تبليغاتX
نویسندگی خلاق

پايان يك اسارت

 

هنگامه گلگوني

 

همه چيز از صبح شروع شد. درست از همان موقعي كه پلك هاي سنگينش آهسته باز شد و نور خورشيد چون دشنه اي، در چشمش فرو رفت. ملافه را روي سرش كشيد. چندبار از اين دنده به آن دنده شد. چشمهايش را روي هم فشار داد و دست آخر با خميازه كشداري بلند شد. نگاهي به دور و برش انداخت. اتاق به هم ريخته بود، اما حوصله مرتب كردن نداشت. از روي زمين سازدهني اش را برداشت و همان آهنگ هميشگي اش را زد. يك بار، دوبار، سه بار.... آن قدر كه به هن هن افتاد و سازدهني را گوشه اتاق انداخت. دوباره آن فكر لعنتي به مغزش خطور كرده بود. چندبار در طول اتاق قدم زد، پشت ميزش نشست و بي هدف كامپيوتر را روشن كرد. اما قبل از اينكه ويندوز بالا بيايد، بلند شد. پنجره ها را باز كرد تا هواي اتاق عوض شود. كمي پشت پنجره ايستاد و تماشا كرد. سوسك مرده اي وسط ايوان افتاده بود و مورچه ها از سروكولش بالا مي رفتند، لبخند ماسيده اي زد و فكر كرد، چه تشييع جنازه باشكوهي!

سرش را به داخل اتاق چرخاند، دوباره پشت كامپيوتر نشست، صفحه سفيد word را كه باز كرد. انگشت ها با ولع شروع كردند. كليد ها بالا و پايين رفتند و صفحات به سرعت سياه شدند. يك صفحه، دو صفحه، سه صفحه ... وقتي همه چيز را نوشت، دكمه save را فشار داد و بعد از تمام صفحات پرينت گرفت. كاغذها را بدون اينكه تا كند، درون پاكت گذاشت. پشت پاكت چيزي نوشت و بعد آن را روي صفحه كليد انداخت. مي خواست اين بار طوري تمامش كند كه راه برگشتي نباشد. از اين كه دوباره به اين اتاق برگردد و با چشمان مضطرب و بي فروغ مادر روبه رو شود بيزار بود.

باز هم فكر كرد. به راه هاي مختلف، تقريبا اكثر راه ها را امتحان كرده بود و هيچ كدام جواب نداده بود. فكري به سرش زد، شايد اين بار جواب دهد. از لاي دفترش كاغذي كند و روي آن نوشت:

«با بچه ها مي رم كوه، فردا برمي گردم. نگران نباش. امير»

كاغذ را روي در آشپزخانه چسباند. پوتينش را از جاكفشي برداشت، داخل اتاقش شد و در را از پشت قفل كرد. لب تخت نشست و زل زد به دور و برش، مي خواست براي آخرين بار همه چيز را به خاطر بسپارد. اهميتي نداشت، اما اين تنها چيزي بود كه دلش مي خواست. چشم هايش دور تا دور اتاق را كاويدند و روي قاب عكس ها متوقف شدند. عكس هفت سالگي، پشت نيمكت كلاس اول با لبخندي بي دندان و عكس بعدي در جشن فارغ التحصيلي با لب هايي بي لبخند همراه دو قطره اشك از چشمانش سرخوردند.

بلند شد و به سمت كشوي ميزش رفت. زير خرت و پرت ها پيدايش كرد. محكم در دستش فشرد و به رختخوابش برگشت. دراز كشيد و زير ملافه پنهان شد. همه چيز مثل هميشه در جريان بود، مثل اتوباني كه هميشه آرام است و اتومبيل ها در لاين هاي خود حركت مي كنند، اما ناگهان نزديك شد. نزديك و نزديك تر. به لايه ي نازك رسيد. اول خط كوچكي بود اما عمق گرفت، عميق و عميق تر شد، جريان تند شد. شدت گرفت. فوران كرد و راه را بند آورد. مثل تصادفي كه بزرگراه را بند مي آورد و كم كم پلك هايش سنگين شد. سنگين و سنگين تر و خواب او را ربود.

دو روز بعد در اتاقش با لگدهاي دوستش هومن باز شد، مادرش جيغ كشيد و بيهوش شد. هومن مات و مسخ شده در چارچوب در ايستاده بود و با چشمان از حدقه درآمده اش، به تخت خواب نگاه مي كرد. لكه هاي خون، ملافه را قرمز كرده و روي زمين خشكيده بود. بويي شبيه بوي مردار در فضا پيچيده بود. لاي پنجره كمي باز بود و پرده تكان مي خورد. هومن آرام به تخت نزديك شد. ملافه را كنار زد، امير مثل بچگي ها، آرام خوابيده بود. با خنده اي معصومانه كه دندان هايش را به خوبي نمايان كرده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:30 توسط علی شیخ الاسلامی |

پايان

 

حبیب کلانتری

 

هيچوقت پايان را دوست نداشت. شايد همان روز پايان بازيهاي آسيايي سال پنجاه و سه  تهران متوجه اين نكته شده بود. با اينكه ايران فينال  فوتبال را برده بود و او خيلي خوشحال  بود ولي موقع پخش مراسم اختتاميه حسي ناخوشايند داشت. در خانه همسايه آشنا  و همولايتي تلويزيون تماشا مي كردند. چيزي نگفته بود ولي مثل اينكه اين حس به معصومه دختر هم سن  و  همبازيش  هم سرايت كرده بود كه اصلاً به ورزش علاقه اي نداشت و فقط بخاطر او مراسم را نگاه مي كرد. پرسيده بود كه بازيهاي بعدي كي  انجام خواهد شد و بعد  گفته بود« اوه، چهار سال. فکر می کنی  هر کدام ما یا این آدمها چهار سال ديگر اين موقع كجا هستیم و چكار مي كنیم؟» خوب برای یک بچه دوازده ساله چهار سال زمان زیادی بود. تازه دخترك هميشه همينطور بود. شاد و غمگين، درسش تعريفي نداشت و اغلب پيش او  مي آمد تا براي تكليفهاي مدرسه اش كمك بگيرد، مخصوصاً  براي نوشتن انشاء.  وقتي خيلي كوچك بود مادرش مرده بود و او و خواهرش  پيش مادر بزرگشان زندگي مي كردند. در  واحدي ديگر از همان ساختماني كه پدرش  با همسر جديدش اقامت داشت. وضع مالي پدرش خوب بود و به آنها هم مي رسيد  ولي معصومه هميشه فكر مي كرد كه در جواني خواهد مرد.

