به ایران نرویم، آنفی حبیب کلانتری - چطوری آنفی؟ - عالی آنفی، عالی.
راستی آنفی کجاست؟ - رفته پیش آنفی. برای مشورت. - در باره چه؟ - در باره اهداف بعدی در منطقه. به هر صورت پاییز است و
بزودی شاهد پرواز زیبای پرندگان مهاجر
خواهیم بود. - فکر می کنی کجا باشد؟ - خب، در ترکیه و عراق که موفق بودیم. قاعدتاً باید نوبت
چند تا از این جمهوریهای شوروی سابق باشد و ایران. همان دو سال پیش.... - ایران؟ حرفش را هم نزن. - چرا آنفی؟ - خطرناک است. دولتش، مردمش. - داری پیرزن را از مسافرکش شخصی می ترسانی؟ -جدی گفتم. - ما نه ترسی از دولتها داریم و نه از مردم، اتفاقاً دوست داریم با کشورهایی که
آمادگی بیشتری هم دارند، دست و پنجه ای نرم کنیم. -آمادگی بیشتر ؟ نه، اصلاٌ منظورم این نبود. این ملت ذاتاً
مقاوم است، ربطی به آمادگی ندارد. - مقاوم ؟ مگر چقدر در نتیجه کلی تاثیر می گذارد؟ حتی در مقابل بالاترین مقاومتهای ژنتیکی و تغذیه ای و
بهداشتی هم ما توانسته ایم موفق باشیم. - باز هم که متوجه نشدی. مسئله مقاومت ژنتیک نیست. تغذیه و
مراقبتهای بهداشتی شان هم اصلاً تعریفی ندارد. منظورم... - نکند واکسن را ساخته اند؟ وای وای.... - نه بابا، مسئله واکسن هم نیست. درست است که هر چند وقت یک
بار فیل هوا می کنند ولی هنوز چنین ادعایی را نکرده اند. منظورم مقاومت روحی شان بود. - تو حالت خوب است آنفی؟ - البته که خوب نیست. وقتی اسم ایران می آید انگار که ده
دوازده نوع آنتی ویروس با مته بجان پوسته
ام افتاده باشند. - آخر چرا ؟ - نپرس آنفی، نپرس. ضایع خواهیم شد، بدجوری ضایع خواهیم شد. - چطوری؟ - اولش اینکه جلوی ورود ما را می گیرند. - مگر می توانند؟ - البته که می توانند. آن اوایل ظهور ویروس ایدز، وقتی تمام
دنیا به دست و پا افتاده بودند، اینها با اعتماد به نفس کامل و اطمینان از اینکه این ویروس خبیث
جرات ورود به این سرزمین قدسی را ندارد از استفاده از
تجهیزات تشخیص آلودگی خودداری می کردند، حتی برای
خونهای وارداتی. به ویروسی مثل تب خونریزی دهنده کریمه کنگو که موقع
ورود اصلاً محل سگ هم نگذاشتند. - یعنی علاوه بر
فیل هوا کردن، شتر را هم بلدند پنهان کنند؟ آن هم سر مناره؟ -کار نشد ندارد، مخصوصاً در کشورهای انقلابی که همیشه دوست دارند معادلات
جهانی را به هم بزنند. در همان شوروی سابق حادثه ای بزرگ مثل انفجار نیروگاه هسته
ای چرنویل و پخش مواد رادیواکتیو در مقیاس بسیار زیاد را پنهان نگه داشتند و اگر
فضولباشیهای غربی در قضیه مداخله نکرده بودند، در این کار موفق بودند. همین اواخر
چینیها هم مدتی شیوع ویروس سارس را مخفی کردند. - ولی فرق می کند. مسئله آنها ... - هیچ فرقی ندارد. همین چند روز پیش تلویزیون ایران اعلام
کرد که ایران ابرقدرتی بزرگتر از شوروی سابق و چین است. در این مورد هم دارند همین
کار را می کنند. اکیپهای بهداشتی که برای بررسی موارد مشکوک مرگ پرندگان اعزام می
شوند، مهمترین دستوری که دریافت می کنند، پنهان نگه داشتن موضوع است. این نکته حتی
در یکی از برنامه های تلویزیون از دهان یکی از کارشناسانشان هم پرید. - یعنی با اعلام
کردن یا نکردن موضوع می توان واقعیت را تغییر داد؟ - واقعیت؟ تو که نمی خواهی وارد یک بحث فلسفی در باره
واقعیت بشویم؟ - نه حوصله اش را دارم و نه توانش را. ولی بعدش چه؟ وقتی ده بیست نفر تلفات دادند،
چکار می کنند؟ - تو هم دلت خوش است ها. کدام تلفات؟ فکر می کنی اینها به
ده بیست نفر، تلفات می گویند؟ طبعشان خیلی بلندتر از این حرفها است. تب کریمه کنگو تا وقتی شصت
هفتاد نفر را نکشته بود، حتی جامعه پزشکی مناطق جنوبی کشور را هم در جریان آن نگذاشته بودند. - خب به هر صورت بالاخره که مجبورند کوتاه بیایند. - شاید هم ما مجبور شویم کوتاه بیاییم. - چرا ؟ - برای اینکه بعدش با قضیه برخورد امنیتی خواهند کرد. - خب، این در همه جای دنیا هست. همه کشورها برای حفظ امنیت
مردمشان با ما مبارزه می کنند. - نه آنفی، این امنیت با آن امنیت تومانی نه هزار و نوزده شاهی توفیر دارد. به هر
صورت دنیا جای مقابله و تزاحم است. ما هم به این مبارزه عادت کرده ایم. آدمها آنتی
بیوتیکهایشان را متحول می کنند و ما کدهای ژنتیکی خودمان را تغییر می دهیم. بعضی
مواقع آنها ما را عقب می زنند و بعضی وقتها هم ما آنها را به وحشت می اندازیم. ولی
اینجا سرنوشت دیگری در انتظارمان خواهد بود. ممکن است اصلاً هویت ما زیر سوال برود.
تا حالا از این برنامه های هویتی تلویزیونشان ندیده ای؟ -مثلاً چکار می کنند؟ - دنیا را چه دیدی؟ شاید ما را مزدور بیگانگان بخوانند. تو که نمی خواهی چند تا از بیماران
بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند که اجیر شده بودند تا با ابتلا به ویروسک باصطلاح آنفولانزای پرندگان
توطئه ای علیه امنیت کشور ترتیب دهند. بعدش هم کلی تحقیرمان کنند. شاید هم چند تا
از ما را به کمک میکروسکوپ الکترونی در ان جلسه حاضر کنند تا هنگام اعتراف به جرایم
متعدد خودمان از قبیل تشویش اذهان عمومی، کلی عرق شرم ... - به هر صورت بعدش چه؟ وقتی که دیگر امکان پنهان کاری نبود؟ - خب، بعدش نوبت تغییر تعاریف است. - یعنی چه؟ - ببین، تعریف هر چیزی دست خود مسئولین این کشور است. مثلاً
می توان بیکاری را طوری تعریف کرد که همیشه درصد کمی از مردم بیکار باشند، یا
تعریف خط فقر یا ..... - منظورم همین مورد خودمان است، ابتلا به بیماری آنفولانزای
پرندگان. - می توانند تعریف ابتلا به بیماری را عوض کنند، یا تعریف
آنفولانزا را. حالا اگرهیچکدامش هم نشد، تعریف پرنده را عوض می کنند. به هر صورت
اگر تصمیم بگیرند که آنفولانزای پرندگان وارد ایران نشده باشد، خب نشده است دیگر. - حرفهای بی معنی نزن. - ببین، در همان قضیه انفجار چرنویل تعداد بسیار زیادی از
مردم اطراف نیروگاه، تشعشات رادیواکتیو با
دوز بسیار بالا دریافت کردند. فکر می کنی مقامات چطوری با این مسئله مقابله کردند؟
خیلی ساده مشکل را حل کردند. جلسه ای گذاشتند و دوز مجاز تشعشعات را ده برابر مقدار قبلی تعریف
کردند. اینطوری میزان اشعه دریافتی اغلب مردم هنوز زیر حد مجاز بود. - تعریف مرگ را هم توانستند عوض کنند؟ تعداد تابوتها را چه؟ - نیاموختی آنفی، نیاموختی. پایش که می افتاد، هم تعریف مرگ
را عوض می کردند و هم تعداد مردگان را، ولی اصلاً احتیاجی هم نبود. جامعه
سوسیالیستی که مثل لیبرال های فرد محور غربی
نبود که همیشه فقط به هوسهای حقیر
و خودخواهانه افراد از قبیل زنده ماندن و
زندگی کردن می اندیشند. برای سوسیالیستها مهم
حفظ مصالح جامعه بود، چیزی مثل جامعه
مورچه ها یا زنبورها. یا دور از جان اصلاً
مثل زندگی خود ما ویروسها. - دور از جان آنها یا ما؟ -حالا! - خب اگر اپیدمی بروز کرد، چه؟ مخصوصاً وقتی ما توانایی انتقال
از انسان به انسان را پیدا کردیم. - می بینی که خودت هم داری کم کم شکست را قبول می کنی.
حداقل اینکه ما در وضعیت فعلی و با وارد کردن تلفات معمولی نمی توانیم تهدیدی برای
ایران به حساب بیاییم و باید منتظر جهش ژنتیک باشیم. ولی بفرض توانستیم اپیدمی
هم ایجاد کنیم، تازه آن وقت نوبت حماسه
سازی این مردم است. - مسخره کرده ای؟ حماسه؟ آن هم وقتی که
هزاران نفر مبتلا شدند؟ - نه بجان آنفی. مسخره کجا بود؟ اصلاً حماسه سازی تخصص اینهاست. مخصوصاً وقتی تلفات زیادتر
باشد. در زلزله بم چنان حماسه ای آفریدند که بیننده هوس می کرد کاش سالی چند تا از
این حوادث اتفاق بیفتد و بجای سی چهل هزار نفر دو سه میلیون نفر زیر آوار بمانند
تا حماسه های بزرگتری ساخته شود. - می توانی درست و حسابی برای من توضیح دهی که این عملکرد
چه خیری به حالشان دارد؟ - ببین، مردم ایران با آن ملتهای بی آبرو فرق دارد که وقتی
مسئله ای در کشورشان پیش می آید چنان قشقرقی راه می اندازند که نگو و نپرس. همانهایی
که بخاطر یک مشکل معمولی آنقدر توی سرو کله همدیگر می زنند و روزنامه ها و رادیو
تلویزیونهایشان چنان آبرو ریزی راه می اندازند که سر و صدایش تمام دنیا را پر می
کند. نویسندگان و فیلمسازانی را که نقاط
ضعف ملت خود را به رخ می کشند، چنان تشویق می کنند که روی همه مازوخیست ها
را سفید می کنند و اصلاً به این اهمیت نمی دهند که وقتی آبروی کشورشان را اینطوری می ریزند، دشمنانشان
چقدر خوشحال می شوند. تازه اصلاً هیچ اعتقادی ندارند که همه جا پر از دشمن است. بی
غیرتها پایش هم که بیفتد صریحاً می گویند
گور پدر دشمن، زندگی خود ما مهمتر است.
ملت ایران جزء ملتهای محجوب و با آبرو است. هر چقدر هم که در رفتارهای روزمره شان برای هم
بیخودی مشکل بتراشند و در صحبتهایشان در کوچه و خیابان و تاکسی و اتوبوس همدیگر را
تحقیر کنند، هیچوقت نمی آیند در مقابل
بیگانگان خودشان را ضایع کنند. فداکاریشان هم زبانزد است.
حاضرند برای کم کردن روی دشمنان
حتی سلامتی خود را هم بخطر بیاندازند. اصلاً فکر و ذکرشان دشمن است، طفل معصومها زیاد هم دشمن دارند. - اینها چه ارتباطی به عملکردشان در قبال یک بیماری دارد؟ -خب وقتی یک ملت می
داند که تمام کشورهای غربی کار و زندگی و مشکلات و گرفتاریهایشان را کنار گذاشته
اند و از صبح تا شب به فکر توطئه علیه این ملت هستند و از شب تا صبح نیز از بیم
اقتدار آنها به خود می لرزند و خوابشان نمی برد، مگر مرض دارد که نقاط ضعفش را در مقابل بیماریها اعلام کند و دشمن
شاد شود. - ولی خودشان چه؟ - خودشان هم اینطوری راحت ترند. چرا باید همدیگر را
بترسانند؟ اگر قرار است اتفاقی بیفتد، خب می افتد. حالا برای چه قبل از اینکه مشکلی پیش بیاید به آن فکر کنند و سری را که
درد نمی کند دستمال ببندند؟ تازه مردم را هم که به اندازه کافی آموزش داده اند.
امکانات هم که به اندازه کافی دارند. -کافی؟ - زیادی هم هست. همان ویروس مفلوک ایدز را آن قدر تحویل
نگرفتند و فقط مختص معتادان و اشخاص منحرف قلمداد کردند که پشم و پیلش حسابی ریخت و رویش کم شد. درست است که ایدز بسرعت در ایران در حال پیشروی
است ولی این ویروس در هدف اصلی خود که
ایجاد ترس در مردم ایران بود، شکست خورد. تازه این اواخر خود ویروسهای ایدز فقط با شنیدن اسم داروی ایرانی تمام وجودشان به لرزه درمیآید. مگر نشنیدی وزیر بهداشتشان همین اواخر گفت که روشهای
ایران در مقابله با ایدز باید بعنوان الگوی جهانی مورد توجه قرار گیرد؟ البته جهانیان
این کار را نخواهند کرد. به دو دلیل. یکی
اینکه شعور ندارند، دوم اینکه ناصرخسرو ندارند. - ناصر خسرو؟ - بعداً برایت می گویم. - خب حالا آخرش چی؟ - شک نداشته باش که مردم ایران پیروز خواهند شد. -آخر چطوری؟ - چطوریش را نمی دانم ولی اینها در هر مبارزه ای پیروز می شوند.
فکر می کنی اینها هم مثل کشورهای بی اصل و نسب هستند که گر وگر شکست می خورند ؟
اینها در هر حال پیروزند. هر طور که مسائل پیش برود پیروزند. هر چقدر که تلفات
بدهند پیروزند. - خب، حالا می گویی چکار کنیم؟ - مگر تا حالا داشتم کاهگل لگد می کردم؟ یعنی تو هنوز قبول
نکرده ای که ..... - چرا، قبول کردم. مشکل این است که همان دو سال پیش چند
گروه به ایران اعزام شدند. تا حالا فکر می کردم که نتوانسته اند موفق شوند واز بین
رفته اند. خب این مشکلی نیست. همانطور که گفتی برای ما ویروسها اجتماع مهم است نه فردیت. ولی حالا دارم فکر می کنم نکند آنها در
کارشان موفق بوده اند و توانسته اند بیماری را در ایران ایجاد کنند. - وای چه فاجعه ای. یعنی کار از کار گذشته است؟ بدبخت شدیم. - نه، هنوز می توانیم جلویشان را بگیریم. باید گروههایی را
بفرستیم تا مانع کارشان شوند، با پرندگان مهاجر. -آره، بجنب. سریعاً پیغام بفرست. بگو یا هاراگیری کنند یا
کد ژنتیکی شان را تغییر دهند و به ویروس آنفولانزای معمولی تبدیل شوند. نه اصلاً،
همینش هم خطرناک است، بگو به ویروسهای کم ضرر تبدیل شوند، مثلاً همان ویروس موزائیک توتون یا بهتر از آن ویروس
خاکستری کننده دُمِ پیشی. - ولی...... - بله، می دانم وجود ندارد. خب این ویروس را می سازیم، بهتر
از این است که رسوای عالم و آدم شویم. برو، اصلاً خودت با پرنده ها برو. - من؟ به ایران؟ - چه اشکالی دارد؟ مگر همین الان نگفتی که برای ما ویروسها
افراد مهم نیستند؟ - خب، بله. می توانم از بین رفتن را بپذیرم ولی مبارزه با چنین دشمن مقتدری را نه. همین
الان از ترس دارد بند از بند نوکلئوتیدهایم جدا می شود. - ولی..... اصلاً ولش کن، راست می گویی. ترسناک است. برو
چند تا از این آنفی های ببو را پیدا کن که
چیزی حالیشان نباشد. کد ژنتیکی شان را همینجا دستکاری می کنیم و می فرستیمشان
ایران، آن قبلی ها هم اگر کاری کرده باشند، صلاح ما این است که به رویمان نیاوریم،
مثل خود ایرانی ها. دشمن دانا هم نعمتی
است. - باشد. اینطوری مسئله بهتر حل می شود. ولی دارم فکر می کنم بهتر نیست برای مواقع
اضطراری تغییراتی برای تمام آنفی ها اعمال
شود، یا اصلاً همه ویروسها، تا بتوان بعضی
پیغامها را سریعاً به آنها منتقل کرد؟ - راست می گویی. از نظر فنی که امکانش هست. هر نوکلئوتید
چهار حالت دارد و دو بیت اطلاعات را می تواند شامل شود. اگر در کنار رشته های چند
هزار تایی نوکلئوتیدهای ویروسها فقط چند
صد تا را به این کار اختصاص دهیم می توان
در این کار موفق شد. اصلاً در حالت عادی هم بهتر است چنین بخشی در ویروسها ایجاد
شود. دیگر وقت آن شده که ویروسها هم روش
کور قدیمی را کنار بگذارند و در رسیدن به
اهدافشان بشکل هوشمند عمل کنند. می توان پیغامها را هم بعد از مدتی به روز کرد. - چه جالب، دریافت پیغامهای جدید. زندگی متنوع و.... - اشتباه نکن آنفی. تغییر پیغامها را برای بقیه ویروسها گفتم. برای ما فقط یک اصل ثابت وجود
دارد که باید بطور دایم در نوکلئوتیدها درج شود. فقط یک پیام، یک جمله. ساده ولی بسیار مهم و حیاتی. به ایران نرویم
آنفی.
گاهي به من نگاه كن
هنگامه گلگوني
كليد را در قفل در مي چرخانم و وارد خانه مي شوم. جرياني از هواي گرم كه با بوي نم غاطي شده، به صورتم مي خورد و حالم را به هم مي زند.
چراغ را روشن مي كنم و به طرف كليد كولر مي روم تا از شر اين بوي زننده و گرماي لعنتي راحت شوم، اما يادم مي افتد ديروز كه برق ها رفت، كولر هم سوخت. پنجره ها را باز مي كنم، اما فايده اي كه ندارد هيچ، صداي عربده پسربچه هاي همسايه كه در كوچه فوتبال بازي مي كنند، مغزم را سوراخ مي كند. پنجره را مي بندم و روي راحتي ولو مي شوم.
مقنعه ام را كه از عرق خيس است، در مي آورم و روي ميز پرت مي كنم. ساعت 30/8 شب است و عقربه ها در مسيري دوار حركت مي كنند .
همان طور كه روي مبل لم داده ام، خودم را به طرف كنترل تلويزيون كش مي دهم و بي هدف كانال ها را عوض مي كنم. از 1 به 6 و از 6 به 1. بعد از جستجويي بي نتيجه، تلويزيون را خاموش مي كنم. كنترل را روي مبل مي اندازم و بلند مي شوم تا مانتويم را درآورم و دست و رويم را بشويم.
در توالت را كه باز مي كنم، بوي تند قرمه سبزي احترام خانم به دماغم مي خورد. نمي دانم چرا هميشه بوي غذاهاي همسايه واحد كناري از توي توالت خانه من سردرمي آورد.
هنوز صورتم را خشك نكرده ام كه زنگ در بلند مي شود. از چشمي در نگاه مي كنم، مريم السادات زن حاج ممد، است. در را باز مي كنم. پس از سلام و احوال پرسي و تعارفات كه حدود 10 دقيقه طول مي كشد، با كلي خواهش و عذرخواهي و قسم و آيه مي گويد كه مي خواهد پسرش را زن بدهد و اين آپارتمان را هم براي پسر و عروس آينده اش لازم دارد. بعد، از بدي روزگار و بي انصافي مردم مي گويد و آخر سر حرف را مي كشاند به اينكه همسايه ها گفته اند، اجاره دادن خانه به يك دختر مجرد خوبيت ندارد و اينكه مردم حرف و حديث ها مي زنند و بعد هم مي گويد كه جوابشان را داده و از يك پارچه خانم بودن من سخنها گفته است. من هم بدون اينكه حرفي بزنم به همه حرف هايش گوش مي دهم، بعد لبخندي تصنعي مي زنم و صدايي از ته گلويم به او مي گويد كه تا آخر هفته خانه را خالي مي كنم و او باز هم عذرخواهي مي كند و با چادرش، گوشه چشمش را كه خيال مي كند نم دار شده، پاك مي كند و مي رود.
در را مي بندم و حوله را بر مي دارم تا صورتم را خشك كنم، اما ديگر احتياجي نيست، چون صورتم خشك خشك شده است.
زبانم مثل چوب خشك به حلقم فشار مي آورد، يك ليوان آب مي خورم اما فايده نمي كند. فكر اينكه دوباره توي اين بنگاه و اون بنگاه براي پيداكردن خانه چرخ بزنم و آنها زيرچشمي نگاهم كنند و بگويند: واقعا متاسفيم، براي خانم مجرد خانه نداريم، چشمانم را مي سوزاند.
كيفم را بر مي دارم و همه محتوياتش را روي ميز خالي مي كنم. موبايلم را از لابه لاي خرت و پرت ها بيرون مي كشم و به روشنك sms مي زنم كه اگر مي تواند فردا به جاي من شيفت بماند و بعد بلند مي شوم تا چيزي براي خوردن درست كنم. ساعت 30/9 شب است و عقربه ها كماكان به حركت دوار خود ادامه مي دهند.
در يخچال به جز سه تا تخم مرغ و يك شيشه آب و يك بسته نان خشكيده چيز ديگري نيست. تخم مرغ ها را بر مي دارم تا نيمرو درست كنم كه موبايلم زنگ مي زند. روشنك است. مي خواهد بداند چرا فردا نمي توانم شيفت باشم، ماجرا را برايش توضيح مي دهم و او فقط گوش مي كند. وقتي صحبت هايم تمام مي شود، آهي مي كشد و مي گويد: «دختر، مي داني در اين 6 ماهه، اين سومين جايي است كه بايد تخليه كني. تا كي مي خواهي اين بازي را ادامه دهي؟ چرا به آبتين جواب نمي دهي و خودت را از اين دربه دري خلاص نمي كني؟»
وقتي مي بينم دوباره مي خواهد، همان بحث قديمي را راه بياندازد، مي گويم: «ولش كن. براي شيفت فردا فكر ديگري مي كنم. شب به خير.»
و گوشي را قطع مي كنم. اصلا حوصله شنيدن حرف هاي تكراري و نصيحت هاي روشنك را كه به قول خودش خواهرانه است، ندارم.
به سمت گاز مي روم و كبريت مي كشم، اما آن قدر سير شده ام كه از خير نيمرو مي گذرم و به اتاق خواب مي روم.
****************
با صداي زنگ ساعت، آرام چشمهايم را باز مي كنم و كش و قوسي به خودم مي دهم. تمام تنم درد مي كند، مثل كسي مي مانم كه حسابي كتك خورده و گوشه اي رها شده است. به زحمت نيم خيز مي شوم و زنگ ساعت را قطع مي كنم و بدن سنگينم را مثل لاشه روي تخت مي اندازم. چشمهايم باز است و به سقف زل زده ام.
فكر مي كنم امروز روز سختي را در پيش خواهم داشت. بايد دوباره كفش هاي كتاني ام را كه مخصوص پرسه زدن در خيابان هاست، پايم كنم و دنبال خانه بگردم. يادم مي افتد كه امروز شيفتم و تا ظهر درگيرم. چاره اي نيست، برنامه را براي بعد از ساعت كاري در ذهنم تنظيم مي كنم كه موبايلم زنگ مي زند.
