تبليغاتX
نویسندگی خلاق

چرخه

 

مژگان رادمهـر

 

حياط كوچك خانه‌ي اسماعيل، با رديف رديف آجرهاي كهنه‌ي قرمز رنگ، و موزاييك هاي نو وكهنه‌ي لق شده، پر بود از سايه‌ي برگ هاي درخت نارنج . نارنجي كه سال هاست در سه كنج حياط، تلي از خرت و پرت هاي قديمي را در حصار گرفته و مامني شده براي گربه هاي نوپاي پيرمرد، كه ميو ميو كنان ، چشم به دستان مرد دوخته بودند.

 

 اسماعيل نگاهشان‌كرد و ريز ‌خنديد

- بي خود موس‌موس مي‌كنيد. ماهيِ منه....  اما خب... نگران نباشيد، يه چيزايي بهتون مي‌رسه.

 

كارش كه تمام شد، شير آب را بست و مشتش را به زمين تكيه داد تا از روي كرسي بلند شود . پا  كشان به سمت ماشين لباس‌شويي  رفت و ماهي‌هاي پاك‌كرده را  روي آن نهاد و همان طور كه دمپايي اش بر كف حياط كشيده مي‌شد، برگشت تا دل و روده‌ي ماهي را ، كه در كيسه اي جمع كرده بود ، براي گربه ها، در گوشه‌ي باغچه بياندازد .

 

عاليه در پشت پنجرهِ تمام قد اتاق نمايان شد.آن را باز كرد و خم شد تا اول سيني چاي  و بعد هيكل تنومند خود را درون درگاه جا دهد.

- كي بود زنگ زد؟

- زن عليرضا .

اسماعيل شير آب را باز كرد و به دستانش صابون ماليد:

- چطور بود ؟

- سلام رساند

- فقط همين؟

عاليه يك پايش را جمع كرد و پيراهنش را از روي زانوي جمع شده به سمت پايين كشيد .

- پول ميخواد. مي‌گه چطور وقتي ما خونه خريديم، بابا پول نداشت به عليرضا بده اما چكِ  برگشتي احمد رو پاس كرده.

 

بچه‌هاي همسايه در حياط مجاور بازي مي كردند . توپ را نوبتي، به در و ديوار مي كوبيدند. و  لابلاي داد و فريادشان،  با فحش، براي هم رجزخواني مي‌كردند.

 

اسماعيل همان‌طور كه پايش از سكوي كوتاهِ درگاه بيرون بود،كنار عاليه نشست . استكان را بلند كرد و  چاي را هورت كشيد. نگاهش خيره به گربه ها بود.

- عاليه ، كجاي كار من اشتباه بود ؟ غير اينه كه يه عمر سگ دو زدم و يه قران دو زار كردم تا اينا به جايي برسن؟ نذاشتم آب تو دلشون تكون بخوره، اگه شده زير سنگ هم براشون پول جور كردم تا خوب زندگي كنن. فرستادمشون مدرسه. فرستادمشون دانشگاه. زنشون دادم. شوهرشون دادم، خرجشون كردم. اينم عاقبت كارم...

 

باد پاييزي،  اسماعيل وعاليه را غافلگير كرد ، طوري كه مرد حرفش را قطع كرد و نگاهش را روي درخت بالا برد.  ولوله اي ميانِ برگهاي درخت بر پا شده بود . از شاخه هاي انتهايي، چند نارنجِ خشكيده بر زمين افتاد و با ضربه‌ي توپ  همسايه، كه شيشه اي را ‌شكست، هم ساز شد.

سكوت لحظه‌اي برقرار بود كه زن همسايه  ، بي طاقت وعصباني، ميان حياط  بر سر پسرِ بزرگتر هوار شد.

- الهي خبر مرگ تو و اون باباي صاحب مرده ات رو بيارن. به جايي كه بزرگتري كني برا اين صاب مرده، مثه اون باباي الدنگت كه معلوم نيست سرش به آخور كيه، يا آواره‌ي كوچه هايي يا داري تاپ و توپ ميزني تو در و پيكر اين خونه. آخه گور به گور شده مگه تو درس نداري؟ مگه اين جونور درس نداره؟ يه آب كه دست آدم نمي ديد، حداقل اول سالي ، مثه بچه آدم  بشينين پاي درس و كتابتون؟

 

انگشت عاليه روي نقش طلايي نعلبكي بازي مي كرد و گوشش به حرف هاي همسايه نبود.

- نميدونم. ما همه كار براشون كرديم ... شايد تقصير زناشونه، زن هاي الان ديگه مثه قديم بساز نيستن. مردُ به همه كار وا مي دارن.

- نه عاليه، نه!  ... مرد اگه مرد باشه ، مي‌زنه تو دهن زنش ، نمي‌ذاره غلط زيادي بكنه. من برا تو همه كار كردم. حتي حالا هم، ببين! نوكرت شدمُ كاراي خونه ات رو مي‌كنم. چه مردي اين كار رو ميكنه؟ اما به وقتش اين قد هم مرد بودم كه نذارم تو كارام دخالت كني... نه! ... عيب از پسراي منه ،.. اما نميدونم ، نميدونم كجاي راه رو كج رفتم؟

صداي جيغ هاي زن و فحش هاي پسر بالا گرفته بود. گربه ها هم جلو آمده بودند و لا به لاي پاهاي اسماعيل وول مي خوردند.

عاليه از گوشه‌ي چشم، نگاهي به گربه ها انداخت ، به سختي روي پاهايش ايستاد . سيني چاي را برداشت و به سمت آشپزخانه براه افتاد.

- بد عادتشون كردي، گربه صفت نداره .بزرگ شد، مي ره وُ سر و كله اش وقتي پيدا مي شه كه شكمش ور اومده .يه جا برا توله هاش ميخواد وُ اشغالاي ماهي تو رو .

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:10 توسط علی شیخ الاسلامی |

حرکت آخر

 

پری دژآ لود

 

دو شاخه ی چراغ خواب را در پریز فرو کرده و لامپ را خاموش می کند. همه جا و همه چیز به رنگ قرمز در می آید. مرد گفته بود: "ساعت دهه که ده باشه نمی خواد فیلم ببینی خسته ام  خوابم میاد".

کنار مرد دراز می کشد . مدتی صبر می کند . خر خر مرد بلند و بلندتر می شود . اطراف چشمش درد می کند ، دستش را روی آن می گذارد . لبها یش آهسته تکان می خورد "مطمئن باش امروز صبح آخرین کتک رو خوردم".

خر خرش آنقدر بلند شده که انگار به سقف اتاق می رسد. از روی تشک سر می خورد. همانطور که چشمش به مرد است روی زمین چهار دست و پا مکث می کند. بعد بلند می شود. چادرش را از قبل روی زمین گذاشته است. هنوز نگاهش  به مرد است. چادر را کنار می زند. دستش به دسته ی ساطور می رسد . دست چپ را روی شکمش می گذارد و زیر لب می گوید : با پات زدی هم بچه ام از بین رفت و هم پام شکست. چند ماه تحمل کردم. حالا انتقام هر دو رو می گیرم. ساطور را بلند می کند. تا بالای سرش می برد ، چادر مثل دستی از پشت روی سر و تنش کشیده می شود و هم زمان صدای افتادن چیزی می آید . می ترسد .با همان ساطور بالای سر بر می گردد. برای یک لحظه هیولا یی می بیند با صورتی سرخ و چشمان خون گرفته که دور یکی از آنها سیاه شده و هاله ای سفید که پشت سرش ایستاده.

سا طور از دستش رها می شود و صدای جیرینگ آینه بلند می شود. چادر سفید که میان ساطور و دست زن گیر کرده و زن متوجه نشده بود از روی سر و دوش او می لغزد و به زمین می افتد . مرد در نیمه شکسته های آینه خودش و او را می بیند که تکه تکه شده اند.

مرد می گوید: که اینطور".

زن فرار می کند. مرد به دنبالش می دود. صدای زنگ تلفن بلند می شود. زن در حال دویدن به میز بر خورد می کند. تلفن بر می گردد. گوشی آویزان می ماند . مرد به او می رسد . تیزی ساطور روی گردن زن می نشیند . زن ، دیوار و مرد زیر فواره ی خون رنگ می شوند.

مرد گوشی را بلند می کند . صدایی شتاب زده می پرسد:

- سلام این صدای جیغ کی بود؟

- هیچی دارم فیلم می بینم.

- حال شما خوبه ، خواهرم خوبه؟

- آره خوبیم.

- می تونم باهاش حرف بزنم؟

- نه. گفت خستم زود خوابید.

- خداحافظ راستی فیلم کدوم کاناله؟

- تموم شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:3 توسط علی شیخ الاسلامی |

جنگ

فرزاد شفیعی فر

تقدیم به ای.ام.فورستر

 

دوست

 مرد مُرد. زن مرد.

انسان انسان انسان مرد.

شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.

 پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.

انسان انسان انسان مرد.

سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.

گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.

انسان انسان انسان مرد.

راه مرد. پل مرد.قطار مرد.

روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.

انسان انسان انسان مرد.

 

دشمن

 مرد مُرد. زن مرد.

انسان انسان انسان مرد.

شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.

 پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.

انسان انسان انسان مرد.

سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.

گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.

انسان انسان انسان مرد.

راه مرد. پل مرد.قطار مرد.

روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.

انسان انسان انسان مرد.

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:13 توسط علی شیخ الاسلامی |

نود ونهمین روز

لیلی عرفانیان

ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که پیرمرد با یک لنگِ کثیف، از این سر راهرو به آن سر، از این اتاق به آن اتاق، از موتورخانه تا پشت بام، از اتاقک نگهبان تا اتاق تکثیرمی‌رفت و هر چه جلوی چشمش بود را دستمال می‌کشید. نوبت به دفتر اداری که رسید، اول از همه سراغ میز آقای پرتوی رفت، غرغرکنان خرده بیسکویت ها از روی میز پاک و آشغال ها را توی مشت جمع کرد. بعد هم با دست خالی اش پیچ شوفاژ را چرخاند و رویش را به طرف میز آیدا گرداند. از اینکه کارمند نمونه‌ی شرکت هنوز آنجا بود، جا نخورد. دیگر به دیدن چهره ی آیدا بعد از اتمام ساعت اداری و استشمام باقی مانده ی بوی شیرین اش هر روز صبح، وقتی برای رئیس چای می برد، عادت کرده بود. اما آن بعد از ظهر مهندس صادقی با چند خارجی جلسه داشت و منشی اش هم هنوز نرفته بود. طبق معمولِ همیشه هم رئیس بعد از پایان جلسه با مهمان هایش شام را بیرون می‌خورد و تا صبح روز بعد شرکت نمی آمد. پیرمرد وسوسه شد تا همه ی اینها را به آیدا بگوید که نگاه غضب آلود دختر نگذاشت. آیدا زل زده بود به دستمال گردگیری و توقع داشت هرچه زودتر تمیزکاری ها تمام شود و در اتاق تنها بماند. 

پیرمرد که رفت، آیدا در اتاق را بست و پیچ شوفاژ را باز کرد. هنوز به پایان جلسه چند ساعتی مانده بود و می خواست در این مدت کارهای عقب مانده اش را انجام دهد. اما نمی توانست. انگشت هایش سرد و کبود شده بودند و دندان هایش به هم می‌ساییدند. هنوز هیچی نشده هوای سردی که از راهروها و درز پنجره به داخل می آمد، اتاق را پر کرده بود.