تابستان چهار سال بعد او  در تهران نبود، در اصفهان بود. دلمشغوليهاي بزرگتري از بازيهاي آسيايي یا جام جهانی داشت. انقلاب.  البته معصومه هم  نمرده بود. او در سال شصت و پنج مرد. از گرمسار برمي گشتند كه ماشينشان با تمام سرعت به ميله هاي كنار جاده خورد و  او و شوهرش در دم كشته شدند و دختر دو ساله شان در صندلي عقب زنده ماند تا  شايد زندگي مادرش را تکرار کند. بدون مادر و این بار حتی بدون پدر.

«كاري نداري؟ من رفتم  بخوابم»

صداي كمال بود. بخودش آمد. باز هم ذهنش این طرف و آن طرف رفته بود. خوب، كار ذهن همين است. ولي چرا الان؟ هميشه در پايان جام جهاني يا المپيك يا بازيهاي آسيايي ياد قضيه  مي افتاد. هفته پيش  در فينال جام ملتهاي اروپا هم ياد آن  افتاده بود. بازيهاي مرحله گروهی  را دوست داشت و بعد از آن بازيهاي حذفي برايش هيجان انگيزتر مي شد و در نيمه نهايي به اوج مي رسيد و بعد فروكش مي كرد. هيچوقت فينال را زياد دوست نداشت، نه بخاطر جذاب بودن يا نبودن آن، نمي دانست چرا، شايد بخاطر اينكه ديگر بعد از آن خبري نبود.

« راستي مي داني در روستا چه مي گويند؟ در تهران زن گرفته اي. براي همين هر هفته آنجا مي روي»

خنديد.  پانزده بيست سالي مي شد كه مرتباً زن مي گرفت. آن وقتها كه در تهران آموزشگاه داشت و كنكور درس مي داد، هر كدام از همولايتي ها كه راهش به آموزشگاه مي افتاد، كشف مي كرد كه او زن گرفته است. موارد هم متنوع بود. منشي اش، شاگردهايش، همكارانش، پرستار فرزندش. وقتي به روستا برگشت و زندگيش در معرض ديد همه بود و تازه سنش هم بالا رفته بود، شایعات مدتی فروکش کرد. بعداً دوباره قصه زن گرفتنها شروع شد و او فهميد كه بدون اينكه خودش بداند همزمان دو سه تا زن در شهر دارد. حالا هم دوباره موضوع داشت به تهران منتقل مي شد. خوب، اين بهتر از آن  بود كه بگويند بخاطر فعاليت سياسي به تهران مي رود و اداره اطلاعات را گزارش باران كنند و بازجويش به فكر بيفتد كه حلقه مفقوده را پيدا كرده است.

« شکایت را چكار مي كني؟»

چکار باید می کرد؟ چکار می توانست بکند؟ به جز یک بار همه جلسات را رفته بود، با تمامی مشکلات. مسئله فقط هفتصد کیلومتر فاصله نبود، دو شب متوالی در دامداری حضور نداشتن  مشکلات بزرگتری را باعث می شد. دو سه هفته اول به قصد خاصی  رفت ولی بعد تصمیم گرفت ادامه بدهد. هفته آخر می توانست پربار باشد. اگر قرار بود مثل دفعه پیش دو سال تمام در روستا بماند، باید ارتباطاتی پیدا می کرد. هفته پیش خودش پیشنهاد داده بود که در جلسه آخر صحبتهایی در این باره انجام شود.

حاضر بود پولی هم  از جیبش به دزد کندو ها بدهد و قضیه را تمام کند  و خودش را به جلسه  برساند. ولی روستا را
می شناخت، آدمهای روستا را هم و اشرار را هم. با ظروف شیر شروع کرده بودند و بعد نوبت کندوها بود. می دانست که اگر جلویشان نایستد قضیه به گوساله و گاو هم خواهد رسید. و آنوقت مسئله حاد می شد. نصف شب و ناشناس می آمدند، از روستا و روستاهای دیگر. دست خالی هم نمی آمدند. اگر او اسلحه می کشید و حتی یک تیر هوایی شلیک می کرد باید ماهها و شاید سالها  درزندان می ماند ولی آنها مشکلی نداشتند. حتی اگر مستقیماً هم شلیک می کردند. تا حالا چند بار این کار را کرده بودند. آخریش همین چهار پنج سال پیش بود. در روستای مجاور جوانی را کشتند و فقط خواجه حافظ نفهمید قاتلان چه کسانی بودند و البته بعضی ها هم که حداقل در این مورد حافظ  پیر طریقتشان بود، سعی کردند مثل یک سالک خوب چیزی را ندانند که پیر نمی داند. دو سه دفعه ای هم که اشرار گیر افتاده بودند، قضیه به خیر و خوشی ختم شده بود حتی اگر هنگام سرقت مسلحانه گیر افتاده باشند و حتی اگر قبل از دستگیری  به سمت صاحب گاو داری شلیک  هم کرده باشند.

 و او جزء نانوشته هایش که مطمئن بود روزی روی کاغذ خواهد آمد، داستان طنزی را داشت که در آن قاضی القضات یکی از شهرهای ولایت جابلقای شرقی دارد مرد قاتلی را نصیحت می کند  که آدمکشی کار خوبی نیست و بهتر است دنبال یک شغل کم زحمت تر بگردد و قاتل عذر می آورد که او فقط دو بار قتل کرده و بقیه موارد کار همراهان بوده و نقش او غیر مستقیم بوده است. بحث ادامه پیدا می کند و سرانجام قاضی عصبانی می شود و می گوید« بر شیطان لعنت، یعقوب. اگر یک بار دیگر آدم بکشی، ممکن است دستگیر بشوی. حتی ممکن است  محاکمه  هم بشوی»

داشتند او را سبک و سنگین می کردند وگرنه مشخص بود که دزد کندو در محیط روستا مشخص خواهد شد. احتمالاً این آغاز یک قدرتنمایی و درگیری جدید بود. شاید هم قضیه فقط یک دله دزدی بود و آنها ادامه نمی دادند. شاید دزد خبر داشت که نزدیک به سی سال پیش، روزی در وسط روستا و جلوی چشم مردم،  پدر چاقو کشش  از موتور در حال حرکت  توسط جوانکی پایین کشیده شد. کتک خورد و تحقیر شد و نتوانست دست به چاقو ببرد. و بعداً نیز جرات نکرد که مثل موارد دیگر چند نفری در جاده بر سر او بریزند چون می دانست در جیب جوانک  یک کلت کالیبر چهل و پنج آماده شلیک است. شاید تازگی ها هم خیلی ها  یک مگنوم با فشنگهای نه میلیمتری را در دست جوانک سابق که الان پا به سن گذاشته بود، دیده بودند.