دوباره روشنك است، با بي ميلي جواب مي دهم و روشنك با دلخوري مي گويد كه از حرف هاي ديشب منظوري نداشته و فقط خير و صلاح مرا مي خواهد و بعد هم مي گويد نيازي نيست امروز بيمارستان بيايم، چون او به جايم مي رود. از او تشكر مي كنم و با گفتن اين كه جبران مي كنم، گوشي را قطع مي كنم.
به خير و صلاحم فكر مي كنم و اين كه همه مي دانند، خير و صلاحم در چيست و من هيچ وقت خير و صلاحم را نمي دانم.
****************
ساعت 12 ظهر است و من هنوز از اين بنگاه به آن بنگاه مي روم.
يكي مي گويد: «فعلا كه موردي ندارم، شمارتون رو بديد تا اگه موردي بود، باهاتون تماس بگيرم.»
آن يكي با نگاه خريدارانه اش مي گويد: «يك خونه نقلي سراغ دارم كه انگ شوماست. منتها، چون قبلا پاركينگ بوده، يك ريزه سقفش كوتاهه. در عوض پنجره نداره و آفتاب گيرم نيست كه اذيتتون كنه.»
و ديگري مي گويد: «براي دختر مجرد خونه نداريم، حالا اگر پسر بودي، شايد مي تونستم برات كاري كنم.»
فكر مي كنم، اين چندمين بار است كه اين جمله را شنيده ام. درست نمي دانم. شايد اولين بار 18 ساله بودم، مادرم تازه مرده بود و به قول قديمي ها، هنوز خاكش خشك نشده بود كه پدرم زن گرفت. زني 40 ساله كه يك پسر 23 ساله داشت. با آمدن او و پسرش، من مجبور شدم اسباب و اثاثيه ام را جمع و به خانه مادربزرگم كوچ كنم. پدرم اول مخالف بود و مي گفت كه بهتر است آبتين جاي ديگري براي زندگي انتخاب كند ولي گريه و زاري هاي مهين كار خودش را كرد و من راهي خانه مادربزرگ شدم.
از يادآوري خاطره اي خاك خورده، لبخندي، مثل تمام لبخندهاي بعد از مرگ مادرم، روي لبم مي ماسد.
كم كم خسته مي شوم و انرژي ام تحليل مي رود. به اولين ساندويچي كه مي رسم، وارد مي شوم. يك جاي خيلي كوچك كه فقط مي تواني بايستي تا غذايت حاضر شود. يك همبرگر سفارش مي دهم و بعد روي صندلي ايستگاه اتوبوس مي نشينم و با ولع گاز مي زنم.
كمي آن طرف تر، راننده اي ماشينش را پارك مي كند و با يك بطري خالي آب، به طرف آب سردكن كنار خيابان مي رود، از توي ماشينش آهنگي شنيده مي شود، گوش هايم را تيز مي كنم و مي شنوم: «به من نگاه كن/ واسه ي يك لحظه/ نگات به صد تا آسمون مي ارزه... / من از خدامه ....» صدا كماكان مي خواند، من اما به آسمان زل مي زنم و به اين فكر مي كنم، آيا واقعا كسي مرا نگاه مي كند؟
****************
امروز مهلتم تمام مي شود و بايد خانه را تخليه كنم، اما هنوز جايي پيدا نكرده ام. در اين يك هفته جاهاي زيادي را زير پا گذاشتم، اما فايده اي نداشت. كلافه و سردگمم و نمي دانم، بايد چه كار كنم. زنگ در بلند مي شود. مريم السادات است، با خوشحالي مي گويد: «به سلامتي امروز، مي ري خونه ي جديد، ديگه؟» به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم: «به لطف شما، حتما.» دستانش را دور گردنم حلقه مي كند و گونه ام را مي بوسد: «به سلامتي.» و قبل از اينكه من عكس العملي نشان دهم، مي رود.
موبايلم زنگ مي زند، روشنك است، گوشي را برمي دارم. مدام حرف مي زند، اما نمي دانم چرا از حرف هايش چيزي نمي فهمم. فقط صدايش را مي شنوم كه مدام بالا مي رود و پايين مي آيد. ناگهان كلمه ي آشنايي به گوشم مي خورد. «خير و صلاح» و باز حرف ها نامفهوم مي شود، روشنك هنوز حرف مي زند و من به خير و صلاحم فكر مي كنم.
شیخ
حبیب کلانتری
و شیخ را مکاشفت دست داد، بی مقدمه و بی نیت و بی ریاضت. شیخستانی وسیع دید، کران تا کران مملو از شیخ. ریز و درشت و سیاه و سفید. ایستاده و نشسته. تک تک و گروه گروه. برخی الف قد و بعضی خمیده قامت. جمعی در مناجات و قومی در سماع. همهمه و غلغله جماعت از خاک برخاسته و افلاک را قصد کرده.
گام پیش نهاد. صدایی شنید« هان، کجا؟ کیستی؟» گوینده را نیافت. صدا از همه سو می آمد و به همه سو می رفت.
پاسخ داد « شیخم»
جمعیت در یک آن ساکت شد. چهره ها سوی او برگشت.
« گفتی کیستی؟»
« شیخم، شیخ»
گویی که قیامت برپا شد. بانگ خنده خلق به آسمان رفت. ایستاده ها بر زمین غلتیدند وخندیدند و نشسته ها از جا جهیدند و قهقهه زدند. الف قدان از خنده چون دال خمیدند و خمیده قامتان را از فرط خنده بر ستون مهره ها فشار آمد و قامت راست کردند. مناجات گویان، خندان به رقص درآمدند و سماعگران را از خنده قوتی در زانوها نماند و بر جای ایستادند.
« پس تو هم شیخی؟» صدا هم خندان بود.
دانست که نباید کم بیاورد. باید جماعت را ساکت می کرد. کلامی بایست تا دمی آنان را به تفکر وادارد و از خنده باز دارد. گفتاری مبهم موثرتر بود. اصلاً مناسبتر از همه سخن گفتن به زبانی دیگر بود.
گفت: Not only sheikhe khoshk o khali but also sheikholeslam
خنده ها فروکش کرد. شیخی با دستاری شکری رنگ پیش آمد. به چشمهای او خیره شد و دستی به پیشانیش گذاشت سپس دهان او را باز کرد و زبانش را بررسی کرد. آنگاه بملایمت همان کلام را گفت« پس تو هم شیخی؟»
جمعیت ساکت بود و گوش می کرد. دانست که هم اینک گاه آن است که توسن کلام را در پهندشت اذهان مستمعین به جولان وادارد.
« آری، شیخ. از تبار شیخ الاسلامها. مردی از اعماق قرون. بیرق گذشتگان بر دوش و پیام به آیندگان بر لب. و اینک تنها در این وادی، در میان جماعتی ............ آخ! ». شیخِ شکری دستار، پاشنه نعلینش را روی پای او فشار داده بود.
« زبان به دهان بگیر ببینم جوان. تا بیابم دردت را »
برگشت و بانگ زد « آی شیخ الرئیس، رها کن آن قولنج همیشگی شیوخ را. بیا ببین این جوان را چه می شود »
شیخ الرئیس پیش آمد. او را نگریست « از رنگ رخش پیداست که بیماری جسمی ندارد، نه بیرونی و نه اندرونی. از آن یکی مشکلها هم که در این سن خیلی ها دارند. بگذار تا بیازمایم. ولی درنگ کن، کسی هست که در این باب بیشتر می داند. علی الخصوص که این جوان، آنگونه که از گفتارش پیدا بود، دیار فرنگ را هم دیده است» صدا زد « آهای شیخ صنعان، بیا و ببین آیا این جوان هم دچار همان سوزی است که تو را .....»
پاسخ از همان میان جمعیت گفته شد« آنکه این آتش ندارد نیست باد»
« حالا تو یک دقیقه بیا.»
شیخ صنعان از بین جمعیت بیرون آمد. ژولیده دستار و با خرقه ای پاره. با همدردی نگاهی به او افکند « مشکل بتوان گفت که مشکلی ندارد. ولی هنوز جوان است و در این سن این مشکلات کمتر به وادی جنون ختم می شود. هذیانش را سببی دیگر باید» و بعد رو به او کرد و گفت« و تو چرا می پنداری که شیخی؟»
« چون که هستم»
یکی دیگر گفت « بی دستار؟ بی خرقه؟ با چهره ای سه تیغه تراش شده که مور روی آن فرو لغزد ؟»
« چرا که نه؟»
« آخر شیخ را خرقه ای و دستاری و محاسنی باید. و مهمتر از آن سن و سالی. تو را سال چند است؟»
« راستش اوایل در بعضی جاها یک راز بود ولی دیگر نیست. سال تولدم در سایتم هست، همراه عکسم. سایت......چگونه بگویم؟ یک نوع تماشاخانه هست»
« آیا تو همیشه چنین صریح پاسخ می گویی؟»
« خیلی خب، سی سال. حالا یک خورده این ور آن ور»
صدای ملایم خنده باز هم از جمعیت شنیده شد. دستار شکری گفت « تو کجا شنیده ای که شیخی سی سال داشته باشد؟ به جز شیخ اشراق که بعلت شهادت در راه انجام وظیفه ده دوازده سالی ارشدیت گرفت، بقیه شیخها زیر پنجاه سال نبوده اند. اصلاً تو از کی حس کردی که شیخ هستی؟»
« از همان بچگی می دانستم»
شیخ الرئیس و شیخ صنعان نگاهی به هم انداختند و سری به تفاهم تکان دادند. شیخ دستار شکری از بین جمعیت شیخ عطار را صدا زد.
او ناگهان خشمی در خود حس کرد. فریاد زد « داروهایتان را برای خودتان نگه دارید. من هیچ مشکلی ندارم. من شیخ الاسلامی هستم»
« شیخ الاسلام کجا؟»
« کجا ندارد. معمولاً در تهران زندگی می کنم. البته اجدادم در میانه یا به تعبیرشماها میانج ......»
« و این تهران آیا قریه ای کوچک است که تو شیخ الاسلامش هستی؟»
« کوچک؟ تهران؟ این شهر، ری را که شما شهر بزرگی می دانید، مثل آسپرین بلعید و به رویش هم نیاورد. آن وقت کوچک؟»
« گزافه می گویی جوان، گزافه و نامفهوم. ولی کمی صبر کن»
رو به سوی شیخ پهلو دستیش کرد و گفت« برو سه چهار تا از شیخ الاسلامهای بزرگ را پیدا کن و بیاور. یکی از شیخ الاسلامهای عثمانی ها هم باشد. بگذار چند سوال فقهی از این جوان بکنند تا ببینیم او چگونه شیخ الاسلامی است؟»
« ببینید. اسم من شیخ الاسلامی است، در واقع فامیل من. اسمم علی است. فامیل ....... چطور شرح دهم؟ فارسیش نام خانوادگی است. چیزی است مثل نسبت قبیله ای یا القاب نیاکان. البته خیلی هم بی ربط نیست. وقتی که قرار شد همه نام خانوادگی داشته باشند پای مناسبتهایی در میان آمد. پدران ما هم.............»
« پس تو قضاوت نمی کنی و حکم نمی دهی؟»
« نه، هر چند در خاندان کسانی.......»
« و حتی شیخ معمولی هم نیستی. مریدی هم نداری.»
« نمی شود اینطوری گفت. به هر حال جلسات درسی داشته ام و شنوندگانی.»
« و این مریدانِ جلسات، چند نفر هستند؟»
« چهل تا بودند»
شیخ صنعان آهسته و گویی که با خود صحبت می کند، گفت« من چهارصد تا داشتم. ولی چه سود؟»
شیخِ دستار شکری گفت« خب، حالا اینجا آمده ای که چه؟ تا پنجاه سالگی که اصلاً نمی توانیم کسی را جزء شیوخ بپذیریم. هر چند تو اینطور که پیداست، تا هفتاد سالگی هم نه چروکهای دور چشم را خواهی داشت و نه چین پیشانی را که برای هر شیخی ضرورت دارد. احتمالاً چهره ات همینطور خوشحال و کنجکاو و مظلوم باقی خواهد ماند »
« واقعیت این است که من خودم نیامدم. جلوی کامپیوتر نشسته بودم و داشتم ایمیل هایم را چک می کردم که یک هو مکاشفه دست داد و خود را در اینجا یافتم. البته شما معنی کامپیوتر و ایمیل را نمی دانید. ولی حالا که به هر صورت آمده ام می خواستم چیزی را بپرسم. یک شیخ چگونه می تواند از دست مریدان خلاصی یابد؟»
شیخ صنعان گفت« آی گفتی. دل من هم از دستشان خون است. بی معرفتها یک بار هم که کارم پیششان گیر کرده بود، بجای اینکه بروند و مخ طرف را بزنند و راضیش کنند، مته روی گیجگاه من گذاشتند»
دستار شکری گفت« خب، آئین نامه شیخ و مرید وظایفی برای هر کدام مشخص کرده که در دایره المعارف فارسی هم هست. ولی گور پدر آئین نامه. بگو مشکلت چیست تا راهنمائیت کنم، جوان. مریدان خیلی اذیتت می کنند؟»
« در واقع....»
« وقت و بی وقت بر در خانه ات می کوبند و هدایت می جویند؟»
« نه راستش، زمانه دیگر عوض شده است. الان ارتباطات اغلب بصورت مجازی هستند»
« بصورت مجازی مزاحمت می شوند. برای گرفتاریهایشان مشاوره می خواهند؟»
« نمی شود اینطوری گفت. در اصل.....»
« کاهل هستند؟ تکالیف خود را انجام نمی دهند؟»
« شاید. ولی مشکل این هم نیست»
« پس چه چیزی تو را رنجه می دارد؟»
« خب، من باید در هر ماه موضوعی را تعیین کنم تا آنها در باره اش داستانی بنویسند. البته بیشترشان نمی نویسند. فقط سه چهار نفرشان پیگیر هستند. ولی به هر صورت باید موضوع را تعیین کنم»
« و این تعیین موضوع در هر ماه چقدر وقت می گیرد؟»
« سه چهار دقیقه»
« وه که چه بی ملاحظه مریدانند. چگونه تا کنون از دست آنها سر به کوه و بیابان نگذاشته ای؟»
« اینقدرها هم......»
« اصلاً بگو ببینم تا کنون برای رهایی چه کرده ای؟»
« خب، این ماه موضوع تعیین نکردم. بدون موضوع که نمی توانند بنویسند. یکی دو ماه که چنین شود بساط وبلاگ جمع می شود. وبلاگ چیزی است مثل.... »
« پس نگران چه هستی؟»
« راستش خیالم راحت نیست. می ترسم با وجود نداشتن موضوع باز هم بنویسند. مخصوصاً یکیشان خیلی سمج است. سر پیری معرکه نویسندگی گرفته. مردگنده خجالت هم نمی کشد»
« مرید اینقدر سریش؟ ولی دل نگران ندار. بتدریج از رو می رود. اگر اینگونه نشد، دوباره سری به ما بزن. در باب تاکتیکهای عملیات ضد مرید جزواتی نگاشته ایم. یکی را برایت تهیه می کنیم»
به خود آمد. چشمهایش را گشود. صفحه مانیتور را دید. تکانی خورد و هشیار شد. یعنی همه را در خواب دیده بود؟ ولی خواب که نمی تواند اینقدر واضح باشد. آیا واقعاً یک مکاشفه بود؟ ولی اگر مکاشفه بود چرا شیخها کم کم لحن گفتار عوض می کردند و امروزی حرف می زدند؟ مخصوصاً شیخ صنعان.
هر چه بود، حال خوشی داشت. مطمئن شد که خواب نبوده است، بنظر همان مکاشفه می آمد. تغییر گفتارها هم حتماً علتی داشت. عجب تجربه جالبی بود. راستی آن شیخ دستار شکری که بود؟ اگر دوباره روزی راهش به آنجا می افتاد، باید می پرسید.
کش و قوسی کرد و بعد نگاهش روی صفحه مانیتور ثابت ماند. « بر دل سیاه شیطان لعنت». عجب ضد حالی. همان موجود سمج بود. عنوان ایمیل هم بود« مثلاً داستان ماه»
مشکل سر جایش بود. یاد جزوه تاکتیکهای ضد مرید افتاد. دیگر اگر و اما نداشت. باید حتماً دوباره سری به شیخستان می زد.
اشتباه بزرگ
هنگامه گلگونی
ساعت درست 30/4 بعدازظهر بود که برای 1363 بار توی چاله افتادم. همون چاله ای که هر وقت توش می افتم، چند روزی طول می کشه تا ازش بیام بیرون. همون چاله معروفی که همه آدما برای یک بارم که شده تجربش می کنن.
طبق معمول همه بعدازظهرهای تکراری، توی اتاقم نشسته بودم و داشتم از پنجره، حیاط خونه روبرویی رو نگاه می کردم که زنگ خونه به صدا دراومد. مامان که در رو باز کرد، گوشامو تیز کردم تا بفهمم کیه. صنم خانم، زن اصغر آقا بقال سر کوچه بود. بعد از سلام و احوالپرسی و تعارفاتی که از بچگی به شنیدنش عادت کردم، صنم خانم با مِن و مِن و صدایی بغض آلود سر صحبت رو باز کرد. صداش رو می شنیدم که می گفت: بدری جون، از روت شرمندم. ولی باید یک چیزی رو بهت بگم. نمی خواستم ناراحتت کنم ولی اگه نگم هم ممکنه زندگیم از هم بپاشه. مامانم که معلوم بود خیلی تعجب کرده، گفت: نه، صنم جون. این چه حرفیه. مشکلی، چیزی پیش اومده؟ من که هر کمکی از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.
حس فضولی مثل یک مورچه زیر پوستم این ور و اون ور می رفت. گوشمو به در اتاق چسبوندم.
صنم یک کم این پا و اون پا کرد و بعد یهو گفت: والا بدری جون، شما که از زیر و روی زندگی ما خبر داری. من 16 سالم بود که آقام منو به عقد اصغرآقا درآورد. اون موقع اصغرآقا یک مرد یک لاقبا بیشتر نبود. پای همه چیزش وایسادم تا این خونه و دکون رو خرید و حالا بعد یک عمر زندگی دستش به دهنش می رسه. غرض از این حرفا اینه که چند وقتیه اخلاق اصغرآقا عوض شده. دیگه مثل قدیما، دلش واسه خونه پر نمی کشه و بچه ها رو زیر بال و پرش نمی گیره. چند روزی زیر نظر گرفتمش تا اینکه پریروز، وقتی دخترت اومد خرید، دیدم کلی با هم خوش و بش کردن و خندیدن. اصغرآقا طوری باهاش بگو- بخند می کرد که با من که زنشم این طور بگو- بخند نمی کنه. بالاخره دختر تو هم بر و رویی داره و جوونه . والا من به سن اون بودم، چهارتا شیکم زاییده بودم و ...
دیگه نمی شنیدم صنم چی میگه. اتاق دور سرم چرخید و تنها قیافه ای که جلو چشمام بود قیافه اصغر آقا بقال بود. مردی با 155 سانتی متر قد. کچل با چشمای لوچ و دندونای زرد...
درست همون جا بود که با سر تو چاله افتادم. مدام صدای مامانم تو گوشم می پیچید که می گفت: سهیلا، دیگه به مرز 30 سالگی رسیدی دختر. پس کی می خوای شوهر کنی؟ من نمی دونم تو تا کی می خوای منتظر شاهزاده ای باشی که با اسب سفید بیاد دنبالت ولی اینو می دونم که از فردا تموم آدمای این محل برات حرف درمی آرن. یا عیب و ایرادی روت می ذارن یا هزارتا وصله ناجور بهت می چسبونن. اونم تو این محل که همه، همدیگر رو می شناسن.
چشمام سیاهی می رفت. دستگیره در رو گرفتم و به زور بلند شدم اما فایده ای نداشت. فقط صدای داد و بیداد مامان شنیدم که داشت صنم رو از خونه بیرون می کرد.
وقتی چشمامو باز کردم، قطره های سرم یکی یکی وارد رگم می شد. مامان با چشمای پف کرده نگام می کرد و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
******************
یک هفته ای از اون ماجرا گذشته بود که تلفن زنگ زد. زن احمد آقا، قصاب محل بود. می خواستن واسه پسر کوچیکه بیان خواستگاری. من که تازه داشتم از چاله می اومدم بیرون. دوباره تو چاله افتادم. آخه بعد از ماجرای اصغر آقا به مامانم قول داده بودم به اولین خواستگاری که می آد جواب مثبت بدم و حالا بعد از 30 سال انتظار، شاهزاده زندگیم کمال، پسر احمد آقا قصاب بود که همیشه بوی پهن گوسفند و دل و روده گاو می داد.
******************
دو هفته بعد، توی محضر بودیم. عاقد برای سومین بار خطبه را خواند. من بله را گفتم و برای 1365 بار با سر توی چاله افتادم. همون چاله معروف افسردگی.
EQ
حبیب کلانتری
- ما ا ا ا ا.
- دیگر خبری نیست. تمام شد. برو تو سالن.
- ما ا ا ا ا.
- ببین گاو خوبم، من می دانم این غذا برایت کم است. تو هم سعی کن بفهمی که از پارسال تا حالا قیمت جو دو برابر شده. یونجه هم پنجاه شصت درصد گرانتر شده. تورم عمومی هم بیست سی درصد بوده ولی دولت قیمت شیری را که کارخانه از دامدارها می خرد، ثابت نگه داشته حتی آن ده دوازده درصد افزایشی را که اول هر سال برای جبران تورم بیست درصدی اعمال می کرد، امسال انجام نداده.
- ما ا ا ا ا.
- مطمئنم که درک می کنی. برخلاف تصور اغلب مردم، گاوها مسائل راخوب می فهمند مشروط بر اینکه انگیزه داشته باشند. من خودم یک داستان کامل بر مبنای دیدگاه فلسفی یک گاو نوشته ام. الان آدمها هم نقش انگیزه را در ضریب هوشی در نظر می گیرند و بجای IQقدیمی از EQ استفاده می کنند.
- ما ا ا ا ا.
- خب ، بله. تورم چیزی است مثل .... چطوری برایت بگویم ؟ ببین ، یادت هست آن اولها که من ناشی بودم و وقتی به شماها آمپول می زدم یک قلمبه به اندازه یک مشت در کنار دمتان ورم می کرد و بالا می آمد؟ یا آن دفعه که ضربه چوبدستی کمال به فک گاو سیاهه گرفت و مدتها یک طرف چانه اش دو برابر طرف دیگر بود؟ در آدمها هم همینطور است. تورم را همیشه دولت ایجاد می کند و مردم حس می کنند.
- ما ا ا ا ا.
- چی چی را در کجایشان ؟ این فقط یک مثال بود. حالا فرض کن در همان جاها.
- ما ا ا ا ا.
- یعنی چه که آدمها دم ندارند؟ اصلا ً ولش کن. ببین تو دنیا دیده ای. بچه داری، نوه داری. اگر تو حالیت نشود که یونجه و جو چقدر گران شده، من با نسل دوم و سوم چکار کنم که همینجا به دنیا آمده اند و از اول چشم به دست من داشته اند؟
- ما ا ا ا ا.
- اصلاً بیا درباره چیزهای دیگر صحبت کنیم. تو تا حالا عروسی نکرده ای، خب من چکار کنم تقصیر تلقیح مصنوعی است، ولی این دفعه را بی خیال می شوم. تو این شکم را هم زایمان کن، بعد بهار که شد خودت از محوطه گاوهای نر هر کدام از خواستگارهایت را که پسندیدی، انتخاب کن. برایت یک عروسی می گیرم، توپ. پذیرایی با جو و ذرت، بزن بکوب، گوساله کوچکها را هم می اندازیم وسط، تکنو دوبل بزنند.
- ما ا ا ا ا.
