روزي كه سر نخ زندگي از دستم در رفت
هنگامه گلگوني
گاهي وقتا فكر مي كنم سرنخ زندگيم با يك سلام معمولي مثل هزارتا سلامي كه تا حالا تو عمرم كردم، از دستم در رفت و همه چيز مثل كلاف سر درگم به هم پيچيد.
بعدازظهر يكي از پنجشنبه هاي تنبل تابستان بود. مي خواستم از شركت بزنم بيرون كه يادم افتاد بايد براي پروژه تازه اي كه سفارش گرفته بودم، با خانم مرادي كه در قست تبليغاتي شركت «پرتو» كار مي كرد، هماهنگ كنم. قبل از اين چندباري باهاش صحبت كرده بودم. به همين خاطر قبل از اينكه از شركت بيرون بيام، شماره دفترشو گرفتم. يك بوغ، دو بوغ، سه بوغ و ....
مي خواستم گوشي را قطع كنم كه صداي مردانه اي گفت: بفرماييد.
مثل هميشه، گفتم: سلام؛ من «اميدوار» هستم. از شركت تبليغاتي «چشم انداز» مزاحمتون مي شم، مي خواستم با خانم مرادي صحبت كنم.
صداي مردانه گفت: سلام خانم؛ خانم مرادي تشريف ندارند. من، «ساكت» مدير تبليغات و بازاريابي شركت «پرتو» هستم. اگر امري داريد در خدمتم.
بلافاصله گفتم: در ارتباط با بيلبوردي كه قرار است در اتوبان تهران-قم از شركتتون كار كنيم، چندباري با خانم مرادي صحبت كردم. قرار شد، فردا بين ساعت 3 تا 5 بعدازظهر، خانم مرادي بيايند و محل را از نزديك ببينند و اگر ايده اي دارند، بگويند. تماس گرفتم كه قرار فردا را بهشان يادآوري كنم.
ساكت گفت: متاسفانه، براي خانم مرادي مشكلي پيش آمده كه چند روزي مرخصي گرفته اند. در ارتباط با قرار فردا هم، من به جاي ايشان مي آيم. فقط اگر ممكن است، آدرس دقيق را بدهيد تا يادداشت كنم.
كمي مكث كردم و گفتم: ok، ايرادي ندارد. يادداشت كنيد.
بعد از اين كه آدرس را نوشت، گفت: اگر ممكن است، شماره همراهتان را هم بدهيد كه بتوانم پيدايتان كنم.
خيلي وقت بود كه وقتي كسي شماره موبايلم را مي خواست، بدون هيچ واكنشي، شماره را مي دادم. چون فكر مي كردم، آن قدر بزرگ شده ام كه اگر كسي هم خواست، مزاحمتي ايجاد كند، بتوانم گليمم را از آب بيرون بكشم.
بنابراين گفتم: بله، البته. يادداشت كنيد. .....0912347
وقتي يادداشت كرد، گفت: 0912348
گفتم: 347
خنديد و گفت: شماره موبايل خودم را مي گويم. يادداشت بفرماييد.
مثل كسي كه كنف شده باشد، گفتم: اوه، بله.
*************************
ساعت 1بعدازظهر روز جمعه بود. داشتم اينور و اونور مي دويدم تا تند تند كارامو انجام بدم كه دير نرسم. مامانم هم طبق معمول، ژست يك سخنران حرفه اي را گرفته بود و داشت در وصف بي نظمي هاي من نطق مي كرد كه صداي «سوت فرهاد» بلند شد. زنگ اس ام اسم را «سوت فرهاد» گذاشته ام و هر وقت فرهاد سوت مي زند، يعني يكي برايم اس ام اس فرستاده. مادرم در حالي كه داشت سخنراني مي كرد، گفت: برو، برات اس ام اس اومد و هميشه موقع گفتن اين لغت چنان «ام» را غليظ مي گويد كه ناخودآگاه خنده ام مي گيرد.
با خنده گوشي را برداشتم و دكمه select را فشار دادم. صفحه باز شد.
«سلام، چه طوري؟ خواب كه نيستي. قرارمون يادت نره. منتظرتم.»
به بالاي صفحه نگاه كردم تا ببينم كدوم يكي از دوستام بهم اس ام اس زده؟ ولي اسمي نيفتاده بود و به جاي اون يك شماره موبايل افتاده بود كه نمي شناختمش. يك كم فكر كردم و بعد با خودم گفتم: آقاي ساكت. باورم نمي شد كه با صحبت كوتاه ديروز، امروز پسرخاله شده باشه و اس ام اس زده باشه.
يادم افتاد كه شمارشو، روي كاغذ نوشتم و انداختم توي كيفم. بلافاصله به سراغ كيفم رفتم و كاغذ رو بيرون آوردم و شماره ها رو با هم چك كردم. خودش بود. كمي جا خورده بودم و با خودم فكر كردم، اي بابا. توي اين دنياي ارتباطات، چقدر همه چيز سريع اتفاق مي افته و طرف عجب روابط عمومي قوي داره. اما بعدش فكر كردم كه شغلش ايجاب مي كنه و مني كه مدام - سرم توي فتوشاپ و كرل و فري هند و از اين چرت و پرت هاست تا يك طرح گرافيكي جالب بزنم و آخر سر هم مدير شركت كلي غرغر كنه كه خانم اميدوار، خيلي مدرن كار كردي. بابا؛ يك كم ساده تر، فهمش هم راحت تر- از اين چيزا سر در نميارم.
بعد از كلي اين دست، اون دست كردن، اس ام اس زدم كه ok، ساعت 4 آنجا هستم و بعدش تصميم گرفتم وقتي رسيدم سر قرار، چنان كم محلي بهش كنم كه حسابي كنف بشه.
ساعت 2 بعدازظهر بود كه استارت زدم. يك رنوي مشكي پيزوري كه از هفته اي هفت روز، شش روزش رو تعميرگاه بود. خدا، خدا كردم كه وسط اتوبان قالم نذاره.
توي راه بودم كه گوشيم زنگ خورد. دوباره خودش بود. گوشي را برداشتم، با لحني كه انگار نمي دونم اون طرف خط كيه، سلام كردم. سلام كرد و گفت: ساكت هستم. بدون اين كه لحنم را تغيير بدم، گفتم: بله، بفرماييد.
گفت: من رسيدم. مي خواستم، ببينم شما كجا هستيد؟
گفتم: تا 10 دقيقه ديگر مي رسم.
بالاخره رسيدم. تنها يك ماشين كنار اتوبان پارك شده بود. يك 206 مشكي. حدس زدم بايد خودش باشد. ماشينم را كمي با فاصله از ماشينش كنار اتوبان نگه داشتم. پياده شدم و به سمت 206 مشكي رفتم. روي صندلي راننده لم داده بود و عينك دودي روي صورتش، مانع از اين شد كه ببينم چشمهايش باز است يا بسته. اما وقتي ديدم حركتي نمي كند. فهميدم كه بايد چشمهايش را روي هم گذاشته باشد. با نوك انگشتم، چند ضربه به شيشه ماشين زدم. ناگهان از جا پريد. در را باز كرد و به سرعت پياده شد. گفتم: سلام، اميدوار هستم. ببخشيد اگر ترساندمتان.
به نظرم آمد كمي جا خورده است، اما گفت: نه، نترسيدم. از ملاقات شما، خوشوقتم.
جاي تابلو را نشانش دادم و در مورد نوع طرحي كه در ذهنم بود، برايش توضيح دادم. او هم چند موردي را اضافه كرد و وقتي به توافق رسيدم. خداحافظي كردم و به طرف ماشين راه افتادم.
وقتي در حال برگشت به خانه بودم، مدام به او فكر مي كردم و اين برايم عجيب بود. ساكت، مردي بود با قدي متوسط، كمي چاق با يك چهره معمولي، اما نمي دانم چه چيزي در او بود كه مدام ذهنم را به خودش مشغول مي كرد.
*************************
طراحي آگهي تبليغاتي شركت «پرتو»، چند روز از وقتم را گرفت. اما بالاخره همان چيزي شد كه مي خواستم. طرح را مدير بخش دادم، چون از اين به بعدش به من مربوط نمي شد. يكي دو روزي گذشت تا اين كه، يك روز صبح، آقاي مظفري، آبدارچي شركت، وارد اتاقم شد و بسته اي را روي ميزم گذاشت و گفت كه براي شما فرستاده اند.
كارت روي بسته مربوط به شركت «پرتو» بود. از آقاي مظفري تشكر كردم و بسته را باز كردم. يك جا خودكاري قلم كار زيبا بود به همراه نامه اي از آقاي ساكت كه در آن به خاطر زحمات من تشكر كرده بود. جاخودكاري را روي ميزم گذاشتم و گوشي را برداشتم تا از هديه اش تشكر كنم. اما بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم، يك اس ام اس برايش بفرستم. پس اسم ام اس زدم: «از هديه زيبايتان سپاسگزارم.»
سوت فرهاد كه بلند شد، فهميدم جوابم را داده است: «خواهش مي كنم، يكتاي بي نظير»
يكتاي بي نظير! ناخودآگاه خنديدم و اين جمله را به پاي هندوانه زير بغل گذاشتن و تعارفات جماعت ايراني گذاشتم. اما همه چيز به اين جا ختم نشد. اس ام اس ها هر روز ادامه داشت. اينكه حالت چطوره؟ فرشته من. صبح به خير، عزيزم و ....
