EQ
حبیب کلانتری
- ما ا ا ا ا.
- دیگر خبری نیست. تمام شد. برو تو سالن.
- ما ا ا ا ا.
- ببین گاو خوبم، من می دانم این غذا برایت کم است. تو هم سعی کن بفهمی که از پارسال تا حالا قیمت جو دو برابر شده. یونجه هم پنجاه شصت درصد گرانتر شده. تورم عمومی هم بیست سی درصد بوده ولی دولت قیمت شیری را که کارخانه از دامدارها می خرد، ثابت نگه داشته حتی آن ده دوازده درصد افزایشی را که اول هر سال برای جبران تورم بیست درصدی اعمال می کرد، امسال انجام نداده.
- ما ا ا ا ا.
- مطمئنم که درک می کنی. برخلاف تصور اغلب مردم، گاوها مسائل راخوب می فهمند مشروط بر اینکه انگیزه داشته باشند. من خودم یک داستان کامل بر مبنای دیدگاه فلسفی یک گاو نوشته ام. الان آدمها هم نقش انگیزه را در ضریب هوشی در نظر می گیرند و بجای IQقدیمی از EQ استفاده می کنند.
- ما ا ا ا ا.
- خب ، بله. تورم چیزی است مثل .... چطوری برایت بگویم ؟ ببین ، یادت هست آن اولها که من ناشی بودم و وقتی به شماها آمپول می زدم یک قلمبه به اندازه یک مشت در کنار دمتان ورم می کرد و بالا می آمد؟ یا آن دفعه که ضربه چوبدستی کمال به فک گاو سیاهه گرفت و مدتها یک طرف چانه اش دو برابر طرف دیگر بود؟ در آدمها هم همینطور است. تورم را همیشه دولت ایجاد می کند و مردم حس می کنند.
- ما ا ا ا ا.
- چی چی را در کجایشان ؟ این فقط یک مثال بود. حالا فرض کن در همان جاها.
- ما ا ا ا ا.
- یعنی چه که آدمها دم ندارند؟ اصلا ً ولش کن. ببین تو دنیا دیده ای. بچه داری، نوه داری. اگر تو حالیت نشود که یونجه و جو چقدر گران شده، من با نسل دوم و سوم چکار کنم که همینجا به دنیا آمده اند و از اول چشم به دست من داشته اند؟
- ما ا ا ا ا.
- اصلاً بیا درباره چیزهای دیگر صحبت کنیم. تو تا حالا عروسی نکرده ای، خب من چکار کنم تقصیر تلقیح مصنوعی است، ولی این دفعه را بی خیال می شوم. تو این شکم را هم زایمان کن، بعد بهار که شد خودت از محوطه گاوهای نر هر کدام از خواستگارهایت را که پسندیدی، انتخاب کن. برایت یک عروسی می گیرم، توپ. پذیرایی با جو و ذرت، بزن بکوب، گوساله کوچکها را هم می اندازیم وسط، تکنو دوبل بزنند.
- ما ا ا ا ا.
- راستی یادت هست آن دفعه که مهندس رحیمی نیا برای تلقیح یکی از گاوها آمد و موقع رفتن آقا پسر را که آن وقتها تنها گوساله نر بزرگمان بود، نوازش کرد؟ آقا پسر هم بر خلاف همیشه که آرام بود، ناگهان با کله ضربه ای به مهندس وارد کرد. من هم فوری در گوشه ای از یکی از داستانهایم از این سوژه استفاده کردم. گاو ماده و گوساله نر و مهندس تلقیح، جالبترین مثلث عشقی دنیا.
- ما ا ا ا ا.
- راستی یک خاطره دیگر. آن اوایل که کمال یاد می گرفت که در اینجا بر خلاف دامداری حاج علی باید مودبانه صحبت کند و برای بعضی اصطلاحات گاو داری یا مثل جامعه پزشکی از معادلهای انگلیسی استفاده کند و یا از اصطلاحات و کلمات رسمی، و خودش هم از این تحول فرهنگی خوشش می آمد، یک روز از او درباره علائم بلوغ گوساله نر سؤالی کردم و او توضیحاتش را با این جمله شروع کرد که گوساله نر وقتی به سن تکلیف می رسد. بنده خدا نتوانست سخنرانی اش را ادامه دهد چون من کف اطاق افتاده بودم و از خنده به خودم می پیچیدم.
- ما ا ا ا ا.
- ببین من کار دارم. شانزدهم مهر است و هنوز داستان این ماه را ننوشته ام. تازه ساعت نه هم باید به صحبتهای رئیس جمهور در تلویزیون گوش بدهم.
- ما ا ا ا ا.
- اشتباه می کنی که فکر می کنی صحبتهایش به ما ربطی ندارد. مثلاً اوایل امسال که پودر رختشویی گران شده بود با چه صمیمیتی در تلویزیون به مردم توضیح داد که دولت یارانه پودر را بعد از این به شیر پاستوریزه اختصاص خواهد داد و با توجه به اینکه قیمت خوراک دام بسیار بالا رفته است، اگر دولت این کار را نکند قیمت شیر برای مصرف کنندگان باید دو برابر شود. مردم هم تحت تاًثیر قرار گرفتند وقتی می دیدند دولت چقدر بفکرمردم و دامداران است و می خواهد شیر را به قیمت دو برابر قبل از دامداران بخرد و با همان قیمت قبلی در اختیار مردم بگذارند.