- راستی یادت هست آن دفعه که مهندس رحیمی نیا برای تلقیح یکی از گاوها آمد و موقع رفتن آقا پسر را که آن وقتها تنها گوساله نر بزرگمان بود، نوازش کرد؟ آقا پسر هم بر خلاف همیشه که آرام بود، ناگهان با کله ضربه ای به مهندس وارد کرد. من هم فوری در گوشه ای از یکی از داستانهایم از این سوژه استفاده کردم. گاو ماده و گوساله نر و مهندس تلقیح، جالبترین مثلث عشقی دنیا.
- ما ا ا ا ا.
- راستی یک خاطره دیگر. آن اوایل که کمال یاد می گرفت که در اینجا بر خلاف دامداری حاج علی باید مودبانه صحبت کند و برای بعضی اصطلاحات گاو داری یا مثل جامعه پزشکی از معادلهای انگلیسی استفاده کند و یا از اصطلاحات و کلمات رسمی، و خودش هم از این تحول فرهنگی خوشش می آمد، یک روز از او درباره علائم بلوغ گوساله نر سؤالی کردم و او توضیحاتش را با این جمله شروع کرد که گوساله نر وقتی به سن تکلیف می رسد. بنده خدا نتوانست سخنرانی اش را ادامه دهد چون من کف اطاق افتاده بودم و از خنده به خودم می پیچیدم.
- ما ا ا ا ا.
- ببین من کار دارم. شانزدهم مهر است و هنوز داستان این ماه را ننوشته ام. تازه ساعت نه هم باید به صحبتهای رئیس جمهور در تلویزیون گوش بدهم.
- ما ا ا ا ا.
- اشتباه می کنی که فکر می کنی صحبتهایش به ما ربطی ندارد. مثلاً اوایل امسال که پودر رختشویی گران شده بود با چه صمیمیتی در تلویزیون به مردم توضیح داد که دولت یارانه پودر را بعد از این به شیر پاستوریزه اختصاص خواهد داد و با توجه به اینکه قیمت خوراک دام بسیار بالا رفته است، اگر دولت این کار را نکند قیمت شیر برای مصرف کنندگان باید دو برابر شود. مردم هم تحت تاًثیر قرار گرفتند وقتی می دیدند دولت چقدر بفکرمردم و دامداران است و می خواهد شیر را به قیمت دو برابر قبل از دامداران بخرد و با همان قیمت قبلی در اختیار مردم بگذارند.
- ما ا ا ا ا.
- یعنی تو با این گاو بودنت موضوع را فهمیدی و من نفهمیدم؟ معلوم است که این یارانه را به شیر اختصاص ندادند. تازه گفتم که حتی افزایش معمول سالانه را هم اعمال نکردند. همان موقع هم مشخص بود که اگر دولت در این سه سال قانع بوده که سالی یکی دو نیشتر به دامداران بزند، امسال به چیزی کمتر از شکستن کمر صنعت دامداری کشور راضی نخواهد شد.
- ما ا ا ا ا.
- می خواهی بگویی اینطوری نمی شود مملکت داری کرد؟ کردند و شد.
- ما ا ا ا ا.
- ببین، همه دامداریهای بزرگ دارند تعطیل می کنند. همین دور و بر خودمان علیزاده جمع کرد، بهرام دلارچی جمع کرد. احمد آقا و جعفر رزمی و آقا نادر هم جمع کردند. آخوندی هم جمع کرد هر چند هنوز هم تابلوی بزرگی از دامداریش که نمونه هم بود در جهاد کشاورزی مرند به دیوار نصب شده است. حالا اگر من هم جمع کنم و این بیست سی تا گاو را بفرستم کشتارگاه، راحت می شوی؟
- ما ا ا ا ا.
- یعنی چه که بقیه دنیا چکار می کنند؟ استاندارد جهانی قیمت هر کیلو شیر معادل سه کیلو جو است. در اینجا یک کیلو جو از یک کیلو شیر گرانتر است. تنها کشور دنیا که جو از گندم گرانتر است.
- ما ا ا ا ا.
- راستی تو قصه آن دو نفر را شنیده ای که قایقشان غرق شد و یکیشان که شنا بلد بود به فریادها و التماسهای دوستش اهمیت نداد و خود را به ساحل رساند و بعد فریاد زد، هی رفیق من خودم را نجات دادم حالا می آیم و تو را هم نجات می دهم، و دوباره خودش را به آب انداخت.
- ما ا ا ا ا.
- البته که بی ربط بود ولی نمی دانم چرا هر وقت به موضوع خود کفایی در تولید گندم فکر می کنم یاد این قصه می افتم. همین دو سال پیش آمدند و کشور را در تولید گندم خودکفا کردند. نه با بالا بردن راندمان تولید و مزخرفات استکباری دیگر، بلکه با تشویق مالی کشاورزان برای کاشت گندم بجای سایر محصولات مورد لزوم. اینطوری شد که بهای بقیه محصولات مثل جو و حبوبات و چیزهای دیگر آنهمه بالا رفت. سال بعدش هم گندم کاران را به امان خدا ول کردند و گندم روی دستشان ماند. امسال دولت مقدار زیادی گندم از خارج وارد کرد. حتی اگر بهانه خشکسالی هم نبود مجبور بود وارد کند.
- ما ا ا ا ا.
- ولی خب، روش جالبی برای خودکفایی است. یک سال زمینها را به کشت گندم اختصاص دهیم و خودکفا شویم. سال بعد همه جا را جو بکاریم و در آن هم خودکفا شویم. سالهای بعد هم دانه های روغنی، حبوبات و چیزهای دیگر. اینطوری می شود هر سال جشن خودکفایی یکی از محصولات کشاورزی را گرفت.
- ما ا ا ا ا.
- حق با توست. باز هم بی ربط بود. آن قضیه غرق شدن قایق، در دریاچه یکی از تیمارستانهای خارجی اتفاق افتاده بود. هیچ ارتباطی به عقلای کشور ما ندارد.
- ما ا ا ا ا.
- چی چی را اعتراض کنیم؟ فکر کردی اینجا هم اروپا است که دامداران بعنوان اعتراض کامیون کامیون شیر را در میدان اصلی شهر خالی می کنند؟ اینجا اگر برای اعتراض حتی یک ظرف کوچک شیر را در یکی از چهار راهها بریزی، به جرم اقدام علیه امنیت ملی دستگیرت می کنند و یک راست همانجایی می روی که عرب ساکسیفون زد. درست است که یکی دو بار با برادران گمنام به پروپای همدیگر پیچیده ایم ولی اقدام علیه امنیت ملی را از من نخواه.
- ما ا ا ا ا.
- ما و زهر مار. ما و کوفت. وعده دادم، قصه گفتم، استدلال کردم. هیچ چیز توی کله پوکت نمی رود. الان چماق را برمی دارم و آنقدر می زنم که بجای ما ما، واق واق کنی.
- ما ا ا ا ا.
- اصلاً الان مشعل شاخ سوزی گوساله ها را می آورم و همه جایت را داغ می کنم.
- ما ا ا ا ا.
- اگر ساکت نشوی و نروی توی سالن، فردا صبح می فرستمت کشتارگاه.
- ما ا ا ا ا.
- می زنمت. داغت می کنم. می کشمت.
- ما، ما، ما.
- پوووف، من دیگر خسته شدم. هر کاری می کنم ساکت نمی شوی. اصلاً چرا من باید درباره مسائل اقتصادی توضیح دهم؟ الان تلویزیون را می آورم و خودت به توضیحات رئیس جمهور گوش بده. احتمالاً می خواهد درباره طرح تحول اقتصادی صحبت کند.
- . . . . . .
- چی شد؟ چرا لالمونی گرفتی؟ برای چه داری می روی تو سالن؟
- . . . . . .
- آفرین گاو خوب من. می دانستم که بالاخره ساکت می شوی. گفتم که، EQ ات خیلی هم کم نیست.
کی میدونه قیمت اشتباه چقدره؟
فرزاد شفیعی فر
حالا که میخواهی چکُ امضاء کنی، همهی آنچه که اتفاق افتاده جلوی چشمهات میآد. بعد از این همه سال، یک دوست دوران دانشجوییت را دوباره می ببینی. توی این وضعیت که دیگه چیزی برات نمونده، دیگه نمیتونی بدهیهاتو بدی و با همسرت میونهی خوبی نداری، شاید فقط بخاطر این که کسی باشه تا باهاش صحبت کنی، به یک نوشیدنی دعوتش میکنی. توی صحبتاش در جواب این که شغلش چیه، در حالی که فنجون نزدیک لبهاشِ، برای این که بتونه هم جوابتو بده وهم قهوشُ بخوره، خیلی سریع، با صدایی کوتاه و زیر لب، چیزی میگه که فکرتُ مشغول میکنه.
امضات تموم شده و چکُ به دست طرف معامله میدی. با حرکت گوشهی لبت و ابروهات میخوای اینو تلقین کنی که معامله بیشتر به سود اون بوده تا تو. با اعتماد به نفس - چون پولی توی حسابت وجود نداره- هنوز جلوش ایستادی. شاید اینجاشو حساب نمی کردی که بخواد با تلفن از موجودیت مطمئن بشه. اونوقت توی ذهنت به عقب برمی گردی، توی کافیشاپ جلوی دوست قدیمیت نشستی و اون از تو میپرسه که« بنظرت قیمت اشتباه چقدره؟»
چند دقیقه قبل از تماس طرف معامله توی بانک، بر اثر یک اشتباه، پول زیادی که قرار بود به حساب کس دیگهای واریز بشه به حساب تو ریخته شده، اشتباهی که تنها چند دقیقه می مونه و سریعا برطرف میشه، ولی برای تو لبخندی که طرف معاملت هنگام صحبت با تلفن به لبش میآد کافیه. ساعت کار اداری تموم شده و تو هم داری به سمت فرودگاه می ری. میدونی که نمیتونه امروز نقدش کنه. از فرط خوشحالی پاتو روی پدال گاز فشار میدی تا سریعتر به فرودگاه برسی. نزدیک یک ساعت بعد توی کافی شاپ فرودگاه، وقتی داری کیفُ به دوست قدیمیت که تو بانک کار میکرد می دی، یاد جوابی که چند روز قبل بهش دادی میافتی؛ آرنجتو روی میز گذاشته بودی و بیشتر به اتفاقات بعدی فکر میکردی تا خود سوال، برای همین توی جواب دادنت یکم مکث کردی و با صدایی که سنگین شده بود گفتی: نمیدونم، ولی همین که میشه خریدش کافیه.
بعد از این که دوستت از کشور خارج شد، باید بهسرعت یک معاملهی دیگه روی همون قبلی میکردی، پولشُ نقد میگرفتی و بعد تو هم غیبت میزد. همه چیز طبق محاسباتت پیش میرفت. ولی بعضی معادلهها بیش از یک جواب دارن و اگر تنها روی یکیش حساب کنی، بدجوری اشتباه کردی. وقتی سر قرارت رسیدی، همراه اون کسی که منتظرش بودی، یکی دیگه هم بود. کسی که از دیدن و معامله باهاش فقط چند ساعت میگذشت. آدما وقتی میفهمن سرشون کلاه رفته چندان خوشحال نمیشن. سوال اینه: کی لوت داده؟
وقتی با صورت خونی و دست وپای شکسته، بارها نقشه رو توی ذهنت مرور میکنی و مدام از خودت میپرسی که کجاش ُ اشتباه کردی؛ شاید درد نداشتن جواب، بیشتر از تیر کشیدن استخونات اذیتت کنه.
به خونه که رسیدی خبری از همسرت و وسایلش نیست. تنها نامهیی روی میز افتاده که با خوندنش میفهمی؛ اشتباهِ که فکرکردی یک دوست دوران دانشجویی را بعد از چند سال بطور اتفاقی دیدی. شاید اونوقت مثل من از خودت بپرسی: قیمت اشتباه چقدر میتونه باشه؟
تذکر
از این پس این وبلاگ از پذیرفتن نظرهای بی نام و نشان معذور است.
از همکاری شما سپاسگزارم.
راز بقا
پری دژآلود
(( هی اسی هیکل وایسا ببینم.)) اسی برمی گرددو می خندد.
_روآب بخندی لعنتی، حالا پاتو کفش ما می کنی ناکس.
_من، جون مرتض چاخان می دونی که تو مرام من نیس، اصلا کدوم کفش؟
_چاخان همه کسته. خودتو نزن به اون کوچه، شنفتم اون لعنتی کاراته ماراته ایی نمی دونم جودو مودوایی یه همچه چیزی.
_خب باشه تورو سننع، خودت گندبالا اوردی به من چه، تازه شنفتم به تو اوکی نداده.
_ نداده که نداده باشه.من انقدرمیخ هستم که اوکی رو بگیرم،اما لعنتی مث ماده شیر می مونه.
_راستی چطورشد که شاخ به شاخ شدین این طوریا شنفتم.
- غلام خپل یا ابی سوسکی چی بافتن برات؟ همش غلطه. خودم راستشو می گم.
_خب بنال بینیم راستش چی بوده.
_داشتیم با غلام خپل می رفتیم. خیابون خلوت بود عین کله ی حسن نونوا. یه دفعه یکی از اون جگور مگوریا از خیابون درختی پیچیدبه طرف ما. به غلام خپل گفتم:
(( برم تو نخش؟)) گفت:
(( برو ببینم چی کار می کنی؟ می تونی مخشو بزنی؟))
رفتم کنارش بهش گفتم: (( خانم افتخار می دین؟))
لعنتی محل سگمم نذاشت وپاتند کرد.غولومی خندید.
مام پا تند کردیم.دوباره گفتم)) :خوشکله با پیرها نازکن باما.....هنوزحر فم تموم نشده
بر گشت یه نگاهی بهم کردانگاربه حمالشو نوکرش نیگا می کنه.بازم غلومی خندید.
دستمو درازکردم که بگم، یدفعه کیفش چنون خورد تو صورتم که فکر کردم دنیا سیا شد.بد جوری کنف شده بودم باید تلافی می کردم.
_ خب چی کار کردی؟
_وایسادم روبه روش.دس کردم تو جیبم چاقورو در اوردم ضامنشو که زدم تیغش تقی پرید بیرون، می خواستم بترسونمش، نمی دونی ناکس لعنتی تو یه چشم به هم زدن یه دور چرخیدو پاش که هوا رفت خورد به چاقو، از دسم افتادتو جوب. هنوز دسم رو هوا بود که دیدم ابی سوسکی داره می یاد همه چیز رو دیده بود. افتض شده بودم.
به خودم گفتم: ننه سگ بی کار بودی ریدی به خودت. حالا برات دس می گیرن، خداروشکرکردم تو خیابون کسی نبود.
_خب ابی چی کار کرد؟
_دیدم دولاشده روی زمین. نگو کیف دختره پخش وپلا شده و ابی سوسکی داره جمع می کنه و براش زبون می ریزه: خانم اجازه بدین کمکتون کنم. ناراحت نشین از این آدمای بی کلاس.
نمی دونم چرا یه دفعه یاد ماده شیر راز بقا افتاد بودم،به خودم گفتم حال دارییا، تواین گیرودار.
_خب بعد چی شد؟
_بعد هچی دیگه دختره رفت ومنم رفتم چاقو مو ور دارم. دس کردم تو جوب دیدم یه کارت افتاده عکس دختره هم روشه دسم رفت طرفش، دیدم دسه سوسکی کارتو ورداشت و گفت: (( من می برم با این کارت شاید بشه به یه چیزی رسید تو که سه کردی. اون رفت وغلام خپل داشت می خندید. راستش خیلی خیطی بالا اورده بودم از خنده اش لجم گرفت گفتم:
ببند اون انباره گهو.
_خب پس جناب مرتض چاخان لعنتی بریم سر اصل مطلب، پس من پا تو کفش تو نکردم. اگرم کردم تو کفش ابی سوسکی رفتم، اما خیالت تخت اونی که من دیدم دم به تله نمی ده .
_ترمز،ترمز، وایس اسی خان هیکل حساب سوسکی خان رو هم می رسم شب درازه می بینی چطور خیسش می کنم که غرق بشه
_جوجه تو اگه می تونستی که همون جا.....
_ ای نالوطی داری به رخم می کشی، برا سوسکی یه قوطی سوسک پر کردم. حساب تو روم می رسم.
دستش در جیب شلوارش می رود.چشمش به دخترک می افتدکه از خیابان درختی می پیچد.
كارشناس
حبیب کلانتری
-لعنتي. ول كن نيستند. حالا ما هم مثل همه مردم يك كارهايي كرده ايم. تاوانش را هم حاضريم بدهيم. يكباره دادگاهشان را تشكيل بدهند و حكم صادر كنند. ديگر اين همه شل كن سفت كن براي چه؟ تازه گر حكم شود كه مست گيرند...
- اصلاً بحث اين حرفها نيست. همه تازه واردها اين اشتباه را مي كنند. تو نمرده اي. هر چند اين يك دنياي ديگر است. آنها هم قاضي نيستند. آدمهايي هستند مثل من و تو. تازه هم وطن و هم زبان هم هستند. بعضي از قوانين اينجا عجيب است ولي اين هم نوعي زندگي است. تازه كسي كه مجبورت نكرده, اگر نمي خواهي نرو. آنها فقط گفتند كه مي خواهند دوباره تو را ببينند. دليلي ندارد عصباني باشي. ذهن آدمها بايد به تدريج آماده پذيرش مسائل اينجا شود. اگر با سفر موافقت كني, خيلي بهتر است.
- منظورشان از سفر چيست؟
- نوعي زندگي در همان دنيا است ولي در يك برش زماني مكاني خاص و در قالب يك شخص ديگر كه آنها تعيين مي كنند. دنيايي كه هم كاملاً خيالي است و هم كاملاً واقعي. خود من تا حالا فقط يك سفر داشته ام و فقط يك كمي بيشتر مي دانم.
- خوب پس بيا و در عالم رفاقت همان يك كمي را به من بگو. تو مي گويي من در دنياي قبلي خودمان نيستم. درست است؟ با هيچ وسيله اي هم به اينجا نيامده ام. در يك لحظه اينجا پيدايم شد. درست است؟
- بله.
- آن وقت اسم اين مردن نيست؟
- بستگي به تعريف مردن دارد. سعي كن از كلمات تعريف شده استفاده كني.
- مثلاً بگو ببينم كه خانواده ام الآن چه فكر مي كنند؟ من مرده ام يا غيب شده ام؟
- معناي الآن براي آنها با تو فرق دارد. در اينجا خيلي چيزها عوض مي شود. عجيبترين آنها مفهوم زمان است.
- ببين, من تا ديروز همان زندگي آرام خودم را داشتم. زندگي يك آدم بازنشسته. تازه تولد شصت سالگي ام را گرفته بوديم. يك روز قشنگ در اواخر شهريور سال هشتاد و هفت بود. حالا در يك دنياي عجيب هستم. سنم هم, نمي دانم, ولي به نظرم در آينه يك جوان سي, سي و پنج ساله ديدم. موهايم دوباره سياه شده اند. جاي عمل آپانديس روي شكمم هم كه در چهل سالگي انجام شد ناپديد شده است. چيز هاي ديگري هم هست. مسئله اين است كه من واقعاً خودم هستم. فقط در جواني خودم هستم. با اين حال تمامي خاطرات شصت سالگي را هم در ذهن دارم. در جلسه هم صريحاً به من گفتند كه ديگر نمي توانم به زندگي قبلي خودم برگردم. اهل الكل و دود و قرص هم كه نبوده ام كه بگويم توهم است. خواب هم كه نمي تواند اينقدر طولاني و اينقدر واضح باشد.
- آنهايي كه مي خواهند ببينندت, همان مديران بخش, اينجا را بيشتر از تو و من مي شناسند, مي تواني هر پرسشي كه داري از آنها بپرسي.
- بسيار خوب, مي روم. اصلاً بيا با هم برويم. مشكلي كه نيست؟
-نه, فقط حواست باشد قبل از پذيرفتن پيشنهادهايشان كمي فكر كني. به نظر نمي آيد آدمهاي بدجنسي باشند ولي بعضي مواقع حس مي كنم در رفتارهايشان كمي طنز و مسخره بازي مشهود است. مخصوصاً در انتخاب سفر.
- گفتي كه سفري را داشته اي. مسير طولاني است. نمي خواهي تعريف كني؟
- بعد از اينكه تو هم رفتي و برگشتي, اگر خواستي در باره اش صحبت مي كنيم.
راه افتادند. كريدور خيلي طولاني بود. انتهايش ديده نمي شد. ده بيست متر جلوتر يكي از درهاي سمت چپ باز شد و دو نفر بيرون آمدند. به نظر مكزيكي مي آمدند. عرض كريدور را پيمودند, در روبرو باز شد و آنها وارد اطاق شدند.
« راستي بقيه ملتها هم اينجا هستند؟ »
« اينجا نه كشوري وجود دارد و نه مليتي. ولي ظاهراً در هر كريدور افرادي هستند كه در زندگيشان از نظر مكاني و زماني اشتراك داشتند. تازه در هر بخش اشتراكات از اين هم بيشتر است. اين درها بشكل خاصي كار مي كنند. »
كمي مكث كرد, مردد بنظر مي رسيد. « اين شايد طبيعي باشد ولي چيزي برايم غيرعادي بود,با اغلب افرادي كه در بخش ديدم ارتباط شغلي داشتيم. در صدا و سيما. »
« مثل اينكه تو هم ابهامات زيادي داري. »
رفيقش چيزي نگفت.
چند متر جلوتر از يكي از درهاي جانبي سمت چپ زن سياهپوستي بيرون آمد و وارد اطاق روبرو شد. بعدش چند جوان چشم بادامي از همان مسير آمدند. جلو دويد و نگاه كرد. در روبرو باز بود. حيرت كرد. جايي كه اطاق پنداشته بود يك كريدور طولاني ديگر بود. انتهايش ديده نمي شد. تا چشم كار مي كرد, همين بود. يك كريدور طولاني و آن هم با درهاي زيادي در اطراف. حيرت زده نگاهي به دوستش انداخت و بعد بي اراده به دنبال جوانها رفت. با سر به مانعي نامرئي و محكم خورد و دادش به هوا رفت. دوستش قهقهه زد و بعد آرام شد « نترس. اينجا از هيچ زخمي خون نمي آيد. شكستگي كله ات ظرف چند ثانيه ترميم مي شود. خود من يك بار وسط در گير كردم و كاملاً دو نصف شدم و بعد دوباره درست شدم. البته اين قانون مال همينجا است نه مال سفرها. در سفر همه چيز مثل همان دنيا است. »
دستي به سرش كشيد« چطور مي تواني اين قدر راحت از ته دل بخندي؟ آن هم در چنين دنيايي. من دوست دارم آدم هميشه جدي باشد. يادت كه نرفته, من يك نظامي بوده ام. يك كارشناس نظامي »
« نه يادم نرفته, هر چند بعد از دهه شصت ديگر تو را در صدا و سيما نديدم. آن وقتها من تازه استخدام شده بودم. به هر صورت قوانين اينجا را من و تو تعيين نمي كنيم. كارشناس هم در بخش زياد است, اغلب هم كارشناسهاي صدا و سيماي خودمان. نمي دانم چرا »
مردي قدبلند و تنومند از جلويشان رد شد. هدفوني به سر و شلوار كوتاهي به پا داشت, آدامس مي جويد و سرو كله اش را مي جنباند. روي تي شرتش پرچم آمريكا ديده مي شد.