همه چيز برايم عجيب بود و دليلي نمي ديدم تا اين رابطه ادامه داشته باشد. اما مثل مسخ شدگان نمي توانستم حركتي انجام دهم. درست مثل شاهي بودم كه كيش شده است و براي رفع كيش بايد حركتي مي كردم اما هيچ حركتي ازم ساخته نبود. هر روز منتظر بودم تا اس ام اس بزند و با اين كه من برخلاف او هيچ كدام از ابراز احساس هايش را جواب نمي دادم، او كماكان همان لحن دوستانه يا شايد هم عاشقانه را در پيش گرفته بود.
مدام با خودم فكر مي كردم چه طور مي شود كه يك نفر، شما را يك بار، آن هم براي يك قرار ملاقات كاري ببيند و چندباري هم تلفني در حد دو، سه دقيقه با شما صحبت كند و بعد با لحن بسيار صميمانه برايتان اس ام اس بزند و ابراز علاقه كند و هميشه هم خودم را مجاب مي كردم كه بالاخره اين قصه هاي با يك نگاه عاشق شدن هميشه در فيلم ها اتفاق نمي افتد و گاهي هم پيش مي آيد كه در واقعيت كسي با يك نگاه، صد دل عاشق شود.
*************************
سه ماهي از ماجرا گذشته بود كه يك روز تماس گرفت و گفت: پايين شركت منتظرم است. ساعت نزديك 5 بعدازظهر بود. كيفم را روي دوشم انداختم و پايين رفتم. كمي جلوتر از شركت ايستاده بود. نزديك رفتم. در كنار راننده را باز كرد تا من بنشينم. كنارش نشستم. سلام سردي كرد، ماشين را روشن كرد و به راه افتاد. چند خيابان رد شديم و او همانطور به جلو خيره شده بود و حرفي نمي زد. وارد اتوبان شديم و او هنوز ساكت بود.
گفتم: با من كاري داشتيد؟
سرش را به طرفم برگرداند و فقط نگاهم كرد. كمي ترسيده بودم، كارهايش برايم عجيب بود. گفتم: نمي گيد با من چه كار داريد و الان داريم كجا مي ريم؟
گفت: داريم مي ريم شمال.
گفتم: شمال؟
گفت: دوست داري؟ من كه عاشق شمال و طبيعت سرسبزشم.
گفتم: ولي من لزومي نمي بينم كه با شما بيام شمال.
دستش را كه تاقبل از اون روي دنده بود، از روي دنده برداشت و دستم را محكم تو دستش گرفت. خيلي ترسيده بودم. گفتم: ولم كن. معلومه داري چيكار مي كني؟ فكر كردي منم از اون دختراي .... نذاشت حرفم را ادامه بدم و گفت: از اون دختراي معصوم و بي گناه كه از چشماشون هيچي جز مهربوني نمي باره.
سعي كردم دستم رو از دستش بيرون بيارم، اما اجازه نداد. راستش اونقدر زورش زياد بود كه نتونستم، دستم رو آزاد كنم.
وارد اتوبان تهران- كرج شده بوديم و من هنوز داشتم اصرار مي كردم كه نگه دارد. اما انگار نمي شنيد. حالت تعادل نداشت. صورتش عرق كرده بود و چمشاش رو مدام روي هم فشار مي داد. يك لحظه فكري به نظرم رسيد، دستم را به طرف دستگيره بردم و گفتم: خودمو ميندازم پايين. فقط نگاهم كرد. با همه تواني كه داشتم دستگيره را كشيدم. در باز شد. خودم را به طرف در كشيدم. نصف بدنم توي ماشين بود و نصف بدنم بيرون. تا اينكه احساس كردم. دستم رو ول كرد و محكم افتادم روي زمين سخت آسفالته وسط اتوبان و بعد از اون يادم نيست كه چه اتفاقي افتاد.
*************************
امروز 12 روزه كه تو بيمارستانم. پاي راست و دست چپم به خاطره كشيدگي روي آسفالت، 40-30 تا بخيه خورده. كاسه سرم مو برداشته و چند روز اول به خاطر شدت ضربه بيهوش بودم. روي صورتم يك بريدگي عميق با 10 تا بخيه ديده مي شه كه دكترا گفتن شايد جاش هميشه تو صورتم بمونه، گاهي فكر مي كنم همه اين ها يك خواب بوده و گاهي فكر مي كنم، ساكت حتما يك بيمار رواني خطرناكه.
به همه گفتم كه ماشينم خراب شده و مجبور شدم، سوار ماشينهاي وسط راهي بشم و اونم مي خواسته منو بدزده و من هم خودم را از ماشين پرت كردم بيرون. خودم، هم نمي دونم تا كي مي خوام به اين دروغ گفتن ها ادامه بدم و قرار است چي كار كنم. اين روزا همش به يك صداي مردونه فكر مي كنم كه گفت: سلام و شايد با همون سلام بود كه سرنخ زندگي از دستم در رفت.
انتخاب
فرزاد شفیعیفر
پس از ساعتها شکنجه، شش زندانی وشش زندان شیشه ای مرتبط با هم. زندان ششم در وسط.
در هر کدام یک اسلحه. پنج اسلحه، هرکدام یک تیر، اسلحه ی ششم پنج تیر.
امکان آزادی از زندان، تنها برای یک نفر.
.
.
.
صدای شلیک، بیش از چهار.
وبعد از آن،
پنج اسلحه، هرکدام یک تیرداشتند.
پرتگاه
مریم محمدخانی
چند ساعت گذشته بود؟نمی دانست.آفتاب ریخته بود توی اتاق و ورق های خاک گرفته ی کف اتاق را روشن کرده بود.ریحانه از جایش بلند شد و با دستانش خاک را از سر شانه هایش تکاند.کمرش خشک شده بود.
صدایی از دور می آمد:ریحانه؟ناهار سرد شد.کارت تموم شد؟
-ناهار؟مگه ساعت چنده؟
-از صبح رفتی چپیدی تو اون اتاق.بعد از چند ماه اومدی خونه.نه حالی،نه احوالی،نه کمکی،چیزی.تازه می پرسی ساعت چنده؟
ریحانه از اتاق آمد بیرون و رفت طرف آشپزخانه.
مادر برگشت به طرفش:این چه ریختی یه برا خودت درست کردی؟لوله بخاری درست می کردی؟
ریحانه رفت طرف آینه.موهایش آشفته و پخش و پلا به گردن و صورت عرق کرده اش چسبیده بود.پیراهن و دامنش را خاک گرفته بود.
-من برم یه آبی به صورتم بزنم.
سرش را گرفت زیر شیر آب.صدای مادر دوباره دور شده بود.صدایش از زیر آب می آمد،انگار که افتاده باشد توی دریا:
-چرا اینقدر لاغر شدی؟شام و ناهار نمی دن بهتون؟زیر چشمات گود افتاده.
ریحانه سرش را آورد بالا و با چشمهایی مات به خودش در آینه دستشویی زل زد.دلش آشوب شد،انگار که خبر بدی شنیده باشد.دوباره برگشت به آشپزخانه:
-ناهار نمی خورم مامان جان،بذار کارم تموم بشه بعد.
-یعنی چی؟تمام شب توی راه بودی،صبح هم که رسیدی یکراست رفتی تو اتاق که کار دارم،کار دارم.اصلا معلوم هست تو چته؟این چند ماه چی کار می کردی توی اون شهر؟اصلا عین خیالت هم نیست.زنگ هم نمی زنی بگی حالت چطوره،درسات چطوره،دانشگاه،هم اتاقی هات.نمی گی من دلواپس می شم؟
ریحانه چیزی نگفت.فقط به مادرش نگاه کرد که بغض افتاده بود توی گلویش.خواست ببوسدش،پشیمان شد.سرش را برگرداند و رفت طرف اتاق.
پرده را کشید و نشست کف زمین.دوباره کاغذها را زیر و رو کرد.کارت پستالهایش را،نقاشی های کودکی اش را.دستش خورد به روبانی صورتی.
-این مال تو ریحانه.
-وای،چه خوشگله.
-خوشت اومد؟از عروسکم کندمش.
-کندی ش؟
-آره،ببین…اون پاک کن عطری ت بود شکل توت فرنگی،می دیش من؟
-چرا؟
-روبان دادم بهت دیگه.
-من که نخواستم بدم،خودت دادی.
-خیلی خسیسی ریحانه،پس بده روبانمو.
-پس نمی دم،می تونی بیا بگیر.
ریحانه دوید دور حیاط.پایش گیر کرد به سنگفرش برآمده ی کنار باغچه و روبان از دستش سر خورد و رفت پای درخت تازه آب داده شده.
-اه…ببین گلی ش کردی.
-اشکال نداره،می شوریمش.
ریحانه روبان رنگ و ر رفته را از روی زمین برداشت و با آن موهایش را یک دست جمع کرد.
-مامان.
-جانم؟
-من اگه هزار تا تیله رنگی جمع کنم با سه تایی که الان دارم می شه چند تا؟
-می شه خیلی.