از پشت میز بلند شد، به طرف کمد دیواری رفت و از آنجا بخاری برقی قرمز رنگ را برداشت. دو شاخه را به پریز نزدیک شوفاژ وصل کرد و منتظر شد سیم های نقره ایش سرخ و افروخته شوند. بعد هم سجاده ی نمازش را آورد و روی زمین، کنار شوفاژ پهن کرد. نشست روی سجاده و پشتش را به فلز داغ شوفاژ تکیه داد. سوزش پشتش را احساس می کرد ولی باز هم از سرما به خود می لرزید. یاد حمیده افتاد. وقتی نامزدی اش با احسان بهم خورد، عید بود و همه شمال بودند. احسان به حمیده زنگ زد و گفت که همه چیز تمام شده. نه صیغه ای در کار بوده و نه عقدی و حالا بهتر بود هر کدام پی زندگی خودشان بروند. حمیده هم تا تلفن را گذاشت تب کرد. تمام لباس هایش را از تن کند ولی باز هم گرمش بود. به توصیه ی مادرش دوش آب سرد گرفت و باز هم می‌گفت گر گرفته ام و  در آخر فقط حرف های گلناز بود که مثل آب بر آتش ریخت و حمیده را آرام کرد.حالا آیدا هم سعی می کرد همان حرف ها را به یاد بیاورد. حرف های بازاری دکترهای قلابی که فکر مثبت را می‌فروختند و انرژی شان را به مزایده می‌گذاشتند. از قانون جاذبه می گفتند و اینکه تصورات انسان است که حقیقت زندگی را می سازد و خیلی وقت ها همین دروغ ها حال آدم را خوب می کرد.    

آیدا از جا بلند شد و پشت میزش نشست. اتاق دیگر به نظرش خاکستری و سرد نمی آمد. سیاهی چوب میزها و کتابخانه، چرم نقره ای صندلی ها و سفیدی دیوارها زیر نور زرد رنگ لامپ ها گرم می نمود. تقویم سبز رنگ جیبی اش را برداشت و از ششم آبان روزها را یکی یکی شمرد. دوازده بهمن، نود و هفت، سیزده بهمن، نود و هشت، چهارده بهمن، نود و نه. درست همین امروز نود و نه روز تمام می شد. مثل برق گذشت. انگار امروز صبح بود که به بهانه ی بازدید از نمایشگاه از شرکت بیرون رفتند و مرتضی دو خیابان پایین تراز شرکت، سر نبش ایستاد. از ماشین پیاده شد و در طرف او را باز کرد. جلوتر از آیدا به طرف ساختمان شیشه ای رفت و زنگ زد. در که باز شد مرتضی زود تر داخل رفت و به فاصله ی یک پله از آیدا بالاتر قدم بر می داشت. مصمم، محکم و مثل همیشه با برنامه ریزی. صیغه ی نود و نه روزه هم فکر مرتضی بود و آیدا مطمئن بود از همین حالا یک فایل در کامپیوتر مرتضی وجود دارد که در آن تاریخ اول و آخر عقد، ساعاتی که با هم خواهند بود و حتی هزینه‌ی احتمالی شام بیرون و کرایه ی آژانس اش هم در آن نوشته شده. صیغه ی عقد که جاری شد هردو با هم از دفتر بیرون آمدند و یک راست به طرف شرکت رفتند. مرتضی شد همان مهندس صادقی و آیدا، خانم پونکی.

هوا دیگر تاریک شده بود و جلسه حداکثر تا سه ربع دیگر تمام می شد. آیدا پشت پنجره رفت و روی بخار شیشه عکس مرتضی را کشید. چشمانش را بست تا مرتضی را بهتر تصور کند. مرد سی و هشت ساله ای که همیشه کت و شلوار می پوشید و دکمه ی سرآستین می‌زد. بوی عطرش آن چنان سرد و رسمی بود که هیچ کس نمی‌توانست با او صمیمی شود و کمتر کسی لبخند زدنش را دیده بود. تصویر دختر یک ماه و نیمه ی مرتضی که عکس اش پس زمینه ی گوشی موبایل و کامپیوترش بود و همین طور رویای قدیمی آیدا، خانه، عشق و ازدواج، مانع از این می‌شد که شوهر نو و نه روزه اش را در حالی که از او تقاضای ازدواج می کند تصور کند. با خودش گفت این فکر، هر چقدر هم مثبت باشد باز هم نمی‌تواد به واقعیت زندگی اش تبدیل شود. واقعیت زندگی آنها همسر و فرزند مرتضی و آرزوی های آیدا بودند که هیچ وقت نمی شد فراموششان کرد.

دست آیدا هنوز روی بخار پنجره بود که بوی سردی را پشت سرش حس کرد. چشم باز کرد و مرتضی را دید که وسط اتاق ایستاده. نه با لبخند و نه با نگاه عاشقانه. کیف چرمی اش دستش و کتش را روی دست دیگر انداخته بود. معلوم بود عجله دارد و می خواهد هر چه زودتر به رستورانی که در آن میز رزرو کرده بود برسد. با لحن جدی، طوری که انگار می خواهد یک قرار کاری را یاد آوری کند، گفت که فردا قرار محضر گذاشته و می خواهد نود و نه روز دیگر تمدیدش کند. بعد هم باز بی آنکه لبخند بزند از اتاق بیرون رفت. سر وصدای خداحافظی خارجی ها با منشی و نگهبان که خوابید، آیدا به طرف بخاری برقی رفت، دو شاخه را از برق کشید و پیچ شوفاژ را بست. بخاری را که سر جایش گذاشت، پشت میز نشست. کامپیوتر را روشن کرد، صفحه ی جدیدی آورد و عنوان صفحه را گذاشت استعفا.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 4:6 توسط علی شیخ الاسلامی |

لباس خواب لیمویی

 

سمانه اسماعیلی

 

   -     فرج ، فرج خان

مرد قلتي تو جاش زد و زير لب هان هاني كرد

بتول خانوم صداش را بلند تر كرد

- د پاشو مرد  آفتاب زد. نمازت قضا مي شه ها

مرد با قيض ملافه را روی سرش كشيد و از اون زير گفت

-  اه خب ديگه چته

زن استغفراللهي گفت و از سر جا نماز بلند شد تا زير كتري را روشن كند. تو آشپزخانه از قصد ترق و توروق ظرف ها را در مي آورد تا بلكم شوهرش از جا كنده بشه.

- از دست تو مرد. يك پات لب گوره ولي دريق از انقد به راه اومدن 

در جاي ظرفي را محكم كوبيد. چادرش را بالاتر كشيد و زير بقلش جا داد. آسمان به سرخي ميزد . از همان جا داد زد

- محسن جان مادر پاشو 

رفت پشت در اتاق و چند ضربه سر انگشتي به در زد

- محسن مادر پاشو. الانه كه نمازت قضا شه

لاي در را آرام باز كرد. باريكه نور ريخت كف اتاق.  پسر چرخي زد

- بله ، الان پا مي شم 

 چنگي به موهاي خرماييش زد. دهن دره اي كرد و تو جاش نيم خيز شد. نور چراق چشمش را مي زد. دستي رو پلكهاش كشيد و بلند شد. از تو هال كه رد می شد هيكل آقاش را زير ملافه ديد. بساط هر روزش بود.

سلامي كرد و چپید تو دستشویی .

مادرش ميان تسبيح انداختن جوابش را داد. محسن كه در را پشت سرش بست. بتول خانوم چهار دست و پا خودش را كنار دشك شوهرش كشيد و ملافه را از روش پس زد.

- آخه خجالت بكش جلو محسن. نا سلامتي تو آقاشي،  تو بايد واسه دست نماز بيدارش كني

مرد از دشك كنده شد و تو صورت زن براق شد

- خب حالا چي شده مگه ؟ پا شدم ديگه

از جاش بلند شد. تنه اي به بتول زد و رفت تا وضو بگيره

- تا بوق سگ كلاج ميگيرم و دنده عوض مي كنم اون وقت اين عجوزه واسه من دست مي گيره

زن دستي به پهلوش كشيد و پا كشيد سمت سجاده اش .

فرج شير آشپزخانه را باز كرد. چيكه ای آب به صورتش زد. دستهاش را شسته نشسته،  مسحش را كشید. از آشپزخانه كه بیرون آمد محسن را ديد كه دستهاش را برای قنوت چفت مي كند. ابروهاش را در هم كشيد. جلوي بتول مهرش را زمين گذاشت. الله اكبرش را حلقومي  و بلند گفت و قامت بست .

زن چهار طرف صورتش را يكي يكي به مهر گذاشت و گوشه چشمش را پاك كرد. نگاه مرد كرد كه حتي تو نماز هم نمي توانست دست از خاروندن پر و پاش بر داره. صدای سوت کتری فکرش را پرداد. آسمان به روشني نشسته بود.  چادر را از سر کشید و لبه های سجاده را بهم آورد . 

فرج سلام نماز را داد .خودش را كشيد سمت دشك و روش ولو شد. نور صبح زیر پلکهاش زد. پشت دستش را به صورت گذاشت.

- باس یک سر به اوس حسن بزنم  . اگه رادیاتش سوراخ شده باشه چی ؟ بی خود که زرت و زرت جوش نمیاره . 

چرخی زد. ملافه را لای پاهاش جمع کرد تا خنکیش به تنش بره. کلافه داد زد :

- بسه زن . چیه انقدر با خودت حرف می زنی

زمزمه های بتول قطع شد. حالا دیگه فقط صدای چرق ، چرق برنج هوا دادن زن بود  و قشقرق گنجیشک های تو حیاط .

زن فوتی رو برنج های توی سینی کرد و نم چشماش را با پشت دست گرفت. سری به آسمان بلند کرد  و زیر لبی چیزی گفت. 

سینی را لبه جای ظرفی گذاشت. بی سر و صدا تا پشت در اتاق محسن رفت. تقه ای زد و سرش را از لای در برد تو.

- محسن جان، مادر پاشو یک توک پا تا نون وایی برو

محسن خواب زده از لای ملافه ها سر کشید.

- چی ؟

- نون مادر، نداریم. منم پاهام یاری نمی کنه. پاشو قربونت

و رفت تا پول برایش بیاورد.

محسن کش و قوسی به تنش داد.

- اه که یک خواب درست حسابی هم به ما نیومده

حوصله بد عنقی های آقاش را نداشت. شلوارش را کشید پاش. پول را گرفت و زد بیرون.

فرج از صدای بسته شدن در لای پلکهاش را باز کرد. سر و سینه اش را خاروند و توی جاش نشست .

- باس زود تر بزنم بیرون . تا اون شهرام بی پدر نوبتم را نگرفته

حوله را از روی جا رختی قاپ زد و به در دستشویی نرسیده خلط سینه اش را چنان به دهن کشید که دل و روده بتول تو آشپزخانه بهم پیچید.

-  خدا نیامرزه باعث و بانیش رو که من ُاسیر تو کرد

شل زنان  تا بالای دشکشان رفت. مثل همیشه گذاشته بود به انتظار بتول.

- آخه مرد ناحسابی من که دیگه بنیه اش رو ندارم 

دست به دیوار گرفت. یواش یواش دو زانو اش را به زمین گذاشت. خم شد و لبه های دشک و ملافه ها را به هم آورد و کشیدشان سمت دیوار. نفسش به هن و هن افتاده بود. وقت بلند شدن درد توی زانو هاش پیچید.

- آخ ننه

- با ننت چی کار داری؟ بذار تو بهشت به شیر و میوه و شوهر جدیدش برسه

بتول اخمهایش را در هم کشید.