زمان می گذشت و آدمها پیر می شدند. سرعت حرکات او هم کاهش می یافت، شاید هم داشت ترسو می شد. اصلاً شاید از اول هم ترسو بود و فقط خود را شجاع نشان می داد. بهتر بود فردا به تهران برود. دزد را که پیدا کرده بود. کندوها را هم که پس می گرفت. شکایت هم که به جایی نمی رسید، نهایتاً یک تعهد ظاهری و دیگر هیچ. ارزش نداشت.

ولی او خودش را می شناخت. می دانست که حداقل اگر آن تعهد ظاهری را نگیرد آرام نخواهد شد. می دانست که همین اول باید کوتاه نیاید. آمادگی داشت ولی از بدشانسی اش عصبانی بود. چرا امروز؟ چرا باید وقت  دادسرا همین فردا تعیین شود؟ چه می شد اگر قضیه به دوشنبه محول می شد؟

نه، فقط موضوع این نبود. دیگر نمی توانست کمال را تنها بگذارد. کارگر خوبی بود ولی زیاد محتاط نبود. خیلی ساده
می توانستند غافلگیرش کنند.

فهمید که به تهران نخواهد رفت و جلسه آخر را از دست خواهد داد، با تمام علاقه اش. تماس گرفت و این را گفت و فهمید که وبلاگ راه اندازی شده و اولین موضوعش هم  پایان است. گفت که نمی تواند در این باره بنویسد. پایان را دوست نداشت و عادت نکرده بود در باره چیزی که علاقه ندارد، بنویسد. جواب شنید که شاید این یک آغاز باشد.

حتی اگر اینطوری هم بود، فرقی نمی کرد. دست خودش که نبود، در بعضی زمینه ها نمی توانست بنویسد.

یادش آمد که خیلی وقتها چنین فکری را کرده است ولی وقتی انگیزه ای پیدا شده، نوشته و بعداً هم گرم شده و نتیجه هم چیز بدی از آب در نیامده.

خوب، در باره  پایان چه می توانست بنویسد؟ با نوشتن بیگانه نبود. اولین کارش روی راهنمای تفسیر المیزان بود. زمانی که هنوز بیست سال هم نداشت. کار بسیار جالبی از آب درآمد. ولی می دانست که ذاتاً یک داستان نویس نیست. فقط در ژانر علمی تخیلی می تواند داستان بنویسد.  طنز را هم دوست داشت. ولی به هر دو  موضوع از این جهت روی آورده بود که نتوانسته بود حرفهای جدی اش را در باره دنیای واقعی  بزند. البته بعداً  واقعاً هم شیفته داستان نویسی شده بود. زمزمه کرد« همه قبیله من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»

می توانست بنویسد، حتی در باره « پایان». حتی اگر یک داستان دیالوگی باشد. توصیف را دوست نداشت ولی داستان حادثه ای را می توانست بنویسد. کاری نداشت، الگوهای ساده ای برای آن وجود داشت. اصلاً در عالم واقع آن قدر حادثه اتفاق می افتاد که نیازی هم  به الگو نبود. مثلاً همین یعقوب پارسال سرانجام کشته شد. شب بیست و یک رمضان بود و جوانی با دوست دختر یا معشوقه اش به باغی در همان حوالی رفته بودند. شاید هم برای خوشگذرانی، ظاهراً جوان هم آن قدر ها سربراه نبود. به هر صورت یعقوب سر می رسد و می خواهد به زور جوان را وادار کند که معشوقه اش را با او شریک شود. درگیری شروع می شود و یعقوب با چاقو کشته می شود. آنطور که مشخص شده بود چاقو را زن به او زده بود تا مردان چند روستا از شرمی سی ساله سرشان را پائین بیندازند. می شد یک داستان بسیار خوب از این واقعه در آورد. همین چند هفته پیش بود که سر جلسه جمله گریبایدوف، شاعر و سیاستمدار روسی، را نقل کرد« و من حقایقی به تو خواهم گفت که از هر دروغی وحشتناکتر است» خود گریبایدوف هم جانش را به آن شیوه وحشتناک، آن هم در قالب یک نقش منفی،  بر سر ایده آل های مسخره اش گذاشته بود.

نه، نمی خواست  داستانی حادثه ای بنویسد. البته دیالوگ نویسی آسان نبود ولی  او آن را بیشتر دوست داشت. آخر آدمی که عشقش «موبی دیک» است که سه چهارمش لفاظی است و کتابهای باستانی پاریزی را دوست دارد، که مثلاً در بزرگداشت زرین کوب و به بهانه لر بودن او پنجاه شصت صفحه در باره بز می نویسد، که دیگر نمی تواند در این سن خودش را عوض کند.

ولی هر چه باشد یک  نویسنده، مثل  یک آشپز، جدا از اینکه دستپختش از کدام نوع باشد باید تلاش کند که طعمی دلپذیر به آن بدهد. یاد داستانی افتاد که چند هفته پیش در کارگاه نوشت. قرار بود فقط از دیالوگ تشکیل شده باشد. لحظه ای که همگروهش گفت که اختلاف دو کلاغ را بر سر یک لانه بنویسند، غافلگیر شد. هیچوقت به چنین چیزی نیندیشیده بود. بعداً که از متن سر هم بندی شده سر جلسه زیاد خوشش نیامد، نشست و فکر کرد و فهمید که می توان در باره کلاغها خیلی چیزها نوشت. می توانست مناظره ای فلسفی بین کلاغ کلیله و دمنه و کلاغ قلعه حیوانات ترتیب دهد. بعد هم خواست گفتگویی بین کلاغ قابیل و کلاغ قصه ها بنویسد. سرانجام ترجیح داد همان اختلاف دو کلاغ سر یک لانه را بنویسد و نوشت.