-آی مامان نکش،درد می گیره.
-اینقدر تکون نخور،الان تموم می شه.
-مامان،تا آخر بافتی ش با اون روبان صورتی یه می بندیش؟
-اون که یه لنگه س.
-خوب از وسط نصفش می کنیم می شه دو تا.
-وایسا ببینم می رسه یا نه.اینقدر جم نخور ریحانه،خراب شد.
-مامان می خوام هزار تا تیله جمع کنم.خیلی که شد می فروشمشون.با پولش از اون عروسکا می خرم که رعنا هم داره.یه عروسکی می خرم روبان داشته باشه.اونوقت اونو بکنم،دو تا روبان دارم.
-باشه مادر،یک دقیقه آروم بگیر.
ریحانه پاهایش را جمع کرد توی شکمش.چشمش خورد به دفتری که قفلش کنده شده بود.دفتر را که باز کرد عطری نمور چرخ خورد و پیچید توی دماغش.
-رعنا بیا.این زیر باید بزنی.
-ریحانه دردم می گیره خب.
-فقط یه قطره.من از کجا بدونم به کسی نمی گی؟
-به خدا نمی گم،به جون مامانم.
-نه.باید خون انگشتتو بریزی اینجا،من که نمی خواستم رازمو به کسی بگم؛تو اصرار کردی.
-ولی ریحانه،بابات بفهمه می کشدت ها.سوار دوچرخه ش بودی کسی ندیدتون؟
-نه کلی راه بلد بود،از جاهای خلوت رفت.گفت روسری مو در بیارم باد بخوره به موهام.یک گل هم بهم داد بذارم پشت گوشم،اما باد بردش.حالا خونتو بریز اینجا.
-آی ی ی ی...
ریحانه دست کشید روی قطره خون که گذشت سالها تیره اش کرده بود،قهوه ا ی تیره.
صدای مادر پیچید توی گوشش:بیا حداقل یه لقمه از این غذا بخور.برای تو پختمش،تو تا منو نکشی ول کن نیستی؟
ریحانه بلند شد،سرش گیج می رفت:
-می آم مامان جان، می آم الان.
-رعنا ولم کن،مامانم نمی ذاره بیام.
-یعنی چی نمی ذاره؟تولد منه ها،قول داده بودی.
-می دونم،نمی تونم بیام.
-خیلی بدی،لوس.
-خودم که دلم می خواد،می گم بهت مامانم نمی ذاره.کادوتو آوردم برات.
ریحانه از توی کیفش بسته ی مچاله ای را کشید بیرون.رعنا بازش کرد و یک شیشه لاک افتاد بیرون.
-خوشرنگه؟خوشت می آد؟
-آره،اما کاش می تونستی بیای.
شب توی خانه، ریحانه ساعت را نگاه کرد و فکر کرد:لابد الان دارن شام می خورن،الویه.
مادر گفت:ریحانه مگه امشب تولد رعنا دعوت نبودی؟
-ها؟
-می گم مگه تولد نبود؟
-چرا...نه،یعنی...نمی دونم.
ریحانه چشمهایش را باز کرد،هنوز سرش گیج می رفت.از جایش بلند شد و فکر کرد حالا چه کار کند؟به کی زنگ بزند؟از کی خبر بگیرد؟
-مامان...
-جانم؟
-مامان خبر داری رعنا داره می ره یه شهر دیگه؟
-وا؟دانشگاه قبول شده به سلامتی؟
-نه،می خواد عروسی کنه.داماد کارش یه شهر دیگه س.
-عروسی؟وا...اون که هنوز هیجده سالش هم نشده،با کی؟
-همسایه شون،پسره بود بچه ها رو پشت دوچرخه ش سوار می کرد...
ریحانه رفت طرف آشپزخانه.مادر هنوز سفره را جمع نکرده بود.با چشم های قرمز نشسته بود پشت میز.ریحانه از پشت دستانش را حلقه کرد دور گردن مادر و صورتش را چسباند به موهایش.
مادر گفت:برو اونور خودتو لوس نکن.به جای این کارا بیا غذاتو بخور.خدا رو خوش می یاد این همه تن منو بلرزونی با این کارات؟چرا چند هفته زنگ نزدی؟یه دفعه بی خبر پاشدی اومدی که چی؟مگه کلاس نداری؟
-مامان رعنا رو یادته؟
-چرا یکدفعه یاد اون افتادی؟چیزیش شده؟
-آدرسی،نشونی چیزی ازش نداری؟از صبح دارم اتاقم رو می گردم.
-وا!وقتی تو ازش خبر نداری من از کجا داشته باشم؟
- سرنخی چیزی ازش نداری مامان؟چه می دونم یه دوست مشترک مثلا. چند وقته هی خوابشو می بینم.
ریحانه خواب دیده بود که رعنا لب پرتگاهی ایستاده.رنگش پریده بود و اندامش لاغر و کشیده در باد تکان می خورد.رعنا دستانش را دراز کرده بود به سمت ریحانه که نیفتد.ریحانه سرش را برگردانده بود.رفته بود و ترک دوچرخه پسری سوار شده بود.همان طور که از رعنا دور می شد سرش را برگردانده بود و دیده بود که رعنا دارد از بلندی می افتد.آخرین چیزی که دید روبانهای صورتی رعنا بود که در باد تکان می خورد.رعنا پرت شده بود و ریحانه از خواب پریده بود.
مادر پرسید: خوابت خوب بود حالا؟
ریحانه مکث کرد:آره مامان خوب بود.مامان،موهام رو می بافی؟مثل قدیم ها.
دستانش را آورد بالا و روبان های صورتی رنگ و رورفته ای را نشان مادرش داد:آره مامان؟بعد ببندش،با همین روبانا.
آریا جنًتسرشت
- سلام
- سلام
- چته؟
- هیچی
- جاییت درد میکنه؟
- نه!
- دروغ نگو؟
- دروغم چیه؟
- گرمته؟
- نه زیاد
- پس چی؟ معدهات درد میکنه؟
- نه
- دروغ نگو
- اِ! باز میگه! دروغم چیه آخه؟
- پس کجات درد میکنه؟
- هیجا
- پس چته؟
- بابا چیزیم نیست، مگه نمیشنفی؟
- از من اوقاتت تلخه؟
- نه
- دروغ نگو
- لا اله الا الله
- چرا، از دست من ناراحتی!
- نه
- دیر اومدم ناراحتی؟
- نه
- ناهارو دوس نداشتی؟
- چرا بابا دوست داشتم
- اصلاً خوردی؟
- آره، چرا گیر میدی؟
- خب چته پس؟ آها! مامانم زنگ زده؟
- نه
- باز باهات بد حرف زد؟
- کی؟
- مامانم دیگه!
- میگم کسی زنگ نزد، مگه نمیشنفی؟
- خب پس چته تو؟
- هیچی والله
- پس چرا کف انباری ولو شدی؟
- اگه امون بدی میفهمی. نمیذاری که! ماشاالله یه نفس حرف میزنی؛ عین مامانت!
- دیدی از دست مامانم ناراحتی؟ حالا چی میگفت؟
- کی؟
- مامانم دیگه
- وای خدایا! صبر بده
- چرا؟ اینقد بد باهات رفتار کرد؟
- عزیزم! یه ثانیه، فقط یه ثانیه خوب گوش کن ...
- وا! مگه من تا حالا بد با تو رفتار کردم؟
- چه ربطی داره؟
- میگی خوب گوش کن!
- خب بابا نمیذاری که. یه ثانیه گوش بده
- خب بفرما، ایش!
- میگم والله، به پیر، به پیغمبر کسی زنگ نزده.
- خیلی خوب حالا، ولش کن. اصلاً تو چته؟
- به همهی مقدسات عالم هیچی. چرا اینجوری میکنی آخه؟
- وا! مگه من چیکار کردم؟
- گیر میدی دیگه
- آها! چون نگرانتم، برام مهمه که رو زمین –اونم زمین انباری– ولو شدی، حالا دیگه گیر میدم؟ اصلاً تو تازگیا یه جور دیگه شدی، اون آدم قبلی نیستی!
- خدایا! من چه گناهی به درگاهت کردم؟
- چی؟ حالا دیگه از من به خدا شکایت میکنی؟ لازم نکرده، به خودم بگو اون زن خوشبخت کیه، خودم پامو میکشم کنار!
- ایبابا! چرا دری وری میگی زن؟ آخه من چه بدیای به تو کردم که از در اومدی تا حالا یه نفس اینقد به من پیله میکنی؟
- من پیله کردم؟ یه کلمه پرسیدم چته؟ بد کردم؟
- بد که نکردی، ولی گفتم چیزیم نیست.
- خب پس چته؟
- بابا نمیذاری توضیح بدم که ...
- خب بفرما، حالا چرا نمیگی؟
- امون دادی؟ یا باز پریدی وسط حرفم؟
- بفرما! نمیگم یه چیزیته؟
- میخوای بگم یا نه؟
- بگو دیگه جونمو به لبم رسوندی!
- این سر نخ رو میبینی تو دستم؟ به نظرم منیره قل داده، قرقرهاش رفته اون زیر، اون تَه مَها، دستم نمیرسه، هر چی میکشم هم به جای این که بیاد جلو، هی نخ ازش باز میشه.