  تو رو سنن 

فرج خنده بلندی کرد و حوله را روی پشتی انداخت.

- جای این ننه من غریبم بازی ها پاشو سفره رو بنداز 

بتول با غیض نگاهش کرد و لبهاش را روی هم فشار داد. پا کشید سمت آشپزخانه که محسن در را باز کرد و با یک نان سنگک خاش خاشی آمد تو. لبخندی به لب زن نشست.

- قربون دستت مادر 

فرج همان طور که لبه جورابش را روی پیژامه اش می کشید گفت :

- بیا اینم زن . یک وقت قربون ما نری ها. قربون اون تحفه ططرنات برو

نگاه محسن به کمر خم مادر و دست به دیوار گرفته اش بود.

- شما نمی خواد بیای، من خودم وسایل صبحونه رو میارم 

نان را دست بتول داد و زیر چشمی آقاش را پایید که چه جور جلوی آینه با آن یک گله موی وسط سرش ور می ره . زیر بقل مادرش را گرفت و نشاندش .   

- خیر ببینی الهی

خنده بی دلیل آقاش را از پشت سر شنید ولی محل نگذاشت. سفره را از روی جای ظرفی برداشت. بشقاب ها ی پنیر و کره و هرچیزی که مادرش آماده کرده بود، توی سینی گذاشت. به در آشپزخانه نرسیده صدای آقاش بلند شد.

- چه خبرته ؟ من که هرچی در میارم می ریزم تو شکم شما ها

سر جاش ایستاد.

- چیه خیالات برت داشته از دست و پا انداختیم، از هوش و حواسم افتادم؟  نکنه دولت به همه ماشین مجانی داده؟ پولی که رو تاقچه می ذاری قد 4 تا مسافر جا به جا کردن هم نیست

- حالا دهن منُ وا می کنه ها. چرا حالیت نمی شه ندارم 

- واسه خونه پول نمی دی به جهنم.  محسن باید کلاس کنکور بنویسه. علف تو هر آخوری می کنی فعلا دورش رو خط بکش تا پول کلاس بچم جور شه. بعدش برو دنبال هر غلط کاری که می خوای 

- سلیطه هنوز یاد نگرفتی چه جور با شوهرت حرف بزنی ؟ حالا دیگه من

محسن از در آشپزخانه بیرون زد. دید فرج دست به کمر برده و به سمت مادرش خیز برداشته. خم شد و هر چیزی که دستش بود را بین زمین و هوا رها کرد. خودش را کشید جلوی مادرش و سینه به سینه آقاش ایستاد .

فرج جا خورد و آتیشش تند تر شد

- برو گم شو اون ور تخم سگ  تا نیفتادم به جونت 

و هلش داد. ولی محسن از جاش تکان نخورد.

 بتول از پشت، پاهای پسر را بقل کرده بود.

- چی کارش داری لا مروت

- فرج دستش را بالا برد تا کمر را توی صورت بتول بکوبد  که محسن محکم تخت سینه اش زد. سکندری  خورد و نقش زمین شد.

- فکر می کردم دست از این کارات برداشتی. از حالا دیگه یادت نره، اون موقع ها که واسش کمربند می کشیدی من انقدی نبودم

فرج عقب کشید و از جاش بلند شد. مردمک هاش توی چشمهای گشاد شده اش بی خود تکان می خورد. پشت دستش را به لبهاش کشید. دهن باز کرد ولی حرفی نزد. قدم تند کرد سمت در. محسن همانطور بهش زول زده بود و بتول سرش را به پاهای پسر تکیه داده و گریه می کرد.

زد بیرون و در را پشت سرش بهم کوبید. ماشین با استارت اول روشن شد. شیشه را تا ته پایین کشید. بی هوا روی فرمان کوبید

-  حالا دیگه دست رو من بلند می کنی؟

یک نگاه از توی آینه انداخت و از پارک در آمد . قیافه محسن یک لحظه از جلوی چشمهاش نمی رفت. کلافه دستی به جیب هاش کشید.

- الدنگ بی خاصیت. صبح تا شب ور دل ننه اش نشسته، باید هم پشتی اون در آد 

چشم به خیابان،  خم شد و از توی داشبورد یک بسته سیگار بیرون کشید.

- زنیکه لیچار گو

نخ سیگاری که آتیش کرده بود را به لب گذاشت.  پک غلیظ و نفس داری زد.

- دارم برات. واستا 

دستش را روی بوق گذاشت و بی هوا جلوی در مترو پیچید. شهرام از ترس توی پیاده رو پرید.

- هُش . چته یارو ؟

ناصر و مهدی زدن زیر خنده. فرج از ماشین پایین پرید و سینه کشید سمت شهرام

- یارو هفت جد و آبادت یابو. وسط خیابون دستی کشیدی که چی ؟

شهرام از توی پیاده رو جست زد بیرون

- با کی بودی گفتی یابو ؟ 

هر دو آماده دست به یقه شدن بودند که ناصر سر رسید و یک جوری میانه را گرفت. شهرام را سپرد دست مهدی. خودش هم فرج را کشید توی سایه درخت های آن دست خیابان.

- چته مرد حسابی ؟ بی خود گرد و خاک به پا می کنی که چی ؟

 یک نخ سیگار آتیش کرد و داد دستش.

- بگیر دود کن. شاید پیاده شی   

 نشستن لب جوب. فرج سیگار را به لبهاش گذاشت و دستی به موهاش کشید. به دودی که تو آسمان فوت می کرد زول زد. 

- چی بگم ناصر جون. این زنیکه نشسته رو اعصابم

- کی ؟ بتول خانوم ؟

- خانومیش جلوی غریبه هاست. محسنُ تیر کرد که تو روم واسته 

- آخه واسه چی ؟

- واسه نداری. بی خیال. پاشو مهدی ماشینت را پر کرده

ناصر دستی تکان داد و داد زد

- اومدم

نگاهش را به فرج دوخت

- اگه این طور ِچرا غروبا زود خط ُ تعطیل می کنی ؟

- بمونم که چی ؟ می رم جای دیگه شاید بیشتر در آوردم 

صدای سوت حرفشان را قطع کرد. مهدی با دست به پیکان ناصر اشاره می کرد.

ناصر از توی جوب جست زد بیرون. قدم اول به دوم نرسیده، چرخی زد و گفت

- ببین فرج خان شما دیگه مو سفید کردی. باید هوای خونوادت داشته باشی  نه اینکه ..

حرفش را قورت داد. برگشت و پا تند کرد سمت ماشین.  

- نه اینکه چی ؟ واستا ببینم منظورت چی بود ؟

ولی ناصر محل نگذاشت.

فرج سیگار را زمین انداخت و لهش کرد.

- حالا دیگه اینم واسه ما آدم شده . 

همان لب جوب نشست. دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد تا باد سر و سینه اش خنک کند. عرق گردنش را با کف دست گرفت. حرف ناصر توی سرش تکرار می شد. کلافه از جا بلند شد.

- نه بابا یه زری زد

دهنش گس شده بود. دلش پیچ می خورد. رفت تا ببیند چیزی از بساط مهدی مانده یا نه. شهرام که دید دارد می آید راهش را کج کرد سمت ماشینش

-  احوال فرج خان ِ آمپر چسبونده

- سر به سرم نذار مهدی که  قاطیم ها

مهدی به چهار پایه خالی کنار دستش اشاره کرد

- بیا، شهرام گفت اگه نشینی جون تو ناراحت می شه

و جلوی خنده اش را ول کرد. فرج لگدی به چهار پایه زد.

- من می گم کفریم تو هی انگولک کن

مهدی خنده اش را قورت داد 

- خب بابا گفتم هوات عوض شه . حالا بشین ببینم چه مرگت .

فرج چهارپایه را بلند کرد و روش نشست .

- هی چی.  زنم صبح پیله کرده بود که چرا خرجی کم می دی.  کلاس کنکور پسره رو هم بهونه کرد و یک قشقرقی راه انداخت که نگو . آخرشم  محسن تو روم واستاد واسم خط و نشون کشید 

- همین

فرج سیگاری روشن کرد و همان طور که پک می زد گفت

- خب آره. کمه ؟

دودش را تو هوا فوت کرد

- زنم رو من می شناسم بی خود جر و منجر راه نمی دازه. الان هم که  این ناصر ِ یک کاره گوشه کنایه ردیف هم کرد که  موسفید کردی و نمی دونم هوای خونوادت داشته باش و از این حرف ها

مهدی روی صندلیش جا به جا شد. از تو فلاکس کنار دستش یک لیوان پر کرد و داد دست فرج .

- توهم که الکی همه چی رو گنده می کنی. اصلا اگه این جوری خب بی خیالش شو

و از تو کیسه دو حبه قند در آورد و داد دستش.

- البته همش هم مقصر خودتی . دیگه زیادی شورش کردی . آدم که نباس انقد تابلو باشه

فرج اخمی کرد.

 - شور کدومه ؟ حالا می گی که چی ؟ تهش این که یک پولی قرض می کنم میندازم جلو زن ِتا بعد ببینم چی می شه  

مهدی بلند شد و رفت سمت ماشینش. از توی صندوق عقب یک پلاستیک نان و یک پنیر نصفه نیمه در آورد و گذاشت روی کاپوت.

- خود دانی. حالا بیا یک لقمه بزن که بعد شهرام نوبت تو ِ

و خودش رفت جلوی در مترو تا مسافر جمع کند. فرج هر چی از پنیر مانده بود را لای نان گذاشت و رفت سر صندلی مهدی نشست. تا لقمه اش را تمام کند شهرام ماشینش را پر کرد و گازش را گرفت. لیوان چایی اش را برداشت  و راه افتاد سمت ماشینش. دو تا مسافر سوار شده بودند. مهدی سوتی زد و به زن و مردی که می آمدند اشاره کرد. فرج سرش را از پنجره بیرون آورد و بهشان اشاره کرد

- همین ُ بشینین

..

 

ساعت نزدیک های 6 بود . تصمیم گرفت نیم ساعتی منتظر بماند شاید مسافری جور شد . از صبح همش 5 تریپ مسافر برده بود.  شهرام وناصر جلوی در مترو گرم حرف زدن بودند . مهدی هم که مسافر برده بود. از صبح هرچی فکر کرده بود که برای پول به کی می تواند رو بندازد، به جایی نرسیده بود. یادش افتاد که نمازش را نخوانده. با خستگی از جاش بلند شد . به قول ناصر دیگه موسفید کرده بود. وقت هم که داشت. دبه آب را از پشت ماشین برداشت. آب تهش 2 مشت هم نمی شد. با همان وضو گرفت و یک ورق روزنامه پشت ماشینش پهن کرد و قامت بست. قیافه محسن جلو چشمش بود.

 وقتی واسش کمر می کشیدی من انقدی نبودم . تک تک کلمات بتول براش معنی دار شده بود. سلام نماز را داد. مطمئن نبود 3 رکعت خوانده یا 4 تا. ماشین ناصر از کنارش رد شد وبراش بوق زد. یک نگاه به ساعت انداخت و تندی از جاش پا شد تا 4 رکعت دوم را هم بخواند و قال قضیه را بکند.