ولی یک آشپز خوب نباید مصالح غذایی را هم بیهوده هدر دهد. اگر از یک ماده نتوانست برای غذای خاصی استفاده کند،
می تواند بعداً آن را در غذایی دیگر به کار بگیرد. یک نویسنده هم.  مصالح داستانی که  به این زودیها بیات نمی شود.

نشست و قصه کلاغ قصه ها را نوشت:

 

 

داستان تمام شد. کلاغ قصه ها بال زد و از زمین بلند شد. هوا گرم بود. دو سه ساعتی به غروب مانده بود. به سمت برج میدان آزادی پرواز کرد. اوج گرفت. از شهر خارج شد، اگر می شد این اصطلاح را در مورد شهری به نام تهران به کار برد.

 کنار جاده پرواز می کرد. دیگر از او گذشته بود که به کوه بزند. تازه خشکسالی هم بود. در مسیر آدمها حداقل می شد آبی برای نوشیدن پیدا کرد.

 نرسیدن در سرنوشتش بود ولی این بار هدفش رسیدن به خانه نبود.  مقصد  خیلی دورتر بود و تصمیم داشت به آنجا برسد. شاید تقدیر فقط رسیدن به خانه اش را از او دریغ کرده بود، نه جاهای دیگر را.

وسوسه شد از قزوین به سمت رشت بپیچد. از بچگی اهل مسافرت بود ولی هنوز و تا این سن شمال را ندیده بود. منصرف شد. مسیری را انتخاب کرد که خوب می شناخت، به طرف زنجان پرواز کرد. و بعد اتوبان را رها کرد و از جاده قدیمی رفت. هوا داشت تاریک می شد. پرنده های زیادی در بعضی مزارع بودند. خیلی دوست داشت بیاساید، شاید همصحبتی هم پیدا می کرد. ولی نه، آنها نمی توانستند بفهمند که چرا او همیشه باید برود.

 شب فقط یکی دو ساعت خوابید. صبح زود بیدار شد و ادامه داد. قزل اوزن مثل همیشه این موقع از سال بی آب بود. به تونل بزرگ رسید. اندیشید کاش آنگونه که بعضی ها می پنداشتند قاف همان قافلانکوه بود و مسافرتش همانجا تمام می شد.

از میانه گذشت، میانج قدیمی ترکی. به قره چمن رسید. تابلویی را که رویش  سیاه چمن نوشته شده بود، این بار ندید. گذشت و رفت و کنار قوریگل پایین آمد و آب و دانه ای خورد و دوباره پرید. هنوز هوا تاریک نشده بود که توانست تابلویی را ببیند که رویش نوشته بود« ساربانا بار بگشا زاشتران، شهر تبریز است و کوی دلبران». رفت و در حاشیه آجی چای جایی پیدا کرد و بی اعتنا به داد و قال کاکایی ها خوابید.

صبح وقتی دوباره پرواز کرد، حس کرد بالهایش قویتر شده اند. شاید هم فقط یک تصور بود. کمی اوج گرفت. از کنار میشو گذشت. آرارات  هم در دور دست دیده می شد. جلگه سبز مرند را پشت سر گذاشت و بدون توقف تا جلفا پرواز کرد. ظهر بود که به آراز رسید. رود آرام و راحت در بستر خود می لمید و می رفت. فارغ از شهرتش، سوابقش و اسمهایش. آراز، ارس، آراکس.

یاد داستانهایی افتاد که در باره رود شنیده بود. از داستان بدش نمی آمد هر چند همین داستانها بودند که باعث آوارگی دائمی اش شده بودند. اصلاً این چه کاری بود که او را  در آخر قصه ها وارد کردند. مگر همان ماست و دوغ چه اشکالی داشت؟ فوقش کمی زحمت بالا و پایین رفتن داشت. تازه با  راست و دروغ هم که جور در می آمد. یا اصلاً همین ترکها،  عادت داشتند که آخر داستانهای سنتی شان که همیشه هم بخوبی و خوشی تمام می شد، ناگهان از آسمان چند تا سیب بیفتد و قصه گو آنها را بین همه تقسیم کند، حالا گیریم که بعضی وقتها عادلانه هم تقسیم نمی کرد و برای خودش یکی دو تا بیشتر برمی داشت مخصوصاً وقتی شنونده بچه بود و راحت تر گول می خورد. حالا اگر دهانشان هم با حلوا حلوا گفتن شیرین نمی شد لااقل باعث آوارگی کسی نمی شدند.

شاید قصه گوها هم  هیچوقت به سرنوشت او فکر نکرده بودند. فقط یک بار چهل سال پیش یکی از نویسندگان در آخر کتابش دلی به حال او سوزانده بود، تازه آن هم بیشتر یک تعارف مودبانه بود.  مدتی پیش هم در یکی از ترانه های لوس آنجلسی  یادی از او شده بود. همین.

در امتداد رود به شرق  پرواز کرد. بعد کمی از آن فاصله گرفت. در آسیاب خرابه نشست و استراحت کرد. جمعیت زیاد بود. چه خشکسالی و چه ترسالی، میزان آب در آنجا ثابت بود. به مرور زمان باز هم آب  بدنه دیواره را شسته بود و غار آبشارها دوباره شکل گرفته بود. مردم زیادی می آمدند. چند سالی بود که جاده اختصاصی هم برای آن کشیده شده بود. صخره عظیم، که بیست و چند سال پیش یکی از ارگانهای نظامی منفجرش کرد تا جاذبه سیاحتی منطقه را از بین ببرد و مسائل غیر انقلابی از قبیل بازدید از مناظر طبیعی این قدر ذهن مردم را به خود مشغول نکند، یکی دو متر آنطرفتر افتاده بود. به مرور زمان  آب رنگ کدورت را از چهره آن هم شسته بود. شاید از دلش هم. می خندید، به روی آدمها یا به ریششان؟