- همین؟
- بعله، همین! ارزششو داشت؟
- وا! ارزش چیو؟ مگه حالا چی شده؟
- هیچی بابا ولش کن، غلط کردم! ببین تو میتونی درش بیاری؟
موضوع جدید:
سرِ نخ
به پیشنهاد منیره جارچیان
چرخه
مژگان رادمهـر
حياط كوچك خانهي اسماعيل، با رديف رديف آجرهاي كهنهي قرمز رنگ، و موزاييك هاي نو وكهنهي لق شده، پر بود از سايهي برگ هاي درخت نارنج . نارنجي كه سال هاست در سه كنج حياط، تلي از خرت و پرت هاي قديمي را در حصار گرفته و مامني شده براي گربه هاي نوپاي پيرمرد، كه ميو ميو كنان ، چشم به دستان مرد دوخته بودند.
اسماعيل نگاهشانكرد و ريز خنديد
- بي خود موسموس ميكنيد. ماهيِ منه.... اما خب... نگران نباشيد، يه چيزايي بهتون ميرسه.
كارش كه تمام شد، شير آب را بست و مشتش را به زمين تكيه داد تا از روي كرسي بلند شود . پا كشان به سمت ماشين لباسشويي رفت و ماهيهاي پاككرده را روي آن نهاد و همان طور كه دمپايي اش بر كف حياط كشيده ميشد، برگشت تا دل و رودهي ماهي را ، كه در كيسه اي جمع كرده بود ، براي گربه ها، در گوشهي باغچه بياندازد .
عاليه در پشت پنجرهِ تمام قد اتاق نمايان شد.آن را باز كرد و خم شد تا اول سيني چاي و بعد هيكل تنومند خود را درون درگاه جا دهد.
- كي بود زنگ زد؟
- زن عليرضا .
اسماعيل شير آب را باز كرد و به دستانش صابون ماليد:
- چطور بود ؟
- سلام رساند
- فقط همين؟
عاليه يك پايش را جمع كرد و پيراهنش را از روي زانوي جمع شده به سمت پايين كشيد .
- پول ميخواد. ميگه چطور وقتي ما خونه خريديم، بابا پول نداشت به عليرضا بده اما چكِ برگشتي احمد رو پاس كرده.
بچههاي همسايه در حياط مجاور بازي مي كردند . توپ را نوبتي، به در و ديوار مي كوبيدند. و لابلاي داد و فريادشان، با فحش، براي هم رجزخواني ميكردند.
اسماعيل همانطور كه پايش از سكوي كوتاهِ درگاه بيرون بود،كنار عاليه نشست . استكان را بلند كرد و چاي را هورت كشيد. نگاهش خيره به گربه ها بود.
- عاليه ، كجاي كار من اشتباه بود ؟ غير اينه كه يه عمر سگ دو زدم و يه قران دو زار كردم تا اينا به جايي برسن؟ نذاشتم آب تو دلشون تكون بخوره، اگه شده زير سنگ هم براشون پول جور كردم تا خوب زندگي كنن. فرستادمشون مدرسه. فرستادمشون دانشگاه. زنشون دادم. شوهرشون دادم، خرجشون كردم. اينم عاقبت كارم...
باد پاييزي، اسماعيل وعاليه را غافلگير كرد ، طوري كه مرد حرفش را قطع كرد و نگاهش را روي درخت بالا برد. ولوله اي ميانِ برگهاي درخت بر پا شده بود . از شاخه هاي انتهايي، چند نارنجِ خشكيده بر زمين افتاد و با ضربهي توپ همسايه، كه شيشه اي را شكست، هم ساز شد.
سكوت لحظهاي برقرار بود كه زن همسايه ، بي طاقت وعصباني، ميان حياط بر سر پسرِ بزرگتر هوار شد.
- الهي خبر مرگ تو و اون باباي صاحب مرده ات رو بيارن. به جايي كه بزرگتري كني برا اين صاب مرده، مثه اون باباي الدنگت كه معلوم نيست سرش به آخور كيه، يا آوارهي كوچه هايي يا داري تاپ و توپ ميزني تو در و پيكر اين خونه. آخه گور به گور شده مگه تو درس نداري؟ مگه اين جونور درس نداره؟ يه آب كه دست آدم نمي ديد، حداقل اول سالي ، مثه بچه آدم بشينين پاي درس و كتابتون؟
انگشت عاليه روي نقش طلايي نعلبكي بازي مي كرد و گوشش به حرف هاي همسايه نبود.
- نميدونم. ما همه كار براشون كرديم ... شايد تقصير زناشونه، زن هاي الان ديگه مثه قديم بساز نيستن. مردُ به همه كار وا مي دارن.
- نه عاليه، نه! ... مرد اگه مرد باشه ، ميزنه تو دهن زنش ، نميذاره غلط زيادي بكنه. من برا تو همه كار كردم. حتي حالا هم، ببين! نوكرت شدمُ كاراي خونه ات رو ميكنم. چه مردي اين كار رو ميكنه؟ اما به وقتش اين قد هم مرد بودم كه نذارم تو كارام دخالت كني... نه! ... عيب از پسراي منه ،.. اما نميدونم ، نميدونم كجاي راه رو كج رفتم؟
صداي جيغ هاي زن و فحش هاي پسر بالا گرفته بود. گربه ها هم جلو آمده بودند و لا به لاي پاهاي اسماعيل وول مي خوردند.
عاليه از گوشهي چشم، نگاهي به گربه ها انداخت ، به سختي روي پاهايش ايستاد . سيني چاي را برداشت و به سمت آشپزخانه براه افتاد.
- بد عادتشون كردي، گربه صفت نداره .بزرگ شد، مي ره وُ سر و كله اش وقتي پيدا مي شه كه شكمش ور اومده .يه جا برا توله هاش ميخواد وُ اشغالاي ماهي تو رو .
حرکت آخر
پری دژآ لود
دو شاخه ی چراغ خواب را در پریز فرو کرده و لامپ را خاموش می کند. همه جا و همه چیز به رنگ قرمز در می آید. مرد گفته بود: "ساعت دهه که ده باشه نمی خواد فیلم ببینی خسته ام خوابم میاد".
کنار مرد دراز می کشد . مدتی صبر می کند . خر خر مرد بلند و بلندتر می شود . اطراف چشمش درد می کند ، دستش را روی آن می گذارد . لبها یش آهسته تکان می خورد "مطمئن باش امروز صبح آخرین کتک رو خوردم".
خر خرش آنقدر بلند شده که انگار به سقف اتاق می رسد. از روی تشک سر می خورد. همانطور که چشمش به مرد است روی زمین چهار دست و پا مکث می کند. بعد بلند می شود. چادرش را از قبل روی زمین گذاشته است. هنوز نگاهش به مرد است. چادر را کنار می زند. دستش به دسته ی ساطور می رسد . دست چپ را روی شکمش می گذارد و زیر لب می گوید : با پات زدی هم بچه ام از بین رفت و هم پام شکست. چند ماه تحمل کردم. حالا انتقام هر دو رو می گیرم. ساطور را بلند می کند. تا بالای سرش می برد ، چادر مثل دستی از پشت روی سر و تنش کشیده می شود و هم زمان صدای افتادن چیزی می آید . می ترسد .با همان ساطور بالای سر بر می گردد. برای یک لحظه هیولا یی می بیند با صورتی سرخ و چشمان خون گرفته که دور یکی از آنها سیاه شده و هاله ای سفید که پشت سرش ایستاده.
سا طور از دستش رها می شود و صدای جیرینگ آینه بلند می شود. چادر سفید که میان ساطور و دست زن گیر کرده و زن متوجه نشده بود از روی سر و دوش او می لغزد و به زمین می افتد . مرد در نیمه شکسته های آینه خودش و او را می بیند که تکه تکه شده اند.
مرد می گوید: که اینطور".
زن فرار می کند. مرد به دنبالش می دود. صدای زنگ تلفن بلند می شود. زن در حال دویدن به میز بر خورد می کند. تلفن بر می گردد. گوشی آویزان می ماند . مرد به او می رسد . تیزی ساطور روی گردن زن می نشیند . زن ، دیوار و مرد زیر فواره ی خون رنگ می شوند.
مرد گوشی را بلند می کند . صدایی شتاب زده می پرسد:
- سلام این صدای جیغ کی بود؟
- هیچی دارم فیلم می بینم.
- حال شما خوبه ، خواهرم خوبه؟
- آره خوبیم.
- می تونم باهاش حرف بزنم؟
- نه. گفت خستم زود خوابید.
- خداحافظ راستی فیلم کدوم کاناله؟
- تموم شد.
جنگ
فرزاد شفیعی فر
تقدیم به ای.ام.فورستر
دوست
انسان انسان انسان مرد.
شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.
پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.
گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
راه مرد. پل مرد.قطار مرد.
روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.
انسان انسان انسان مرد.
دشمن
انسان انسان انسان مرد.
شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.
پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.
گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
راه مرد. پل مرد.قطار مرد.
روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.
انسان انسان انسان مرد.