«اينجا هم از اين جك و جانورها پيدا مي شود؟ فكر مي كردم فقط در آن دنيا مجبور بوديم تحملشان كنيم. راستي اينجا كه كشور آمريكا وجود ندارد؟ »
« گفتم كه, اينجا هيچ كشوري وجود ندارد. »
كارشناس هيجاني را در خود حس كرد. اشك شوق در چشمهايش حلقه زد« مي دانستم كه روزي مضمحل خواهند شد. اين اواخر بارها رئيس جمهورمان هم پيش بيني كرده بود. حالا اگر در دنيا قسمت نشد.... »
« براي بار چندم بگويم. اينجا آخرت نيست. برزخ هم نيست. حتي به يك مفهوم ادامه زندگي قبلي ما هم نيست هر چند به مفهومي ديگر ادامه همانست. تو چيزي در باره دنياهاي موازي شنيده اي؟ اين اواخر اين چيزها خيلي مطرح مي شد. مخصوصاً در داستانها و فيلمهاي تخيلي »
«نه. من فقط فيلمهاي جنگي مي ديدم. راستي كار تو چي بود؟»
« اوايل خيلي كارها مي كردم. مصاحبه, مقاله, تفسير, البته در راديو بودم. تا جايي كه يادم است تو هم چند بار فقط در راديو صحبت كردي و كارت به تلويزيون نكشيد. آن وقتها تلويزيون زياد فعال نبود. بعدها هم براي راديو و هم براي تلويزيون اخبار خارجي را تهيه مي كردم. براي بعضي بخشهاي خبري »
«منظورت ترجمه است؟ »
«نه. زبان من آن قدر ها قوي نيست. مترجم ترجمه مي كرد و من تصحيح مي كردم. »
« يعني ويرايش؟ »
« ترجيح مي دهم اسمش را همان تصحيح بگذارم. تصحيح محتواي خبر. ويرايش به چيز ديگري مي گويند. »
ساكت شد و بعد ادامه داد« بايد برايت تعريف كنم. كمك مي كند تا از بعضي چيزها كه احتمالاً در سفرت با آن مواجه خواهي شد سر دربياوري. واقعيت اين است كه اغلب خبرگزاريهاي بزرگ در كنترل استكبار بود. ما هم خبرنگار كم داشتيم و هم خبرنگارانمان يك جوري... چطور بگويم, نه اينكه فعال نباشند ولي خب اين هم ديوانگي است كه با آن همه شبكه تلويزيوني و تصوير بردار در دنيا ما بخواهيم يك خبرنگار را مستقيماً بفرستيم تا برايمان خبري را گزارش كند. با آن مشكلات و خطرات و هزينه ها. نه اينكه بخواهم حرف آن دلقك ياوه گو را تاييد كنم كه گفته بود در صدا و سيماي ايران خبرنگاران تفسير مي كنند و مفسرين خبر مي سازند, نه. ولي به هر صورت بهترين منبع تهيه خبر معمولاً همان خبرگزاريهاي دشمن بودند مشروط بر اينكه از لابلاي دروغهايشان حوادث واقعي با دقت بيرون كشيده شود. اين يك كار تخصصي بود. هر روز چندين بار اين كار را مي كرديم. دو سه مورد را بگويم. مثلاً بحران اقتصادي اروپا و آمريكا در همان سالها يك واقعيت بود. تمامي خبرها پر بود از اعتراضات مردمشان به اين مسئله. تورمشان در همان سال دو هزار و هشت طبق اعترافات خودشان در شصت سال اخير بي سابقه بود. آن وقت فكر مي كني در خبرهايشان اين تورم بي سابقه را چقدر اعلام مي كردند. مثلاً سه و نيم درصد يا خيلي زيادش كه مال آمريكا بود چهار و هفت دهم درصد. بدبختي اين بود كه همكاران در اخبار اقتصادي هم بعضي وقتها از دستشان در مي رفت و چنين ارقامي را اعلام مي كردند. من متوجه شدم كه يك جاي كار ايراد دارد وگرنه بي معني است كه مردم يك كشور به سه چهار درصد تورم اين قدر اعتراض كنند. دقت كردم و فهميدم كه آن نقطه بعد از رقم صحيح را اشتباهي تايپ مي كنند و زايد است. يعني ارقام واقعي در اصل سي و پنج درصد يا چهل و هفت درصد است و توانستم حداقل در چند بخش خبري و مصاحبه هاي كارشناسي رقم صحيح را به بينندگان ارايه كنم »
نفسي تازه كرد. به هيجان آمده بود. ادامه داد« تازه فقط مسائل اقتصادي كه نبود. در همان قضيه يازده سپتامبر, چند روز بعد از واقعه, يكي از همكاران اشاره كرد كه يكي از نشريه هاي لبناني نوشته كه روز حادثه هيچكدام از كاركنان يهودي برجهاي تجارت جهاني در محل كار خود نبودند و به آنها قبلاً هشدار داده شده بود. همكارم از من خواست در اين باره تحقيق كنم. خب منهم ديگر آن وقتها ديگر خبره بودم, فوراً متوجه شدم كه چنين خبري قطعاً صحيح است و آن را اعلام كردم. كارم هم خيلي موفق بود. حتي تا چند سال بعد هم مفسرين ما به اين موضوع استناد مي كردند. حالا هر چه رسانه هاي استكباري و نوكرانشان بگويند كه چنين چيزي نبوده است و در آن روز يهودي ها هم سر كارشان بودند و تعدادي از آنها هم كشته شدند و ادعا كنند كه اسامي آنها هم مثل بقيه سه هزار نفر قربانيان علاوه بر اينكه همان اوايل اعلام شده بود, روي سنگ مرمر بزرگي در ساختمان يادبود واقعه نيز حك شده بود. اصلاً خود اعلام اسامي كشته شدگان هم يك دروغ بزرگ ديگر بود. البته اين يكي را ديگر من جرات نكردم اعلام كنم. خود رئيس جمهورمان بود كه پنج شش سال بعد از واقعه در يك سخنراني در قم با شهامت تمام اين را اعلام كرد و قضيه در تمام دنيا مثل توپ صدا كرد. هر چند باز هم مغرضانه عمل كردند و دوباره در باره اسامي و سنگ مرمر و ساختمان چرت و پرت گفتند و تصاويري نشان دادند و مذبوحانه خنديدند»
« البته, در غرض ورزي آنها شكي نيست ولي.... »
« مي خواهي بگويي كه ممكنست ما در اين باره اشتباه كرده باشيم؟ بگذار آخرين مثالم را هم بزنم تا هم جواب تو را بدهم و هم كمي بيشتر ذهنت را براي سفر آماده كنم. هنگام اشغال عراق از طرف نيروهاي آمريكا و انگليس, روزي خبري روي خروجي خبرگزاريها آمد كه در كميني كه توسط گروهي از رزمندگان عراقي عليه نيروهاي انگليسي در اطراف بصره انجام شده بود, بيست نفر از اين رزمندگان كشته شدند و به نيروهاي انگليسي هم آسيبي نرسيده بود. بعضي راديوها از جمله بي بي سي هم خبر را گفتند. تحقيق كردم و ديدم فردايش هم جنازه بيست نفر در بصره با سلام و صلوات تشييع شده است. خب من كه هالو نبودم. تو خودت يك نظامي هستي. درست است كه بروبچه هاي مقتدي در جنگ كمي احساسي و فله اي عمل مي كردند ولي مگر امكان دارد كه يك نيروي كمين كننده بيست نفر تلفات بدهد بدون اينكه بتواند حتي يك نفر از دشمن غافلگير شده را بكشد؟ فقط با كمي فكر كردن متوجه شدم كه اين بيست نفر بر خلاف ادعاي اشغالگران در درگيري كشته نشده اند, بلكه غير نظامياني هستند كه ناجوانمردانه در كوچه و خيابان هدف تيراندازي انگليسي ها قرار گرفته اند. خبر را تصحيح كردم و در تلويزيون اعلام شد. همكارم در شيفت بعد اشتباهاً فكر كرده بود روي اين خبر كار نشده و او هم خبر خبرگزاريها را تصحيح كرده بود. منتها او به اين نتيجه رسيده بود كه اين بيست نفر زير شكنجه در زندان ابوغريب كشته شده اند. خب, در يكي از بخشهاي خبري هر دو خبر تصحيح شده با هم اعلام شد. فكر مي كني آسمان به زمين آمد؟ براي كسي كه به رسانه ملي كشورش اعتماد داشته باشد, يك اشتباه كوچك قابل پذيرش است. چه فرقي مي كرد كه آن روز در بصره بيست جنازه تشييع شده يا چهل تا؟ مهم اين بود كه انگليسيها و آمريكائيها غير نظاميان را هم در خيابانها مي كشتند و هم در ابوغريب. تازه اصلاً كسي متوجه نشد. ما كه مثل آنها نبوديم كه آنقدر به خودشان شك دارند كه براي هر موردي نظرات مخالف و ضد و نقيض را ارايه مي كردند و مچ هم را مي گرفتند و پته هم را روي آب مي انداختند تا مثلاً بيننده خودش نتيجه گيري كند. ما براي مخاطبمان احترام قائل بوديم و براي همين فقط اخبار و تفسيرهاي صحيح را به آنها ارايه مي كرديم و ذهنشان را با نظرات مخالف مشوش نمي كرديم. حالا اگر كسي خودش هم از مخالفان بود كه ديگر فرقي نمي كرد. هر چه ما مي گفتيم باور نمي كرد و حرف خودش را مي زد. آن وقت چنين آدمي حرف رئيس جمهوري ما را با آنهمه وسعت دانش و آگاهي را قبول نمي كرد و عر و بوق رسانه هاي استكباري را مي پذيرفت كه اسامي كشته شدگان يازده سپتامبر همان اول اعلام شده و عكسهاي مونتاژ شده سنگ مرمر و ساختمان را هم باور مي كرد»
پشت دري رسيدند. روي تابلوي كوچك نوشته شده بود« مديريت بخش» . ايستادند.
« گفتي كه اين صحبتها ممكنست در باره سفري كه من خواهم رفت كمك كند؟ »
« خب بله. مديران مي گويند دنياهاي زيادي وجود دارد, حتي مي تواند تعدادشان به بينهايت ميل كند. همه شان هم واقعي هستند. از همديگر منشعب مي شوند ولي بعداً ديگر هيچ ارتباطي با هم ندارند. دنياي قبلي ما فقط يكي از اينها بود. معناي دنياهاي موازي اين است. حداقل آنطور كه آنها گفتند اين طوري است. »
صدايش را آهسته تر كرد« بين خودمان بماند. من زياد به اين مديرانمان اعتماد ندارم. حتي اول فكر مي كردم از ايادي داخلي آمريكائيها هستند كه مي خواهند شكستهاي هميشگيشان از صدا و سيماي ما در دنياي قبلي را تلافي كنند دليلش هم موضوع سفرها بود. خود من در سفرم در نقش وزير خزانه داري آمريكا ظاهر شدم كه دارد تورم چهل و هفت درصدي را در جامعه بوجود مي آورد. اصلاً تجربه جالبي نبود. سردبير آن نشريه لبناني هم بايد در قالب فرمانده هواپيما ربايان يازده سپتامبر فرو مي رفت كه هم بايد عمليات را بطور پنهاني اداره كند و هم كاري كند كه قبلاً به تمام كاركنان يهودي برجها هشدار داده شود. آن همكارم هم به بصره رفت. موضوعش را نفهميدم ولي فكر مي كنم قضيه به همان بيست يا چهل نفر مربوط مي شد. مسئله اين است كه اين يك بازي نيست. آدم واقعاً در آن دنياي خاص زندگي مي كند. همانقدر واقعي كه در دنياي خودمان بود. در نقش آن آدم هم فرو نرفته, دقيقاً خود آن آدم است و هيچ چيز از زندگي قبلي را بخاطر ندارد. فقط بعد از برگشت همه چيز را بياد مي آورد. و حتي بعد از بازگشت به اينجا و يادآوري مسائل هم تاثير آن زندگي روي روحيات ما پايدار خواهد بود همانطور كه زندگي اولمان موثر بود.»
نگاهي به اين طرف و آن طرف كرد و آهسته تر ادامه داد« سعي كن بعد از بازگشت, چه از سفرت خوشت آمده باشد يا نه, سوالهايي از مديران بپرسي. ماها اين كار را نكرديم. تجربه سفرمان زياد خوشايند نبود و فكرمان به آن مشغول بود. همينقدر فهميده ام كه موضوع به اظهار نظرهاي اشخاص مربوط مي شود نه به اعمال ديگرشان. منحصر به صدا و سيما هم نيست, خيلي ها ديگر هم هستند. ديروز دبير سمينار بين المللي هولوكاست هم آمده بود, مثل اينكه در باره غلط بودن املاي انگليسي هولوكاست در پوستر همان سمينار مشكل داشت ولي تا حالا نظاميان را اينجا نديده بودم. بجز فرمانده تان, ولي او هم كمكي نكرد »
دست كارشناس را فشرد. « برو, ولي قول بده بعد از برگشت بعضي سوالها را آز آنها بپرسي. ما بايد براي سفرهاي بعدي آمادگي بيشتري داشته باشيم. همينجا منتظرت مي مانم » لبخند زد« تعجب نكن. شايد سفر تو از ديد خودت مدتها طول بكشد ولي از ديد ما كل قضيه يكي دو ساعت بيشتر طول نخواهد كشيد. »
سالن بزرگ تميز, مرتب و ساكت بود. بجز يك ميز و چند صندلي هيچ اثاثيه اي در آنجا نبود ولي روي ديوارها پر از نمايشگر بود. تا جايي كه مي توانست ببيند, اطاقها هم همينطور بود. افرادي هم داخل اطاقها جلوي نمايشگرها نشسته بودند. نگاه كارشناس روي نمايشگري كه نزديكتر بود, خيره ماند. منظره اي از زمين چرخان را در فضا نشان مي داد ولي صحنه عجيب بود. بيشتر شبيه يك پنجره مي نمود تا نمايشگر.
« نه آقاي كارشناس, نمايشگر سه بعدي نيست. دنيايي واقعي است »
به سمت مصاحبه كننده برگشت. او ادامه داد« خوشحالم كه تا حد زيادي توجيه شده ايد. به هر صورت هيچ اجباري در كار نيست. اگر سوالي داريد در خدمتتان هستيم. چه در باره سفر و چه موضوعات ديگر »
« فقط به من بگوييد كه وقتي من به اينجا آمده ام, آشنايانم در دنياي قبلي چه تصويري از وقايع داشتند؟»
«به تعبير عوامانه ممكنست يك كپي از شما به اينجا آمده باشد و يكي ديگر در همان دنيا به زندگي خود ادامه داده باشد, عصباني نشويد. اينطوري هم مي شود گفت كه شما همان زندگي معمولي خودتان را ادامه داده ايد و بعد از انشاالله صد و بيست سال زندگي وفات فرموده ايد و حالا با ذهني در مقطع شصت سالگي در اينجا پيدايتان شده. اين دو مدل از نظر رياضي معادل هم هستند. »
« از مسائل مبهم و دو پهلو اصلاً خوشم نمي آيد. »
«به هر صورت ما هم مثل شما در اين مسائل نقش نداشته ايم. حتي ضرورت سفرها هم به ما ارتباطي ندارد. ما فقط توانايي انتخاب سفر را داريم. البته انتخاب سن جسمي شما يعني سي و پنج سالگي با ما بوده است. به هر صورت در سفري كه خواهيد رفت, شما كاملاً كسي ديگر خواهيد بود. فقط در بعضي مسائل خاص و بطور ناخودآگاه روحيات و ذهنيت قبلي خودتان را خواهيد داشت»
« خب, چه خوابي برايم ديده ايد؟ »
« در باره حمله غافلگيرانه ژاپن به نيروي دريايي آمريكا در پرل هاربر كه باعث ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم شد, بررسيها, تحليلها, مقالات و داستانها و فيلمهاي زيادي تهيه شده است, ولي در تحليلي كه شما از اين حمله در راديو ايران در سال هزار و سيصد و شصت و دو انجام داديد, جدا از ستايش و تحسين عمليات ژاپني ها بخاطر ضربه بسيار كوبنده اي كه به آمريكاي هميشه شكست خورده وارد كردند, نكات جالبي نيز وجود داشت. شما در سفرتان در اين حمله نقش خواهيد داشت, در نقش يك سروان نيروي هوايي ژاپن در يك پست حساس فرماندهي عمليات. از اينكه درجه نظامي شما را دو سه رده پائينتر آورديم, ما را خواهيد بخشيد ولي بايد با سنتان هماهنگ مي كرديم. البته شما هيچ چيز از زندگي قبلي تان و يا اين صحبتها بياد نخواهيد داشت. واقعاً يك افسر ميهن پرست ژاپني خواهيد بود كه سي و پنج سال در آن كشور زندگي كرده. دنياي مذكور هم كاملاً واقعي خواهد بود, با تغيير كوچكي كه ما براي قرار گرفتن شما در آن وضعيت بوجود آورديم و احتمالاً عملكرد شما نيز تغييراتي در آن بوجود خواهد آورد. اين دنيا در سال هزارو نهصد و چهل و يك از دنياي بقول شما واقعي منشعب مي شود ولي خود نيز به يك دنياي كاملاً واقعي تبديل مي شود كه همانند آن به حيات خود ادامه خواهد داد, حتي بعد از اينكه مرگ در دنياي مذكور سراغ شما آمد و به اينجا برگشتيد. مشكلي كه نيست؟»
« مي خواهم بدانم من ناگهان در نقش يك افسر سي و پنج ساله ظاهر خواهم شد يا اينكه واقعاً بايد اين همه وقت در آنجا زندگي كنم تا به آن مرحله برسم؟ »
« اصل موضوع عملكرد شما در اين سن است. اينكه سي و پنج سال قبلي بقول شما واقعاً طول كشيده باشد يا اينكه كدهاي زمانبندي شده ذهني اين طول زماني را بازسازي كند, باز هم از نظر رياضي معادل هستند. »
خواست بگويد لعنت بر رياضيات, ولي منصرف شد. تجربه جالبي بنظر مي آمد. تازه قرار بود بعد از برگشت پاسخ سوالهايي را پيدا كند.
سروان تاناكورا در اطاقش در ساختمان فرماندهي نشسته بود. به نقشه بزرگ جهان روي ديوار نگاه مي كرد. نقشه اي كه هر روز زيباتر مي شد. تمامي اروپا يك دست شده بود. فقط ظرف چند ماه ارتش آلمان بخش اروپايي شوروي را نيز درنورديده بود. شمال آفريقا هم در تصرف قواي محور بود. همه چيز عالي بود. ولي چرا ارتش ژاپن هنوز......؟ مگر نه اينكه دموكراسيهاي پوسيده غربي در همه زمينه ها دچار بحران بودند و با يك ضربه ديگر از هم مي پاشيدند؟ پس چرا......؟ تازه قرار بود امروز سفير ژاپن در آمريكا به ملاقات مقامات آنجا برود تا در باره كاهش بحران بين دو كشور مذاكره كنند. لعنتي. كاهش بحران, مشكل تحريمها, مسئله منچوري. مذاكره با آمريكايي كه حتي توان ايستادن روي پاي خود را هم ندارد. آن هم بعد از اينكه ارتش مقتدر ژاپن توانسته بود در يك شب تمامي مخالفان جنگ را در سطوح رهبري كشور تصفيه كند, حتي بعضي از فرماندهان رده بالاي خود ارتش را.
صدايي شنيد. به عقب برگشت. ستوان نيكادو وارد اطاق شده بود, بدون در زدن. نامرتب بود و هيجان زده. سروان عصباني شد. دفعه قبل هم كه ستوان خبر كشتار سران سازشكار ارتش را آورده بود, همينطوري آمده بود. سروان فرياد زد« اين بار ديگر تنبيه ... » ستوان سخنش را بريد « قربان, فرماندهان عالي.... » فرصت نشد جمله اش را تمام كند. سه ژنرال وارد شدند. سروان به نفر وسط خيره ماند. خود فرمانده نيروي هوايي روبرويش ايستاده بود. ستوان احترام گذاشت و بيرون رفت. فرمانده بدون مكث او را دعوت به نشستن كرد.
« مسئله فوق العاده حساس و محرمانه است, سروان تاناكورا. فردا ارتش ژاپن ضربه خود را بر دشمن وارد خواهد كرد. دقيقاً همان وقتي كه سفيرمان مشغول مذاكره است » سروان به زحمت توانست بر هيجان خود غالب شود. فرمانده ادامه داد « اولين ضربه بشكلي كاملاً غافلگيرانه توسط نيروي هوايي ما بر پايگاه آمريكايي پرل هاربر وارد خواهد شد. فقط چند نفر در جريان موضوع هستند حتي خود خلبانان حمله كننده نيز مقصد را نمي دانند. آنها فقط در جهتي كه اعلام خواهد شد پرواز خواهند كرد و فقط چند دقيقه قبل از رسيدن به هدف موضوع را خواهند فهميد. هنوز هم بعضي از افسران از نظر سياسي مورد اعتماد نيستند, سروان. دليل انتخاب تو براي اين ماموريت حساس اعتماد ما به تو مي باشد وگرنه افسران باتجربه تري براي اين كار وجود دارند. بعد از خروج ما اين اطاق بشكلي كاملاً ايزوله در خواهد آمد و افراد محافظ اطاق از هيچكس بجز فرمانده كل نيروهاي مسلح دستور نخواهند گرفت. هيچكس نبايد چيزي بداند. رمزهاي هماهنگي و مختصات پرواز فقط در اختيار تو خواهد بود و همه هواپيماها, چه در فرودگاهها و چه ناوهاي هواپيمابر فقط به پيغامهاي تو پاسخ خواهند داد. حتي ايستگاههاي زميني نيز موضوع را نمي دانند. بعد از شروع عمليات هيچكس حق لغو يا تغيير آن را ندارد. حتي فرمانده مافوقت.»
سروان كاملاً تحت تاثير قرار گرفته بود. به زحمت بر خود مسلط شد « ولي قربان, هواپيماها مي توانند به اندازه رسيدن به هدف و برگشتن سوخت همراه ببرند؟ »
« خيالت راحت باشد. سوخت كافي خواهد بود, براي رفت و برگشت و خود عمليات. مقداري نيز اضافه است. صنايع هواپيمايي ما خيلي پيشرفت كرده است »
حيرت انگيز بود. پيشرفتي اينقدر بزرگ؟ و او تاكنون از آن اطلاع نداشت؟ بياد آورد كه نبايد پيشرفت تكنولوژيك و ابتكارات دانشمندان جوانشان را دست كم بگيرد. فرمانده گفت« همه چيز هماهنگ شده است. تو فقط بايد رمزهاي مربوط به جهت پرواز را هر ده دقيقه يك بار به هواپيماها مخابره كني. تا پنجاه كيلومتري حريم ساحلي جزيره اواهو هيچ كس نبايد چيزي بيشتر بداند. نيم ساعت ديگر عمليات شروع مي شود. » ژنرالها برخاستند. سروان اداي احترام كرد. بعد از خروج آنها قفل امنيتي در فولادي و قفل داخلي را بست. نقشه بزرگ را از روي ديوار پايين آورد و روي ميز پهن كرد. قطب نما را روي نقشه گذاشت و توجيهش كرد. خط كش دو متري را برداشت و خط وضعيت را رسم كرد. اين كار را بارها براي عمليات منچوري در نقشه هاي ديگر تمرين كرده بود و اينك هدفي بزرگتر و نبردي بزرگتر در پيش بود . زير لب گفت « به سمت غرب, فقط به سمت غرب » گراي محاسبه شده را به رمز درآورد . يك بار ديگر همه چيز را كنترل كرد و باز هم. آلارم را شنيد. قلبش وحشيانه تپيد. ميكروفون را روشن كرد. كد شناسايي را اعلام كرد و رمز را ابلاغ كرد. رمز اعلام وصول هواپيماهاي سرگروه را شنيد و با سرخوشي به پشتي صندلي تكيه داد. تاريخ داشت شكل مي گرفت. مديريت دنيا بايد تغيير مي كرد و در اين برقراري نظم مجدد جهان او نيز در جايگاهي شايسته قرار گرفته بود.
ده دقيقه گذشت. مي دانست كه تا مدتها نياز به تغيير جهت نيست. همان كد قبلي را مخابره كرد. كد مكان را دريافت كرد و روي نقشه كنترل كرد. همه چيز مرتب بود.