باید می رفت. پر زد و بلند شد. تا اینجا را بلد بود ولی بقیه راه را باید با حدس و گمان می رفت. مسلماً کوه قاف همان رشته کوههای قفقاز بود ولی این که نشانی نشد. منطقه ای به آن وسعت را چگونه می توانست کاوش کند. از دیگر پرندگان که
نمی توانست بپرسد. مطمئن بود کسی نمی داند. عطار هم که زیاد توضیح نداده بود. مثل بقیه عرفا به سختی راه پرداخته بود نه به نقشه آن. فاصله زمانی هم آن قدر زیاد بود که از گذشتگان چیزی جز افسانه نمی توانست رسیده باشد. مطمئن بود میان پرندگانی که روزی عزم رفتن کردند و حتی در آن سی تایی که رسیدند، کلاغی هم بود و جزء فعالان و متفکرانشان هم بود. حتی اگر اشاره چندانی به او نشده باشد. ستایش ها مال پرندگان خوش آب و رنگ بود، حتی از زبان عارفی مثل عطار
. « مرحبا ای هدهد هادی شده، در حقیقت پیک هر وادی شده»، « خه خه ای موسیچه موسی صفت، خیز و موسیقار زن در معرفت»

اگر قرار بود جایی او  را پیدا کند، باید جایی دوردست می بود. جایی که پای کسی به آنجا نرسیده باشد، حتی بعد از این همه سال. باید به قفقاز شمالی می رفت. به سمت داغستان.

حس کرد دیگر نیازی ندارد از مسیر جاده ها برود. لازم نبود تا دریا برود و بعد از گذرگاه دربند عبور کند. اوج گرفت و بالا رفت. رفت و رفت و از دور تپه ها را دید و کوهها را. شتاب گرفت.

 

نمی دانست چه زمانی است. نمی دانست چند روز و چند شب پرواز کرده است. نمی دانست در این مدت چه خورده و نوشیده و کجا خوابیده است. قله به قله و دره به دره می گشت و صدا می زد« آی..... آی سیمرغ»، روزها در روشنایی و شبها در مهتابی که به سختی در کوهستان نفوذ می کرد. هر وقت ماه نبود می خوابید. هیچ کس را نمی دید،  هیچ صدایی نمی شنید. کم کم داشت ناامید می شد.

یک روز بعد از غروب، در آخرین آثار روشنایی، جویباری کوچک را پای صخره ای مرتفع تشخیص داد و بسوی آن پرواز کرد. شبی نامهتابی بود و باید تا سپیده منتظر می ماند. پایین آمد، آب خورد و  سر و رویی شست. کمی استراحت کرد و بعد ناگهان جعبه ای را دید، در همان تاریکی هم زرق و برقش مشخص بود. قلبش تپید. اینجا خبری بود. فریاد زد«آی.....». فرصت نشد سیمرغ را بگوید. خنده ملایمی از  پشت صخره شنید و بعد صدایی گفت « چه شده رفیق؟ چیزی را فراموش کرده ای؟» صدا  قوی و ملایم بود. 

حس کرد که خون در رگهایش منجمد شد و بعد بجوش آمد. آیا سرانجام او را یافته بود؟

 صدا ادامه داد« یا اینکه قرار است بعد از این من شبها هم آسوده نباشم؟» صدایی عجیب بود، زمینی نمی نمود هر چند آسمانی هم نمی توانست باشد.

تمام جرئتش را جمع کرد و فریاد زد« تو کیستی؟»

درنگی پدید آمد. درنگی طولانی، و بعد صدا گفت« و تو کیستی؟»

«من کلاغم، کلاغ قصه ها»

باز هم درنگ طولانی شد « و تو را برای چه فرستاده اند؟»

فریاد زد« مرا کسی نفرستاده. من دنبال سیمرغ می گردم. تو سیمرغ نیستی؟»

«من؟ نه من سیمرغ نیستم. گفتی کی هستی؟ کلاغ قصه ها؟ آهان فهمیدم. تنها هستی؟»

«بله. تو نمی دانی سیمرغ کجاست؟»

« جای ثابتی ندارد. بعضی وقتها اینجا هم سری می زند. نامنظم و خیلی هم دیر به دیر. ولی حتی اگر پیدایش کنی فایده ای ندارد. او سخن یک پرنده را نمی شنود و جواب نمی گوید. به جمع اعتقاد دارد. می توانی بروی و با پرندگان دیگر برگردی؟»

«نه. مشکل من مشکل جمع نیست. درد خودم است.»

« تو که دوباره دنبال شاهی برای پرندگان نمی گردی؟»

«نه، زمانه عوض شده است. تازه سیمرغ، حتی آن موقع هم، نشان داد که فقط رهبری جمعی را مشروع می داند. من دنبال جوابی برای سوالم هستم. راز سرگردانی همیشگی ام. شاید پاسخ پیش سیمرغ باشد»

«مطمئنی که پاسخی وجود دارد؟»

« باید باشد. سوالهای زیادی تاکنون پاسخ داده شده. »

« خوب یافتن چنین پاسخهایی آسان است. تو سرگردان شده ای، برای اینکه احتمالاً روزی یک نفر بعد از اینکه قصه اش بسر رسیده هوس کرده شعرگونه ای با قافیه بگوید و کاری هم با مفهومش نداشته. بقیه هم شنیده اند و خوششان آمده و تکرار کرده اند. به همین سادگی. زندگی مسخره تر از این حرفهاست. در دنیا هوسهایی کوچکتر از این هم بوده که فجایعی بزرگتر آفریده.»

« ولی این که جواب نشد»

« بله. اینها چگونگی ها هست نه چراها. مکانیزم است نه علت. تو می خواهی ذهنت را اقناع کنی یا دلت را؟ »

کلاغ ساکت ماند. صدا هم. فقط صدای  ستاره هایی می آمد که  نزدیک آنها می درخشیدند.

نفهمید سکوت چقدر طول کشید. و بعد دوباره صدا شنیده شد.

« برگرد، مبارزه کن. به آدمها بگو که آخر قصه هایشان پای تو را وسط نکشند. بگو که بخاطر یک جمله پایانی بیمزه، با سرنوشت دیگران بازی نکنند.»