نمازش را که تمام کرد دیگه معطل مسافر نشد . نشست پشت فرمان و بدون این که با بقیه خداحافظی کند راه افتاد.  گرما تازه داشت از تک و تا می افتاد. پنجره را داد پایین. لنگ خیس را از توی داشبورد درآورد و سر و گردنش را باهاش پاک کرد. خلط سینه اش را به دهن کشید و از پنجره تف کرد بیرون. دهنش را با لنگ پاک کرد و چپاندش توی داشبورد. نگاهی توی آینه به خودش انداخت. انگشتهاش را با زبان خیس کرد و به موهاش کشید. ماشین را آرام کنار کشید و جلوی درپارک ایستاد.  جز چند تا بچه و یک پیر مرد کسی را ندید.  پیاده شد و روی پنجه قد کشید. دیر کرده بود ولی نه خیلی. تکیه داد به در. سوییچ را  توی انگشتش چرخ داد. نگاهش به ناخنهاش افتاد که از چرک و روغن به سیاهی می زد. شروع کرد با نوک کلید زیرشان را تمیز کردن.

با صدای سلام از جا پرید

- چیه ترسوندمت ؟ مگه داشتی چی کار می کردی؟

فرج خندید و سوییچ را توی جیبش سر داد

- هیچی . به خانومی که شما باشی فکر می کردم  

- آره جون خودت  

- حالا بشین، تو راه واست می گم به چی فکر می کردم 

و خودش تندی نشست و ماشین را روشن کرد. بوی عطر زن نفسش را پر کرد. خم شد رو بهش

و هوا را به سینه کشید

- چه کردی امروز زینت خانوم

زن خنده ریزی کرد و چشمهاش را باریک کرد

-  چی را چه کردم ؟

-فرج پر روسریش را زیر بینیش گرفت

- همین دیگه. این عطر و اون آرایش و آخ که چه تیکه ای شدی واسه ما  

دست زن را گرفت و برد سمت لبهاش که زینت آروم پس کشید

- همچین واسه شما هم نیست. جایی که کار می کنم اگه این جوری نرم رام نمی دن . حالام  راه بیفت ، مگه نمی بینی این جا شلوغ

فرج دمغ دنده را جا زد

- نه خیر. امروز از در و دیوار واسه ما می باره 

 پیچید تو خیابون . زینت همان جور که توی کیفش دنبال چیزی می گشت پرسید

- چی شده مگه؟ حالا چرا زود به خودت می گیری ؟

-  هیچی . بقیه هر کاری بکنند دلمون به زینت خانوم خوش  ولی وقتی زینت خانوم بد قلقی کنه دیگه دل لامصب ُ به چی خوش کنم ؟

زینت خنده ای کرد .

- چه نازک نارنجی شدی امروز. اول  بیا این آدامس ُ بخور بعدش هم  به زنت هم بگو انقدر سیر و پیاز نده بهت

فرج نگاه آدامس کرد و گرفت و انداخت تو دهنش . دیگه حرفی نزد . زینت هم ساکت سرش را به دیدن خیابان ها گرم کرد. طاقت نیاورد

- فرج ... فرج خان حالا چرا قهر می کنی  ؟

- تو که ما رو تحویل نمی گیری . هر جای شهر باشی می کوبم میام دنبالت ولی تو چی ؟

زینت خودش را کشید طرفش  و آرام گوش فرج را نوازش کرد.

-  نه. تو امروز یک چیزیت هست . من تو این مدت کی باهات بد تا کردم ؟ 

فرج لبخندی زد و دست انداخت دور کمرش

- تو که نه . زنم امروز زده تو حالم  

زینت پس نشست.

- چیزی فهمیده ؟

- نه بابا . تازه بفهمه مثلا می خواد چی کار کنه . من یک تار موی تو رو به صد تا مثل اون نمی دم . کلاس کنکور محسن رو بهونه کرد و دعوا راه انداخت  

- محسن ؟

- پسر کوچیکم . می خونه واسه دانشگاه . بتول هم واسه همین قشقرق راه انداخته بود 

- فکر می کردم بچه تو خونه نداری

- بچه کدومه ؟ می گم داره واسه دانشگاه می خونه . دیگه باس خرجشُ خودش بده 

زینت ساکت شد .

فرج دستش را گذاشت روی پای زینت و آرام نوازشش کرد .

- بی خیال. بیا حرف خودمونُ بزنیم . امروز می ذاری بیام بالا ؟

زن بی توجه خیابان ها را نگاه می کرد .

فرج نگاهی به آینه بقل کرد و دور زد .

- زینت خانوم  چی شد ؟

 - هیچی

- پس چرا رفتی تو لک ؟

- همین طوری

آرام سر گردوند و نگاه طولانی به فرج کرد

- چیه ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟

- وقتی من 15 سالم شد، پدرم همین حرفُ بهم زد 

- چه حرفی ؟

- این که باید خرج خودم رو در بیارم  

فرج جا خورد. ولب به روی خودش نیاورد. خنده ای کرد و همان طور که جلوی در خانه پارک می کرد گفت

- بی خیال . تو هم چه الکی همه چی را بهم می دوزی. اینم خونه  امید ما. نگفتی بیام ؟

زینت روسریش را مرتب کرد و زیر لب گفت

- نه

- یعنی نیام ؟ این هفته یک بار باهم نبودیم

- گفتم که نه . نه یعنی چی ؟ یعنی نیا ، نمیشه ، نمی خوام 

فرج عقب نشست

- خب بابا . حالا چرا قاطی می کنی ؟ باشه .

نمی دانست چرا زینت راه نمی ده. با حسرت پیاده شدن زن را نگاه کرد. حتی جواب خداحافظیش را هم نداد .  دنده را جا زد که زینت یهو برگشت. دو قدم تا ماشین آمد

- یه دقه واستا تا برگردم

منتظر جواب نشد و تندی از پله های خانه بالا رفت .

فرج لبخندی زد. دستی به موهاش کشید. دلش داشت برای دیدن زن توی لباس خواب لیموییش می رفت. از ماشین پیاده شد و قفلش کرد. تکیه داد به سپر جلو که صدای پاشنه هایش را شنید.

رو پله آخر مکثی کرد. دو قدم جلو آمد و کیسه سیاهی که دستش بود را دراز کرد.

فرج با تعجب پرسید

- این چیه ؟

از کارهای زینت سر درنمی آورد.

- بگیرش

همان طور که در کیسه را باز می کرد  باز پرسید

- آخه چی هست ؟

- واسه این که دیگه نگی وقتش ِ خرجشُ خودش بده 

 تق تق پاشنه های زن پشت در بسته ساکت شد . فرج بسته هزاری را دوباره انداخت تو کیسه . نگاه خانه کرد. نمی دانست چرا تخت سینه اش درد می کند .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:24 توسط علی شیخ الاسلامی |

پايان

هانیه عالی نژاد

صورتي کنار زرد خيلي قشنگ شده بود. دستش را روي گلبرگ‌هاي بزرگ و صورتي رنگ وسط دسته گل کشيد. نرمي‌اش او را ياد پشت دست‌هاي خودش انداخت که او هميشه به صورتش، روي گونه‌هايش مي‌کشيد، عاشقشان بود. به اطراف نگاه کرد. چند دقيقه‌اي مي‌شد که گل‌فروش از مغازه‌اش بيرون نيامده بود. نمي‌توانست چشم از ليليوم زردي که پايين دستگيره‌ي درِ سمت راننده کار شده بود بردارد، آخر درست شبيه همان گلي بود که او روز اول برايش هديه آورده بود. با خودش فکر کرد: «اين عروس و دومادي که امشب توي اين ماشين مي‌نشينند چقدر همديگه رو دوست دارن؟ يعني اندازه‌ي من و اون مي‌شه؟» بعد پوزخندي زد و زمزمه کرد: «اميدوارم نشه!»

دو دقيقه بعد، در کوچه‌ي بعدي قدم مي‌زد، در حالي که ليليوم زرد را در دست داشت. آرام راه مي‌رفت، بي هيچ عجله، بي هيچ هيجان و بي هيچ اميدي. خانمي پياده‌روي جلوي خانه‌اش را مي‌شست. آب را که با فشار زير درخت چنار توي باغچه گرفت، او هم خيس شد. خانم صاحب‌خانه که عذرخواهي مي‌کرد، فقط در فکر خاطره‌ي آن روز اسباب‌کشي بود که موقع شستن در و ديوار حمام و آشپزخانه او چقدر آب‌پاشي مي‌کرد و خيسش کرده بود. لبخند بي‌جاني به خانم صاحب‌خانه زد و رفت. گل زرد را به صورتش مي‌ماليد و بو مي‌کرد. دخترکي با موهاي مش کرده و مانتوي شيک و مدل جديدي از کنارش رد شد و متعجب نگاهش کرد. او هم به دخترک نگاه کرد و به لباسش، بعد به لباس خودش، مانتوي گشاد و بي‌قواري‌اي که ديگر رنگ و رويي هم نداشت. مدت‌ها بود که حس و حال لباس خريدن براي خودش را نداشت. زخم زبون ديگران که همه‌ي اين‌ها را تقصير او مي‌دانستند هم بيش‌تر به لجش مي‌انداخت. خوشش نمي‌آمد اين‌قدر حقيقت را توي سرش بزنند. به دکه‌ي روزنامه فروشي که رسيد ايستاد به تماشا. سعي کرد مجله‌ي محبوب او را از ميان مجله‌هاي رنگارنگ پيدا کند. چشمش به تيتر روزنامه‌اي افتاد: اعزام به خارج از کشور براي ادامه‌ي تحصيل. ته جيب‌هايش را گشت، هر چه پول پيدا کرد به روزنامه‌فروش داد و هرچه مي‌شد از آن روزنامه خريد. پنج قدم جلوتر همه را توي سطل آشغال کنار باغچه ريخت، پاره شده. نگاه عابران را نديد و راه افتاد. بيش از صد بار خودش در آغوش او، لحظه‌ي خداحافظي، جلوي چشمش آمد. هر چه فکر کرد يادش نيامد واقعاً چشم‌هاي او هم پرِ اشک بود يا فقط خيال مي‌کرد. چند قدم بيش‌تر نتوانست ادامه دهد. ايستاد و به ديوار تکيه داد. اين‌قدر خسته بود که حال راه رفتن نداشت. هرچه فکر کرد امروز چه کار کرده که اين‌قدر خسته است چيزي يادش نيامد ولي تعجبي هم نکرد. دو سه ماه اخير همين‌طور بود، ديگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بي اميد. پسر جواني روبه رويش داشت حرف مي‌زد، با تلفن عمومي. مي‌گفت: «بهت قول مي‌دم... چرا اين‌طوري مي‌کني؟ ... مي‌گم بهت قول مي‌دم... مي‌گم قول!... رو حرف من حساب کن ديگه. قول مي‌دم... آفرين دختر خوب، حالا شد...» جلو رفت و گوشي را از دست پسر کشيد. توي گوشي فرياد زد: «دروغ مي‌گه. حرف‌هاش رو باور نکن. دروغ مي‌گه. وقتي مي‌گه قول مي‌دم باور نکن. قول يعني کشک» پسر که گوشي را با زور از دستش بيرون کشيد هنوز داشت حرف مي‌زد: «بهش مي‌گي قول مي‌دي، اونم ساده‌ست، چون دوستت داره باورت مي‌کنه. بعد مي‌ذاري مي‌ري ديگه پشت سرت هم نگاه نمي‌کني. مي‌ري يه سال بي‌خبرش مي‌ذاري. اصلاً انگار نه انگار که بايد يه سال پيش برمي‌گشتي» پسر هم چيزهايي مي‌گفت که نمي‌شنيد. وقتي رفت به خودش آمد. باورش نمي‌شد اين کارها را او کرده است. باز داشت باورش مي‌شد که بلايي سرش آمده. اشک در چشمانش پر شد و راه افتاد، اين بار تند تند، مي‌خواست به خانه‌اش برسد، به رخت‌خوابش پناه ببرد و تا صبح گريه کند. کليد را که با دستان لرزانش توي قفل در ورودي ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب کرد، چون قرار نبود کسي داخل ساختمان باشد، همه‌ي همسايه‌ها مسافرت بودند. در را باز کرد و داخل شد. خانه‌اش همان روبه‌روي پله‌هاي طبقه‌ي اول بود ولي هيچ‌وقت چمدان جلوي درش نبود که حالا بود. نگاهي به اطراف انداخت، کسي را نديد. از پله‌ها بالا رفت. همين‌طور که به چمدان جلوي خانه‌اش نگاه مي‌کرد کليد را توي قفل در مي‌چرخاند که صداي سلام مثل برق او را گرفت. به پشت سرش برگشت و او را نشسته روي پله‌هاي طبقه‌ي بالا ديد. ليليوم زرد از دستش افتاد. همان‌جا روي زمين نشست، بي هيچ حرفي...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:42 توسط علی شیخ الاسلامی |