ده دقيقه ديگر گذشت. دوباره كنترلها را انجام داد. حال خوشي داشت. زمان زيادي گذشت. در افكارش بود و نمي دانست چندبار كنترلها را انجام داده است. همه چيز مثل قبل بود ولي نه, سرانجام چيزي فرق كرد. رمز دريافتي عجيب بود « كمبود سوخت ». غير ممكن بود. دستور ادامه مسير را داد. چند دقيقه گذشت. كسي در زد. مي دانست كه نبايد در را باز كند. احتمالاً سازشكاران داخلي عوامل خود در نيروي هوايي را براي توقف عمليات فعال كرده بودند. سرو صداي بيرون اطاق همين موضوع را تائيد مي كرد. رمز كمبود سوخت مداوماً تكرار مي شد. مطمئناً توطئه اي در كار بود. شايد بعضي خلبانان هواپيماهاي سرگروه نيز در توطئه شركت داشتند. خود فرمانده نيروي هوايي به او اطمينان داده بود كه مشكلي از نظر سوخت پيش نخواهد آمد. بر ادامه مسير تاكيد كرد و دستور خود را علاوه بر سرگروهها مستقيماً نيز به همه هواپيماها نيز ابلاغ كرد. سرو صدا در بيرون بيشتر شده بود. ضربات سنگيني به در كوبيده مي شد. مي دانست كه در فولادي و قفل دروني مي تواند مدتي مقاومت كند. دقايقي گذشت. پيغام وضعيت اضطراري را از يكي از سرگروهها دريافت كرد. خائنها!. در داشت تكان مي خورد. نبايد مي گذاشت توطئه موفق شود. با هواپيماها تماس گرفت و اعلام كرد كه هر خلبان در صورت تغيير مسير خائن شناخته و در دادگاه صحرايي محاكمه خواهد شد. دفترچه رمز را سوزاند. به پيغامهاي دروغين سقوط و فرودهاي اضطراري كه دريافت مي كرد, اهميتي نداد. ارتباط را قطع كرد. ميز را پشت در كشاند و روي آن نشست. بيست دقيقه طول كشيد كه در شكسته شود. چند نفر مسلح داخل شدند. يونيفرم به تن داشتند و عصباني بودند. عقب عقب رفت. افراد كنار رفتند. مردي خشمگين پيش آمد. خون به چهره اش دويده بود. سروان تكاني خورد, خود فرمانده نيروي هوايي بود. « تو چكار كردي؟ » سروان گيج شده بود. فرمانده فرياد مي زد. « تمام هواپيماها سقوط كردند.» چيزي اشتباه بود. يعني خود فرمانده هم...؟. نبايد تسليم مي شد. نگاهي به در شكسته انداخت. فرمانده هنوز داشت فرياد مي زد. سروان در يك لحظه تصميم خود را گرفت. يكي از افراد را كنار زد و به سمت در دويد. يكي ديگر راهش را بست. سروان او را به زمين انداخت. فقط يك نگهبان ديگر در مسير بود. سعي كرد از كنارش عبور كند. دست نگهبان بالا رفت. ميله اي در دستش بود. سروان سعي كرد سرش را بدزدد. ميله پايين آمد. چيزي در سرش منفجر شد. چشمهايش برقي زد و همه چيز تاريك شد.
چشمهايش برقي زد. دردي را در سرش حس كرد كه بسرعت از بين رفت. چشم باز كرد. در سالن بود و مصاحبه كننده روبرويش نشسته بود. در يك لحظه همه چيز را بياد آورد. منگ بود, سرش را روي ميز گذاشت. چطور امكان داشت؟ زندگي سي ساله اش را در ژاپن با جزئياتش به ياد داشت. خانواده اش, كودكي, جواني, دوره آموزشي. كاملاً گيج شده بود. گفت« عجب توهمي »
« هيچ توهمي در كار نيست. همه چيز واقعي بود. حتي بعد از خروج شما هم آن دنيا باقي خواهد ماند و به زندگي خود ادامه خواهد داد. البته با دنياي اوليه ما فرق خواهد داشت. در آنجا تقريباً تمامي هواپيماهاي ژاپني بعلت اتمام سوخت در مسير سقوط كردند. نيروي هوايي ژاپن از بين رفت و حمله ژاپن به آمريكا انجام نشد. طبيعتاً جنگ بين ژاپن و آمريكا هم درگير نخواهد شد و بمب اتم هم آنهمه آدم را نخواهد كشت. تاثيري كه عملكرد شما در آنجا بوجود آورده بسيار اساسي و بسيار مثبت بوده است »
تمسخري را در گفتارش حس كرد. ياد صحبتهاي دوستش قبل از سفر افتاد. با خشم گفت « ولي چرا اينطوري شد؟ »
« چه اشكالي دارد؟ تازه علاوه بر اين محاسن, نسلهاي متمادي از انسانها در آنجا موضوعي را خواهند داشت كه هر وقت يادش بيفتند روي زمين بغلتند و قهقهه بزنند. مي دانيد كه ادخال سرور در قلب مردم دنيا كه شامل مومنين هم مي شود چقدر پسنديده است؟»
عصباني شد« اصلاً شما چكاره ايد؟ چه كسي به شما اين قدرت را داده كه در سرنوشت دنياها اينگونه دخالت كنيد؟ »
« صرفاً چون قوانين اينجا را زودتر از شما كشف كرديم, اين توانايي را داريم. البته خيلي ها اين توانايي را دارند و هر كدام بخشهاي مربوط به خود را دارند. سفرهاي شما و دنياهايي كه در خلال آن شكل مي گيرد, خود جزئي از سفر خود ما و دنيايي است كه ما شكل مي دهيم. بتدريج با افزايش آگاهي تان توانايي شما هم در انتخاب سفرهاي بعدي خودتان و حتي سفرهاي اوليه افراد مبتدي ديگر بيشتر خواهد شد »
« و انگيزه تان چيست؟ بنظر مي آيد خيلي به آمريكا علاقه داريد. »
« گور پدر آمريكا. ما فقط چند تا نويسنده هستيم و داريم روي نظرات جالب مقامات و كارشناسان و مفسرين هموطنمان در دنياي اوليه كار مي كنيم, مخصوصاً نوابغ سطوح بالاي مديريتي. در آن سالها در آنجا جمع آوري و چاپ اين مطالب امكان پذير نشد و حسرت به دل مانديم. شايد همين حسرت باعث شده است, چنين سفري را براي خودمان و چنين سفرهايي را براي كارشناسان شكل دهيم»
عصباني تر شد« چقدر هم بامزه اين كار را كرده بوديد. هه هه. بياييد قلقلكم بدهيد تا كمي بخندم »
« اشتباه نكنيد. ما فقط در انتخاب جزئياتي مثل سن و درجه و اسم شما نقش داشتيم. بقيه مسائل به ذهنيات خودتان مربوط مي شود. در اين مورد به دانش نظامي شما»
« چرا من؟ تقصير فرمانده بود كه خيال مرا از كافي بودن سوخت هواپيماها مطمئن كرد »
مصاحبه كننده دكمه اي را لمس كرد. صدايي از نمايشگر روي ديوار شنيده شد. صدا را شناخت. خودش بود, در همان بحث كارشناسي سال شصت و دو راديو. داشت در باره ضعف نظامي آمريكا و حمله پرل هاربر صحبت مي كرد. پرسيد « كه چي؟ » مصاحبه كننده با انگشت اشاره به سكوت كرد و بعد به نمايشگر اشاره كرد. كارشناس گوش داد.
«.... ما اگر به نقشه دنيا دقت كنيم مي بينيم كه ژاپن در اين طرف دنيا واقع شده و آمريكا در آن طرف. و هواپيماهاي ژاپني اين همه راه را از روي قاره آسيا و اقيانوس پيمودند و به آمريكا حمله كردند و آمريكا نتوانست جلوي آنها را بگيرد..... » با خشم فرياد زد« پرسيدم كه چي؟ »
مصاحبه كننده وسايلش را جمع كرد. از روي صندلي بلند شد و به سمت اطاق رفت. دو سه نفر از همكارانش داخل اطاق بودند. در آستانه در ايستاد و بطرف او برگشت و گفت « پسر خوب, زمين گرد است و در نقشه مسطح به اين صورت درمي آيد. آمريكا در شرق ژاپن و در نزديكي آن است و ژاپني ها از آن طرف به پرل هاربر حمله كردند نه از اين طرف »
پشت در بسته اطاق ايستاده بود. صداي بلند خنده از اطاق بيرون مي آمد و در سالن مي پيچيد. حتي از پشت شيشه مات مشخص بود كه آنها روي صندليها ننشسته اند. روي كف اطاق دراز شده اند. مي غلتند و قهقهه مي زنند و دست و پايشان را در هوا تكان مي دهند. مسخره ها!. از دست همه عصباني بود. قضيه اصلاً خنده دار نبود. مي دانست كه هيچ چيز شوخي نيست. مي دانست كه او در زندگي دومش واقعاً سروان تاناكورا بوده و واقعاً آن خرابكاري را مرتكب شده است هر چند در زندگي اولش...... ولي مثل اينكه در زندگي اولش هم اين اسم برايش آشنا بود. به ذهنش فشار آورد. يادش آمد. در آن سريال ژاپني بود كه همانوقتها پخش مي شد. بعد حس كرد اين كلمه آشناتر است. بياد آورد كه بعد از آن سريال به لباسهاي دست دوم خارجي هم گفته مي شد و بعد يادش آمد كه اين كلمه در بعضي مناطق ايران مفهومي وسيعتر پيدا كرده بود. به سيب پادرختي فله اي تاناكورا مي گفتند و به ساعتهاي.....
خون به مغزش دويد. مشتش را بر در كوبيد و فرياد زد« كيلويي هيكلته, كيلويي نوشته هات هستند, كيلويي طنزهاي بيمزه ات هستند. مرتيكه عوضي »
صدايي گفت « آرام باش, حالا حالا ها با آنها كار داريم. بعداً مي تواني تلافي كني »
جا خورد. به عقب برگشت. در اطاق پشتي باز بود. مردي روي صندلي نشسته بود و روي كاغذهايي كه سطح ميز را پوشانده بود, چيزهايي مي نوشت و خط مي زد. چهره مرد بدجوري آشنا بود ولي چيز عجيبي هم در آن بود. دقت كرد و ناگهان شناخت. فرمانده اش بود. او هم در سن جواني بود.
وارد اطاق شد و احترام گذاشت. فرمانده گفت« مي تواني كمكم كني؟ محاسباتم هميشه اشتباه از آب درمي آيد. تو كه مي داني من تا چهارده سالگي اصلاً مدرسه نرفته بودم »
« ولي شما كه بعداً دكترا هم گرفتيد. در رشته اقتصاد هم كه دروس رياضي وجود دارد »
« آن وقتها مدرك دانشگاهي نداشتم. تازه در دانشگاه فقط رياضيات سطح بالا تدريس مي شد. مشكل من محاسبات معمولي است, چهار عمل اصلي » كمي مكث كرد و ادامه داد « هميشه در اين مسائل مشكل داشته ام. نميتوانستم بفهمم كه چرا يك متر صد سانتيمتر است ولي يك متر مربع صد سانتيمتر مربع نيست. متر مكعب كه ديگر جاي خود را دارد » مثل اين بود كه دارد با خودش حرف مي زند « سال شصت و پنج مي خواستم عملكرد سالانه مان را در مسئله جنگ با عدد و رقم بيان كنم. خب, ما خيلي قبل از آن سال از مرز گذشته بوديم و در خاك عراق بوديم. در اين يك سال هم در بعضي مناطق زياد پيش رفته بوديم و در بعضي جاها كمتر. مي خواستم ميزان متوسط پيشروي را تعيين كنم. راهش را از يكي از همكاران پرسيدم و او گفت كه بايد مساحت زمينهاي آزاد شده را بر طول خط جبهه تقسيم كنم. اعداد را از مركز فرماندهي خواستم و محاسباتم را انجام دادم. نمي دانم تقصير آنها بود كه مساحتها را به متر مربع برايم فرستاده بودند و من در تبديل واحدها و جاي مميزها اشتباه كردم يا چيز ديگر. به هر صورت جواب را به دست آوردم و در مصاحبه اعلام كردم. بديش اين بود كه چند روزنامه گفته هايم را چاپ كردند و ديگر نمي شد اشتباه را به گردن يكي از آنها گذاشت »
« مگر چه گفتيد؟ »
« اعلام كردم كه ما در سال گذشته جبهه جنگ را صد و پنجاه كيلومتر به بغداد نزديك كرده ايم »
«چه اشكالي دارد؟ »
« خب, نمي دانم به چه دليل قضيه من در اينجا با شماها فرق دارد. يك فرق اين است كه در سفر بايد در نقش خودم ظاهر مي شدم. نيروها و تجهيزات بسيار زيادي هم در اختيارم قرار گرفته بود و بايد از همان وضعيت سال شصت و پنج شروع مي كردم و در يك سال صد و پنجاه كيلومتر به سمت بغداد پيشروي مي كردم. فرق دوم اينكه بايد دوباره همان سفر را تكرار كنم چون اين كار را در سفر اول نتوانستم انجام دهم »
« مطمئنم كه مي توانيد. نبوغ نظامي شما زبانزد بود »
« مشكل جاي ديگري است. مسئله اين است كه از مرز تا بغداد صد كيلومتر بيشتر فاصله ندارد »
فرمانده ساكت شد و بعد آرام پرسيد« تو چيزي بفكرت نمي رسد؟ »
كارشناس خسته بود. بلند شد تا برود. گفت« تنها راهش اين است كه به افغانستان حمله كنيد. آن طرف تنها جايي است كه مي توان از مرز صد و پنجاه كيلومتر به سمت بغداد پيشروي كرد. زمين گرد است »
از اطاق بيرون رفت. به سفر بعدي اش فكر مي كرد. اختيار عمل دست خودش بود. اگر قرار بود تاثير سفرها روي دنياهاي مربوطه پايدار باشد, خوب مي دانست در سفر بعد كجا برود. سراغ كپرنيك و گاليله مي رفت. كريستف كلمب و ماژلان را هم نبايد فراموش مي كرد و كلاشينكلف را هم. چهار خشاب پر هم بايد همراه مي برد. مديريت دنيا بايد تغيير مي كرد.
اشتباه
هانيه عالينژاد
خانهي کوچکمان، آخرين خانهي يک کوچهي بنبست در يک محلهي قديمي تهران بود. در که باز ميشد، راهپلههاي سبزرنگ با موکتي ضخيم که سبز تيرهتري بود در سمت چپ و راهروي باريکي منتهي به آشپزخانه و اتاق پدر و مادرم در سمت راست قرار داشت. مهمانخانه و اتاق من و خواهرم در طبقهي بالا بود. درست بالاي راهپله، بين در اتاق ما و مهمانخانه، تابلوي بزرگي از يک جنگل قرار داشت. کلبهاي چوبي در ميان تصوير روي تابلو بود که محل تخيلات جورواجور کودکانهي من و خواهرم بود. بعد از ظهرها که همه خواب بودند، جلوي تابلو مينشستيم و قصه ميساختيم، قصههايي از شاهزادههاي زيبا و روزهاي رويايي. شاهزادهي خواهرم هميشه علي نام داشت و شاهزادهي من هر روز اسمي تازه داشت.
اتاقک زير پلههاي طبقهي پايين، هم حکم انباري را داشت و هم مخفيگاه من و خواهرم بود. هر وقت با هم قهر بوديم يا کسي دعوايمان کرده بود يا کار بدي کرده بوديم و از خشم پدر و مادرمان ميترسيديم، آن اتاقک محل خوبي براي پنهان شدنمان بود.
بعد از آن شب سياه که مادرم آنقدر از درد شکم به خود پيچيد که براي هميشه ساکت شد، بيشتر اوقات روز را در آن اتاقک گريه ميکرديم تا شب که پدرمان ميآمد جلوي او گريهمان نگيرد. پدرم همهي غماش را در خود ميريخت و پيش ما خود را خوشرو نشان ميداد. ما هم سعي ميکرديم جلوي او قيافهي مادر مردهها را به خود نگيريم.
هفت سال تمام، خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود، نقش مادرم را به عهده گرفت تا من کمتر غم بيمادري را حس کنم. تمام زندگي من خواهرم بود و پدرم. با هم خوش بوديم. کلمهاي از حرفهاي توي دلم نبود که به خواهرم نگويم و هيچ حرف نگفتهاي نبود که خواهرم به من نزند. به من گفته بود که سالهاست بين او و علي، صاحب مغازهي خرازي سر کوچه، علاقهاي هست. من هم شنيده بودم و هيچ نگفته بودم.
تا آنکه آن روز بعد از ظهر، مادر علي در خانهمان را زد. آن روز من در را به رويش باز کرده بودم. مادر علي آمد و با پدرم حرف زد. گفت که مهري را چند بار در راه مدرسه و در مجلس مولودي خانهي همسايه ديده و براي پسرش پسنديده، اجازه خواست که فردا شب با پسرش براي خواستگاري بيايند. يادم هست که تمام روز بعد را در حالي که خواهرم پروازکنان در حال تدارک پذيرايي از مهمانان آن شب بود، من در اتاقک زير پله، اخمکنان نشسته بودم. احساس تنهايي ميکردم. تازه يادم افتاده بود مادر ندارم. دلخور بودم از مهري که ميخواست برود و من را تنها بگذارد، دلخور بودم که از اين موضوع خوشحال است.
شب، بي اينکه چيزي به رويم آورم، پيش خواهرم در اتاق خوابمان ماندم و دستهايش را که ميلرزيد در دستم گرفتم. وقتي پدرم براي آوردن چاي صدايش زد از احساس اينکه او را بيش از من دوست دارد، حرصم گرفت. مهمانها که رفتند پدرم لبخند ميزد. وقتي به او شب به خير گفتيم و به اتاقمان رفتيم، مهري بي اينکه با من حرفي بزند دراز کشيد و زير پتو رفت.
نيم ساعت بعد، آرام از جايم بيرون آمدم و از اتاق بيرون رفتم. پدرم هنوز بيدار بود و در اتاقش روزنامه ميخواند. مرا که ديد با نگاه نگرانش پرسيد: «چيزي شده دخترم؟» و من برايش گفتم که مادر علي دروغ گفته و مهري و علي خودشان همديگر را ديدهاند و خاطرخواه هم شدهاند. وقتي خشم، خوب در صورتش و نگاهش پيدا شد، به اتاقم برگشتم.
آن شب نفهميدم چه اشتباهي کردهام. وقتي پدرم فردا شب بدون اينکه به مهري چيزي بگويد به خانوادهي علي زنگ زد و جواب رد داد هم نفهميدم. وقتي مهري هر روز در غياب پدرم گريه ميکرد و وقتي علي از آن محله ناپديد شد هم نفهميدم. اما حالا وقتي بيست و پنج سال از آن روزها گذشته، من ازدواج کردهام و صاحب دو فرزند شدهام و خواهرم مهري هيچوقت ازدواج نکرد، هيچوقت موهايش را بلند نکرد، هيچ وقت لباس رنگ شاد نپوشيد و هيچوقت مثل روزهاي بچگيمان، وقتي جلوي آن تابلوي جنگل مينشستيم از ته دل نخنديد، فهميدم که آن شب چه اشتباهي کردم.
لاکردار
منیره سادات جارچیان
بارون مثل سیل می باره و کی می دونه که کی می خواد بند بیاد.برف پاک کنا همینطور پشت هم
می رن و می آن اما هیچ فایده ای نداره.آب شرشر روی شیشه ها موج بر می داره و سرازیر می شه.
از همه جای این لکنتی سیاه عینهو قفس، آب چکه می کنه.فکر کنم الانه که آب بره و کوچیک بشه مثل ماشینای اسباب بازی که چند تا بچه تو یه جاده ی گچی هی تقه می زنن بهشون تا جلو برن. هر
کی زور و جیگرش بیشتره مسابقه رو می بره.
- مادر،علی رضا، علی. بذقی بچه چقدر بازی می کنی. یالا بیا تو ببینم، سر ظهره، گرما زده می شی.
- اه بیا بابا ماشینتو بگیر. باید برم.مامانم صدام می کنه.
لامصب هر چی می ری تموم نمی شه مثل شبایی می مونه که انتظار می کشیدم، انتظار تا معلوم نیس کی این فری موش گور به گوری از سر پیچ پیداش بشه و چس مثقال زهر ماری بذاره کف دستم و چندر غاز پول باباه رو تا قرون آخرش بالا بکشه و تازه یه چیزی ام طلبکار شه.
- ا علی رضا بمیرم الهی ننه، تو این سرما این وقت شب اینجا چرا وایسادی؟! خدا بگم چی کار کنه این بابای شیره ای بی غیرتتو . قربونه اون دلت فرح جون که کبابه از دست این شوور...
زری پیریی فضول.همینطور می گفت و دور می شد.سرم داغ شده بود انگاری که می خواست ذوب شه و شرره کنه بریزه رو آسفالت و بسوزونتش. تا اومدم بزرگ شم، یاد گرفتم پس گردنی بخورم، جلو هر کس و ناکسی سر خم کنمو جور بابامو بکشم. ازآینه، شیشه های دو تا در پشتی رو که نگاه می کنم تاریکی، جاده رو تو خودش فرو می بره. نه مهتابی، نه چراغی، نه ماشینی، هیچی . نه حتی اون دور دورا نوک سوزن نوری که کور سو بزنه.دیگه به هیچی نمی تونم اعتماد کنم حتی چشام. لاکردار این دیگه چه جور جاده اییه؟!
اندر احوالات شیخِ ما
علی شیخالاسلامی
و آنگونه بود که بالای کوهی بردندش نهترا نام. جریب در جریب در جریب از راست و چپ و مقابل و پشت صحرای لمیزرع بود. شیخ اندیشید چگونه در چنین بیابانی مسطح کوهی چنین رشید قد علم کرده است. فکر شیخ به جایی قد نداده دستهایش را میخ کردند و پاهایش را ریسمان پیچیدند و سر تا پایینش را مبسوط چلاندند.
روزها و هفتهها گذشت. قطرههای خون لحظهای از جریان نیفتاده بودند. کوه ایستاده بود، سرخ، و هنوز شیخ ساکت را به دوش می کشید.
در سحرگاه روز شصت و سوم شیخ از خود بیخود شد. خود را در نوشگاهی یافت، انباشته از جماعتی که جملگی جای میخ طویله در کف دست داشتند. تا بازگشتن شیخ به حال طبیعی چهها رخ داد در هیچ منبع معتبری ثبت و ضبط نشده است. چشمها را گشود، به نیمجُنبشی دستهای میخشدهاش را رها و ریسمان را دچار ضعف عضلات کرد. به چهار جهت نظری انداخت و نعره زد:
OK, I’ll do it.
موضوع جدید:
اشتباه
به پیشنهاد حبیب کلانتری
آن ذره بین مسخره تان اینجا به کار نمی آید آقا
فائزه نوریزاد
آن ذره بین مسخره تان اینجا به کار نمی آید آقا. باور کنید این خانه تنها در همین حدی که می بینید، مخوف است، نه بیشتر. اینجا جز همین صندلیِ موریانه زده و فرش رنگ و رورفته و البته عتیقه ای که زیر پای ماست چیز دیگری پیدا نمی کنید؛ حتی اگر حافظه ی من یاری نکند، از لابلای حرفهای رهگذران می شود فهمید که قدمت این فرشِ دست بافت، باید چیزی در حدود سن من، یا –چه فرق می کند؟- مادربزرگتان باشد. آن طور دست نکشید آقا. کافیست لبه ی فرش را کمی برگردانید، آن وقت به راحتی می توانید بافت ریز و زیبایش را تحسین کنید. البته مراقب جانوران موذی زیر فرش باشید. به هرحال در این خانه، وجود خطر-در هر حد و اندازه ای- می بایست برای شما قابل پیش بینی می بود. بهتر است خوب خوب کت و شلوارتان را بتکانید. بله. بهتر است شروع کنیم. می توانید همین جا بنشینید روبروی من. این طور که نشسته اید، ممکن است گردنتان کمی درد بگیرد. بهتر است طوری بنشینید که نمای کاملی از آن پنجره را در دید داشته باشید. آن پنجره، در واقع، مهمترین قسمت این خانه است. بله. بهتر است یادداشت کنید؛ مهمترین قسمت خانه.