« فایده ای ندارد. آدمها را که می شناسی»

«پس صبر پیشه کن. قصه گویی سنتی دارد از بین می رود. این روزها دیگر قصه ها به سر نمی رسد. مشکل تو هم کم کم حل خواهد شد»

« به عمر من کفاف نمی دهد»

« عمر تو تا وقتی است که در آخر قصه ها ظاهر می شوی. دوست داری زودتر تمام شود یا دیرتر»

« دیر و زودش مهم نیست. فقط دوست دارم قبل از پایان عمرم مدتی مثل یک کلاغ معمولی زندگی کنم. آوارگی ام تمام شود و تنهاییم هم»

« ولی تو یک کلاغ معمولی نیستی. اگر از عالم قصه ها بیرون بروی احساس خلاء خواهی کرد»

« این فقط یک دلخوشکنک است. یک کلاغ معمولی هیچوقت این خلاء را حس نمی کند. چرا خلقت از همان اول مرا یک کلاغ معمولی نیافرید؟»

« این کار را کرده. هزاران و هزاران بار تو را  کلاغ معمولی آفریده. بله، تو را. و یک بار هم تو را چیزی خلق کرده که اکنون هستی»

« من؟»

« مطمئنی که معنی من را می دانی؟ بدیهی ترین واژه دنیا است و بزرگترین معمای آن. اگر به مفهومش فکر کنی گیج خواهی شد »

باز هم ساکت شد. ستاره ها هم ساکت شده بودند. صدای اندیشیدن می آمد. مدتی گذشت. کلاغ در فکر بود. ناگهان تکانی خورد و گفت « تو کی هستی؟ اینجا چه می کنی؟ دور از آدمها و حیوانات. دور از همه چیز»

« این مهم نیست. تو باید برگردی. سیمرغ به این زودیها اینجا نخواهد آمد. اگر هم آمد قضیه را به او می گویم. سال دیگر همین موقع سری به اینجا بزن»

« وقتی می روم که بدانم کی هستی»

جوابی نیامد. زمان زیادی گذشت. برخاست، آرام و بی صدا راه رفت. صخره را به آهستگی دور زد.

روشنایی کمرنگی در افق شرقی پدیدار شده بود، پشت صخره اندکی روشن بود. در تاریک و روشن، پیکر مردی ایستاده را دید که  پشت به صخره تکیه داده و دستهایش را بالا برده بود. خیره شد و بعد توانست زنجیرهایی را ببیند که دست و پای مرد را به صخره بسته بود. جلوتر رفت. زخمی بزرگ را در سینه مرد تشخیص داد. قلب مرد شکافته بود، نه قلبش نبود. مرد روبروی او بود و این، طرف دیگر سینه اش بود.

« جلو نیا. دارد ترمیم می شود. همیشه قبل از طلوع می روید»

« پرومته....!؟»

« تو باید بروی. اگر سرنوشتت ظاهر شدن در آخر داستانها است، تلاش کن آن را زیبا انجام دهی. روزی همه مردم آخر داستانی  را برای هم نقل خواهند کرد که از جنس کلمات نخواهد بود. ولی تا آن موقع باید در عالم کلمه زندگی کنی. برو و اگر می خواهی فعلاً به متن داستانها راه پیدا کن.»

« ولی تو که آزاد شده بودی»

« قصه اش مفصل است. بگذار برای یک وقت دیگر»

« نه من نمی روم. می توانم وقتی که عقاب آمد با او بجنگم . درست است که زورم به او نمی رسد ولی می توانم مانع کارش شوم. کلاغها زیاد این کار را می کنند. حرکاتشان خیلی سریع است. همه این را دیده اند»

« من هم دیده ام. حتی حمله کلاغ به روباه را هم. ولی با تقدیر نمی توان جنگید»

« چه کسی این را گفته؟ خیلی ها با تقدیر جنگیده اند. مثلاً خود تو. اصلاً تقدیر را اعمال ما می سازد»

« و در مرحله ای بالاتر، شاید جنگ اشخاص با تقدیر هم جزئی از همان تقدیر باشد. به تعبیر شاعر شما، چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است»

« اگر فرقی نمی کند. بگذار این تقدیر را انتخاب کنم نه آن یکی را»

« تو باید بروی. این داستان تو نیست»

هوا داشت روشن می شد. چهره رنج کشیده و با صلابت  مرد مشخص بود.

« به من بگو چرا، پرومته. تو یک تیتان هستی ولی وقتی زئوس با تیتانها جنگید، طرف او را گرفتی و به خدایان ملحق شدی. بعدش قوانین خدایان را هم شکستی و آتش را برای انسان وحشی غارنشین هدیه بردی. محکوم هم شدی. به صخره بسته شدی و عقابی هر روز جگرت را می شکافت و می خورد و دوباره جگر از نو می رویید. بعدها هم آزاد شدی و با خدایان آشتی کردی. انسانها هم همانگونه که خواستی در مسیر تمدن  افتادند. این بار چه کرده ای ؟ برای چه؟ برای که؟»

« خواهم گفت، فقط به شرط اینکه قول بدهی بروی. حتی آشیل هم این را نفهمید، منظورم آن درام نویس است نه آن جنگجو. مسئله فقط عوض کردن قلب با جگر یا کرکس با عقاب نبود. تلاش کرد از این موضوع مفهومی نمادین بسازد، تراژدی روشنفکری، عصیان، نمی دانم مصلوب شدن برای بشر یا چیزهای دیگر. ولی من این کارها را نه برای خدایان کردم و نه برای انسانها. برای دل خودم کردم. من تیتان بودم ولی از آنها خوشم نمی آمد. در مورد آدمها هم، بین چیزی که بودند و چیزی که می توانستند باشند، مغاکی بسیار بزرگ  وجود داشت. مغاکی زشت که باید برطرف می شد. زیبایی شناسی حکم می کند هر چیز مسیر تکامل خود را بپیماید. و من زیبایی را انتخاب کردم، همین. تازه مصالحه با زئوس هم یک طرفه نبود. من زمانی پذیرفتم که قدرتم محدود است و نمی توانم هر کاری را بکنم که ضربه ام را زده بودم و موفق هم شده بودم و او زمانی مرا بخشید که فهمید عصیان مرا نمی تواند سرکوب کند»

« و این بار چه؟ باز هم که همان قضیه زنجیر است و عقاب»

هوا داشت روشن می شد. « تو باید بروی. جوابت را می دهم ولی دیگر نباید چیزی در این باره بپرسی. آماده رفتن شو ولی قبل از رفتن آن جعبه را تکان بده. بله جعبه پاندورا  است، صحبت آن هم باشد برای بعد.»