نود ونهمین روز
لیلی عرفانیان
ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که پیرمرد با یک لنگِ کثیف، از این سر راهرو به آن سر، از این اتاق به آن اتاق، از موتورخانه تا پشت بام، از اتاقک نگهبان تا اتاق تکثیرمیرفت و هر چه جلوی چشمش بود را دستمال میکشید. نوبت به دفتر اداری که رسید، اول از همه سراغ میز آقای پرتوی رفت، غرغرکنان خرده بیسکویت ها از روی میز پاک و آشغال ها را توی مشت جمع کرد. بعد هم با دست خالی اش پیچ شوفاژ را چرخاند و رویش را به طرف میز آیدا گرداند. از اینکه کارمند نمونهی شرکت هنوز آنجا بود، جا نخورد. دیگر به دیدن چهره ی آیدا بعد از اتمام ساعت اداری و استشمام باقی مانده ی بوی شیرین اش هر روز صبح، وقتی برای رئیس چای می برد، عادت کرده بود. اما آن بعد از ظهر مهندس صادقی با چند خارجی جلسه داشت و منشی اش هم هنوز نرفته بود. طبق معمولِ همیشه هم رئیس بعد از پایان جلسه با مهمان هایش شام را بیرون میخورد و تا صبح روز بعد شرکت نمی آمد. پیرمرد وسوسه شد تا همه ی اینها را به آیدا بگوید که نگاه غضب آلود دختر نگذاشت. آیدا زل زده بود به دستمال گردگیری و توقع داشت هرچه زودتر تمیزکاری ها تمام شود و در اتاق تنها بماند.
پیرمرد که رفت، آیدا در اتاق را بست و پیچ شوفاژ را باز کرد. هنوز به پایان جلسه چند ساعتی مانده بود و می خواست در این مدت کارهای عقب مانده اش را انجام دهد. اما نمی توانست. انگشت هایش سرد و کبود شده بودند و دندان هایش به هم میساییدند. هنوز هیچی نشده هوای سردی که از راهروها و درز پنجره به داخل می آمد، اتاق را پر کرده بود.
از پشت میز بلند شد، به طرف کمد دیواری رفت و از آنجا بخاری برقی قرمز رنگ را برداشت. دو شاخه را به پریز نزدیک شوفاژ وصل کرد و منتظر شد سیم های نقره ایش سرخ و افروخته شوند. بعد هم سجاده ی نمازش را آورد و روی زمین، کنار شوفاژ پهن کرد. نشست روی سجاده و پشتش را به فلز داغ شوفاژ تکیه داد. سوزش پشتش را احساس می کرد ولی باز هم از سرما به خود می لرزید. یاد حمیده افتاد. وقتی نامزدی اش با احسان بهم خورد، عید بود و همه شمال بودند. احسان به حمیده زنگ زد و گفت که همه چیز تمام شده. نه صیغه ای در کار بوده و نه عقدی و حالا بهتر بود هر کدام پی زندگی خودشان بروند. حمیده هم تا تلفن را گذاشت تب کرد. تمام لباس هایش را از تن کند ولی باز هم گرمش بود. به توصیه ی مادرش دوش آب سرد گرفت و باز هم میگفت گر گرفته ام و در آخر فقط حرف های گلناز بود که مثل آب بر آتش ریخت و حمیده را آرام کرد.حالا آیدا هم سعی می کرد همان حرف ها را به یاد بیاورد. حرف های بازاری دکترهای قلابی که فکر مثبت را میفروختند و انرژی شان را به مزایده میگذاشتند. از قانون جاذبه می گفتند و اینکه تصورات انسان است که حقیقت زندگی را می سازد و خیلی وقت ها همین دروغ ها حال آدم را خوب می کرد.
آیدا از جا بلند شد و پشت میزش نشست. اتاق دیگر به نظرش خاکستری و سرد نمی آمد. سیاهی چوب میزها و کتابخانه، چرم نقره ای صندلی ها و سفیدی دیوارها زیر نور زرد رنگ لامپ ها گرم می نمود. تقویم سبز رنگ جیبی اش را برداشت و از ششم آبان روزها را یکی یکی شمرد. دوازده بهمن، نود و هفت، سیزده بهمن، نود و هشت، چهارده بهمن، نود و نه. درست همین امروز نود و نه روز تمام می شد. مثل برق گذشت. انگار امروز صبح بود که به بهانه ی بازدید از نمایشگاه از شرکت بیرون رفتند و مرتضی دو خیابان پایین تراز شرکت، سر نبش ایستاد. از ماشین پیاده شد و در طرف او را باز کرد. جلوتر از آیدا به طرف ساختمان شیشه ای رفت و زنگ زد. در که باز شد مرتضی زود تر داخل رفت و به فاصله ی یک پله از آیدا بالاتر قدم بر می داشت. مصمم، محکم و مثل همیشه با برنامه ریزی. صیغه ی نود و نه روزه هم فکر مرتضی بود و آیدا مطمئن بود از همین حالا یک فایل در کامپیوتر مرتضی وجود دارد که در آن تاریخ اول و آخر عقد، ساعاتی که با هم خواهند بود و حتی هزینهی احتمالی شام بیرون و کرایه ی آژانس اش هم در آن نوشته شده. صیغه ی عقد که جاری شد هردو با هم از دفتر بیرون آمدند و یک راست به طرف شرکت رفتند. مرتضی شد همان مهندس صادقی و آیدا، خانم پونکی.
هوا دیگر تاریک شده بود و جلسه حداکثر تا سه ربع دیگر تمام می شد. آیدا پشت پنجره رفت و روی بخار شیشه عکس مرتضی را کشید. چشمانش را بست تا مرتضی را بهتر تصور کند. مرد سی و هشت ساله ای که همیشه کت و شلوار می پوشید و دکمه ی سرآستین میزد. بوی عطرش آن چنان سرد و رسمی بود که هیچ کس نمیتوانست با او صمیمی شود و کمتر کسی لبخند زدنش را دیده بود. تصویر دختر یک ماه و نیمه ی مرتضی که عکس اش پس زمینه ی گوشی موبایل و کامپیوترش بود و همین طور رویای قدیمی آیدا، خانه، عشق و ازدواج، مانع از این میشد که شوهر نو و نه روزه اش را در حالی که از او تقاضای ازدواج می کند تصور کند. با خودش گفت این فکر، هر چقدر هم مثبت باشد باز هم نمیتواد به واقعیت زندگی اش تبدیل شود. واقعیت زندگی آنها همسر و فرزند مرتضی و آرزوی های آیدا بودند که هیچ وقت نمی شد فراموششان کرد.
دست آیدا هنوز روی بخار پنجره بود که بوی سردی را پشت سرش حس کرد. چشم باز کرد و مرتضی را دید که وسط اتاق ایستاده. نه با لبخند و نه با نگاه عاشقانه. کیف چرمی اش دستش و کتش را روی دست دیگر انداخته بود. معلوم بود عجله دارد و می خواهد هر چه زودتر به رستورانی که در آن میز رزرو کرده بود برسد. با لحن جدی، طوری که انگار می خواهد یک قرار کاری را یاد آوری کند، گفت که فردا قرار محضر گذاشته و می خواهد نود و نه روز دیگر تمدیدش کند. بعد هم باز بی آنکه لبخند بزند از اتاق بیرون رفت. سر وصدای خداحافظی خارجی ها با منشی و نگهبان که خوابید، آیدا به طرف بخاری برقی رفت، دو شاخه را از برق کشید و پیچ شوفاژ را بست. بخاری را که سر جایش گذاشت، پشت میز نشست. کامپیوتر را روشن کرد، صفحه ی جدیدی آورد و عنوان صفحه را گذاشت استعفا.
لباس خواب لیمویی
سمانه اسماعیلی
- فرج ، فرج خان
مرد قلتي تو جاش زد و زير لب هان هاني كرد
بتول خانوم صداش را بلند تر كرد
- د پاشو مرد آفتاب زد. نمازت قضا مي شه ها
مرد با قيض ملافه را روی سرش كشيد و از اون زير گفت
- اه خب ديگه چته
زن استغفراللهي گفت و از سر جا نماز بلند شد تا زير كتري را روشن كند. تو آشپزخانه از قصد ترق و توروق ظرف ها را در مي آورد تا بلكم شوهرش از جا كنده بشه.
- از دست تو مرد. يك پات لب گوره ولي دريق از انقد به راه اومدن
در جاي ظرفي را محكم كوبيد. چادرش را بالاتر كشيد و زير بقلش جا داد. آسمان به سرخي ميزد . از همان جا داد زد
- محسن جان مادر پاشو
رفت پشت در اتاق و چند ضربه سر انگشتي به در زد
- محسن مادر پاشو. الانه كه نمازت قضا شه
لاي در را آرام باز كرد. باريكه نور ريخت كف اتاق. پسر چرخي زد
- بله ، الان پا مي شم
چنگي به موهاي خرماييش زد. دهن دره اي كرد و تو جاش نيم خيز شد. نور چراق چشمش را مي زد. دستي رو پلكهاش كشيد و بلند شد. از تو هال كه رد می شد هيكل آقاش را زير ملافه ديد. بساط هر روزش بود.
سلامي كرد و چپید تو دستشویی .