آن طور به قوز پشتم خیره نشوید آقا. در واقع، بهتر است بدانید، در این خانه چیزهای مهمتری هم یافت می شود. مهم تر از من و دست و پاهای به هم چفت شده ام. وَ یا همین پیراهن چرکْ مرد قهوه ای که سالهاست چند تار از موهای خاکستری ام توی یقه اش گیر کرده است... بله آقا. بهتر است با دقت بیشتری به آن پنجره نگاه کنید...
پشت پنجره –یعنی دقیقن جایی که می شود همه ی قناصی ها ی بدنم را دید زد- سایه های زیادی در هر ساعت از شبانه روز در رفت و آمدند. سایه های متنوع و جالبی که با زیرکی ها و مزه پرانی هایشان مرا سرگرم می کنند. حتی –شاید باورتان نشود- بعضی وقت ها آنهایی که کنجکاوترند، خم می شوند توی خانه و من، سنگینی نگاهشان را روی برآمدگی های پشتم احساس می کنم.
از پشت پنجره که رد می شوند، من صدای پچ پچ هایشان را می شنوم که با آب و تاب زیاد –و احتمالن با دست هایی که از فرط هیجان مدام به این سو و آن سو پرتاب می شوند- آخرین شایعات و اخبار را به گوش هم می رسانند. بهتر است بدانید که درمحدوده ی پیاده رویی که به منتهاالیه سمت راست این خانه، یعنی درست پشت آن پنجره، منتهی می شود، اخبار و شایعات، تنها درباره ی عجوزه ی زشت و پیر این خانه ی مرموز است که البته، هویتش هیچوقت برای هیچکس واضح و شفاف نبوده است. و هم من هم خود آنها خوب می دانیم که لذتش دقیقن به همین است. به اینکه هر بار حقایق ثابت و تکراری تنها در جملات تازه و با ریزه کاری های متفاوت، تحت عنوان شایعه ی جدید نقل می شود. و جالب تر اینکه موقع شنیدن شایعه ی جدید، همگی به اتفاق، آن چنان پلک هایشان را تند و تند به هم می زنند که انگار اولین بار است که از پیرزنی زشت و ترسناک در خانه ای مرموز واقع در خیابان سیزدهم، سخن به میان آمده است. متاسفانه این، یکی از کثیف ترین حقه هایی است که هر روز به هم می زنند و از تکرارش هیچ ابایی ندارند. گوشتان را بیارید نزدیکتر آقا. باید حقیقت شومی را نزدتان فاش کنم... بین خودمان باشد آقا، این سایه ها، برخلاف ظاهر آرام و غلط اندازی که دارند، موجودات حقه بازی هستند که تنها من توانسته ام خوب بشناسمشان. باور کنید هر عمل کثیف و نحسی از دستشان بر می آید... اما بهتر است شما در رابطه با آنها کمی محافظه کار باشید. هرچه باشد هم نشینی با چنین افرادی خلاف آداب جنتلمنی است، آقا... بله. بله. بهتر است از بحث دور نشویم. داشتم می گفتم...
آنها رادیوها، تلویزیون ها، روزنامه ها و کتاب های متحرکی هستند که به خوبی مرا سرگرم می کنند. و با بلاهت ها و حقه های کوچکشان موجبات تفریح مرا فراهم می کنند. طوری که بعضی وقت ها به راحتی لک و پیس و چرک و چروک های کف پام را از یاد می برم. حتی خیلی وقت ها هویت خودم را هم به یاد نمی آورم و هرچه فکر می کنم برای هیچ کدام از سوال های تکراریشان هیج جوابی به ذهنم نمی رسد. باورتان می شود؟ واقعن چه کسی می داند دقیقن چه مدتی است که من همین طور زل زده ام به ناخن های بنفش و کج و معوج دست و پاهام که به هم چفت شده اند وَ موریانه هایی که به راحتی از روی پستی ها و بلندی های این همه انگشت رد می شوند و هیچوقت تکه ای از الوارهای صندلی را لای هیچکدام از چین و چروکهای انگشتهایم جا نمی گذارند؟!
"چند سالش است؟ قوز پشتش را دیده ای؟ چطور ممکن است که ساعت ها بدون کوچکترین حرکتی، همین طور بنشیند و از جایش تکان نخورد؟ پس آب و غذایش چه می شود؟ با سرما و گرما چه می کند؟ ما حتی به یاد نداریم که او لحظه ای به خواب رفته باشد... موهایش. موهای خاکستری اش. هیچ دقت کرده ای که همیشه دقیقن به همین رنگ و اندازه بوده اند؟ از وقتی یادمان می آید، همین طور روی سرش بسته شده اند و چند تارشان هم روی یقه ی چرک پیراهن قهوه ایش ... اصلن از کجا معلوم که زنده است؟"
و همیشه بعد از فوران این سوالات تکراری، ناخودآگاه وَ در کمتر از کسری از ثانیه، انگیزه ی کافی برای ساختن و شنیدن اطلاعات جعلی، مثل هورمونی در سرتاسر وجودشان ترشح می شود و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جلوی شیوع این همه دروغ و شایعه را بگیرد. دروغ های هولناکی که بعضی وقت ها مرا هم به فکر فرو می برد و در کمال ناباوری، تیزیِ استخوان های بیرون زده ی پشتم تیر می کشد.
همین اواخر حرف های در گوشی دوتایشان تقریبن متقاعدم کرد که من یک مجسمه ام و به دست یک مجسمه ساز ماهر ایرلندی ساخته شده ام. و البته صدای نازک و تودماغی یکیشان فورن اضافه کرد که صاحبخانه هم دکتری بوده است که سال ها پیش به سفر رفته و هنوز برنگشته است... باورتان می شود؟! اینکه همین پیرزن زنده و سرحالی که الان روبروی شما نشسته است و با شما صحبت می کند، یک مجسمه باشد... حتی تصورش هم غیرممکن است. اما من باورم شده بود. تا جاییکه آن شب، تحت تاثیر بی نظیر یاوه گوییهای آن دو، تا صبح برای سلامتی صاحب خانه و دوست مجسمه ساز ایرلندی اش دعا خواندم...
اما برای اطمینان خاطرتان عرض می کنم آقا، تجربه ثابت کرده که این کشف های جدید نهایتن بعد از دو روز، تاثیر اولیه شان را از دست می دهند و من همیشه بعد از سپری شدن این دو روز، تا عبور سایه های بعدی، خودم را با تماشای تکه چوب های صندلی روی دوش موریانه ها سرگرم می کنم.
بهتر است بدانید که گهگاه نظریه های نغز و جالبی هم میان این همه دروغ ریز و درشت، پیدا می شود. به عنوان مثال، صدای بم و سرماخورده ی یکی از این سایه ها، لابلای سرفه ها و عطسه ها و فین های بی وقفه اش اگرچه به سختی قابل تشخیص بود، اما خوب در خاطرم مانده است: "می تواند جنازه ای مومیایی شده باشد. یادم می آید نمونه ای نظیر این را در مصر... اوهوووم اوهوووم... بله جانم، در تاج محل دیده بودم. البته آن یک پسربچه ی... آ..آ...ا..اآپچه ه ه... همم، بله. یک پسر بالغ مراکشی بود که در حالتی شبیه به اینکه مشغول خاک بازی باشد یا همچه چیزی... بله جانم. مومیایی شده بود." و بعد همه ی محتویات بینی اش را در جوی کوچک کنار پیاده رو خالی کرد.
بهتر است بدانید آقا، گفتن این جزئیات آنقدرها هم که شما فکر می کنید بی اهمیت نیست. با شناختی که من از این سایه ها یا به عبارتی طرفداران پر و پا قرص رمان های جذاب شما دارم، این جزئیات و حواشی، قطعن خیلی خیلی بیشتر از اصل ماجرا توجهشان را جلب خواهد کرد. بله. بهتر است به من اعتماد داشته باشید آقا...
برایتان مثال دیگری خواهم زد؛ صدای جیغ جیغی سایه ی دیگری که وجود این خانه و متعلقاتش را تنها ناشی از خیال پردازی های شخصیت اسکیزوفرن هم نوعانش می پنداشت: "من به عنوان یک سایکولوجیست متعهد، خودم را موظف می دانم تا شما را، جناب شهردار، از خطری جدی که سلامت روانی همه ی ساکنین شهر را تهدید می کند، آگاه کنم. این خانه با تمام محتویات و سکنه اش، چیزی جز نتیجه ی بیش فعالی قوه ی وهم و تخیل افراد نیست. من که به شخصه در این مکان هیچ اثری از یک خانه ی مرموز و یک عجوزه ی چنین و چنان نمی بینم. و البته مطمئنن شما هم مثل من از سلامت روانی کامل برخوردارید، جناب شهردار." و بعد همان صدای جیغ جیغی، تا مدت ها ریز ریز می خندید.
حتی همین دو سایه ای که پیش پای شما رفتند. بله، چرا راه دور برویم؟! این ها دوقلوهای خبرنگاری هستند که از وقتی یادم می آید، برای روزنامه ی محلیشان دنبال خبرهای زرد و جنجالی می گردند. شما باید بشناسیدشان. احتمالن در گذشته با هم همکار بوده اید. در آن روزنامه ی کذایی. درهرصورت بهتر است شما را در جریان گفتگوی امروزشان قرار دهم. شاید به درد فصل آخر رمانتان بخورد. آم... اگر اشتباه نکنم از اینجا شروع شد:
-"این طور نمی شود. بهتر است یکبار خودمان از پنجره برویم تو و از خانه ی آن پیرزن عکس بیندازیم. قطعاً به جذابیت روزنامه..."
-" نه، ریونا. من و تو چطور می توانیم از آن پنجره بالا برویم؟ این کار خطرناکی است. بهتر است از یک بزرگتر کمک بگیریم."
-"بله. ام... به نظر تو بهتر نیست با عمو کارل مشورتی داشته باشیم؟"
-"اُه، ریونا. بهتر است برایم توضیح دهی که چرا همه چیز را به عمو کارل ربط می دهی؟ هیچ می دانی اگر عمو کارل از نقشه ی ما بو ببرد، بدون شک ما را به عنوان برادرزاده های روان پریشش به آن بیوه ی روانشناس معرفی می کند؟"
-"حق با توست. اما پس بهتر نیست بی خیال این سوژه شویم؟ باور کن نه روزنامه و نه آن ده دلاراضافه حقوق لعنتی به این ریسک بزرگ نمی ارزد..."
به گمانم این تکیه کلام مسخره را هم از همین ها گرفته ام. اما اصلن جای نگرانی نیست. همان طور که قبلن گفتم، نهایتن تا دو روز این گونه خواهد بود و بعد از آن، تیک های عصبی دیگری جایگزین خواهد شد.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید تکراری ترین جمله ای که از زبان آن ها شنیده ام چه بوده است: "حیف که پشتش به پنجره است وگرنه ..." و همیشه همین جا، سایه ی دیگر می پرد وسط حرفش و بحث را عوض می کند و تمام سعی اش را می کند تا هیجان بحث را ببرد بالا. (این ها معمولن سایه های مذکری هستند که برای جلب نظر نامزدهایشان حاضرند به هردری بزنند. در واقع یکی از راه هایی که آنها را قهرمان و لااقل سرگرم کننده جلوه می دهد، همین دروغ هایی است که درست همین جای بحث اقتضا می کند تا ساخته و با کمترین فوت وقت گفته شوند.)
خب دیگر... الان وقتش است. باید سر و کله ی آن سه سایه ی کوچک و احمق پیدا شود. حتمن دقایق شاد و مهیجی را برایم فراهم می کنند. مثل دیروز که با آن دست های خپل و کوتاهشان می خواستند قفل پنجره را باز کنند و بیایند تو. باورتان می شود؟! البته جای نگرانی نیست. خوشبختانه درست وقتی که از سر و کول هم بالا رفته بودند، سایه ی بزرگی سر رسید و هر سه، بدون معطلی پا گذاشتند به فرار. بهتر است بدانید که هنوز غرغرهای آن سایه ی بزرگ توی گوشم است... هووم. صدای خودشان است. می شنوید که؟! خب دیگر، بس است. بگذارید به کار و زندگی ام برسم. یادتان باشد که بهتر است در نوشتنِ رمان تازه تان شجاعت داشته باشید آقا. شجاعت... باز هم تاکید می کنم؛ مواظب این سایه های موذی باشید. باور کنید این برای خودتان بهتر است...
روزي كه سر نخ زندگي از دستم در رفت
هنگامه گلگوني
گاهي وقتا فكر مي كنم سرنخ زندگيم با يك سلام معمولي مثل هزارتا سلامي كه تا حالا تو عمرم كردم، از دستم در رفت و همه چيز مثل كلاف سر درگم به هم پيچيد.
بعدازظهر يكي از پنجشنبه هاي تنبل تابستان بود. مي خواستم از شركت بزنم بيرون كه يادم افتاد بايد براي پروژه تازه اي كه سفارش گرفته بودم، با خانم مرادي كه در قست تبليغاتي شركت «پرتو» كار مي كرد، هماهنگ كنم. قبل از اين چندباري باهاش صحبت كرده بودم. به همين خاطر قبل از اينكه از شركت بيرون بيام، شماره دفترشو گرفتم. يك بوغ، دو بوغ، سه بوغ و ....
مي خواستم گوشي را قطع كنم كه صداي مردانه اي گفت: بفرماييد.
مثل هميشه، گفتم: سلام؛ من «اميدوار» هستم. از شركت تبليغاتي «چشم انداز» مزاحمتون مي شم، مي خواستم با خانم مرادي صحبت كنم.
صداي مردانه گفت: سلام خانم؛ خانم مرادي تشريف ندارند. من، «ساكت» مدير تبليغات و بازاريابي شركت «پرتو» هستم. اگر امري داريد در خدمتم.
بلافاصله گفتم: در ارتباط با بيلبوردي كه قرار است در اتوبان تهران-قم از شركتتون كار كنيم، چندباري با خانم مرادي صحبت كردم. قرار شد، فردا بين ساعت 3 تا 5 بعدازظهر، خانم مرادي بيايند و محل را از نزديك ببينند و اگر ايده اي دارند، بگويند. تماس گرفتم كه قرار فردا را بهشان يادآوري كنم.
ساكت گفت: متاسفانه، براي خانم مرادي مشكلي پيش آمده كه چند روزي مرخصي گرفته اند. در ارتباط با قرار فردا هم، من به جاي ايشان مي آيم. فقط اگر ممكن است، آدرس دقيق را بدهيد تا يادداشت كنم.
كمي مكث كردم و گفتم: ok، ايرادي ندارد. يادداشت كنيد.
بعد از اين كه آدرس را نوشت، گفت: اگر ممكن است، شماره همراهتان را هم بدهيد كه بتوانم پيدايتان كنم.
خيلي وقت بود كه وقتي كسي شماره موبايلم را مي خواست، بدون هيچ واكنشي، شماره را مي دادم. چون فكر مي كردم، آن قدر بزرگ شده ام كه اگر كسي هم خواست، مزاحمتي ايجاد كند، بتوانم گليمم را از آب بيرون بكشم.
بنابراين گفتم: بله، البته. يادداشت كنيد. .....0912347
وقتي يادداشت كرد، گفت: 0912348
گفتم: 347
خنديد و گفت: شماره موبايل خودم را مي گويم. يادداشت بفرماييد.
مثل كسي كه كنف شده باشد، گفتم: اوه، بله.
*************************
ساعت 1بعدازظهر روز جمعه بود. داشتم اينور و اونور مي دويدم تا تند تند كارامو انجام بدم كه دير نرسم. مامانم هم طبق معمول، ژست يك سخنران حرفه اي را گرفته بود و داشت در وصف بي نظمي هاي من نطق مي كرد كه صداي «سوت فرهاد» بلند شد. زنگ اس ام اسم را «سوت فرهاد» گذاشته ام و هر وقت فرهاد سوت مي زند، يعني يكي برايم اس ام اس فرستاده. مادرم در حالي كه داشت سخنراني مي كرد، گفت: برو، برات اس ام اس اومد و هميشه موقع گفتن اين لغت چنان «ام» را غليظ مي گويد كه ناخودآگاه خنده ام مي گيرد.
با خنده گوشي را برداشتم و دكمه select را فشار دادم. صفحه باز شد.
«سلام، چه طوري؟ خواب كه نيستي. قرارمون يادت نره. منتظرتم.»
به بالاي صفحه نگاه كردم تا ببينم كدوم يكي از دوستام بهم اس ام اس زده؟ ولي اسمي نيفتاده بود و به جاي اون يك شماره موبايل افتاده بود كه نمي شناختمش. يك كم فكر كردم و بعد با خودم گفتم: آقاي ساكت. باورم نمي شد كه با صحبت كوتاه ديروز، امروز پسرخاله شده باشه و اس ام اس زده باشه.
يادم افتاد كه شمارشو، روي كاغذ نوشتم و انداختم توي كيفم. بلافاصله به سراغ كيفم رفتم و كاغذ رو بيرون آوردم و شماره ها رو با هم چك كردم. خودش بود. كمي جا خورده بودم و با خودم فكر كردم، اي بابا. توي اين دنياي ارتباطات، چقدر همه چيز سريع اتفاق مي افته و طرف عجب روابط عمومي قوي داره. اما بعدش فكر كردم كه شغلش ايجاب مي كنه و مني كه مدام - سرم توي فتوشاپ و كرل و فري هند و از اين چرت و پرت هاست تا يك طرح گرافيكي جالب بزنم و آخر سر هم مدير شركت كلي غرغر كنه كه خانم اميدوار، خيلي مدرن كار كردي. بابا؛ يك كم ساده تر، فهمش هم راحت تر- از اين چيزا سر در نميارم.
بعد از كلي اين دست، اون دست كردن، اس ام اس زدم كه ok، ساعت 4 آنجا هستم و بعدش تصميم گرفتم وقتي رسيدم سر قرار، چنان كم محلي بهش كنم كه حسابي كنف بشه.
ساعت 2 بعدازظهر بود كه استارت زدم. يك رنوي مشكي پيزوري كه از هفته اي هفت روز، شش روزش رو تعميرگاه بود. خدا، خدا كردم كه وسط اتوبان قالم نذاره.
توي راه بودم كه گوشيم زنگ خورد. دوباره خودش بود. گوشي را برداشتم، با لحني كه انگار نمي دونم اون طرف خط كيه، سلام كردم. سلام كرد و گفت: ساكت هستم. بدون اين كه لحنم را تغيير بدم، گفتم: بله، بفرماييد.
گفت: من رسيدم. مي خواستم، ببينم شما كجا هستيد؟
گفتم: تا 10 دقيقه ديگر مي رسم.
بالاخره رسيدم. تنها يك ماشين كنار اتوبان پارك شده بود. يك 206 مشكي. حدس زدم بايد خودش باشد. ماشينم را كمي با فاصله از ماشينش كنار اتوبان نگه داشتم. پياده شدم و به سمت 206 مشكي رفتم. روي صندلي راننده لم داده بود و عينك دودي روي صورتش، مانع از اين شد كه ببينم چشمهايش باز است يا بسته. اما وقتي ديدم حركتي نمي كند. فهميدم كه بايد چشمهايش را روي هم گذاشته باشد. با نوك انگشتم، چند ضربه به شيشه ماشين زدم. ناگهان از جا پريد. در را باز كرد و به سرعت پياده شد. گفتم: سلام، اميدوار هستم. ببخشيد اگر ترساندمتان.
به نظرم آمد كمي جا خورده است، اما گفت: نه، نترسيدم. از ملاقات شما، خوشوقتم.
جاي تابلو را نشانش دادم و در مورد نوع طرحي كه در ذهنم بود، برايش توضيح دادم. او هم چند موردي را اضافه كرد و وقتي به توافق رسيدم. خداحافظي كردم و به طرف ماشين راه افتادم.
وقتي در حال برگشت به خانه بودم، مدام به او فكر مي كردم و اين برايم عجيب بود. ساكت، مردي بود با قدي متوسط، كمي چاق با يك چهره معمولي، اما نمي دانم چه چيزي در او بود كه مدام ذهنم را به خودش مشغول مي كرد.
*************************
طراحي آگهي تبليغاتي شركت «پرتو»، چند روز از وقتم را گرفت. اما بالاخره همان چيزي شد كه مي خواستم. طرح را مدير بخش دادم، چون از اين به بعدش به من مربوط نمي شد. يكي دو روزي گذشت تا اين كه، يك روز صبح، آقاي مظفري، آبدارچي شركت، وارد اتاقم شد و بسته اي را روي ميزم گذاشت و گفت كه براي شما فرستاده اند.
كارت روي بسته مربوط به شركت «پرتو» بود. از آقاي مظفري تشكر كردم و بسته را باز كردم. يك جا خودكاري قلم كار زيبا بود به همراه نامه اي از آقاي ساكت كه در آن به خاطر زحمات من تشكر كرده بود. جاخودكاري را روي ميزم گذاشتم و گوشي را برداشتم تا از هديه اش تشكر كنم. اما بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم، يك اس ام اس برايش بفرستم. پس اسم ام اس زدم: «از هديه زيبايتان سپاسگزارم.»
سوت فرهاد كه بلند شد، فهميدم جوابم را داده است: «خواهش مي كنم، يكتاي بي نظير»
يكتاي بي نظير! ناخودآگاه خنديدم و اين جمله را به پاي هندوانه زير بغل گذاشتن و تعارفات جماعت ايراني گذاشتم. اما همه چيز به اين جا ختم نشد. اس ام اس ها هر روز ادامه داشت. اينكه حالت چطوره؟ فرشته من. صبح به خير، عزيزم و ....
همه چيز برايم عجيب بود و دليلي نمي ديدم تا اين رابطه ادامه داشته باشد. اما مثل مسخ شدگان نمي توانستم حركتي انجام دهم. درست مثل شاهي بودم كه كيش شده است و براي رفع كيش بايد حركتي مي كردم اما هيچ حركتي ازم ساخته نبود. هر روز منتظر بودم تا اس ام اس بزند و با اين كه من برخلاف او هيچ كدام از ابراز احساس هايش را جواب نمي دادم، او كماكان همان لحن دوستانه يا شايد هم عاشقانه را در پيش گرفته بود.
مدام با خودم فكر مي كردم چه طور مي شود كه يك نفر، شما را يك بار، آن هم براي يك قرار ملاقات كاري ببيند و چندباري هم تلفني در حد دو، سه دقيقه با شما صحبت كند و بعد با لحن بسيار صميمانه برايتان اس ام اس بزند و ابراز علاقه كند و هميشه هم خودم را مجاب مي كردم كه بالاخره اين قصه هاي با يك نگاه عاشق شدن هميشه در فيلم ها اتفاق نمي افتد و گاهي هم پيش مي آيد كه در واقعيت كسي با يك نگاه، صد دل عاشق شود.
*************************
سه ماهي از ماجرا گذشته بود كه يك روز تماس گرفت و گفت: پايين شركت منتظرم است. ساعت نزديك 5 بعدازظهر بود. كيفم را روي دوشم انداختم و پايين رفتم. كمي جلوتر از شركت ايستاده بود. نزديك رفتم. در كنار راننده را باز كرد تا من بنشينم. كنارش نشستم. سلام سردي كرد، ماشين را روشن كرد و به راه افتاد. چند خيابان رد شديم و او همانطور به جلو خيره شده بود و حرفي نمي زد. وارد اتوبان شديم و او هنوز ساكت بود.