- ما ا ا ا ا.
- یعنی تو با این گاو بودنت موضوع را فهمیدی و من نفهمیدم؟ معلوم است که این یارانه را به شیر اختصاص ندادند. تازه گفتم که حتی افزایش معمول سالانه را هم اعمال نکردند. همان موقع هم مشخص بود که اگر دولت در این سه سال قانع بوده که سالی یکی دو نیشتر به دامداران بزند، امسال به چیزی کمتر از شکستن کمر صنعت دامداری کشور راضی نخواهد شد.
- ما ا ا ا ا.
- می خواهی بگویی اینطوری نمی شود مملکت داری کرد؟ کردند و شد.
- ما ا ا ا ا.
- ببین، همه دامداریهای بزرگ دارند تعطیل می کنند. همین دور و بر خودمان علیزاده جمع کرد، بهرام دلارچی جمع کرد. احمد آقا و جعفر رزمی و آقا نادر هم جمع کردند. آخوندی هم جمع کرد هر چند هنوز هم تابلوی بزرگی از دامداریش که نمونه هم بود در جهاد کشاورزی مرند به دیوار نصب شده است. حالا اگر من هم جمع کنم و این بیست سی تا گاو را بفرستم کشتارگاه، راحت می شوی؟
- ما ا ا ا ا.
- یعنی چه که بقیه دنیا چکار می کنند؟ استاندارد جهانی قیمت هر کیلو شیر معادل سه کیلو جو است. در اینجا یک کیلو جو از یک کیلو شیر گرانتر است. تنها کشور دنیا که جو از گندم گرانتر است.
- ما ا ا ا ا.
- راستی تو قصه آن دو نفر را شنیده ای که قایقشان غرق شد و یکیشان که شنا بلد بود به فریادها و التماسهای دوستش اهمیت نداد و خود را به ساحل رساند و بعد فریاد زد، هی رفیق من خودم را نجات دادم حالا می آیم و تو را هم نجات می دهم، و دوباره خودش را به آب انداخت.
- ما ا ا ا ا.
- البته که بی ربط بود ولی نمی دانم چرا هر وقت به موضوع خود کفایی در تولید گندم فکر می کنم یاد این قصه می افتم. همین دو سال پیش آمدند و کشور را در تولید گندم خودکفا کردند. نه با بالا بردن راندمان تولید و مزخرفات استکباری دیگر، بلکه با تشویق مالی کشاورزان برای کاشت گندم بجای سایر محصولات مورد لزوم. اینطوری شد که بهای بقیه محصولات مثل جو و حبوبات و چیزهای دیگر آنهمه بالا رفت. سال بعدش هم گندم کاران را به امان خدا ول کردند و گندم روی دستشان ماند. امسال دولت مقدار زیادی گندم از خارج وارد کرد. حتی اگر بهانه خشکسالی هم نبود مجبور بود وارد کند.
- ما ا ا ا ا.
- ولی خب، روش جالبی برای خودکفایی است. یک سال زمینها را به کشت گندم اختصاص دهیم و خودکفا شویم. سال بعد همه جا را جو بکاریم و در آن هم خودکفا شویم. سالهای بعد هم دانه های روغنی، حبوبات و چیزهای دیگر. اینطوری می شود هر سال جشن خودکفایی یکی از محصولات کشاورزی را گرفت.
- ما ا ا ا ا.
- حق با توست. باز هم بی ربط بود. آن قضیه غرق شدن قایق، در دریاچه یکی از تیمارستانهای خارجی اتفاق افتاده بود. هیچ ارتباطی به عقلای کشور ما ندارد.
- ما ا ا ا ا.
- چی چی را اعتراض کنیم؟ فکر کردی اینجا هم اروپا است که دامداران بعنوان اعتراض کامیون کامیون شیر را در میدان اصلی شهر خالی می کنند؟ اینجا اگر برای اعتراض حتی یک ظرف کوچک شیر را در یکی از چهار راهها بریزی، به جرم اقدام علیه امنیت ملی دستگیرت می کنند و یک راست همانجایی می روی که عرب ساکسیفون زد. درست است که یکی دو بار با برادران گمنام به پروپای همدیگر پیچیده ایم ولی اقدام علیه امنیت ملی را از من نخواه.
- ما ا ا ا ا.
- ما و زهر مار. ما و کوفت. وعده دادم، قصه گفتم، استدلال کردم. هیچ چیز توی کله پوکت نمی رود. الان چماق را برمی دارم و آنقدر می زنم که بجای ما ما، واق واق کنی.
- ما ا ا ا ا.
- اصلاً الان مشعل شاخ سوزی گوساله ها را می آورم و همه جایت را داغ می کنم.
