
خب دیگر... الان وقتش است. باید سر و کله ی آن سه سایه ی کوچک و احمق پیدا شود. حتمن دقایق شاد و مهیجی را برایم فراهم می کنند. مثل دیروز که با آن دست های خپل و کوتاهشان می خواستند قفل پنجره را باز کنند و بیایند تو. باورتان می شود؟! البته جای نگرانی نیست. خوشبختانه درست وقتی که از سر و کول هم بالا رفته بودند، سایه ی بزرگی سر رسید و هر سه، بدون معطلی پا گذاشتند به فرار. بهتر است بدانید که هنوز غرغرهای آن سایه ی بزرگ توی گوشم است... هووم. صدای خودشان است. می شنوید که؟! خب دیگر، بس است. بگذارید به کار و زندگی ام برسم. یادتان باشد که بهتر است در نوشتنِ رمان تازه تان شجاعت داشته باشید آقا. شجاعت... باز هم تاکید می کنم؛ مواظب این سایه های موذی باشید. باور کنید این برای خودتان بهتر است...
انتخاب
فرزاد شفیعیفر
پس از ساعتها شکنجه، شش زندانی وشش زندان شیشه ای مرتبط با هم. زندان ششم در وسط.
در هر کدام یک اسلحه. پنج اسلحه، هرکدام یک تیر، اسلحه ی ششم پنج تیر.
امکان آزادی از زندان، تنها برای یک نفر.
.
.
.
صدای شلیک، بیش از چهار.
وبعد از آن،
پنج اسلحه، هرکدام یک تیرداشتند.
پرتگاه
مریم محمدخانی
چند ساعت گذشته بود؟نمی دانست.آفتاب ریخته بود توی اتاق و ورق های خاک گرفته ی کف اتاق را روشن کرده بود.ریحانه از جایش بلند شد و با دستانش خاک را از سر شانه هایش تکاند.کمرش خشک شده بود.
صدایی از دور می آمد:ریحانه؟ناهار سرد شد.کارت تموم شد؟
-ناهار؟مگه ساعت چنده؟
-از صبح رفتی چپیدی تو اون اتاق.بعد از چند ماه اومدی خونه.نه حالی،نه احوالی،نه کمکی،چیزی.تازه می پرسی ساعت چنده؟
ریحانه از اتاق آمد بیرون و رفت طرف آشپزخانه.
مادر برگشت به طرفش:این چه ریختی یه برا خودت درست کردی؟لوله بخاری درست می کردی؟
ریحانه رفت طرف آینه.موهایش آشفته و پخش و پلا به گردن و صورت عرق کرده اش چسبیده بود.پیراهن و دامنش را خاک گرفته بود.
-من برم یه آبی به صورتم بزنم.
سرش را گرفت زیر شیر آب.صدای مادر دوباره دور شده بود.صدایش از زیر آب می آمد،انگار که افتاده باشد توی دریا:
-چرا اینقدر لاغر شدی؟شام و ناهار نمی دن بهتون؟زیر چشمات گود افتاده.
ریحانه سرش را آورد بالا و با چشمهایی مات به خودش در آینه دستشویی زل زد.دلش آشوب شد،انگار که خبر بدی شنیده باشد.دوباره برگشت به آشپزخانه:
-ناهار نمی خورم مامان جان،بذار کارم تموم بشه بعد.
-یعنی چی؟تمام شب توی راه بودی،صبح هم که رسیدی یکراست رفتی تو اتاق که کار دارم،کار دارم.اصلا معلوم هست تو چته؟این چند ماه چی کار می کردی توی اون شهر؟اصلا عین خیالت هم نیست.زنگ هم نمی زنی بگی حالت چطوره،درسات چطوره،دانشگاه،هم اتاقی هات.نمی گی من دلواپس می شم؟
ریحانه چیزی نگفت.فقط به مادرش نگاه کرد که بغض افتاده بود توی گلویش.خواست ببوسدش،پشیمان شد.سرش را برگرداند و رفت طرف اتاق.
پرده را کشید و نشست کف زمین.دوباره کاغذها را زیر و رو کرد.کارت پستالهایش را،نقاشی های کودکی اش را.دستش خورد به روبانی صورتی.
-این مال تو ریحانه.
-وای،چه خوشگله.
-خوشت اومد؟از عروسکم کندمش.
-کندی ش؟
-آره،ببین…اون پاک کن عطری ت بود شکل توت فرنگی،می دیش من؟
-چرا؟
-روبان دادم بهت دیگه.
-من که نخواستم بدم،خودت دادی.
-خیلی خسیسی ریحانه،پس بده روبانمو.
-پس نمی دم،می تونی بیا بگیر.
ریحانه دوید دور حیاط.پایش گیر کرد به سنگفرش برآمده ی کنار باغچه و روبان از دستش سر خورد و رفت پای درخت تازه آب داده شده.
-اه…ببین گلی ش کردی.
-اشکال نداره،می شوریمش.