گفتم: با من كاري داشتيد؟
سرش را به طرفم برگرداند و فقط نگاهم كرد. كمي ترسيده بودم، كارهايش برايم عجيب بود. گفتم: نمي گيد با من چه كار داريد و الان داريم كجا مي ريم؟
گفت: داريم مي ريم شمال.
گفتم: شمال؟
گفت: دوست داري؟ من كه عاشق شمال و طبيعت سرسبزشم.
گفتم: ولي من لزومي نمي بينم كه با شما بيام شمال.
دستش را كه تاقبل از اون روي دنده بود، از روي دنده برداشت و دستم را محكم تو دستش گرفت. خيلي ترسيده بودم. گفتم: ولم كن. معلومه داري چيكار مي كني؟ فكر كردي منم از اون دختراي .... نذاشت حرفم را ادامه بدم و گفت: از اون دختراي معصوم و بي گناه كه از چشماشون هيچي جز مهربوني نمي باره.
سعي كردم دستم رو از دستش بيرون بيارم، اما اجازه نداد. راستش اونقدر زورش زياد بود كه نتونستم، دستم رو آزاد كنم.
وارد اتوبان تهران- كرج شده بوديم و من هنوز داشتم اصرار مي كردم كه نگه دارد. اما انگار نمي شنيد. حالت تعادل نداشت. صورتش عرق كرده بود و چمشاش رو مدام روي هم فشار مي داد. يك لحظه فكري به نظرم رسيد، دستم را به طرف دستگيره بردم و گفتم: خودمو ميندازم پايين. فقط نگاهم كرد. با همه تواني كه داشتم دستگيره را كشيدم. در باز شد. خودم را به طرف در كشيدم. نصف بدنم توي ماشين بود و نصف بدنم بيرون. تا اينكه احساس كردم. دستم رو ول كرد و محكم افتادم روي زمين سخت آسفالته وسط اتوبان و بعد از اون يادم نيست كه چه اتفاقي افتاد.
*************************
امروز 12 روزه كه تو بيمارستانم. پاي راست و دست چپم به خاطره كشيدگي روي آسفالت، 40-30 تا بخيه خورده. كاسه سرم مو برداشته و چند روز اول به خاطر شدت ضربه بيهوش بودم. روي صورتم يك بريدگي عميق با 10 تا بخيه ديده مي شه كه دكترا گفتن شايد جاش هميشه تو صورتم بمونه، گاهي فكر مي كنم همه اين ها يك خواب بوده و گاهي فكر مي كنم، ساكت حتما يك بيمار رواني خطرناكه.
به همه گفتم كه ماشينم خراب شده و مجبور شدم، سوار ماشينهاي وسط راهي بشم و اونم مي خواسته منو بدزده و من هم خودم را از ماشين پرت كردم بيرون. خودم، هم نمي دونم تا كي مي خوام به اين دروغ گفتن ها ادامه بدم و قرار است چي كار كنم. اين روزا همش به يك صداي مردونه فكر مي كنم كه گفت: سلام و شايد با همون سلام بود كه سرنخ زندگي از دستم در رفت.
انتخاب
فرزاد شفیعیفر
پس از ساعتها شکنجه، شش زندانی وشش زندان شیشه ای مرتبط با هم. زندان ششم در وسط.
در هر کدام یک اسلحه. پنج اسلحه، هرکدام یک تیر، اسلحه ی ششم پنج تیر.
امکان آزادی از زندان، تنها برای یک نفر.
.
.
.
صدای شلیک، بیش از چهار.
وبعد از آن،
پنج اسلحه، هرکدام یک تیرداشتند.
پرتگاه
مریم محمدخانی
چند ساعت گذشته بود؟نمی دانست.آفتاب ریخته بود توی اتاق و ورق های خاک گرفته ی کف اتاق را روشن کرده بود.ریحانه از جایش بلند شد و با دستانش خاک را از سر شانه هایش تکاند.کمرش خشک شده بود.
صدایی از دور می آمد:ریحانه؟ناهار سرد شد.کارت تموم شد؟
-ناهار؟مگه ساعت چنده؟
-از صبح رفتی چپیدی تو اون اتاق.بعد از چند ماه اومدی خونه.نه حالی،نه احوالی،نه کمکی،چیزی.تازه می پرسی ساعت چنده؟
ریحانه از اتاق آمد بیرون و رفت طرف آشپزخانه.
مادر برگشت به طرفش:این چه ریختی یه برا خودت درست کردی؟لوله بخاری درست می کردی؟
ریحانه رفت طرف آینه.موهایش آشفته و پخش و پلا به گردن و صورت عرق کرده اش چسبیده بود.پیراهن و دامنش را خاک گرفته بود.
-من برم یه آبی به صورتم بزنم.
سرش را گرفت زیر شیر آب.صدای مادر دوباره دور شده بود.صدایش از زیر آب می آمد،انگار که افتاده باشد توی دریا:
-چرا اینقدر لاغر شدی؟شام و ناهار نمی دن بهتون؟زیر چشمات گود افتاده.
ریحانه سرش را آورد بالا و با چشمهایی مات به خودش در آینه دستشویی زل زد.دلش آشوب شد،انگار که خبر بدی شنیده باشد.دوباره برگشت به آشپزخانه:
-ناهار نمی خورم مامان جان،بذار کارم تموم بشه بعد.
-یعنی چی؟تمام شب توی راه بودی،صبح هم که رسیدی یکراست رفتی تو اتاق که کار دارم،کار دارم.اصلا معلوم هست تو چته؟این چند ماه چی کار می کردی توی اون شهر؟اصلا عین خیالت هم نیست.زنگ هم نمی زنی بگی حالت چطوره،درسات چطوره،دانشگاه،هم اتاقی هات.نمی گی من دلواپس می شم؟
ریحانه چیزی نگفت.فقط به مادرش نگاه کرد که بغض افتاده بود توی گلویش.خواست ببوسدش،پشیمان شد.سرش را برگرداند و رفت طرف اتاق.
پرده را کشید و نشست کف زمین.دوباره کاغذها را زیر و رو کرد.کارت پستالهایش را،نقاشی های کودکی اش را.دستش خورد به روبانی صورتی.
-این مال تو ریحانه.
-وای،چه خوشگله.
-خوشت اومد؟از عروسکم کندمش.
-کندی ش؟
-آره،ببین…اون پاک کن عطری ت بود شکل توت فرنگی،می دیش من؟
-چرا؟
-روبان دادم بهت دیگه.
-من که نخواستم بدم،خودت دادی.
-خیلی خسیسی ریحانه،پس بده روبانمو.
-پس نمی دم،می تونی بیا بگیر.
ریحانه دوید دور حیاط.پایش گیر کرد به سنگفرش برآمده ی کنار باغچه و روبان از دستش سر خورد و رفت پای درخت تازه آب داده شده.
-اه…ببین گلی ش کردی.
-اشکال نداره،می شوریمش.
ریحانه روبان رنگ و ر رفته را از روی زمین برداشت و با آن موهایش را یک دست جمع کرد.
-مامان.
-جانم؟
-من اگه هزار تا تیله رنگی جمع کنم با سه تایی که الان دارم می شه چند تا؟
-می شه خیلی.
-آی مامان نکش،درد می گیره.
-اینقدر تکون نخور،الان تموم می شه.
-مامان،تا آخر بافتی ش با اون روبان صورتی یه می بندیش؟
-اون که یه لنگه س.
-خوب از وسط نصفش می کنیم می شه دو تا.
-وایسا ببینم می رسه یا نه.اینقدر جم نخور ریحانه،خراب شد.
-مامان می خوام هزار تا تیله جمع کنم.خیلی که شد می فروشمشون.با پولش از اون عروسکا می خرم که رعنا هم داره.یه عروسکی می خرم روبان داشته باشه.اونوقت اونو بکنم،دو تا روبان دارم.
-باشه مادر،یک دقیقه آروم بگیر.
ریحانه پاهایش را جمع کرد توی شکمش.چشمش خورد به دفتری که قفلش کنده شده بود.دفتر را که باز کرد عطری نمور چرخ خورد و پیچید توی دماغش.
-رعنا بیا.این زیر باید بزنی.
-ریحانه دردم می گیره خب.
-فقط یه قطره.من از کجا بدونم به کسی نمی گی؟
-به خدا نمی گم،به جون مامانم.
-نه.باید خون انگشتتو بریزی اینجا،من که نمی خواستم رازمو به کسی بگم؛تو اصرار کردی.
-ولی ریحانه،بابات بفهمه می کشدت ها.سوار دوچرخه ش بودی کسی ندیدتون؟
-نه کلی راه بلد بود،از جاهای خلوت رفت.گفت روسری مو در بیارم باد بخوره به موهام.یک گل هم بهم داد بذارم پشت گوشم،اما باد بردش.حالا خونتو بریز اینجا.
-آی ی ی ی...
ریحانه دست کشید روی قطره خون که گذشت سالها تیره اش کرده بود،قهوه ا ی تیره.
صدای مادر پیچید توی گوشش:بیا حداقل یه لقمه از این غذا بخور.برای تو پختمش،تو تا منو نکشی ول کن نیستی؟
ریحانه بلند شد،سرش گیج می رفت:
-می آم مامان جان، می آم الان.
-رعنا ولم کن،مامانم نمی ذاره بیام.
-یعنی چی نمی ذاره؟تولد منه ها،قول داده بودی.
-می دونم،نمی تونم بیام.
-خیلی بدی،لوس.
-خودم که دلم می خواد،می گم بهت مامانم نمی ذاره.کادوتو آوردم برات.
ریحانه از توی کیفش بسته ی مچاله ای را کشید بیرون.رعنا بازش کرد و یک شیشه لاک افتاد بیرون.
-خوشرنگه؟خوشت می آد؟
-آره،اما کاش می تونستی بیای.
شب توی خانه، ریحانه ساعت را نگاه کرد و فکر کرد:لابد الان دارن شام می خورن،الویه.
مادر گفت:ریحانه مگه امشب تولد رعنا دعوت نبودی؟
-ها؟
-می گم مگه تولد نبود؟
-چرا...نه،یعنی...نمی دونم.
ریحانه چشمهایش را باز کرد،هنوز سرش گیج می رفت.از جایش بلند شد و فکر کرد حالا چه کار کند؟به کی زنگ بزند؟از کی خبر بگیرد؟
-مامان...
-جانم؟
-مامان خبر داری رعنا داره می ره یه شهر دیگه؟
-وا؟دانشگاه قبول شده به سلامتی؟
-نه،می خواد عروسی کنه.داماد کارش یه شهر دیگه س.
-عروسی؟وا...اون که هنوز هیجده سالش هم نشده،با کی؟
-همسایه شون،پسره بود بچه ها رو پشت دوچرخه ش سوار می کرد...
ریحانه رفت طرف آشپزخانه.مادر هنوز سفره را جمع نکرده بود.با چشم های قرمز نشسته بود پشت میز.ریحانه از پشت دستانش را حلقه کرد دور گردن مادر و صورتش را چسباند به موهایش.
مادر گفت:برو اونور خودتو لوس نکن.به جای این کارا بیا غذاتو بخور.خدا رو خوش می یاد این همه تن منو بلرزونی با این کارات؟چرا چند هفته زنگ نزدی؟یه دفعه بی خبر پاشدی اومدی که چی؟مگه کلاس نداری؟
-مامان رعنا رو یادته؟
-چرا یکدفعه یاد اون افتادی؟چیزیش شده؟
-آدرسی،نشونی چیزی ازش نداری؟از صبح دارم اتاقم رو می گردم.
-وا!وقتی تو ازش خبر نداری من از کجا داشته باشم؟
- سرنخی چیزی ازش نداری مامان؟چه می دونم یه دوست مشترک مثلا. چند وقته هی خوابشو می بینم.
ریحانه خواب دیده بود که رعنا لب پرتگاهی ایستاده.رنگش پریده بود و اندامش لاغر و کشیده در باد تکان می خورد.رعنا دستانش را دراز کرده بود به سمت ریحانه که نیفتد.ریحانه سرش را برگردانده بود.رفته بود و ترک دوچرخه پسری سوار شده بود.همان طور که از رعنا دور می شد سرش را برگردانده بود و دیده بود که رعنا دارد از بلندی می افتد.آخرین چیزی که دید روبانهای صورتی رعنا بود که در باد تکان می خورد.رعنا پرت شده بود و ریحانه از خواب پریده بود.
مادر پرسید: خوابت خوب بود حالا؟
ریحانه مکث کرد:آره مامان خوب بود.مامان،موهام رو می بافی؟مثل قدیم ها.
دستانش را آورد بالا و روبان های صورتی رنگ و رورفته ای را نشان مادرش داد:آره مامان؟بعد ببندش،با همین روبانا.
آریا جنًتسرشت
- سلام
- سلام
- چته؟
- هیچی
- جاییت درد میکنه؟
- نه!
- دروغ نگو؟
- دروغم چیه؟
- گرمته؟
- نه زیاد
- پس چی؟ معدهات درد میکنه؟
- نه
- دروغ نگو
- اِ! باز میگه! دروغم چیه آخه؟
- پس کجات درد میکنه؟
- هیجا
- پس چته؟
- بابا چیزیم نیست، مگه نمیشنفی؟
- از من اوقاتت تلخه؟
- نه
- دروغ نگو
- لا اله الا الله
- چرا، از دست من ناراحتی!
- نه
- دیر اومدم ناراحتی؟
- نه
- ناهارو دوس نداشتی؟
- چرا بابا دوست داشتم
- اصلاً خوردی؟
- آره، چرا گیر میدی؟
- خب چته پس؟ آها! مامانم زنگ زده؟
- نه
- باز باهات بد حرف زد؟
- کی؟
- مامانم دیگه!
- میگم کسی زنگ نزد، مگه نمیشنفی؟
- خب پس چته تو؟
- هیچی والله
- پس چرا کف انباری ولو شدی؟
- اگه امون بدی میفهمی. نمیذاری که! ماشاالله یه نفس حرف میزنی؛ عین مامانت!
- دیدی از دست مامانم ناراحتی؟ حالا چی میگفت؟
- کی؟
- مامانم دیگه
- وای خدایا! صبر بده
- چرا؟ اینقد بد باهات رفتار کرد؟
- عزیزم! یه ثانیه، فقط یه ثانیه خوب گوش کن ...
- وا! مگه من تا حالا بد با تو رفتار کردم؟
- چه ربطی داره؟
- میگی خوب گوش کن!
- خب بابا نمیذاری که. یه ثانیه گوش بده
- خب بفرما، ایش!
- میگم والله، به پیر، به پیغمبر کسی زنگ نزده.
- خیلی خوب حالا، ولش کن. اصلاً تو چته؟
- به همهی مقدسات عالم هیچی. چرا اینجوری میکنی آخه؟
- وا! مگه من چیکار کردم؟
- گیر میدی دیگه
- آها! چون نگرانتم، برام مهمه که رو زمین –اونم زمین انباری– ولو شدی، حالا دیگه گیر میدم؟ اصلاً تو تازگیا یه جور دیگه شدی، اون آدم قبلی نیستی!
- خدایا! من چه گناهی به درگاهت کردم؟
- چی؟ حالا دیگه از من به خدا شکایت میکنی؟ لازم نکرده، به خودم بگو اون زن خوشبخت کیه، خودم پامو میکشم کنار!
- ایبابا! چرا دری وری میگی زن؟ آخه من چه بدیای به تو کردم که از در اومدی تا حالا یه نفس اینقد به من پیله میکنی؟
- من پیله کردم؟ یه کلمه پرسیدم چته؟ بد کردم؟
- بد که نکردی، ولی گفتم چیزیم نیست.
- خب پس چته؟
- بابا نمیذاری توضیح بدم که ...
- خب بفرما، حالا چرا نمیگی؟
- امون دادی؟ یا باز پریدی وسط حرفم؟
- بفرما! نمیگم یه چیزیته؟
- میخوای بگم یا نه؟
- بگو دیگه جونمو به لبم رسوندی!
- این سر نخ رو میبینی تو دستم؟ به نظرم منیره قل داده، قرقرهاش رفته اون زیر، اون تَه مَها، دستم نمیرسه، هر چی میکشم هم به جای این که بیاد جلو، هی نخ ازش باز میشه.
- همین؟
- بعله، همین! ارزششو داشت؟
- وا! ارزش چیو؟ مگه حالا چی شده؟
- هیچی بابا ولش کن، غلط کردم! ببین تو میتونی درش بیاری؟
موضوع جدید:
سرِ نخ
به پیشنهاد منیره جارچیان
چرخه
مژگان رادمهـر
حياط كوچك خانهي اسماعيل، با رديف رديف آجرهاي كهنهي قرمز رنگ، و موزاييك هاي نو وكهنهي لق شده، پر بود از سايهي برگ هاي درخت نارنج . نارنجي كه سال هاست در سه كنج حياط، تلي از خرت و پرت هاي قديمي را در حصار گرفته و مامني شده براي گربه هاي نوپاي پيرمرد، كه ميو ميو كنان ، چشم به دستان مرد دوخته بودند.
اسماعيل نگاهشانكرد و ريز خنديد
- بي خود موسموس ميكنيد. ماهيِ منه.... اما خب... نگران نباشيد، يه چيزايي بهتون ميرسه.
كارش كه تمام شد، شير آب را بست و مشتش را به زمين تكيه داد تا از روي كرسي بلند شود . پا كشان به سمت ماشين لباسشويي رفت و ماهيهاي پاككرده را روي آن نهاد و همان طور كه دمپايي اش بر كف حياط كشيده ميشد، برگشت تا دل و رودهي ماهي را ، كه در كيسه اي جمع كرده بود ، براي گربه ها، در گوشهي باغچه بياندازد .
عاليه در پشت پنجرهِ تمام قد اتاق نمايان شد.آن را باز كرد و خم شد تا اول سيني چاي و بعد هيكل تنومند خود را درون درگاه جا دهد.
- كي بود زنگ زد؟
- زن عليرضا .
اسماعيل شير آب را باز كرد و به دستانش صابون ماليد:
- چطور بود ؟
- سلام رساند
- فقط همين؟
عاليه يك پايش را جمع كرد و پيراهنش را از روي زانوي جمع شده به سمت پايين كشيد .
- پول ميخواد. ميگه چطور وقتي ما خونه خريديم، بابا پول نداشت به عليرضا بده اما چكِ برگشتي احمد رو پاس كرده.
بچههاي همسايه در حياط مجاور بازي مي كردند . توپ را نوبتي، به در و ديوار مي كوبيدند. و لابلاي داد و فريادشان، با فحش، براي هم رجزخواني ميكردند.
اسماعيل همانطور كه پايش از سكوي كوتاهِ درگاه بيرون بود،كنار عاليه نشست . استكان را بلند كرد و چاي را هورت كشيد. نگاهش خيره به گربه ها بود.
- عاليه ، كجاي كار من اشتباه بود ؟ غير اينه كه يه عمر سگ دو زدم و يه قران دو زار كردم تا اينا به جايي برسن؟ نذاشتم آب تو دلشون تكون بخوره، اگه شده زير سنگ هم براشون پول جور كردم تا خوب زندگي كنن. فرستادمشون مدرسه. فرستادمشون دانشگاه. زنشون دادم. شوهرشون دادم، خرجشون كردم. اينم عاقبت كارم...
باد پاييزي، اسماعيل وعاليه را غافلگير كرد ، طوري كه مرد حرفش را قطع كرد و نگاهش را روي درخت بالا برد. ولوله اي ميانِ برگهاي درخت بر پا شده بود . از شاخه هاي انتهايي، چند نارنجِ خشكيده بر زمين افتاد و با ضربهي توپ همسايه، كه شيشه اي را شكست، هم ساز شد.
سكوت لحظهاي برقرار بود كه زن همسايه ، بي طاقت وعصباني، ميان حياط بر سر پسرِ بزرگتر هوار شد.
- الهي خبر مرگ تو و اون باباي صاحب مرده ات رو بيارن. به جايي كه بزرگتري كني برا اين صاب مرده، مثه اون باباي الدنگت كه معلوم نيست سرش به آخور كيه، يا آوارهي كوچه هايي يا داري تاپ و توپ ميزني تو در و پيكر اين خونه. آخه گور به گور شده مگه تو درس نداري؟ مگه اين جونور درس نداره؟ يه آب كه دست آدم نمي ديد، حداقل اول سالي ، مثه بچه آدم بشينين پاي درس و كتابتون؟
انگشت عاليه روي نقش طلايي نعلبكي بازي مي كرد و گوشش به حرف هاي همسايه نبود.
- نميدونم. ما همه كار براشون كرديم ... شايد تقصير زناشونه، زن هاي الان ديگه مثه قديم بساز نيستن. مردُ به همه كار وا مي دارن.
- نه عاليه، نه! ... مرد اگه مرد باشه ، ميزنه تو دهن زنش ، نميذاره غلط زيادي بكنه. من برا تو همه كار كردم. حتي حالا هم، ببين! نوكرت شدمُ كاراي خونه ات رو ميكنم. چه مردي اين كار رو ميكنه؟ اما به وقتش اين قد هم مرد بودم كه نذارم تو كارام دخالت كني... نه! ... عيب از پسراي منه ،.. اما نميدونم ، نميدونم كجاي راه رو كج رفتم؟
صداي جيغ هاي زن و فحش هاي پسر بالا گرفته بود. گربه ها هم جلو آمده بودند و لا به لاي پاهاي اسماعيل وول مي خوردند.
عاليه از گوشهي چشم، نگاهي به گربه ها انداخت ، به سختي روي پاهايش ايستاد . سيني چاي را برداشت و به سمت آشپزخانه براه افتاد.
- بد عادتشون كردي، گربه صفت نداره .بزرگ شد، مي ره وُ سر و كله اش وقتي پيدا مي شه كه شكمش ور اومده .يه جا برا توله هاش ميخواد وُ اشغالاي ماهي تو رو .
حرکت آخر
پری دژآ لود
دو شاخه ی چراغ خواب را در پریز فرو کرده و لامپ را خاموش می کند. همه جا و همه چیز به رنگ قرمز در می آید. مرد گفته بود: "ساعت دهه که ده باشه نمی خواد فیلم ببینی خسته ام خوابم میاد".
کنار مرد دراز می کشد . مدتی صبر می کند . خر خر مرد بلند و بلندتر می شود . اطراف چشمش درد می کند ، دستش را روی آن می گذارد . لبها یش آهسته تکان می خورد "مطمئن باش امروز صبح آخرین کتک رو خوردم".
خر خرش آنقدر بلند شده که انگار به سقف اتاق می رسد. از روی تشک سر می خورد. همانطور که چشمش به مرد است روی زمین چهار دست و پا مکث می کند. بعد بلند می شود. چادرش را از قبل روی زمین گذاشته است. هنوز نگاهش به مرد است. چادر را کنار می زند. دستش به دسته ی ساطور می رسد . دست چپ را روی شکمش می گذارد و زیر لب می گوید : با پات زدی هم بچه ام از بین رفت و هم پام شکست. چند ماه تحمل کردم. حالا انتقام هر دو رو می گیرم. ساطور را بلند می کند. تا بالای سرش می برد ، چادر مثل دستی از پشت روی سر و تنش کشیده می شود و هم زمان صدای افتادن چیزی می آید . می ترسد .با همان ساطور بالای سر بر می گردد. برای یک لحظه هیولا یی می بیند با صورتی سرخ و چشمان خون گرفته که دور یکی از آنها سیاه شده و هاله ای سفید که پشت سرش ایستاده.
سا طور از دستش رها می شود و صدای جیرینگ آینه بلند می شود. چادر سفید که میان ساطور و دست زن گیر کرده و زن متوجه نشده بود از روی سر و دوش او می لغزد و به زمین می افتد . مرد در نیمه شکسته های آینه خودش و او را می بیند که تکه تکه شده اند.