مادرش ميان تسبيح انداختن جوابش را داد. محسن كه در را پشت سرش بست. بتول خانوم چهار دست و پا خودش را كنار دشك شوهرش كشيد و ملافه را از روش پس زد.
- آخه خجالت بكش جلو محسن. نا سلامتي تو آقاشي، تو بايد واسه دست نماز بيدارش كني
مرد از دشك كنده شد و تو صورت زن براق شد
- خب حالا چي شده مگه ؟ پا شدم ديگه
از جاش بلند شد. تنه اي به بتول زد و رفت تا وضو بگيره
- تا بوق سگ كلاج ميگيرم و دنده عوض مي كنم اون وقت اين عجوزه واسه من دست مي گيره
زن دستي به پهلوش كشيد و پا كشيد سمت سجاده اش .
فرج شير آشپزخانه را باز كرد. چيكه ای آب به صورتش زد. دستهاش را شسته نشسته، مسحش را كشید. از آشپزخانه كه بیرون آمد محسن را ديد كه دستهاش را برای قنوت چفت مي كند. ابروهاش را در هم كشيد. جلوي بتول مهرش را زمين گذاشت. الله اكبرش را حلقومي و بلند گفت و قامت بست .
زن چهار طرف صورتش را يكي يكي به مهر گذاشت و گوشه چشمش را پاك كرد. نگاه مرد كرد كه حتي تو نماز هم نمي توانست دست از خاروندن پر و پاش بر داره. صدای سوت کتری فکرش را پرداد. آسمان به روشني نشسته بود. چادر را از سر کشید و لبه های سجاده را بهم آورد .
فرج سلام نماز را داد .خودش را كشيد سمت دشك و روش ولو شد. نور صبح زیر پلکهاش زد. پشت دستش را به صورت گذاشت.
- باس یک سر به اوس حسن بزنم . اگه رادیاتش سوراخ شده باشه چی ؟ بی خود که زرت و زرت جوش نمیاره .
چرخی زد. ملافه را لای پاهاش جمع کرد تا خنکیش به تنش بره. کلافه داد زد :
- بسه زن . چیه انقدر با خودت حرف می زنی
زمزمه های بتول قطع شد. حالا دیگه فقط صدای چرق ، چرق برنج هوا دادن زن بود و قشقرق گنجیشک های تو حیاط .
زن فوتی رو برنج های توی سینی کرد و نم چشماش را با پشت دست گرفت. سری به آسمان بلند کرد و زیر لبی چیزی گفت.
سینی را لبه جای ظرفی گذاشت. بی سر و صدا تا پشت در اتاق محسن رفت. تقه ای زد و سرش را از لای در برد تو.
- محسن جان، مادر پاشو یک توک پا تا نون وایی برو
محسن خواب زده از لای ملافه ها سر کشید.
- چی ؟
- نون مادر، نداریم. منم پاهام یاری نمی کنه. پاشو قربونت
و رفت تا پول برایش بیاورد.
محسن کش و قوسی به تنش داد.
- اه که یک خواب درست حسابی هم به ما نیومده
حوصله بد عنقی های آقاش را نداشت. شلوارش را کشید پاش. پول را گرفت و زد بیرون.
فرج از صدای بسته شدن در لای پلکهاش را باز کرد. سر و سینه اش را خاروند و توی جاش نشست .
- باس زود تر بزنم بیرون . تا اون شهرام بی پدر نوبتم را نگرفته
حوله را از روی جا رختی قاپ زد و به در دستشویی نرسیده خلط سینه اش را چنان به دهن کشید که دل و روده بتول تو آشپزخانه بهم پیچید.
- خدا نیامرزه باعث و بانیش رو که من ُاسیر تو کرد
شل زنان تا بالای دشکشان رفت. مثل همیشه گذاشته بود به انتظار بتول.
- آخه مرد ناحسابی من که دیگه بنیه اش رو ندارم
دست به دیوار گرفت. یواش یواش دو زانو اش را به زمین گذاشت. خم شد و لبه های دشک و ملافه ها را به هم آورد و کشیدشان سمت دیوار. نفسش به هن و هن افتاده بود. وقت بلند شدن درد توی زانو هاش پیچید.
- آخ ننه
- با ننت چی کار داری؟ بذار تو بهشت به شیر و میوه و شوهر جدیدش برسه
بتول اخمهایش را در هم کشید.
– تو رو سنن
فرج خنده بلندی کرد و حوله را روی پشتی انداخت.
- جای این ننه من غریبم بازی ها پاشو سفره رو بنداز
بتول با غیض نگاهش کرد و لبهاش را روی هم فشار داد. پا کشید سمت آشپزخانه که محسن در را باز کرد و با یک نان سنگک خاش خاشی آمد تو. لبخندی به لب زن نشست.
- قربون دستت مادر
فرج همان طور که لبه جورابش را روی پیژامه اش می کشید گفت :
- بیا اینم زن . یک وقت قربون ما نری ها. قربون اون تحفه ططرنات برو
نگاه محسن به کمر خم مادر و دست به دیوار گرفته اش بود.
- شما نمی خواد بیای، من خودم وسایل صبحونه رو میارم
نان را دست بتول داد و زیر چشمی آقاش را پایید که چه جور جلوی آینه با آن یک گله موی وسط سرش ور می ره . زیر بقل مادرش را گرفت و نشاندش .
- خیر ببینی الهی
خنده بی دلیل آقاش را از پشت سر شنید ولی محل نگذاشت. سفره را از روی جای ظرفی برداشت. بشقاب ها ی پنیر و کره و هرچیزی که مادرش آماده کرده بود، توی سینی گذاشت. به در آشپزخانه نرسیده صدای آقاش بلند شد.
- چه خبرته ؟ من که هرچی در میارم می ریزم تو شکم شما ها
سر جاش ایستاد.
- چیه خیالات برت داشته از دست و پا انداختیم، از هوش و حواسم افتادم؟ نکنه دولت به همه ماشین مجانی داده؟ پولی که رو تاقچه می ذاری قد 4 تا مسافر جا به جا کردن هم نیست
- حالا دهن منُ وا می کنه ها. چرا حالیت نمی شه ندارم
- واسه خونه پول نمی دی به جهنم. محسن باید کلاس کنکور بنویسه. علف تو هر آخوری می کنی فعلا دورش رو خط بکش تا پول کلاس بچم جور شه. بعدش برو دنبال هر غلط کاری که می خوای
- سلیطه هنوز یاد نگرفتی چه جور با شوهرت حرف بزنی ؟ حالا دیگه من
محسن از در آشپزخانه بیرون زد. دید فرج دست به کمر برده و به سمت مادرش خیز برداشته. خم شد و هر چیزی که دستش بود را بین زمین و هوا رها کرد. خودش را کشید جلوی مادرش و سینه به سینه آقاش ایستاد .
فرج جا خورد و آتیشش تند تر شد
- برو گم شو اون ور تخم سگ تا نیفتادم به جونت
و هلش داد. ولی محسن از جاش تکان نخورد.
بتول از پشت، پاهای پسر را بقل کرده بود.
- چی کارش داری لا مروت
- فرج دستش را بالا برد تا کمر را توی صورت بتول بکوبد که محسن محکم تخت سینه اش زد. سکندری خورد و نقش زمین شد.
- فکر می کردم دست از این کارات برداشتی. از حالا دیگه یادت نره، اون موقع ها که واسش کمربند می کشیدی من انقدی نبودم
فرج عقب کشید و از جاش بلند شد. مردمک هاش توی چشمهای گشاد شده اش بی خود تکان می خورد. پشت دستش را به لبهاش کشید. دهن باز کرد ولی حرفی نزد. قدم تند کرد سمت در. محسن همانطور بهش زول زده بود و بتول سرش را به پاهای پسر تکیه داده و گریه می کرد.
زد بیرون و در را پشت سرش بهم کوبید. ماشین با استارت اول روشن شد. شیشه را تا ته پایین کشید. بی هوا روی فرمان کوبید
- حالا دیگه دست رو من بلند می کنی؟
یک نگاه از توی آینه انداخت و از پارک در آمد . قیافه محسن یک لحظه از جلوی چشمهاش نمی رفت. کلافه دستی به جیب هاش کشید.
- الدنگ بی خاصیت. صبح تا شب ور دل ننه اش نشسته، باید هم پشتی اون در آد
چشم به خیابان، خم شد و از توی داشبورد یک بسته سیگار بیرون کشید.
- زنیکه لیچار گو
نخ سیگاری که آتیش کرده بود را به لب گذاشت. پک غلیظ و نفس داری زد.
- دارم برات. واستا
دستش را روی بوق گذاشت و بی هوا جلوی در مترو پیچید. شهرام از ترس توی پیاده رو پرید.
- هُش . چته یارو ؟
ناصر و مهدی زدن زیر خنده. فرج از ماشین پایین پرید و سینه کشید سمت شهرام
- یارو هفت جد و آبادت یابو. وسط خیابون دستی کشیدی که چی ؟
شهرام از توی پیاده رو جست زد بیرون
- با کی بودی گفتی یابو ؟
هر دو آماده دست به یقه شدن بودند که ناصر سر رسید و یک جوری میانه را گرفت. شهرام را سپرد دست مهدی. خودش هم فرج را کشید توی سایه درخت های آن دست خیابان.