ریحانه روبان رنگ و ر رفته را از روی زمین برداشت و با آن موهایش را یک دست جمع کرد.
-مامان.
-جانم؟
-من اگه هزار تا تیله رنگی جمع کنم با سه تایی که الان دارم می شه چند تا؟
-می شه خیلی.
-آی مامان نکش،درد می گیره.
-اینقدر تکون نخور،الان تموم می شه.
-مامان،تا آخر بافتی ش با اون روبان صورتی یه می بندیش؟
-اون که یه لنگه س.
-خوب از وسط نصفش می کنیم می شه دو تا.
-وایسا ببینم می رسه یا نه.اینقدر جم نخور ریحانه،خراب شد.
-مامان می خوام هزار تا تیله جمع کنم.خیلی که شد می فروشمشون.با پولش از اون عروسکا می خرم که رعنا هم داره.یه عروسکی می خرم روبان داشته باشه.اونوقت اونو بکنم،دو تا روبان دارم.
-باشه مادر،یک دقیقه آروم بگیر.
ریحانه پاهایش را جمع کرد توی شکمش.چشمش خورد به دفتری که قفلش کنده شده بود.دفتر را که باز کرد عطری نمور چرخ خورد و پیچید توی دماغش.
-رعنا بیا.این زیر باید بزنی.
-ریحانه دردم می گیره خب.
-فقط یه قطره.من از کجا بدونم به کسی نمی گی؟
-به خدا نمی گم،به جون مامانم.
-نه.باید خون انگشتتو بریزی اینجا،من که نمی خواستم رازمو به کسی بگم؛تو اصرار کردی.
-ولی ریحانه،بابات بفهمه می کشدت ها.سوار دوچرخه ش بودی کسی ندیدتون؟
-نه کلی راه بلد بود،از جاهای خلوت رفت.گفت روسری مو در بیارم باد بخوره به موهام.یک گل هم بهم داد بذارم پشت گوشم،اما باد بردش.حالا خونتو بریز اینجا.
-آی ی ی ی...
ریحانه دست کشید روی قطره خون که گذشت سالها تیره اش کرده بود،قهوه ا ی تیره.
صدای مادر پیچید توی گوشش:بیا حداقل یه لقمه از این غذا بخور.برای تو پختمش،تو تا منو نکشی ول کن نیستی؟
ریحانه بلند شد،سرش گیج می رفت:
-می آم مامان جان، می آم الان.
-رعنا ولم کن،مامانم نمی ذاره بیام.
-یعنی چی نمی ذاره؟تولد منه ها،قول داده بودی.
-می دونم،نمی تونم بیام.
-خیلی بدی،لوس.
-خودم که دلم می خواد،می گم بهت مامانم نمی ذاره.کادوتو آوردم برات.
ریحانه از توی کیفش بسته ی مچاله ای را کشید بیرون.رعنا بازش کرد و یک شیشه لاک افتاد بیرون.
-خوشرنگه؟خوشت می آد؟
-آره،اما کاش می تونستی بیای.
شب توی خانه، ریحانه ساعت را نگاه کرد و فکر کرد:لابد الان دارن شام می خورن،الویه.
مادر گفت:ریحانه مگه امشب تولد رعنا دعوت نبودی؟
-ها؟
-می گم مگه تولد نبود؟
-چرا...نه،یعنی...نمی دونم.
ریحانه چشمهایش را باز کرد،هنوز سرش گیج می رفت.از جایش بلند شد و فکر کرد حالا چه کار کند؟به کی زنگ بزند؟از کی خبر بگیرد؟
-مامان...
-جانم؟
-مامان خبر داری رعنا داره می ره یه شهر دیگه؟
-وا؟دانشگاه قبول شده به سلامتی؟
-نه،می خواد عروسی کنه.داماد کارش یه شهر دیگه س.
-عروسی؟وا...اون که هنوز هیجده سالش هم نشده،با کی؟
-همسایه شون،پسره بود بچه ها رو پشت دوچرخه ش سوار می کرد...
ریحانه رفت طرف آشپزخانه.مادر هنوز سفره را جمع نکرده بود.با چشم های قرمز نشسته بود پشت میز.ریحانه از پشت دستانش را حلقه کرد دور گردن مادر و صورتش را چسباند به موهایش.
مادر گفت:برو اونور خودتو لوس نکن.به جای این کارا بیا غذاتو بخور.خدا رو خوش می یاد این همه تن منو بلرزونی با این کارات؟چرا چند هفته زنگ نزدی؟یه دفعه بی خبر پاشدی اومدی که چی؟مگه کلاس نداری؟
-مامان رعنا رو یادته؟
-چرا یکدفعه یاد اون افتادی؟چیزیش شده؟
-آدرسی،نشونی چیزی ازش نداری؟از صبح دارم اتاقم رو می گردم.
-وا!وقتی تو ازش خبر نداری من از کجا داشته باشم؟
- سرنخی چیزی ازش نداری مامان؟چه می دونم یه دوست مشترک مثلا. چند وقته هی خوابشو می بینم.