پايان يك اسارت

 

هنگامه گلگوني

 

همه چيز از صبح شروع شد. درست از همان موقعي كه پلك هاي سنگينش آهسته باز شد و نور خورشيد چون دشنه اي، در چشمش فرو رفت. ملافه را روي سرش كشيد. چندبار از اين دنده به آن دنده شد. چشمهايش را روي هم فشار داد و دست آخر با خميازه كشداري بلند شد. نگاهي به دور و برش انداخت. اتاق به هم ريخته بود، اما حوصله مرتب كردن نداشت. از روي زمين سازدهني اش را برداشت و همان آهنگ هميشگي اش را زد. يك بار، دوبار، سه بار.... آن قدر كه به هن هن افتاد و سازدهني را گوشه اتاق انداخت. دوباره آن فكر لعنتي به مغزش خطور كرده بود. چندبار در طول اتاق قدم زد، پشت ميزش نشست و بي هدف كامپيوتر را روشن كرد. اما قبل از اينكه ويندوز بالا بيايد، بلند شد. پنجره ها را باز كرد تا هواي اتاق عوض شود. كمي پشت پنجره ايستاد و تماشا كرد. سوسك مرده اي وسط ايوان افتاده بود و مورچه ها از سروكولش بالا مي رفتند، لبخند ماسيده اي زد و فكر كرد، چه تشييع جنازه باشكوهي!

سرش را به داخل اتاق چرخاند، دوباره پشت كامپيوتر نشست، صفحه سفيد word را كه باز كرد. انگشت ها با ولع شروع كردند. كليد ها بالا و پايين رفتند و صفحات به سرعت سياه شدند. يك صفحه، دو صفحه، سه صفحه ... وقتي همه چيز را نوشت، دكمه save را فشار داد و بعد از تمام صفحات پرينت گرفت. كاغذها را بدون اينكه تا كند، درون پاكت گذاشت. پشت پاكت چيزي نوشت و بعد آن را روي صفحه كليد انداخت. مي خواست اين بار طوري تمامش كند كه راه برگشتي نباشد. از اين كه دوباره به اين اتاق برگردد و با چشمان مضطرب و بي فروغ مادر روبه رو شود بيزار بود.

باز هم فكر كرد. به راه هاي مختلف، تقريبا اكثر راه ها را امتحان كرده بود و هيچ كدام جواب نداده بود. فكري به سرش زد، شايد اين بار جواب دهد. از لاي دفترش كاغذي كند و روي آن نوشت:

«با بچه ها مي رم كوه، فردا برمي گردم. نگران نباش. امير»

كاغذ را روي در آشپزخانه چسباند. پوتينش را از جاكفشي برداشت، داخل اتاقش شد و در را از پشت قفل كرد. لب تخت نشست و زل زد به دور و برش، مي خواست براي آخرين بار همه چيز را به خاطر بسپارد. اهميتي نداشت، اما اين تنها چيزي بود كه دلش مي خواست. چشم هايش دور تا دور اتاق را كاويدند و روي قاب عكس ها متوقف شدند. عكس هفت سالگي، پشت نيمكت كلاس اول با لبخندي بي دندان و عكس بعدي در جشن فارغ التحصيلي با لب هايي بي لبخند همراه دو قطره اشك از چشمانش سرخوردند.

بلند شد و به سمت كشوي ميزش رفت. زير خرت و پرت ها پيدايش كرد. محكم در دستش فشرد و به رختخوابش برگشت. دراز كشيد و زير ملافه پنهان شد. همه چيز مثل هميشه در جريان بود، مثل اتوباني كه هميشه آرام است و اتومبيل ها در لاين هاي خود حركت مي كنند، اما ناگهان نزديك شد. نزديك و نزديك تر. به لايه ي نازك رسيد. اول خط كوچكي بود اما عمق گرفت، عميق و عميق تر شد، جريان تند شد. شدت گرفت. فوران كرد و راه را بند آورد. مثل تصادفي كه بزرگراه را بند مي آورد و كم كم پلك هايش سنگين شد. سنگين و سنگين تر و خواب او را ربود.

دو روز بعد در اتاقش با لگدهاي دوستش هومن باز شد، مادرش جيغ كشيد و بيهوش شد. هومن مات و مسخ شده در چارچوب در ايستاده بود و با چشمان از حدقه درآمده اش، به تخت خواب نگاه مي كرد. لكه هاي خون، ملافه را قرمز كرده و روي زمين خشكيده بود. بويي شبيه بوي مردار در فضا پيچيده بود. لاي پنجره كمي باز بود و پرده تكان مي خورد. هومن آرام به تخت نزديك شد. ملافه را كنار زد، امير مثل بچگي ها، آرام خوابيده بود. با خنده اي معصومانه كه دندان هايش را به خوبي نمايان كرده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:30 توسط علی شیخ الاسلامی |

پايان

 

حبیب کلانتری

 

هيچوقت پايان را دوست نداشت. شايد همان روز پايان بازيهاي آسيايي سال پنجاه و سه  تهران متوجه اين نكته شده بود. با اينكه ايران فينال  فوتبال را برده بود و او خيلي خوشحال  بود ولي موقع پخش مراسم اختتاميه حسي ناخوشايند داشت. در خانه همسايه آشنا  و همولايتي تلويزيون تماشا مي كردند. چيزي نگفته بود ولي مثل اينكه اين حس به معصومه دختر هم سن  و  همبازيش  هم سرايت كرده بود كه اصلاً به ورزش علاقه اي نداشت و فقط بخاطر او مراسم را نگاه مي كرد. پرسيده بود كه بازيهاي بعدي كي  انجام خواهد شد و بعد  گفته بود« اوه، چهار سال. فکر می کنی  هر کدام ما یا این آدمها چهار سال ديگر اين موقع كجا هستیم و چكار مي كنیم؟» خوب برای یک بچه دوازده ساله چهار سال زمان زیادی بود. تازه دخترك هميشه همينطور بود. شاد و غمگين، درسش تعريفي نداشت و اغلب پيش او  مي آمد تا براي تكليفهاي مدرسه اش كمك بگيرد، مخصوصاً  براي نوشتن انشاء.  وقتي خيلي كوچك بود مادرش مرده بود و او و خواهرش  پيش مادر بزرگشان زندگي مي كردند. در  واحدي ديگر از همان ساختماني كه پدرش  با همسر جديدش اقامت داشت. وضع مالي پدرش خوب بود و به آنها هم مي رسيد  ولي معصومه هميشه فكر مي كرد كه در جواني خواهد مرد.

تابستان چهار سال بعد او  در تهران نبود، در اصفهان بود. دلمشغوليهاي بزرگتري از بازيهاي آسيايي یا جام جهانی داشت. انقلاب.  البته معصومه هم  نمرده بود. او در سال شصت و پنج مرد. از گرمسار برمي گشتند كه ماشينشان با تمام سرعت به ميله هاي كنار جاده خورد و  او و شوهرش در دم كشته شدند و دختر دو ساله شان در صندلي عقب زنده ماند تا  شايد زندگي مادرش را تکرار کند. بدون مادر و این بار حتی بدون پدر.

«كاري نداري؟ من رفتم  بخوابم»

صداي كمال بود. بخودش آمد. باز هم ذهنش این طرف و آن طرف رفته بود. خوب، كار ذهن همين است. ولي چرا الان؟ هميشه در پايان جام جهاني يا المپيك يا بازيهاي آسيايي ياد قضيه  مي افتاد. هفته پيش  در فينال جام ملتهاي اروپا هم ياد آن  افتاده بود. بازيهاي مرحله گروهی  را دوست داشت و بعد از آن بازيهاي حذفي برايش هيجان انگيزتر مي شد و در نيمه نهايي به اوج مي رسيد و بعد فروكش مي كرد. هيچوقت فينال را زياد دوست نداشت، نه بخاطر جذاب بودن يا نبودن آن، نمي دانست چرا، شايد بخاطر اينكه ديگر بعد از آن خبري نبود.

« راستي مي داني در روستا چه مي گويند؟ در تهران زن گرفته اي. براي همين هر هفته آنجا مي روي»

خنديد.  پانزده بيست سالي مي شد كه مرتباً زن مي گرفت. آن وقتها كه در تهران آموزشگاه داشت و كنكور درس مي داد، هر كدام از همولايتي ها كه راهش به آموزشگاه مي افتاد، كشف مي كرد كه او زن گرفته است. موارد هم متنوع بود. منشي اش، شاگردهايش، همكارانش، پرستار فرزندش. وقتي به روستا برگشت و زندگيش در معرض ديد همه بود و تازه سنش هم بالا رفته بود، شایعات مدتی فروکش کرد. بعداً دوباره قصه زن گرفتنها شروع شد و او فهميد كه بدون اينكه خودش بداند همزمان دو سه تا زن در شهر دارد. حالا هم دوباره موضوع داشت به تهران منتقل مي شد. خوب، اين بهتر از آن  بود كه بگويند بخاطر فعاليت سياسي به تهران مي رود و اداره اطلاعات را گزارش باران كنند و بازجويش به فكر بيفتد كه حلقه مفقوده را پيدا كرده است.

« شکایت را چكار مي كني؟»

چکار باید می کرد؟ چکار می توانست بکند؟ به جز یک بار همه جلسات را رفته بود، با تمامی مشکلات. مسئله فقط هفتصد کیلومتر فاصله نبود، دو شب متوالی در دامداری حضور نداشتن  مشکلات بزرگتری را باعث می شد. دو سه هفته اول به قصد خاصی  رفت ولی بعد تصمیم گرفت ادامه بدهد. هفته آخر می توانست پربار باشد. اگر قرار بود مثل دفعه پیش دو سال تمام در روستا بماند، باید ارتباطاتی پیدا می کرد. هفته پیش خودش پیشنهاد داده بود که در جلسه آخر صحبتهایی در این باره انجام شود.

حاضر بود پولی هم  از جیبش به دزد کندو ها بدهد و قضیه را تمام کند  و خودش را به جلسه  برساند. ولی روستا را
می شناخت، آدمهای روستا را هم و اشرار را هم. با ظروف شیر شروع کرده بودند و بعد نوبت کندوها بود. می دانست که اگر جلویشان نایستد قضیه به گوساله و گاو هم خواهد رسید. و آنوقت مسئله حاد می شد. نصف شب و ناشناس می آمدند، از روستا و روستاهای دیگر. دست خالی هم نمی آمدند. اگر او اسلحه می کشید و حتی یک تیر هوایی شلیک می کرد باید ماهها و شاید سالها  درزندان می ماند ولی آنها مشکلی نداشتند. حتی اگر مستقیماً هم شلیک می کردند. تا حالا چند بار این کار را کرده بودند. آخریش همین چهار پنج سال پیش بود. در روستای مجاور جوانی را کشتند و فقط خواجه حافظ نفهمید قاتلان چه کسانی بودند و البته بعضی ها هم که حداقل در این مورد حافظ  پیر طریقتشان بود، سعی کردند مثل یک سالک خوب چیزی را ندانند که پیر نمی داند. دو سه دفعه ای هم که اشرار گیر افتاده بودند، قضیه به خیر و خوشی ختم شده بود حتی اگر هنگام سرقت مسلحانه گیر افتاده باشند و حتی اگر قبل از دستگیری  به سمت صاحب گاو داری شلیک  هم کرده باشند.