- ما ا ا ا ا.
- اگر ساکت نشوی و نروی توی سالن، فردا صبح می فرستمت کشتارگاه.
- ما ا ا ا ا.
- می زنمت. داغت می کنم. می کشمت.
- ما، ما، ما.
- پوووف، من دیگر خسته شدم. هر کاری می کنم ساکت نمی شوی. اصلاً چرا من باید درباره مسائل اقتصادی توضیح دهم؟ الان تلویزیون را می آورم و خودت به توضیحات رئیس جمهور گوش بده. احتمالاً می خواهد درباره طرح تحول اقتصادی صحبت کند.
- . . . . . .
- چی شد؟ چرا لالمونی گرفتی؟ برای چه داری می روی تو سالن؟
- . . . . . .
- آفرین گاو خوب من. می دانستم که بالاخره ساکت می شوی. گفتم که، EQ ات خیلی هم کم نیست.
کی میدونه قیمت اشتباه چقدره؟
فرزاد شفیعی فر
حالا که میخواهی چکُ امضاء کنی، همهی آنچه که اتفاق افتاده جلوی چشمهات میآد. بعد از این همه سال، یک دوست دوران دانشجوییت را دوباره می ببینی. توی این وضعیت که دیگه چیزی برات نمونده، دیگه نمیتونی بدهیهاتو بدی و با همسرت میونهی خوبی نداری، شاید فقط بخاطر این که کسی باشه تا باهاش صحبت کنی، به یک نوشیدنی دعوتش میکنی. توی صحبتاش در جواب این که شغلش چیه، در حالی که فنجون نزدیک لبهاشِ، برای این که بتونه هم جوابتو بده وهم قهوشُ بخوره، خیلی سریع، با صدایی کوتاه و زیر لب، چیزی میگه که فکرتُ مشغول میکنه.
امضات تموم شده و چکُ به دست طرف معامله میدی. با حرکت گوشهی لبت و ابروهات میخوای اینو تلقین کنی که معامله بیشتر به سود اون بوده تا تو. با اعتماد به نفس - چون پولی توی حسابت وجود نداره- هنوز جلوش ایستادی. شاید اینجاشو حساب نمی کردی که بخواد با تلفن از موجودیت مطمئن بشه. اونوقت توی ذهنت به عقب برمی گردی، توی کافیشاپ جلوی دوست قدیمیت نشستی و اون از تو میپرسه که« بنظرت قیمت اشتباه چقدره؟»
چند دقیقه قبل از تماس طرف معامله توی بانک، بر اثر یک اشتباه، پول زیادی که قرار بود به حساب کس دیگهای واریز بشه به حساب تو ریخته شده، اشتباهی که تنها چند دقیقه می مونه و سریعا برطرف میشه، ولی برای تو لبخندی که طرف معاملت هنگام صحبت با تلفن به لبش میآد کافیه. ساعت کار اداری تموم شده و تو هم داری به سمت فرودگاه می ری. میدونی که نمیتونه امروز نقدش کنه. از فرط خوشحالی پاتو روی پدال گاز فشار میدی تا سریعتر به فرودگاه برسی. نزدیک یک ساعت بعد توی کافی شاپ فرودگاه، وقتی داری کیفُ به دوست قدیمیت که تو بانک کار میکرد می دی، یاد جوابی که چند روز قبل بهش دادی میافتی؛ آرنجتو روی میز گذاشته بودی و بیشتر به اتفاقات بعدی فکر میکردی تا خود سوال، برای همین توی جواب دادنت یکم مکث کردی و با صدایی که سنگین شده بود گفتی: نمیدونم، ولی همین که میشه خریدش کافیه.
بعد از این که دوستت از کشور خارج شد، باید بهسرعت یک معاملهی دیگه روی همون قبلی میکردی، پولشُ نقد میگرفتی و بعد تو هم غیبت میزد. همه چیز طبق محاسباتت پیش میرفت. ولی بعضی معادلهها بیش از یک جواب دارن و اگر تنها روی یکیش حساب کنی، بدجوری اشتباه کردی. وقتی سر قرارت رسیدی، همراه اون کسی که منتظرش بودی، یکی دیگه هم بود. کسی که از دیدن و معامله باهاش فقط چند ساعت میگذشت. آدما وقتی میفهمن سرشون کلاه رفته چندان خوشحال نمیشن. سوال اینه: کی لوت داده؟
وقتی با صورت خونی و دست وپای شکسته، بارها نقشه رو توی ذهنت مرور میکنی و مدام از خودت میپرسی که کجاش ُ اشتباه کردی؛ شاید درد نداشتن جواب، بیشتر از تیر کشیدن استخونات اذیتت کنه.
به خونه که رسیدی خبری از همسرت و وسایلش نیست. تنها نامهیی روی میز افتاده که با خوندنش میفهمی؛ اشتباهِ که فکرکردی یک دوست دوران دانشجویی را بعد از چند سال بطور اتفاقی دیدی. شاید اونوقت مثل من از خودت بپرسی: قیمت اشتباه چقدر میتونه باشه؟