ریحانه خواب دیده بود که رعنا لب پرتگاهی ایستاده.رنگش پریده بود و اندامش لاغر و کشیده در باد تکان می خورد.رعنا دستانش را دراز کرده بود به سمت ریحانه که نیفتد.ریحانه سرش را برگردانده بود.رفته بود و ترک دوچرخه پسری سوار شده بود.همان طور که از رعنا دور می شد سرش را برگردانده بود و دیده بود که رعنا دارد از بلندی می افتد.آخرین چیزی که دید روبانهای صورتی رعنا بود که در باد تکان می خورد.رعنا پرت شده بود و ریحانه از خواب پریده بود.
مادر پرسید: خوابت خوب بود حالا؟
ریحانه مکث کرد:آره مامان خوب بود.مامان،موهام رو می بافی؟مثل قدیم ها.
دستانش را آورد بالا و روبان های صورتی رنگ و رورفته ای را نشان مادرش داد:آره مامان؟بعد ببندش،با همین روبانا.
آریا جنًتسرشت
- سلام
- سلام
- چته؟
- هیچی
- جاییت درد میکنه؟
- نه!
- دروغ نگو؟
- دروغم چیه؟
- گرمته؟
- نه زیاد
- پس چی؟ معدهات درد میکنه؟
- نه
- دروغ نگو
- اِ! باز میگه! دروغم چیه آخه؟
- پس کجات درد میکنه؟
- هیجا
- پس چته؟
- بابا چیزیم نیست، مگه نمیشنفی؟
- از من اوقاتت تلخه؟
- نه
- دروغ نگو
- لا اله الا الله
- چرا، از دست من ناراحتی!
- نه
- دیر اومدم ناراحتی؟
- نه
- ناهارو دوس نداشتی؟
- چرا بابا دوست داشتم
- اصلاً خوردی؟
- آره، چرا گیر میدی؟
- خب چته پس؟ آها! مامانم زنگ زده؟
- نه
- باز باهات بد حرف زد؟
- کی؟
- مامانم دیگه!
- میگم کسی زنگ نزد، مگه نمیشنفی؟
- خب پس چته تو؟
- هیچی والله
- پس چرا کف انباری ولو شدی؟
- اگه امون بدی میفهمی. نمیذاری که! ماشاالله یه نفس حرف میزنی؛ عین مامانت!
- دیدی از دست مامانم ناراحتی؟ حالا چی میگفت؟
- کی؟
- مامانم دیگه
- وای خدایا! صبر بده
- چرا؟ اینقد بد باهات رفتار کرد؟
- عزیزم! یه ثانیه، فقط یه ثانیه خوب گوش کن ...
- وا! مگه من تا حالا بد با تو رفتار کردم؟
- چه ربطی داره؟
- میگی خوب گوش کن!
- خب بابا نمیذاری که. یه ثانیه گوش بده
- خب بفرما، ایش!
- میگم والله، به پیر، به پیغمبر کسی زنگ نزده.
- خیلی خوب حالا، ولش کن. اصلاً تو چته؟
- به همهی مقدسات عالم هیچی. چرا اینجوری میکنی آخه؟
- وا! مگه من چیکار کردم؟
- گیر میدی دیگه
- آها! چون نگرانتم، برام مهمه که رو زمین –اونم زمین انباری– ولو شدی، حالا دیگه گیر میدم؟ اصلاً تو تازگیا یه جور دیگه شدی، اون آدم قبلی نیستی!
- خدایا! من چه گناهی به درگاهت کردم؟
- چی؟ حالا دیگه از من به خدا شکایت میکنی؟ لازم نکرده، به خودم بگو اون زن خوشبخت کیه، خودم پامو میکشم کنار!
- ایبابا! چرا دری وری میگی زن؟ آخه من چه بدیای به تو کردم که از در اومدی تا حالا یه نفس اینقد به من پیله میکنی؟
- من پیله کردم؟ یه کلمه پرسیدم چته؟ بد کردم؟
- بد که نکردی، ولی گفتم چیزیم نیست.
- خب پس چته؟
- بابا نمیذاری توضیح بدم که ...
- خب بفرما، حالا چرا نمیگی؟
- امون دادی؟ یا باز پریدی وسط حرفم؟
- بفرما! نمیگم یه چیزیته؟
- میخوای بگم یا نه؟
- بگو دیگه جونمو به لبم رسوندی!
- این سر نخ رو میبینی تو دستم؟ به نظرم منیره قل داده، قرقرهاش رفته اون زیر، اون تَه مَها، دستم نمیرسه، هر چی میکشم هم به جای این که بیاد جلو، هی نخ ازش باز میشه.
- همین؟
- بعله، همین! ارزششو داشت؟
- وا! ارزش چیو؟ مگه حالا چی شده؟
- هیچی بابا ولش کن، غلط کردم! ببین تو میتونی درش بیاری؟
موضوع جدید:
سرِ نخ
به پیشنهاد منیره جارچیان