 و او جزء نانوشته هایش که مطمئن بود روزی روی کاغذ خواهد آمد، داستان طنزی را داشت که در آن قاضی القضات یکی از شهرهای ولایت جابلقای شرقی دارد مرد قاتلی را نصیحت می کند  که آدمکشی کار خوبی نیست و بهتر است دنبال یک شغل کم زحمت تر بگردد و قاتل عذر می آورد که او فقط دو بار قتل کرده و بقیه موارد کار همراهان بوده و نقش او غیر مستقیم بوده است. بحث ادامه پیدا می کند و سرانجام قاضی عصبانی می شود و می گوید« بر شیطان لعنت، یعقوب. اگر یک بار دیگر آدم بکشی، ممکن است دستگیر بشوی. حتی ممکن است  محاکمه  هم بشوی»

داشتند او را سبک و سنگین می کردند وگرنه مشخص بود که دزد کندو در محیط روستا مشخص خواهد شد. احتمالاً این آغاز یک قدرتنمایی و درگیری جدید بود. شاید هم قضیه فقط یک دله دزدی بود و آنها ادامه نمی دادند. شاید دزد خبر داشت که نزدیک به سی سال پیش، روزی در وسط روستا و جلوی چشم مردم،  پدر چاقو کشش  از موتور در حال حرکت  توسط جوانکی پایین کشیده شد. کتک خورد و تحقیر شد و نتوانست دست به چاقو ببرد. و بعداً نیز جرات نکرد که مثل موارد دیگر چند نفری در جاده بر سر او بریزند چون می دانست در جیب جوانک  یک کلت کالیبر چهل و پنج آماده شلیک است. شاید تازگی ها هم خیلی ها  یک مگنوم با فشنگهای نه میلیمتری را در دست جوانک سابق که الان پا به سن گذاشته بود، دیده بودند.

زمان می گذشت و آدمها پیر می شدند. سرعت حرکات او هم کاهش می یافت، شاید هم داشت ترسو می شد. اصلاً شاید از اول هم ترسو بود و فقط خود را شجاع نشان می داد. بهتر بود فردا به تهران برود. دزد را که پیدا کرده بود. کندوها را هم که پس می گرفت. شکایت هم که به جایی نمی رسید، نهایتاً یک تعهد ظاهری و دیگر هیچ. ارزش نداشت.

ولی او خودش را می شناخت. می دانست که حداقل اگر آن تعهد ظاهری را نگیرد آرام نخواهد شد. می دانست که همین اول باید کوتاه نیاید. آمادگی داشت ولی از بدشانسی اش عصبانی بود. چرا امروز؟ چرا باید وقت  دادسرا همین فردا تعیین شود؟ چه می شد اگر قضیه به دوشنبه محول می شد؟

نه، فقط موضوع این نبود. دیگر نمی توانست کمال را تنها بگذارد. کارگر خوبی بود ولی زیاد محتاط نبود. خیلی ساده
می توانستند غافلگیرش کنند.

فهمید که به تهران نخواهد رفت و جلسه آخر را از دست خواهد داد، با تمام علاقه اش. تماس گرفت و این را گفت و فهمید که وبلاگ راه اندازی شده و اولین موضوعش هم  پایان است. گفت که نمی تواند در این باره بنویسد. پایان را دوست نداشت و عادت نکرده بود در باره چیزی که علاقه ندارد، بنویسد. جواب شنید که شاید این یک آغاز باشد.

حتی اگر اینطوری هم بود، فرقی نمی کرد. دست خودش که نبود، در بعضی زمینه ها نمی توانست بنویسد.

یادش آمد که خیلی وقتها چنین فکری را کرده است ولی وقتی انگیزه ای پیدا شده، نوشته و بعداً هم گرم شده و نتیجه هم چیز بدی از آب در نیامده.

خوب، در باره  پایان چه می توانست بنویسد؟ با نوشتن بیگانه نبود. اولین کارش روی راهنمای تفسیر المیزان بود. زمانی که هنوز بیست سال هم نداشت. کار بسیار جالبی از آب درآمد. ولی می دانست که ذاتاً یک داستان نویس نیست. فقط در ژانر علمی تخیلی می تواند داستان بنویسد.  طنز را هم دوست داشت. ولی به هر دو  موضوع از این جهت روی آورده بود که نتوانسته بود حرفهای جدی اش را در باره دنیای واقعی  بزند. البته بعداً  واقعاً هم شیفته داستان نویسی شده بود. زمزمه کرد« همه قبیله من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»

می توانست بنویسد، حتی در باره « پایان». حتی اگر یک داستان دیالوگی باشد. توصیف را دوست نداشت ولی داستان حادثه ای را می توانست بنویسد. کاری نداشت، الگوهای ساده ای برای آن وجود داشت. اصلاً در عالم واقع آن قدر حادثه اتفاق می افتاد که نیازی هم  به الگو نبود. مثلاً همین یعقوب پارسال سرانجام کشته شد. شب بیست و یک رمضان بود و جوانی با دوست دختر یا معشوقه اش به باغی در همان حوالی رفته بودند. شاید هم برای خوشگذرانی، ظاهراً جوان هم آن قدر ها سربراه نبود. به هر صورت یعقوب سر می رسد و می خواهد به زور جوان را وادار کند که معشوقه اش را با او شریک شود. درگیری شروع می شود و یعقوب با چاقو کشته می شود. آنطور که مشخص شده بود چاقو را زن به او زده بود تا مردان چند روستا از شرمی سی ساله سرشان را پائین بیندازند. می شد یک داستان بسیار خوب از این واقعه در آورد. همین چند هفته پیش بود که سر جلسه جمله گریبایدوف، شاعر و سیاستمدار روسی، را نقل کرد« و من حقایقی به تو خواهم گفت که از هر دروغی وحشتناکتر است» خود گریبایدوف هم جانش را به آن شیوه وحشتناک، آن هم در قالب یک نقش منفی،  بر سر ایده آل های مسخره اش گذاشته بود.

نه، نمی خواست  داستانی حادثه ای بنویسد. البته دیالوگ نویسی آسان نبود ولی  او آن را بیشتر دوست داشت. آخر آدمی که عشقش «موبی دیک» است که سه چهارمش لفاظی است و کتابهای باستانی پاریزی را دوست دارد، که مثلاً در بزرگداشت زرین کوب و به بهانه لر بودن او پنجاه شصت صفحه در باره بز می نویسد، که دیگر نمی تواند در این سن خودش را عوض کند.

ولی هر چه باشد یک  نویسنده، مثل  یک آشپز، جدا از اینکه دستپختش از کدام نوع باشد باید تلاش کند که طعمی دلپذیر به آن بدهد. یاد داستانی افتاد که چند هفته پیش در کارگاه نوشت. قرار بود فقط از دیالوگ تشکیل شده باشد. لحظه ای که همگروهش گفت که اختلاف دو کلاغ را بر سر یک لانه بنویسند، غافلگیر شد. هیچوقت به چنین چیزی نیندیشیده بود. بعداً که از متن سر هم بندی شده سر جلسه زیاد خوشش نیامد، نشست و فکر کرد و فهمید که می توان در باره کلاغها خیلی چیزها نوشت. می توانست مناظره ای فلسفی بین کلاغ کلیله و دمنه و کلاغ قلعه حیوانات ترتیب دهد. بعد هم خواست گفتگویی بین کلاغ قابیل و کلاغ قصه ها بنویسد. سرانجام ترجیح داد همان اختلاف دو کلاغ سر یک لانه را بنویسد و نوشت.

ولی یک آشپز خوب نباید مصالح غذایی را هم بیهوده هدر دهد. اگر از یک ماده نتوانست برای غذای خاصی استفاده کند،
می تواند بعداً آن را در غذایی دیگر به کار بگیرد. یک نویسنده هم.  مصالح داستانی که  به این زودیها بیات نمی شود.

نشست و قصه کلاغ قصه ها را نوشت:

 

 

داستان تمام شد. کلاغ قصه ها بال زد و از زمین بلند شد. هوا گرم بود. دو سه ساعتی به غروب مانده بود. به سمت برج میدان آزادی پرواز کرد. اوج گرفت. از شهر خارج شد، اگر می شد این اصطلاح را در مورد شهری به نام تهران به کار برد.

 کنار جاده پرواز می کرد. دیگر از او گذشته بود که به کوه بزند. تازه خشکسالی هم بود. در مسیر آدمها حداقل می شد آبی برای نوشیدن پیدا کرد.

 نرسیدن در سرنوشتش بود ولی این بار هدفش رسیدن به خانه نبود.  مقصد  خیلی دورتر بود و تصمیم داشت به آنجا برسد. شاید تقدیر فقط رسیدن به خانه اش را از او دریغ کرده بود، نه جاهای دیگر را.

وسوسه شد از قزوین به سمت رشت بپیچد. از بچگی اهل مسافرت بود ولی هنوز و تا این سن شمال را ندیده بود. منصرف شد. مسیری را انتخاب کرد که خوب می شناخت، به طرف زنجان پرواز کرد. و بعد اتوبان را رها کرد و از جاده قدیمی رفت. هوا داشت تاریک می شد. پرنده های زیادی در بعضی مزارع بودند. خیلی دوست داشت بیاساید، شاید همصحبتی هم پیدا می کرد. ولی نه، آنها نمی توانستند بفهمند که چرا او همیشه باید برود.

 شب فقط یکی دو ساعت خوابید. صبح زود بیدار شد و ادامه داد. قزل اوزن مثل همیشه این موقع از سال بی آب بود. به تونل بزرگ رسید. اندیشید کاش آنگونه که بعضی ها می پنداشتند قاف همان قافلانکوه بود و مسافرتش همانجا تمام می شد.

از میانه گذشت، میانج قدیمی ترکی. به قره چمن رسید. تابلویی را که رویش  سیاه چمن نوشته شده بود، این بار ندید. گذشت و رفت و کنار قوریگل پایین آمد و آب و دانه ای خورد و دوباره پرید. هنوز هوا تاریک نشده بود که توانست تابلویی را ببیند که رویش نوشته بود« ساربانا بار بگشا زاشتران، شهر تبریز است و کوی دلبران». رفت و در حاشیه آجی چای جایی پیدا کرد و بی اعتنا به داد و قال کاکایی ها خوابید.

صبح وقتی دوباره پرواز کرد، حس کرد بالهایش قویتر شده اند. شاید هم فقط یک تصور بود. کمی اوج گرفت. از کنار میشو گذشت. آرارات  هم در دور دست دیده می شد. جلگه سبز مرند را پشت سر گذاشت و بدون توقف تا جلفا پرواز کرد. ظهر بود که به آراز رسید. رود آرام و راحت در بستر خود می لمید و می رفت. فارغ از شهرتش، سوابقش و اسمهایش. آراز، ارس، آراکس.