- چته مرد حسابی ؟ بی خود گرد و خاک به پا می کنی که چی ؟
یک نخ سیگار آتیش کرد و داد دستش.
- بگیر دود کن. شاید پیاده شی
نشستن لب جوب. فرج سیگار را به لبهاش گذاشت و دستی به موهاش کشید. به دودی که تو آسمان فوت می کرد زول زد.
- چی بگم ناصر جون. این زنیکه نشسته رو اعصابم
- کی ؟ بتول خانوم ؟
- خانومیش جلوی غریبه هاست. محسنُ تیر کرد که تو روم واسته
- آخه واسه چی ؟
- واسه نداری. بی خیال. پاشو مهدی ماشینت را پر کرده
ناصر دستی تکان داد و داد زد
- اومدم
نگاهش را به فرج دوخت
- اگه این طور ِچرا غروبا زود خط ُ تعطیل می کنی ؟
- بمونم که چی ؟ می رم جای دیگه شاید بیشتر در آوردم
صدای سوت حرفشان را قطع کرد. مهدی با دست به پیکان ناصر اشاره می کرد.
ناصر از توی جوب جست زد بیرون. قدم اول به دوم نرسیده، چرخی زد و گفت
- ببین فرج خان شما دیگه مو سفید کردی. باید هوای خونوادت داشته باشی نه اینکه ..
حرفش را قورت داد. برگشت و پا تند کرد سمت ماشین.
- نه اینکه چی ؟ واستا ببینم منظورت چی بود ؟
ولی ناصر محل نگذاشت.
فرج سیگار را زمین انداخت و لهش کرد.
- حالا دیگه اینم واسه ما آدم شده .
همان لب جوب نشست. دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد تا باد سر و سینه اش خنک کند. عرق گردنش را با کف دست گرفت. حرف ناصر توی سرش تکرار می شد. کلافه از جا بلند شد.
- نه بابا یه زری زد
دهنش گس شده بود. دلش پیچ می خورد. رفت تا ببیند چیزی از بساط مهدی مانده یا نه. شهرام که دید دارد می آید راهش را کج کرد سمت ماشینش
- احوال فرج خان ِ آمپر چسبونده
- سر به سرم نذار مهدی که قاطیم ها
مهدی به چهار پایه خالی کنار دستش اشاره کرد
- بیا، شهرام گفت اگه نشینی جون تو ناراحت می شه
و جلوی خنده اش را ول کرد. فرج لگدی به چهار پایه زد.
- من می گم کفریم تو هی انگولک کن
مهدی خنده اش را قورت داد
- خب بابا گفتم هوات عوض شه . حالا بشین ببینم چه مرگت .
فرج چهارپایه را بلند کرد و روش نشست .
- هی چی. زنم صبح پیله کرده بود که چرا خرجی کم می دی. کلاس کنکور پسره رو هم بهونه کرد و یک قشقرقی راه انداخت که نگو . آخرشم محسن تو روم واستاد واسم خط و نشون کشید
- همین
فرج سیگاری روشن کرد و همان طور که پک می زد گفت
- خب آره. کمه ؟
دودش را تو هوا فوت کرد
- زنم رو من می شناسم بی خود جر و منجر راه نمی دازه. الان هم که این ناصر ِ یک کاره گوشه کنایه ردیف هم کرد که موسفید کردی و نمی دونم هوای خونوادت داشته باش و از این حرف ها
مهدی روی صندلیش جا به جا شد. از تو فلاکس کنار دستش یک لیوان پر کرد و داد دست فرج .
- توهم که الکی همه چی رو گنده می کنی. اصلا اگه این جوری خب بی خیالش شو
و از تو کیسه دو حبه قند در آورد و داد دستش.
- البته همش هم مقصر خودتی . دیگه زیادی شورش کردی . آدم که نباس انقد تابلو باشه
فرج اخمی کرد.
- شور کدومه ؟ حالا می گی که چی ؟ تهش این که یک پولی قرض می کنم میندازم جلو زن ِتا بعد ببینم چی می شه
مهدی بلند شد و رفت سمت ماشینش. از توی صندوق عقب یک پلاستیک نان و یک پنیر نصفه نیمه در آورد و گذاشت روی کاپوت.
- خود دانی. حالا بیا یک لقمه بزن که بعد شهرام نوبت تو ِ
و خودش رفت جلوی در مترو تا مسافر جمع کند. فرج هر چی از پنیر مانده بود را لای نان گذاشت و رفت سر صندلی مهدی نشست. تا لقمه اش را تمام کند شهرام ماشینش را پر کرد و گازش را گرفت. لیوان چایی اش را برداشت و راه افتاد سمت ماشینش. دو تا مسافر سوار شده بودند. مهدی سوتی زد و به زن و مردی که می آمدند اشاره کرد. فرج سرش را از پنجره بیرون آورد و بهشان اشاره کرد
- همین ُ بشینین
..
ساعت نزدیک های 6 بود . تصمیم گرفت نیم ساعتی منتظر بماند شاید مسافری جور شد . از صبح همش 5 تریپ مسافر برده بود. شهرام وناصر جلوی در مترو گرم حرف زدن بودند . مهدی هم که مسافر برده بود. از صبح هرچی فکر کرده بود که برای پول به کی می تواند رو بندازد، به جایی نرسیده بود. یادش افتاد که نمازش را نخوانده. با خستگی از جاش بلند شد . به قول ناصر دیگه موسفید کرده بود. وقت هم که داشت. دبه آب را از پشت ماشین برداشت. آب تهش 2 مشت هم نمی شد. با همان وضو گرفت و یک ورق روزنامه پشت ماشینش پهن کرد و قامت بست. قیافه محسن جلو چشمش بود.
وقتی واسش کمر می کشیدی من انقدی نبودم . تک تک کلمات بتول براش معنی دار شده بود. سلام نماز را داد. مطمئن نبود 3 رکعت خوانده یا 4 تا. ماشین ناصر از کنارش رد شد وبراش بوق زد. یک نگاه به ساعت انداخت و تندی از جاش پا شد تا 4 رکعت دوم را هم بخواند و قال قضیه را بکند.
نمازش را که تمام کرد دیگه معطل مسافر نشد . نشست پشت فرمان و بدون این که با بقیه خداحافظی کند راه افتاد. گرما تازه داشت از تک و تا می افتاد. پنجره را داد پایین. لنگ خیس را از توی داشبورد درآورد و سر و گردنش را باهاش پاک کرد. خلط سینه اش را به دهن کشید و از پنجره تف کرد بیرون. دهنش را با لنگ پاک کرد و چپاندش توی داشبورد. نگاهی توی آینه به خودش انداخت. انگشتهاش را با زبان خیس کرد و به موهاش کشید. ماشین را آرام کنار کشید و جلوی درپارک ایستاد. جز چند تا بچه و یک پیر مرد کسی را ندید. پیاده شد و روی پنجه قد کشید. دیر کرده بود ولی نه خیلی. تکیه داد به در. سوییچ را توی انگشتش چرخ داد. نگاهش به ناخنهاش افتاد که از چرک و روغن به سیاهی می زد. شروع کرد با نوک کلید زیرشان را تمیز کردن.
با صدای سلام از جا پرید
- چیه ترسوندمت ؟ مگه داشتی چی کار می کردی؟
فرج خندید و سوییچ را توی جیبش سر داد
- هیچی . به خانومی که شما باشی فکر می کردم
- آره جون خودت
- حالا بشین، تو راه واست می گم به چی فکر می کردم
و خودش تندی نشست و ماشین را روشن کرد. بوی عطر زن نفسش را پر کرد. خم شد رو بهش
و هوا را به سینه کشید
- چه کردی امروز زینت خانوم
زن خنده ریزی کرد و چشمهاش را باریک کرد
- چی را چه کردم ؟
-فرج پر روسریش را زیر بینیش گرفت
- همین دیگه. این عطر و اون آرایش و آخ که چه تیکه ای شدی واسه ما
دست زن را گرفت و برد سمت لبهاش که زینت آروم پس کشید
- همچین واسه شما هم نیست. جایی که کار می کنم اگه این جوری نرم رام نمی دن . حالام راه بیفت ، مگه نمی بینی این جا شلوغ
فرج دمغ دنده را جا زد
- نه خیر. امروز از در و دیوار واسه ما می باره
پیچید تو خیابون . زینت همان جور که توی کیفش دنبال چیزی می گشت پرسید
- چی شده مگه؟ حالا چرا زود به خودت می گیری ؟
- هیچی . بقیه هر کاری بکنند دلمون به زینت خانوم خوش ولی وقتی زینت خانوم بد قلقی کنه دیگه دل لامصب ُ به چی خوش کنم ؟
زینت خنده ای کرد .
- چه نازک نارنجی شدی امروز. اول بیا این آدامس ُ بخور بعدش هم به زنت هم بگو انقدر سیر و پیاز نده بهت
فرج نگاه آدامس کرد و گرفت و انداخت تو دهنش . دیگه حرفی نزد . زینت هم ساکت سرش را به دیدن خیابان ها گرم کرد. طاقت نیاورد
- فرج ... فرج خان حالا چرا قهر می کنی ؟
- تو که ما رو تحویل نمی گیری . هر جای شهر باشی می کوبم میام دنبالت ولی تو چی ؟
زینت خودش را کشید طرفش و آرام گوش فرج را نوازش کرد.