نمی توانست خود را به رفتن راضی کند. پرومته گفت« این بار به زنجیر کشیده شده ام چون عصیان بزرگتری را مرتکب شدم. دیگر نمی خواهم یک خدا باشم. دوست دارم به یک انسان تبدیل شوم»

«ولی...» پرومته سخنش را برید« دیگر نباید چیزی بپرسی. برو ولی قبل از رفتن، تو هم چیزی بگو. بعنوان یادگاری. قصه ای، سخنی، شعری. به همان زبانی بگو که قصه گویانش آواره ات کردند.»

« مگر ما تا حالا به چه زبانی حرف می زدیم؟»

« اینجا قاف است. ساکنانش همه زبانها را می دانند و به زبان بی زبانی تکلم می کنند. تو هم همینکار را کردی. ولی این بار به همان زبانی که عادت داری، بگو»

برگشت. آخرین نگاه را به مرد انداخت. به زنجیرها، به سینه ای که ترمیم شده بود تا بار دیگر شکافته شود. خواند « بگریست که یا رب این جوانمرد، هرگز ندهش خلاص از این درد. سوزی ابدی ده از عطایش، وانگه به عدم فکن دوایش» بال زد و برخاست. همه چیز را تار می دید. صدایش را بلند تر کرد. داشت فریاد می زد« سوزی که از او حیات خیزد، تن سوزد و استخوان بریزد» گریست« در عشق شراره اش عیان کن،...» دیگر نتوانست ادامه دهد.

به سمت جنوب پرواز کرد. سپیده زده بود.

 

 

سپیده زده بود. کمال هنوز در پشت بام خوابیده بود. از جلوی کامپیوتر بلند شد. بیرون رفت. گاوها در خنکای صبح  خوابیده بودند و راضی و آرام نشخوار می کردند. به طرف محوطه گوساله های شیری نرفت. زمانبندی درونی شان زیاد دقیق نبود. اگر او را می دیدند، چه با سطل و چه دست خالی، فکر می کردند وقت شیرشان است و بلند می شدند و سرو صدا راه می انداختند. به سمت سالن پیچید. خشکش زد، روی نرده ها کلاغی به او می نگریست. چشمهایش برق می زد ولی معلوم بود که خسته است و از راه دوری آمده. دلش تپید. پلکهایش را به هم فشرد و دوباره چشمها را باز کرد. هیچ چیز روی نرده ها نبود. فقط یک تصور بود.

 آرام شد. هنوز وقتش نرسیده بود. روزی باید آخر داستانی را می آفرید که از جنس کلمات نباشد و مردم مدتها آن را برای هم نقل کنند ولی تا آن روز باید در عالم کلمه می زیست. اگر تقدیر این نقش را برایش در نظر گرفته بود، باید تلاش می کرد آن را زیبا بازی کند.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:20 توسط علی شیخ الاسلامی |

                                                                                     

حق انتخاب

 

منیره سادات جارچیان

 

فکرخوبی کردم. نه؟

زن گفت:آره.

مرد پایش را بر پای دیگر ا نداخت.آرنج هایش را روی میز تکیه داد و کمی به  جلو خیز بر داشت.

 خب اینم ا ز چیزی که تو می خواستی.

آرام و قرار نداشت. مدام نوک پنجه ی پایش را تکان می داد و به اطرافش نگاه می کرد.

زن پرسید: عجله داری؟کاری داری، بریم.

نه. تازه ا ومدیم. کجا بریم؟

میزشان درست کنارآکواریوم بود.ماهی ها مدام این طرف وآن طرف می رفتند.یکی که جهتش را تغییر می داد،

بقیه،دنبالش ریسه می شد ند. ماهی های کوچک، ظریف و تپلی بودند به رنگ سفید، قرمز، نارنجی، زردو سیاه.

بین این ماهی های رنگارنگ فقط یکی کاملاسیاه بودوبا ظاهری کاملا متفاوت.حالا مرد به ماهی ها نگاه می کرد.

 گویا هوس کرده باشد،کمی سر به سرآنها بگذارد، دستش را نزدیک برد اما ماهی ها ناگهان فرار کردند.نظمشان به هم ریخت وهرچند تایی از آنها به طرفی رفت.

ای بابا، اینا دیگه چقدر ترسوان؟ لیست غذا رم که نمی یارن. همچین شلوغم نیست که این همه لفتش می دن.        پس از چند لحظه سکوت گفت: خب همیشه دوست داشتی،بیایم اینجا. حالا اینجاییم.

ودوباره به اطراف نگاهی ا نداخت. به دیوار، پرتره هایی آویخته بود. فضای آنجا د لگیر بود، تاریک با نورهای زرد موضعی. میزی در نور ضعیف نمایان می شد سپس تا میز دیگرتاریکی، فاصله را پر می کرد.

مرد پرسید: راستی من نمی فهمم، اینجا چه چیز جالبی داره که تو دوسش داری؟مثلا این کیه که عکسشو زدن اینجا؟

زن برگشت به همان طرف که مرد اشاره می کرد.

بکت.

چی؟

اسمش بکته. یه نویسنده اس. یعنی بود. مرده.

آهان. خب خدا رحمتش کنه.

خندید. دلش می خواست کمی شیطنت کند تا  شاید برلب های زن لبخندی بنشیند. زن به همان طرف خیره مانده بود اما نه برتصویر بلکه درست در زیر عکس، دختر وپسر کم سن و سالی روبروی هم قرار داشتند گویا تمام دنیا را پشت سر گذاشته و در را به رویش بسته ا ند. در دنیای دیگری سیر می کردند. مرد نگاه ا و را دنبال کرد. گفت: اه ولشون کن. مثلا سالگرد ازدواجمونه. بیااینم یه تیکه کاغذ مثلا لیست غذا س. بالاخره آوردش. یه چیزی انتخاب کن. دو تا از هر چی که تو انتخاب کنی.

نمی تونم انتخاب کنم. توام نمی تونی.