یاد داستانهایی افتاد که در باره رود شنیده بود. از داستان بدش نمی آمد هر چند همین داستانها بودند که باعث آوارگی دائمی اش شده بودند. اصلاً این چه کاری بود که او را  در آخر قصه ها وارد کردند. مگر همان ماست و دوغ چه اشکالی داشت؟ فوقش کمی زحمت بالا و پایین رفتن داشت. تازه با  راست و دروغ هم که جور در می آمد. یا اصلاً همین ترکها،  عادت داشتند که آخر داستانهای سنتی شان که همیشه هم بخوبی و خوشی تمام می شد، ناگهان از آسمان چند تا سیب بیفتد و قصه گو آنها را بین همه تقسیم کند، حالا گیریم که بعضی وقتها عادلانه هم تقسیم نمی کرد و برای خودش یکی دو تا بیشتر برمی داشت مخصوصاً وقتی شنونده بچه بود و راحت تر گول می خورد. حالا اگر دهانشان هم با حلوا حلوا گفتن شیرین نمی شد لااقل باعث آوارگی کسی نمی شدند.

شاید قصه گوها هم  هیچوقت به سرنوشت او فکر نکرده بودند. فقط یک بار چهل سال پیش یکی از نویسندگان در آخر کتابش دلی به حال او سوزانده بود، تازه آن هم بیشتر یک تعارف مودبانه بود.  مدتی پیش هم در یکی از ترانه های لوس آنجلسی  یادی از او شده بود. همین.

در امتداد رود به شرق  پرواز کرد. بعد کمی از آن فاصله گرفت. در آسیاب خرابه نشست و استراحت کرد. جمعیت زیاد بود. چه خشکسالی و چه ترسالی، میزان آب در آنجا ثابت بود. به مرور زمان باز هم آب  بدنه دیواره را شسته بود و غار آبشارها دوباره شکل گرفته بود. مردم زیادی می آمدند. چند سالی بود که جاده اختصاصی هم برای آن کشیده شده بود. صخره عظیم، که بیست و چند سال پیش یکی از ارگانهای نظامی منفجرش کرد تا جاذبه سیاحتی منطقه را از بین ببرد و مسائل غیر انقلابی از قبیل بازدید از مناظر طبیعی این قدر ذهن مردم را به خود مشغول نکند، یکی دو متر آنطرفتر افتاده بود. به مرور زمان  آب رنگ کدورت را از چهره آن هم شسته بود. شاید از دلش هم. می خندید، به روی آدمها یا به ریششان؟

باید می رفت. پر زد و بلند شد. تا اینجا را بلد بود ولی بقیه راه را باید با حدس و گمان می رفت. مسلماً کوه قاف همان رشته کوههای قفقاز بود ولی این که نشانی نشد. منطقه ای به آن وسعت را چگونه می توانست کاوش کند. از دیگر پرندگان که
نمی توانست بپرسد. مطمئن بود کسی نمی داند. عطار هم که زیاد توضیح نداده بود. مثل بقیه عرفا به سختی راه پرداخته بود نه به نقشه آن. فاصله زمانی هم آن قدر زیاد بود که از گذشتگان چیزی جز افسانه نمی توانست رسیده باشد. مطمئن بود میان پرندگانی که روزی عزم رفتن کردند و حتی در آن سی تایی که رسیدند، کلاغی هم بود و جزء فعالان و متفکرانشان هم بود. حتی اگر اشاره چندانی به او نشده باشد. ستایش ها مال پرندگان خوش آب و رنگ بود، حتی از زبان عارفی مثل عطار
. « مرحبا ای هدهد هادی شده، در حقیقت پیک هر وادی شده»، « خه خه ای موسیچه موسی صفت، خیز و موسیقار زن در معرفت»

اگر قرار بود جایی او  را پیدا کند، باید جایی دوردست می بود. جایی که پای کسی به آنجا نرسیده باشد، حتی بعد از این همه سال. باید به قفقاز شمالی می رفت. به سمت داغستان.

حس کرد دیگر نیازی ندارد از مسیر جاده ها برود. لازم نبود تا دریا برود و بعد از گذرگاه دربند عبور کند. اوج گرفت و بالا رفت. رفت و رفت و از دور تپه ها را دید و کوهها را. شتاب گرفت.

 

نمی دانست چه زمانی است. نمی دانست چند روز و چند شب پرواز کرده است. نمی دانست در این مدت چه خورده و نوشیده و کجا خوابیده است. قله به قله و دره به دره می گشت و صدا می زد« آی..... آی سیمرغ»، روزها در روشنایی و شبها در مهتابی که به سختی در کوهستان نفوذ می کرد. هر وقت ماه نبود می خوابید. هیچ کس را نمی دید،  هیچ صدایی نمی شنید. کم کم داشت ناامید می شد.

یک روز بعد از غروب، در آخرین آثار روشنایی، جویباری کوچک را پای صخره ای مرتفع تشخیص داد و بسوی آن پرواز کرد. شبی نامهتابی بود و باید تا سپیده منتظر می ماند. پایین آمد، آب خورد و  سر و رویی شست. کمی استراحت کرد و بعد ناگهان جعبه ای را دید، در همان تاریکی هم زرق و برقش مشخص بود. قلبش تپید. اینجا خبری بود. فریاد زد«آی.....». فرصت نشد سیمرغ را بگوید. خنده ملایمی از  پشت صخره شنید و بعد صدایی گفت « چه شده رفیق؟ چیزی را فراموش کرده ای؟» صدا  قوی و ملایم بود. 

حس کرد که خون در رگهایش منجمد شد و بعد بجوش آمد. آیا سرانجام او را یافته بود؟

 صدا ادامه داد« یا اینکه قرار است بعد از این من شبها هم آسوده نباشم؟» صدایی عجیب بود، زمینی نمی نمود هر چند آسمانی هم نمی توانست باشد.

تمام جرئتش را جمع کرد و فریاد زد« تو کیستی؟»

درنگی پدید آمد. درنگی طولانی، و بعد صدا گفت« و تو کیستی؟»

«من کلاغم، کلاغ قصه ها»

باز هم درنگ طولانی شد « و تو را برای چه فرستاده اند؟»

فریاد زد« مرا کسی نفرستاده. من دنبال سیمرغ می گردم. تو سیمرغ نیستی؟»

«من؟ نه من سیمرغ نیستم. گفتی کی هستی؟ کلاغ قصه ها؟ آهان فهمیدم. تنها هستی؟»

«بله. تو نمی دانی سیمرغ کجاست؟»

« جای ثابتی ندارد. بعضی وقتها اینجا هم سری می زند. نامنظم و خیلی هم دیر به دیر. ولی حتی اگر پیدایش کنی فایده ای ندارد. او سخن یک پرنده را نمی شنود و جواب نمی گوید. به جمع اعتقاد دارد. می توانی بروی و با پرندگان دیگر برگردی؟»

«نه. مشکل من مشکل جمع نیست. درد خودم است.»

« تو که دوباره دنبال شاهی برای پرندگان نمی گردی؟»

«نه، زمانه عوض شده است. تازه سیمرغ، حتی آن موقع هم، نشان داد که فقط رهبری جمعی را مشروع می داند. من دنبال جوابی برای سوالم هستم. راز سرگردانی همیشگی ام. شاید پاسخ پیش سیمرغ باشد»

«مطمئنی که پاسخی وجود دارد؟»

« باید باشد. سوالهای زیادی تاکنون پاسخ داده شده. »

« خوب یافتن چنین پاسخهایی آسان است. تو سرگردان شده ای، برای اینکه احتمالاً روزی یک نفر بعد از اینکه قصه اش بسر رسیده هوس کرده شعرگونه ای با قافیه بگوید و کاری هم با مفهومش نداشته. بقیه هم شنیده اند و خوششان آمده و تکرار کرده اند. به همین سادگی. زندگی مسخره تر از این حرفهاست. در دنیا هوسهایی کوچکتر از این هم بوده که فجایعی بزرگتر آفریده.»

« ولی این که جواب نشد»

« بله. اینها چگونگی ها هست نه چراها. مکانیزم است نه علت. تو می خواهی ذهنت را اقناع کنی یا دلت را؟ »

کلاغ ساکت ماند. صدا هم. فقط صدای  ستاره هایی می آمد که  نزدیک آنها می درخشیدند.

نفهمید سکوت چقدر طول کشید. و بعد دوباره صدا شنیده شد.

« برگرد، مبارزه کن. به آدمها بگو که آخر قصه هایشان پای تو را وسط نکشند. بگو که بخاطر یک جمله پایانی بیمزه، با سرنوشت دیگران بازی نکنند.»

« فایده ای ندارد. آدمها را که می شناسی»

«پس صبر پیشه کن. قصه گویی سنتی دارد از بین می رود. این روزها دیگر قصه ها به سر نمی رسد. مشکل تو هم کم کم حل خواهد شد»

« به عمر من کفاف نمی دهد»

« عمر تو تا وقتی است که در آخر قصه ها ظاهر می شوی. دوست داری زودتر تمام شود یا دیرتر»

« دیر و زودش مهم نیست. فقط دوست دارم قبل از پایان عمرم مدتی مثل یک کلاغ معمولی زندگی کنم. آوارگی ام تمام شود و تنهاییم هم»

« ولی تو یک کلاغ معمولی نیستی. اگر از عالم قصه ها بیرون بروی احساس خلاء خواهی کرد»

« این فقط یک دلخوشکنک است. یک کلاغ معمولی هیچوقت این خلاء را حس نمی کند. چرا خلقت از همان اول مرا یک کلاغ معمولی نیافرید؟»

« این کار را کرده. هزاران و هزاران بار تو را  کلاغ معمولی آفریده. بله، تو را. و یک بار هم تو را چیزی خلق کرده که اکنون هستی»

« من؟»

« مطمئنی که معنی من را می دانی؟ بدیهی ترین واژه دنیا است و بزرگترین معمای آن. اگر به مفهومش فکر کنی گیج خواهی شد »

باز هم ساکت شد. ستاره ها هم ساکت شده بودند. صدای اندیشیدن می آمد. مدتی گذشت. کلاغ در فکر بود. ناگهان تکانی خورد و گفت « تو کی هستی؟ اینجا چه می کنی؟ دور از آدمها و حیوانات. دور از همه چیز»

« این مهم نیست. تو باید برگردی. سیمرغ به این زودیها اینجا نخواهد آمد. اگر هم آمد قضیه را به او می گویم. سال دیگر همین موقع سری به اینجا بزن»

« وقتی می روم که بدانم کی هستی»

جوابی نیامد. زمان زیادی گذشت. برخاست، آرام و بی صدا راه رفت. صخره را به آهستگی دور زد.

روشنایی کمرنگی در افق شرقی پدیدار شده بود، پشت صخره اندکی روشن بود. در تاریک و روشن، پیکر مردی ایستاده را دید که  پشت به صخره تکیه داده و دستهایش را بالا برده بود. خیره شد و بعد توانست زنجیرهایی را ببیند که دست و پای مرد را به صخره بسته بود. جلوتر رفت. زخمی بزرگ را در سینه مرد تشخیص داد. قلب مرد شکافته بود، نه قلبش نبود. مرد روبروی او بود و این، طرف دیگر سینه اش بود.

« جلو نیا. دارد ترمیم می شود. همیشه قبل از طلوع می روید»

« پرومته....!؟»

« تو باید بروی. اگر سرنوشتت ظاهر شدن در آخر داستانها است، تلاش کن آن را زیبا انجام دهی. روزی همه مردم آخر داستانی  را برای هم نقل خواهند کرد که از جنس کلمات نخواهد بود. ولی تا آن موقع باید در عالم کلمه زندگی کنی. برو و اگر می خواهی فعلاً به متن داستانها راه پیدا کن.»