- نه. تو امروز یک چیزیت هست . من تو این مدت کی باهات بد تا کردم ؟
فرج لبخندی زد و دست انداخت دور کمرش
- تو که نه . زنم امروز زده تو حالم
زینت پس نشست.
- چیزی فهمیده ؟
- نه بابا . تازه بفهمه مثلا می خواد چی کار کنه . من یک تار موی تو رو به صد تا مثل اون نمی دم . کلاس کنکور محسن رو بهونه کرد و دعوا راه انداخت
- محسن ؟
- پسر کوچیکم . می خونه واسه دانشگاه . بتول هم واسه همین قشقرق راه انداخته بود
- فکر می کردم بچه تو خونه نداری
- بچه کدومه ؟ می گم داره واسه دانشگاه می خونه . دیگه باس خرجشُ خودش بده
زینت ساکت شد .
فرج دستش را گذاشت روی پای زینت و آرام نوازشش کرد .
- بی خیال. بیا حرف خودمونُ بزنیم . امروز می ذاری بیام بالا ؟
زن بی توجه خیابان ها را نگاه می کرد .
فرج نگاهی به آینه بقل کرد و دور زد .
- زینت خانوم چی شد ؟
- هیچی
- پس چرا رفتی تو لک ؟
- همین طوری
آرام سر گردوند و نگاه طولانی به فرج کرد
- چیه ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟
- وقتی من 15 سالم شد، پدرم همین حرفُ بهم زد
- چه حرفی ؟
- این که باید خرج خودم رو در بیارم
فرج جا خورد. ولب به روی خودش نیاورد. خنده ای کرد و همان طور که جلوی در خانه پارک می کرد گفت
- بی خیال . تو هم چه الکی همه چی را بهم می دوزی. اینم خونه امید ما. نگفتی بیام ؟
زینت روسریش را مرتب کرد و زیر لب گفت
- نه
- یعنی نیام ؟ این هفته یک بار باهم نبودیم
- گفتم که نه . نه یعنی چی ؟ یعنی نیا ، نمیشه ، نمی خوام
فرج عقب نشست
- خب بابا . حالا چرا قاطی می کنی ؟ باشه .
نمی دانست چرا زینت راه نمی ده. با حسرت پیاده شدن زن را نگاه کرد. حتی جواب خداحافظیش را هم نداد . دنده را جا زد که زینت یهو برگشت. دو قدم تا ماشین آمد
- یه دقه واستا تا برگردم
منتظر جواب نشد و تندی از پله های خانه بالا رفت .
فرج لبخندی زد. دستی به موهاش کشید. دلش داشت برای دیدن زن توی لباس خواب لیموییش می رفت. از ماشین پیاده شد و قفلش کرد. تکیه داد به سپر جلو که صدای پاشنه هایش را شنید.
رو پله آخر مکثی کرد. دو قدم جلو آمد و کیسه سیاهی که دستش بود را دراز کرد.
فرج با تعجب پرسید
- این چیه ؟
از کارهای زینت سر درنمی آورد.
- بگیرش
همان طور که در کیسه را باز می کرد باز پرسید
- آخه چی هست ؟
- واسه این که دیگه نگی وقتش ِ خرجشُ خودش بده
تق تق پاشنه های زن پشت در بسته ساکت شد . فرج بسته هزاری را دوباره انداخت تو کیسه . نگاه خانه کرد. نمی دانست چرا تخت سینه اش درد می کند .
پايان
هانیه عالی نژاد
صورتي کنار زرد خيلي قشنگ شده بود. دستش را روي گلبرگهاي بزرگ و صورتي رنگ وسط دسته گل کشيد. نرمياش او را ياد پشت دستهاي خودش انداخت که او هميشه به صورتش، روي گونههايش ميکشيد، عاشقشان بود. به اطراف نگاه کرد. چند دقيقهاي ميشد که گلفروش از مغازهاش بيرون نيامده بود. نميتوانست چشم از ليليوم زردي که پايين دستگيرهي درِ سمت راننده کار شده بود بردارد، آخر درست شبيه همان گلي بود که او روز اول برايش هديه آورده بود. با خودش فکر کرد: «اين عروس و دومادي که امشب توي اين ماشين مينشينند چقدر همديگه رو دوست دارن؟ يعني اندازهي من و اون ميشه؟» بعد پوزخندي زد و زمزمه کرد: «اميدوارم نشه!»
دو دقيقه بعد، در کوچهي بعدي قدم ميزد، در حالي که ليليوم زرد را در دست داشت. آرام راه ميرفت، بي هيچ عجله، بي هيچ هيجان و بي هيچ اميدي. خانمي پيادهروي جلوي خانهاش را ميشست. آب را که با فشار زير درخت چنار توي باغچه گرفت، او هم خيس شد. خانم صاحبخانه که عذرخواهي ميکرد، فقط در فکر خاطرهي آن روز اسبابکشي بود که موقع شستن در و ديوار حمام و آشپزخانه او چقدر آبپاشي ميکرد و خيسش کرده بود. لبخند بيجاني به خانم صاحبخانه زد و رفت. گل زرد را به صورتش ميماليد و بو ميکرد. دخترکي با موهاي مش کرده و مانتوي شيک و مدل جديدي از کنارش رد شد و متعجب نگاهش کرد. او هم به دخترک نگاه کرد و به لباسش، بعد به لباس خودش، مانتوي گشاد و بيقوارياي که ديگر رنگ و رويي هم نداشت. مدتها بود که حس و حال لباس خريدن براي خودش را نداشت. زخم زبون ديگران که همهي اينها را تقصير او ميدانستند هم بيشتر به لجش ميانداخت. خوشش نميآمد اينقدر حقيقت را توي سرش بزنند. به دکهي روزنامه فروشي که رسيد ايستاد به تماشا. سعي کرد مجلهي محبوب او را از ميان مجلههاي رنگارنگ پيدا کند. چشمش به تيتر روزنامهاي افتاد: اعزام به خارج از کشور براي ادامهي تحصيل. ته جيبهايش را گشت، هر چه پول پيدا کرد به روزنامهفروش داد و هرچه ميشد از آن روزنامه خريد. پنج قدم جلوتر همه را توي سطل آشغال کنار باغچه ريخت، پاره شده. نگاه عابران را نديد و راه افتاد. بيش از صد بار خودش در آغوش او، لحظهي خداحافظي، جلوي چشمش آمد. هر چه فکر کرد يادش نيامد واقعاً چشمهاي او هم پرِ اشک بود يا فقط خيال ميکرد. چند قدم بيشتر نتوانست ادامه دهد. ايستاد و به ديوار تکيه داد. اينقدر خسته بود که حال راه رفتن نداشت. هرچه فکر کرد امروز چه کار کرده که اينقدر خسته است چيزي يادش نيامد ولي تعجبي هم نکرد. دو سه ماه اخير همينطور بود، ديگر خسته شده بود از انتظار، انتظار بي اميد. پسر جواني روبه رويش داشت حرف ميزد، با تلفن عمومي. ميگفت: «بهت قول ميدم... چرا اينطوري ميکني؟ ... ميگم بهت قول ميدم... ميگم قول!... رو حرف من حساب کن ديگه. قول ميدم... آفرين دختر خوب، حالا شد...» جلو رفت و گوشي را از دست پسر کشيد. توي گوشي فرياد زد: «دروغ ميگه. حرفهاش رو باور نکن. دروغ ميگه. وقتي ميگه قول ميدم باور نکن. قول يعني کشک» پسر که گوشي را با زور از دستش بيرون کشيد هنوز داشت حرف ميزد: «بهش ميگي قول ميدي، اونم سادهست، چون دوستت داره باورت ميکنه. بعد ميذاري ميري ديگه پشت سرت هم نگاه نميکني. ميري يه سال بيخبرش ميذاري. اصلاً انگار نه انگار که بايد يه سال پيش برميگشتي» پسر هم چيزهايي ميگفت که نميشنيد. وقتي رفت به خودش آمد. باورش نميشد اين کارها را او کرده است. باز داشت باورش ميشد که بلايي سرش آمده. اشک در چشمانش پر شد و راه افتاد، اين بار تند تند، ميخواست به خانهاش برسد، به رختخوابش پناه ببرد و تا صبح گريه کند. کليد را که با دستان لرزانش توي قفل در ورودي ساختمان انداخت انتظار قفل بودنش را داشت، از نبودنش تعجب کرد، چون قرار نبود کسي داخل ساختمان باشد، همهي همسايهها مسافرت بودند. در را باز کرد و داخل شد. خانهاش همان روبهروي پلههاي طبقهي اول بود ولي هيچوقت چمدان جلوي درش نبود که حالا بود. نگاهي به اطراف انداخت، کسي را نديد. از پلهها بالا رفت. همينطور که به چمدان جلوي خانهاش نگاه ميکرد کليد را توي قفل در ميچرخاند که صداي سلام مثل برق او را گرفت. به پشت سرش برگشت و او را نشسته روي پلههاي طبقهي بالا ديد. ليليوم زرد از دستش افتاد. همانجا روي زمين نشست، بي هيچ حرفي...