ببین، بهت حق می دم اما بیا گذشته رو فراموش کنیم. می شه؟

سه چهار تا پسر جوان با موهای تیغ تیغی وآشفته،ابروهای برداشته وصورت بند انداخته، وارد شدند و درست آمدند به طرف آنها تا آنجا، پشت میز  بنشینند. مرد عصبانی شد.می خواست اعتراض کند.

زن گفت: نه نمی شه. از نظر تو فراموشی بهترین راه حله. ولی این دفعه دیگه نمیشه کاریش کرد. یعنی فایده ای نداره. باید باهاش روبرو بشی. ما مردیم و دیگه حق انتخاب نداریم.

مرد گیج و مبهوت شده بود. فریاد زد:

 چی داری می گی ؟ دیوونه شدی؟

می گم مردیم.

او بین آنچه می دید و زنش می گفت و خود باور دا شت، خشکش زده بود.

گفت:نه نه.

چرا چرا. تو تصادف. تند می روندی. دعوا می کردیم. یادت نیست؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:35 توسط علی شیخ الاسلامی |

پایان

 

آریا جنّت‌سرشت

 

می‌گفت درباره‌ی «پایان» بنویسین. موضوع: پایان. هر چی فکر کردم، هیچی به ذهنم نرسید. رفتم سراغ تکنیک‌ها. آزادنویسی رو امتحان کردم. چیزی بیشتر از بارها و بارها

"The quick brown fox jumps over the lazy dog"

عایدم نشد. به قول «توفیق»: «من خودم دیدم یکی خط می‌کشید/ از برای رسم زحمت می‌کشید...» صدها بار. مأیوس نشدم. رفتم سراغ دسته‌بندی خوشه‌ای. خیلی چیزا به ذهنم خطور کرد:

-  پایان- مرگ- تولدی دیگر- فروغ فرخزاد. تولدی دیگر- تناسخ- مذاهب هندو- Love Guru.[1][1]

-        پایان- تمام- مرگ- مُرد- سلام بی سلام- جوک رشتیه.

-        چارپایان- بندپایان- بی‌پایان.

-        مصطفی پایان[2][2]- بایاتی[3][3]- عاشیق.

-  پایان شب سیه سپید است- حافظ- شعر کهن- شعر نو- شب شعر- لحن زشت شعرخوانی متداول- ادبیات‌چی.

-        پایان رابطه- پایان عشق- آغاز نفرت- در یک کلام روابط ایرانی.

-        پایان کلاس- پایان کارگاه- پایان آموزش- پایان داستان.

از هیچ کدوم شاخه‌ها چیزی دستمو نگرفت. از فکر نوشتن حتی 200-300 کلمه‌ی مفید قند تو دلم آب می‌شه. این روزا هر صبح به امید کشف مفاهیم جدید، دفتر آزادنویسی‌مو باز کردم و هر شب با فکر نوشتن به خواب رفتم[4][4]. خوب که دفترمو نیگا می‌کنم، می‌بینم تبدیل شده به دفترچه‌ی خاطرات: امروز چی شد و کی اومد و کی رفت و .... هر روز تلخی نداشتن ایده‌ی جدید آزارم داده.

فکرم پَر می‌کشه سر کلاس، جایی که خلاقیت موج می‌زد، جاری بود؛ سیال، زلال، گوارا. یادم می‌افته که جلسه‌ی آخر نشد لااقل تا آخرش وایسم و حالا نمی‌دونم از بابتش کی رو ملامت کنم. با خودم فکر می‌کنم که انگار با خاتمه‌ی کارگاه، جوهر مغزم خشک شده. انگار هرگز هیچ استعدادی وجود نداشته. انگار اون تکنیک‌ها سر کلاس با چشم‌بندی کار می‌کرد و الآن که حضور «هودینی» نیست، دیگه کار نمی‌کنه. انگار با رفتنش همه‌چیز رو هم برد. انگار نوشته‌ها بی‌خاصیت شده‌ان. انگار کلمه‌ها از دهن افتادن و بی‌مزه شدن.

مغزم کار نمی‌کنه، قلمم بی‌حرکت مونده، خبری از داستان نیست. بی‌اختیار یاد شعر سعدی می‌افتم:

«بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد».



1. فیلم جدیدی است که با جریان معنویت هندی و سردمدارانش از قبیل ماهاریشی ماهش یوگی شوخی کرده.

2. شماها سن‌تون قد نمی‌ده؛ یه خواننده‌ی آذری زبان بود که زمان شاه می‌خوند و سید کریم در موردش شوخی می‌کرد.

3. مثل این که زیرنویس شده اصل ماجرا! بایاتی نوعی موسیقی اصیل آذری است که به لحاظ موسیقایی با قسمت‌هایی از دستگاه سه‌گاه قابل تطبیقه. به نوازنده‌هاش هم می‌گن «عاشیگ»(= عاشق)، سازهایی هم که می‌نوازند شبیه تنبوره ولی دارای کاسه‌ی بزرگ‌تر؛ چیزی شبیه «دیوان» کردها. (اینم برای این که در زیرنویس صرفه‌جویی بشه!)

4. «شما چطور؟!»

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:24 توسط علی شیخ الاسلامی |

 

برای اینکه زودتر دست به کار نوشتن شویم، و البته خواندنِ کار هم‌دیگر و نظر دادن، توضیح‌ها بماند برای بعد. مَخلص کلام، قرار است هر ماه یک داستان بنویسیم. نوشته‌ها باید تایپ شده و بدون اشتباه املایی و ویرایشی برای من ایمیل شوند. تمام کارها، با ذکر نام نویسنده، در وبلاگ به نمایش گذاشته خواهند شد. از تمام اعضا انتظار می‌رود که داستان‌های بقیه را بخوانند و نظر بدهند. همه‌ی نویسندگان در انتخاب سبک و سیاق نوشتن آزادند، ولی برای کار هر ماه یک موضوع یا جهت مشخص خواهیم کرد (منتظر نظر شما در این زمینه هستم). کپی‌رایت هر اثر متعلق به نویسنده‌ی آن است.

موضوع نخست: پایان

داستان‌های‌تان را حداکثر تا آخر تیر ماه بفرستید.

با تشکر و به امید خواندن داستان‌های خوب شما.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:17 توسط علی شیخ الاسلامی |