« ولی تو که آزاد شده بودی»

« قصه اش مفصل است. بگذار برای یک وقت دیگر»

« نه من نمی روم. می توانم وقتی که عقاب آمد با او بجنگم . درست است که زورم به او نمی رسد ولی می توانم مانع کارش شوم. کلاغها زیاد این کار را می کنند. حرکاتشان خیلی سریع است. همه این را دیده اند»

« من هم دیده ام. حتی حمله کلاغ به روباه را هم. ولی با تقدیر نمی توان جنگید»

« چه کسی این را گفته؟ خیلی ها با تقدیر جنگیده اند. مثلاً خود تو. اصلاً تقدیر را اعمال ما می سازد»

« و در مرحله ای بالاتر، شاید جنگ اشخاص با تقدیر هم جزئی از همان تقدیر باشد. به تعبیر شاعر شما، چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است»

« اگر فرقی نمی کند. بگذار این تقدیر را انتخاب کنم نه آن یکی را»

« تو باید بروی. این داستان تو نیست»

هوا داشت روشن می شد. چهره رنج کشیده و با صلابت  مرد مشخص بود.

« به من بگو چرا، پرومته. تو یک تیتان هستی ولی وقتی زئوس با تیتانها جنگید، طرف او را گرفتی و به خدایان ملحق شدی. بعدش قوانین خدایان را هم شکستی و آتش را برای انسان وحشی غارنشین هدیه بردی. محکوم هم شدی. به صخره بسته شدی و عقابی هر روز جگرت را می شکافت و می خورد و دوباره جگر از نو می رویید. بعدها هم آزاد شدی و با خدایان آشتی کردی. انسانها هم همانگونه که خواستی در مسیر تمدن  افتادند. این بار چه کرده ای ؟ برای چه؟ برای که؟»

« خواهم گفت، فقط به شرط اینکه قول بدهی بروی. حتی آشیل هم این را نفهمید، منظورم آن درام نویس است نه آن جنگجو. مسئله فقط عوض کردن قلب با جگر یا کرکس با عقاب نبود. تلاش کرد از این موضوع مفهومی نمادین بسازد، تراژدی روشنفکری، عصیان، نمی دانم مصلوب شدن برای بشر یا چیزهای دیگر. ولی من این کارها را نه برای خدایان کردم و نه برای انسانها. برای دل خودم کردم. من تیتان بودم ولی از آنها خوشم نمی آمد. در مورد آدمها هم، بین چیزی که بودند و چیزی که می توانستند باشند، مغاکی بسیار بزرگ  وجود داشت. مغاکی زشت که باید برطرف می شد. زیبایی شناسی حکم می کند هر چیز مسیر تکامل خود را بپیماید. و من زیبایی را انتخاب کردم، همین. تازه مصالحه با زئوس هم یک طرفه نبود. من زمانی پذیرفتم که قدرتم محدود است و نمی توانم هر کاری را بکنم که ضربه ام را زده بودم و موفق هم شده بودم و او زمانی مرا بخشید که فهمید عصیان مرا نمی تواند سرکوب کند»

« و این بار چه؟ باز هم که همان قضیه زنجیر است و عقاب»

هوا داشت روشن می شد. « تو باید بروی. جوابت را می دهم ولی دیگر نباید چیزی در این باره بپرسی. آماده رفتن شو ولی قبل از رفتن آن جعبه را تکان بده. بله جعبه پاندورا  است، صحبت آن هم باشد برای بعد.»

نمی توانست خود را به رفتن راضی کند. پرومته گفت« این بار به زنجیر کشیده شده ام چون عصیان بزرگتری را مرتکب شدم. دیگر نمی خواهم یک خدا باشم. دوست دارم به یک انسان تبدیل شوم»

«ولی...» پرومته سخنش را برید« دیگر نباید چیزی بپرسی. برو ولی قبل از رفتن، تو هم چیزی بگو. بعنوان یادگاری. قصه ای، سخنی، شعری. به همان زبانی بگو که قصه گویانش آواره ات کردند.»

« مگر ما تا حالا به چه زبانی حرف می زدیم؟»

« اینجا قاف است. ساکنانش همه زبانها را می دانند و به زبان بی زبانی تکلم می کنند. تو هم همینکار را کردی. ولی این بار به همان زبانی که عادت داری، بگو»

برگشت. آخرین نگاه را به مرد انداخت. به زنجیرها، به سینه ای که ترمیم شده بود تا بار دیگر شکافته شود. خواند « بگریست که یا رب این جوانمرد، هرگز ندهش خلاص از این درد. سوزی ابدی ده از عطایش، وانگه به عدم فکن دوایش» بال زد و برخاست. همه چیز را تار می دید. صدایش را بلند تر کرد. داشت فریاد می زد« سوزی که از او حیات خیزد، تن سوزد و استخوان بریزد» گریست« در عشق شراره اش عیان کن،...» دیگر نتوانست ادامه دهد.

به سمت جنوب پرواز کرد. سپیده زده بود.

 

 

سپیده زده بود. کمال هنوز در پشت بام خوابیده بود. از جلوی کامپیوتر بلند شد. بیرون رفت. گاوها در خنکای صبح  خوابیده بودند و راضی و آرام نشخوار می کردند. به طرف محوطه گوساله های شیری نرفت. زمانبندی درونی شان زیاد دقیق نبود. اگر او را می دیدند، چه با سطل و چه دست خالی، فکر می کردند وقت شیرشان است و بلند می شدند و سرو صدا راه می انداختند. به سمت سالن پیچید. خشکش زد، روی نرده ها کلاغی به او می نگریست. چشمهایش برق می زد ولی معلوم بود که خسته است و از راه دوری آمده. دلش تپید. پلکهایش را به هم فشرد و دوباره چشمها را باز کرد. هیچ چیز روی نرده ها نبود. فقط یک تصور بود.

 آرام شد. هنوز وقتش نرسیده بود. روزی باید آخر داستانی را می آفرید که از جنس کلمات نباشد و مردم مدتها آن را برای هم نقل کنند ولی تا آن روز باید در عالم کلمه می زیست. اگر تقدیر این نقش را برایش در نظر گرفته بود، باید تلاش می کرد آن را زیبا بازی کند.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:20 توسط علی شیخ الاسلامی |

پایان

 

آریا جنّت‌سرشت

 

می‌گفت درباره‌ی «پایان» بنویسین. موضوع: پایان. هر چی فکر کردم، هیچی به ذهنم نرسید. رفتم سراغ تکنیک‌ها. آزادنویسی رو امتحان کردم. چیزی بیشتر از بارها و بارها

"The quick brown fox jumps over the lazy dog"

عایدم نشد. به قول «توفیق»: «من خودم دیدم یکی خط می‌کشید/ از برای رسم زحمت می‌کشید...» صدها بار. مأیوس نشدم. رفتم سراغ دسته‌بندی خوشه‌ای. خیلی چیزا به ذهنم خطور کرد:

-  پایان- مرگ- تولدی دیگر- فروغ فرخزاد. تولدی دیگر- تناسخ- مذاهب هندو- Love Guru.[1][1]

-        پایان- تمام- مرگ- مُرد- سلام بی سلام- جوک رشتیه.

-        چارپایان- بندپایان- بی‌پایان.

-        مصطفی پایان[2][2]- بایاتی[3][3]- عاشیق.

-  پایان شب سیه سپید است- حافظ- شعر کهن- شعر نو- شب شعر- لحن زشت شعرخوانی متداول- ادبیات‌چی.

-        پایان رابطه- پایان عشق- آغاز نفرت- در یک کلام روابط ایرانی.

-        پایان کلاس- پایان کارگاه- پایان آموزش- پایان داستان.

از هیچ کدوم شاخه‌ها چیزی دستمو نگرفت. از فکر نوشتن حتی 200-300 کلمه‌ی مفید قند تو دلم آب می‌شه. این روزا هر صبح به امید کشف مفاهیم جدید، دفتر آزادنویسی‌مو باز کردم و هر شب با فکر نوشتن به خواب رفتم[4][4]. خوب که دفترمو نیگا می‌کنم، می‌بینم تبدیل شده به دفترچه‌ی خاطرات: امروز چی شد و کی اومد و کی رفت و .... هر روز تلخی نداشتن ایده‌ی جدید آزارم داده.

فکرم پَر می‌کشه سر کلاس، جایی که خلاقیت موج می‌زد، جاری بود؛ سیال، زلال، گوارا. یادم می‌افته که جلسه‌ی آخر نشد لااقل تا آخرش وایسم و حالا نمی‌دونم از بابتش کی رو ملامت کنم. با خودم فکر می‌کنم که انگار با خاتمه‌ی کارگاه، جوهر مغزم خشک شده. انگار هرگز هیچ استعدادی وجود نداشته. انگار اون تکنیک‌ها سر کلاس با چشم‌بندی کار می‌کرد و الآن که حضور «هودینی» نیست، دیگه کار نمی‌کنه. انگار با رفتنش همه‌چیز رو هم برد. انگار نوشته‌ها بی‌خاصیت شده‌ان. انگار کلمه‌ها از دهن افتادن و بی‌مزه شدن.

مغزم کار نمی‌کنه، قلمم بی‌حرکت مونده، خبری از داستان نیست. بی‌اختیار یاد شعر سعدی می‌افتم:

«بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد».



1. فیلم جدیدی است که با جریان معنویت هندی و سردمدارانش از قبیل ماهاریشی ماهش یوگی شوخی کرده.

2. شماها سن‌تون قد نمی‌ده؛ یه خواننده‌ی آذری زبان بود که زمان شاه می‌خوند و سید کریم در موردش شوخی می‌کرد.

3. مثل این که زیرنویس شده اصل ماجرا! بایاتی نوعی موسیقی اصیل آذری است که به لحاظ موسیقایی با قسمت‌هایی از دستگاه سه‌گاه قابل تطبیقه. به نوازنده‌هاش هم می‌گن «عاشیگ»(= عاشق)، سازهایی هم که می‌نوازند شبیه تنبوره ولی دارای کاسه‌ی بزرگ‌تر؛ چیزی شبیه «دیوان» کردها. (اینم برای این که در زیرنویس صرفه‌جویی بشه!)

4. «شما چطور؟!»

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:24 توسط علی شیخ الاسلامی |

 

برای اینکه زودتر دست به کار نوشتن شویم، و البته خواندنِ کار هم‌دیگر و نظر دادن، توضیح‌ها بماند برای بعد. مَخلص کلام، قرار است هر ماه یک داستان بنویسیم. نوشته‌ها باید تایپ شده و بدون اشتباه املایی و ویرایشی برای من ایمیل شوند. تمام کارها، با ذکر نام نویسنده، در وبلاگ به نمایش گذاشته خواهند شد. از تمام اعضا انتظار می‌رود که داستان‌های بقیه را بخوانند و نظر بدهند. همه‌ی نویسندگان در انتخاب سبک و سیاق نوشتن آزادند، ولی برای کار هر ماه یک موضوع یا جهت مشخص خواهیم کرد (منتظر نظر شما در این زمینه هستم). کپی‌رایت هر اثر متعلق به نویسنده‌ی آن است.

موضوع نخست: پایان

داستان‌های‌تان را حداکثر تا آخر تیر ماه بفرستید.

با تشکر و به امید خواندن داستان‌های خوب شما.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:17 توسط علی شیخ الاسلامی |