مرد می گوید: که اینطور".
زن فرار می کند. مرد به دنبالش می دود. صدای زنگ تلفن بلند می شود. زن در حال دویدن به میز بر خورد می کند. تلفن بر می گردد. گوشی آویزان می ماند . مرد به او می رسد . تیزی ساطور روی گردن زن می نشیند . زن ، دیوار و مرد زیر فواره ی خون رنگ می شوند.
مرد گوشی را بلند می کند . صدایی شتاب زده می پرسد:
- سلام این صدای جیغ کی بود؟
- هیچی دارم فیلم می بینم.
- حال شما خوبه ، خواهرم خوبه؟
- آره خوبیم.
- می تونم باهاش حرف بزنم؟
- نه. گفت خستم زود خوابید.
- خداحافظ راستی فیلم کدوم کاناله؟
- تموم شد.
جنگ
فرزاد شفیعی فر
تقدیم به ای.ام.فورستر
دوست
انسان انسان انسان مرد.
شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.
پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.
گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
راه مرد. پل مرد.قطار مرد.
روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.
انسان انسان انسان مرد.
دشمن
انسان انسان انسان مرد.
شوهر مرد. همسر مرد. بچّه مرد.
پدر مرد. مادر مرد. خواهر مرد. برادر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
سرباز مرد. سروان مرد. سرهنگ مرد.
گروهان مرد. گردان مرد. لشگر مرد.
انسان انسان انسان مرد.
راه مرد. پل مرد.قطار مرد.
روستا مرد. شهر مرد. کشور مرد.
انسان انسان انسان مرد.
نود ونهمین روز
لیلی عرفانیان
ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که پیرمرد با یک لنگِ کثیف، از این سر راهرو به آن سر، از این اتاق به آن اتاق، از موتورخانه تا پشت بام، از اتاقک نگهبان تا اتاق تکثیرمیرفت و هر چه جلوی چشمش بود را دستمال میکشید. نوبت به دفتر اداری که رسید، اول از همه سراغ میز آقای پرتوی رفت، غرغرکنان خرده بیسکویت ها از روی میز پاک و آشغال ها را توی مشت جمع کرد. بعد هم با دست خالی اش پیچ شوفاژ را چرخاند و رویش را به طرف میز آیدا گرداند. از اینکه کارمند نمونهی شرکت هنوز آنجا بود، جا نخورد. دیگر به دیدن چهره ی آیدا بعد از اتمام ساعت اداری و استشمام باقی مانده ی بوی شیرین اش هر روز صبح، وقتی برای رئیس چای می برد، عادت کرده بود. اما آن بعد از ظهر مهندس صادقی با چند خارجی جلسه داشت و منشی اش هم هنوز نرفته بود. طبق معمولِ همیشه هم رئیس بعد از پایان جلسه با مهمان هایش شام را بیرون میخورد و تا صبح روز بعد شرکت نمی آمد. پیرمرد وسوسه شد تا همه ی اینها را به آیدا بگوید که نگاه غضب آلود دختر نگذاشت. آیدا زل زده بود به دستمال گردگیری و توقع داشت هرچه زودتر تمیزکاری ها تمام شود و در اتاق تنها بماند.
پیرمرد که رفت، آیدا در اتاق را بست و پیچ شوفاژ را باز کرد. هنوز به پایان جلسه چند ساعتی مانده بود و می خواست در این مدت کارهای عقب مانده اش را انجام دهد. اما نمی توانست. انگشت هایش سرد و کبود شده بودند و دندان هایش به هم میساییدند. هنوز هیچی نشده هوای سردی که از راهروها و درز پنجره به داخل می آمد، اتاق را پر کرده بود.
از پشت میز بلند شد، به طرف کمد دیواری رفت و از آنجا بخاری برقی قرمز رنگ را برداشت. دو شاخه را به پریز نزدیک شوفاژ وصل کرد و منتظر شد سیم های نقره ایش سرخ و افروخته شوند. بعد هم سجاده ی نمازش را آورد و روی زمین، کنار شوفاژ پهن کرد. نشست روی سجاده و پشتش را به فلز داغ شوفاژ تکیه داد. سوزش پشتش را احساس می کرد ولی باز هم از سرما به خود می لرزید. یاد حمیده افتاد. وقتی نامزدی اش با احسان بهم خورد، عید بود و همه شمال بودند. احسان به حمیده زنگ زد و گفت که همه چیز تمام شده. نه صیغه ای در کار بوده و نه عقدی و حالا بهتر بود هر کدام پی زندگی خودشان بروند. حمیده هم تا تلفن را گذاشت تب کرد. تمام لباس هایش را از تن کند ولی باز هم گرمش بود. به توصیه ی مادرش دوش آب سرد گرفت و باز هم میگفت گر گرفته ام و در آخر فقط حرف های گلناز بود که مثل آب بر آتش ریخت و حمیده را آرام کرد.حالا آیدا هم سعی می کرد همان حرف ها را به یاد بیاورد. حرف های بازاری دکترهای قلابی که فکر مثبت را میفروختند و انرژی شان را به مزایده میگذاشتند. از قانون جاذبه می گفتند و اینکه تصورات انسان است که حقیقت زندگی را می سازد و خیلی وقت ها همین دروغ ها حال آدم را خوب می کرد.
آیدا از جا بلند شد و پشت میزش نشست. اتاق دیگر به نظرش خاکستری و سرد نمی آمد. سیاهی چوب میزها و کتابخانه، چرم نقره ای صندلی ها و سفیدی دیوارها زیر نور زرد رنگ لامپ ها گرم می نمود. تقویم سبز رنگ جیبی اش را برداشت و از ششم آبان روزها را یکی یکی شمرد. دوازده بهمن، نود و هفت، سیزده بهمن، نود و هشت، چهارده بهمن، نود و نه. درست همین امروز نود و نه روز تمام می شد. مثل برق گذشت. انگار امروز صبح بود که به بهانه ی بازدید از نمایشگاه از شرکت بیرون رفتند و مرتضی دو خیابان پایین تراز شرکت، سر نبش ایستاد. از ماشین پیاده شد و در طرف او را باز کرد. جلوتر از آیدا به طرف ساختمان شیشه ای رفت و زنگ زد. در که باز شد مرتضی زود تر داخل رفت و به فاصله ی یک پله از آیدا بالاتر قدم بر می داشت. مصمم، محکم و مثل همیشه با برنامه ریزی. صیغه ی نود و نه روزه هم فکر مرتضی بود و آیدا مطمئن بود از همین حالا یک فایل در کامپیوتر مرتضی وجود دارد که در آن تاریخ اول و آخر عقد، ساعاتی که با هم خواهند بود و حتی هزینهی احتمالی شام بیرون و کرایه ی آژانس اش هم در آن نوشته شده. صیغه ی عقد که جاری شد هردو با هم از دفتر بیرون آمدند و یک راست به طرف شرکت رفتند. مرتضی شد همان مهندس صادقی و آیدا، خانم پونکی.
هوا دیگر تاریک شده بود و جلسه حداکثر تا سه ربع دیگر تمام می شد. آیدا پشت پنجره رفت و روی بخار شیشه عکس مرتضی را کشید. چشمانش را بست تا مرتضی را بهتر تصور کند. مرد سی و هشت ساله ای که همیشه کت و شلوار می پوشید و دکمه ی سرآستین میزد. بوی عطرش آن چنان سرد و رسمی بود که هیچ کس نمیتوانست با او صمیمی شود و کمتر کسی لبخند زدنش را دیده بود. تصویر دختر یک ماه و نیمه ی مرتضی که عکس اش پس زمینه ی گوشی موبایل و کامپیوترش بود و همین طور رویای قدیمی آیدا، خانه، عشق و ازدواج، مانع از این میشد که شوهر نو و نه روزه اش را در حالی که از او تقاضای ازدواج می کند تصور کند. با خودش گفت این فکر، هر چقدر هم مثبت باشد باز هم نمیتواد به واقعیت زندگی اش تبدیل شود. واقعیت زندگی آنها همسر و فرزند مرتضی و آرزوی های آیدا بودند که هیچ وقت نمی شد فراموششان کرد.
دست آیدا هنوز روی بخار پنجره بود که بوی سردی را پشت سرش حس کرد. چشم باز کرد و مرتضی را دید که وسط اتاق ایستاده. نه با لبخند و نه با نگاه عاشقانه. کیف چرمی اش دستش و کتش را روی دست دیگر انداخته بود. معلوم بود عجله دارد و می خواهد هر چه زودتر به رستورانی که در آن میز رزرو کرده بود برسد. با لحن جدی، طوری که انگار می خواهد یک قرار کاری را یاد آوری کند، گفت که فردا قرار محضر گذاشته و می خواهد نود و نه روز دیگر تمدیدش کند. بعد هم باز بی آنکه لبخند بزند از اتاق بیرون رفت. سر وصدای خداحافظی خارجی ها با منشی و نگهبان که خوابید، آیدا به طرف بخاری برقی رفت، دو شاخه را از برق کشید و پیچ شوفاژ را بست. بخاری را که سر جایش گذاشت، پشت میز نشست. کامپیوتر را روشن کرد، صفحه ی جدیدی آورد و عنوان صفحه را گذاشت استعفا.
لباس خواب لیمویی
سمانه اسماعیلی
- فرج ، فرج خان
مرد قلتي تو جاش زد و زير لب هان هاني كرد
بتول خانوم صداش را بلند تر كرد
- د پاشو مرد آفتاب زد. نمازت قضا مي شه ها
مرد با قيض ملافه را روی سرش كشيد و از اون زير گفت
- اه خب ديگه چته
زن استغفراللهي گفت و از سر جا نماز بلند شد تا زير كتري را روشن كند. تو آشپزخانه از قصد ترق و توروق ظرف ها را در مي آورد تا بلكم شوهرش از جا كنده بشه.
- از دست تو مرد. يك پات لب گوره ولي دريق از انقد به راه اومدن
در جاي ظرفي را محكم كوبيد. چادرش را بالاتر كشيد و زير بقلش جا داد. آسمان به سرخي ميزد . از همان جا داد زد
- محسن جان مادر پاشو
رفت پشت در اتاق و چند ضربه سر انگشتي به در زد
- محسن مادر پاشو. الانه كه نمازت قضا شه
لاي در را آرام باز كرد. باريكه نور ريخت كف اتاق. پسر چرخي زد
- بله ، الان پا مي شم
چنگي به موهاي خرماييش زد. دهن دره اي كرد و تو جاش نيم خيز شد. نور چراق چشمش را مي زد. دستي رو پلكهاش كشيد و بلند شد. از تو هال كه رد می شد هيكل آقاش را زير ملافه ديد. بساط هر روزش بود.
سلامي كرد و چپید تو دستشویی .
مادرش ميان تسبيح انداختن جوابش را داد. محسن كه در را پشت سرش بست. بتول خانوم چهار دست و پا خودش را كنار دشك شوهرش كشيد و ملافه را از روش پس زد.
- آخه خجالت بكش جلو محسن. نا سلامتي تو آقاشي، تو بايد واسه دست نماز بيدارش كني
مرد از دشك كنده شد و تو صورت زن براق شد
- خب حالا چي شده مگه ؟ پا شدم ديگه
از جاش بلند شد. تنه اي به بتول زد و رفت تا وضو بگيره
- تا بوق سگ كلاج ميگيرم و دنده عوض مي كنم اون وقت اين عجوزه واسه من دست مي گيره
زن دستي به پهلوش كشيد و پا كشيد سمت سجاده اش .
فرج شير آشپزخانه را باز كرد. چيكه ای آب به صورتش زد. دستهاش را شسته نشسته، مسحش را كشید. از آشپزخانه كه بیرون آمد محسن را ديد كه دستهاش را برای قنوت چفت مي كند. ابروهاش را در هم كشيد. جلوي بتول مهرش را زمين گذاشت. الله اكبرش را حلقومي و بلند گفت و قامت بست .
زن چهار طرف صورتش را يكي يكي به مهر گذاشت و گوشه چشمش را پاك كرد. نگاه مرد كرد كه حتي تو نماز هم نمي توانست دست از خاروندن پر و پاش بر داره. صدای سوت کتری فکرش را پرداد. آسمان به روشني نشسته بود. چادر را از سر کشید و لبه های سجاده را بهم آورد .
فرج سلام نماز را داد .خودش را كشيد سمت دشك و روش ولو شد. نور صبح زیر پلکهاش زد. پشت دستش را به صورت گذاشت.
- باس یک سر به اوس حسن بزنم . اگه رادیاتش سوراخ شده باشه چی ؟ بی خود که زرت و زرت جوش نمیاره .
چرخی زد. ملافه را لای پاهاش جمع کرد تا خنکیش به تنش بره. کلافه داد زد :
- بسه زن . چیه انقدر با خودت حرف می زنی
زمزمه های بتول قطع شد. حالا دیگه فقط صدای چرق ، چرق برنج هوا دادن زن بود و قشقرق گنجیشک های تو حیاط .
زن فوتی رو برنج های توی سینی کرد و نم چشماش را با پشت دست گرفت. سری به آسمان بلند کرد و زیر لبی چیزی گفت.
سینی را لبه جای ظرفی گذاشت. بی سر و صدا تا پشت در اتاق محسن رفت. تقه ای زد و سرش را از لای در برد تو.
- محسن جان، مادر پاشو یک توک پا تا نون وایی برو
محسن خواب زده از لای ملافه ها سر کشید.
- چی ؟
- نون مادر، نداریم. منم پاهام یاری نمی کنه. پاشو قربونت
و رفت تا پول برایش بیاورد.
محسن کش و قوسی به تنش داد.
- اه که یک خواب درست حسابی هم به ما نیومده
حوصله بد عنقی های آقاش را نداشت. شلوارش را کشید پاش. پول را گرفت و زد بیرون.
فرج از صدای بسته شدن در لای پلکهاش را باز کرد. سر و سینه اش را خاروند و توی جاش نشست .
- باس زود تر بزنم بیرون . تا اون شهرام بی پدر نوبتم را نگرفته
حوله را از روی جا رختی قاپ زد و به در دستشویی نرسیده خلط سینه اش را چنان به دهن کشید که دل و روده بتول تو آشپزخانه بهم پیچید.
- خدا نیامرزه باعث و بانیش رو که من ُاسیر تو کرد
شل زنان تا بالای دشکشان رفت. مثل همیشه گذاشته بود به انتظار بتول.
- آخه مرد ناحسابی من که دیگه بنیه اش رو ندارم
دست به دیوار گرفت. یواش یواش دو زانو اش را به زمین گذاشت. خم شد و لبه های دشک و ملافه ها را به هم آورد و کشیدشان سمت دیوار. نفسش به هن و هن افتاده بود. وقت بلند شدن درد توی زانو هاش پیچید.
- آخ ننه
- با ننت چی کار داری؟ بذار تو بهشت به شیر و میوه و شوهر جدیدش برسه
بتول اخمهایش را در هم کشید.
– تو رو سنن
فرج خنده بلندی کرد و حوله را روی پشتی انداخت.
- جای این ننه من غریبم بازی ها پاشو سفره رو بنداز
بتول با غیض نگاهش کرد و لبهاش را روی هم فشار داد. پا کشید سمت آشپزخانه که محسن در را باز کرد و با یک نان سنگک خاش خاشی آمد تو. لبخندی به لب زن نشست.
- قربون دستت مادر
فرج همان طور که لبه جورابش را روی پیژامه اش می کشید گفت :
- بیا اینم زن . یک وقت قربون ما نری ها. قربون اون تحفه ططرنات برو
نگاه محسن به کمر خم مادر و دست به دیوار گرفته اش بود.
- شما نمی خواد بیای، من خودم وسایل صبحونه رو میارم
نان را دست بتول داد و زیر چشمی آقاش را پایید که چه جور جلوی آینه با آن یک گله موی وسط سرش ور می ره . زیر بقل مادرش را گرفت و نشاندش .
- خیر ببینی الهی
خنده بی دلیل آقاش را از پشت سر شنید ولی محل نگذاشت. سفره را از روی جای ظرفی برداشت. بشقاب ها ی پنیر و کره و هرچیزی که مادرش آماده کرده بود، توی سینی گذاشت. به در آشپزخانه نرسیده صدای آقاش بلند شد.
- چه خبرته ؟ من که هرچی در میارم می ریزم تو شکم شما ها
سر جاش ایستاد.
- چیه خیالات برت داشته از دست و پا انداختیم، از هوش و حواسم افتادم؟ نکنه دولت به همه ماشین مجانی داده؟ پولی که رو تاقچه می ذاری قد 4 تا مسافر جا به جا کردن هم نیست
- حالا دهن منُ وا می کنه ها. چرا حالیت نمی شه ندارم
- واسه خونه پول نمی دی به جهنم. محسن باید کلاس کنکور بنویسه. علف تو هر آخوری می کنی فعلا دورش رو خط بکش تا پول کلاس بچم جور شه. بعدش برو دنبال هر غلط کاری که می خوای
- سلیطه هنوز یاد نگرفتی چه جور با شوهرت حرف بزنی ؟ حالا دیگه من
محسن از در آشپزخانه بیرون زد. دید فرج دست به کمر برده و به سمت مادرش خیز برداشته. خم شد و هر چیزی که دستش بود را بین زمین و هوا رها کرد. خودش را کشید جلوی مادرش و سینه به سینه آقاش ایستاد .
فرج جا خورد و آتیشش تند تر شد
- برو گم شو اون ور تخم سگ تا نیفتادم به جونت
و هلش داد. ولی محسن از جاش تکان نخورد.
بتول از پشت، پاهای پسر را بقل کرده بود.
- چی کارش داری لا مروت
- فرج دستش را بالا برد تا کمر را توی صورت بتول بکوبد که محسن محکم تخت سینه اش زد. سکندری خورد و نقش زمین شد.
- فکر می کردم دست از این کارات برداشتی. از حالا دیگه یادت نره، اون موقع ها که واسش کمربند می کشیدی من انقدی نبودم
فرج عقب کشید و از جاش بلند شد. مردمک هاش توی چشمهای گشاد شده اش بی خود تکان می خورد. پشت دستش را به لبهاش کشید. دهن باز کرد ولی حرفی نزد. قدم تند کرد سمت در. محسن همانطور بهش زول زده بود و بتول سرش را به پاهای پسر تکیه داده و گریه می کرد.
زد بیرون و در را پشت سرش بهم کوبید. ماشین با استارت اول روشن شد. شیشه را تا ته پایین کشید. بی هوا روی فرمان کوبید
- حالا دیگه دست رو من بلند می کنی؟
یک نگاه از توی آینه انداخت و از پارک در آمد . قیافه محسن یک لحظه از جلوی چشمهاش نمی رفت. کلافه دستی به جیب هاش کشید.
- الدنگ بی خاصیت. صبح تا شب ور دل ننه اش نشسته، باید هم پشتی اون در آد
چشم به خیابان، خم شد و از توی داشبورد یک بسته سیگار بیرون کشید.
- زنیکه لیچار گو
نخ سیگاری که آتیش کرده بود را به لب گذاشت. پک غلیظ و نفس داری زد.
- دارم برات. واستا
دستش را روی بوق گذاشت و بی هوا جلوی در مترو پیچید. شهرام از ترس توی پیاده رو پرید.
- هُش . چته یارو ؟
ناصر و مهدی زدن زیر خنده. فرج از ماشین پایین پرید و سینه کشید سمت شهرام
- یارو هفت جد و آبادت یابو. وسط خیابون دستی کشیدی که چی ؟
شهرام از توی پیاده رو جست زد بیرون
- با کی بودی گفتی یابو ؟
هر دو آماده دست به یقه شدن بودند که ناصر سر رسید و یک جوری میانه را گرفت. شهرام را سپرد دست مهدی. خودش هم فرج را کشید توی سایه درخت های آن دست خیابان.
- چته مرد حسابی ؟ بی خود گرد و خاک به پا می کنی که چی ؟
یک نخ سیگار آتیش کرد و داد دستش.
- بگیر دود کن. شاید پیاده شی
نشستن لب جوب. فرج سیگار را به لبهاش گذاشت و دستی به موهاش کشید. به دودی که تو آسمان فوت می کرد زول زد.
- چی بگم ناصر جون. این زنیکه نشسته رو اعصابم
- کی ؟ بتول خانوم ؟
- خانومیش جلوی غریبه هاست. محسنُ تیر کرد که تو روم واسته
- آخه واسه چی ؟
- واسه نداری. بی خیال. پاشو مهدی ماشینت را پر کرده
ناصر دستی تکان داد و داد زد
- اومدم
نگاهش را به فرج دوخت
- اگه این طور ِچرا غروبا زود خط ُ تعطیل می کنی ؟
- بمونم که چی ؟ می رم جای دیگه شاید بیشتر در آوردم
صدای سوت حرفشان را قطع کرد. مهدی با دست به پیکان ناصر اشاره می کرد.
ناصر از توی جوب جست زد بیرون. قدم اول به دوم نرسیده، چرخی زد و گفت
- ببین فرج خان شما دیگه مو سفید کردی. باید هوای خونوادت داشته باشی نه اینکه ..
حرفش را قورت داد. برگشت و پا تند کرد سمت ماشین.
- نه اینکه چی ؟ واستا ببینم منظورت چی بود ؟
ولی ناصر محل نگذاشت.
فرج سیگار را زمین انداخت و لهش کرد.
- حالا دیگه اینم واسه ما آدم شده .
همان لب جوب نشست. دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد تا باد سر و سینه اش خنک کند. عرق گردنش را با کف دست گرفت. حرف ناصر توی سرش تکرار می شد. کلافه از جا بلند شد.
- نه بابا یه زری زد
دهنش گس شده بود. دلش پیچ می خورد. رفت تا ببیند چیزی از بساط مهدی مانده یا نه. شهرام که دید دارد می آید راهش را کج کرد سمت ماشینش
- احوال فرج خان ِ آمپر چسبونده
- سر به سرم نذار مهدی که قاطیم ها
مهدی به چهار پایه خالی کنار دستش اشاره کرد
- بیا، شهرام گفت اگه نشینی جون تو ناراحت می شه
و جلوی خنده اش را ول کرد. فرج لگدی به چهار پایه زد.
- من می گم کفریم تو هی انگولک کن
مهدی خنده اش را قورت داد
- خب بابا گفتم هوات عوض شه . حالا بشین ببینم چه مرگت .
فرج چهارپایه را بلند کرد و روش نشست .
- هی چی. زنم صبح پیله کرده بود که چرا خرجی کم می دی. کلاس کنکور پسره رو هم بهونه کرد و یک قشقرقی راه انداخت که نگو . آخرشم محسن تو روم واستاد واسم خط و نشون کشید
- همین
فرج سیگاری روشن کرد و همان طور که پک می زد گفت
- خب آره. کمه ؟
دودش را تو هوا فوت کرد
- زنم رو من می شناسم بی خود جر و منجر راه نمی دازه. الان هم که این ناصر ِ یک کاره گوشه کنایه ردیف هم کرد که موسفید کردی و نمی دونم هوای خونوادت داشته باش و از این حرف ها
مهدی روی صندلیش جا به جا شد. از تو فلاکس کنار دستش یک لیوان پر کرد و داد دست فرج .
- توهم که الکی همه چی رو گنده می کنی. اصلا اگه این جوری خب بی خیالش شو
و از تو کیسه دو حبه قند در آورد و داد دستش.
- البته همش هم مقصر خودتی . دیگه زیادی شورش کردی . آدم که نباس انقد تابلو باشه
فرج اخمی کرد.
- شور کدومه ؟ حالا می گی که چی ؟ تهش این که یک پولی قرض می کنم میندازم جلو زن ِتا بعد ببینم چی می شه
مهدی بلند شد و رفت سمت ماشینش. از توی صندوق عقب یک پلاستیک نان و یک پنیر نصفه نیمه در آورد و گذاشت روی کاپوت.
- خود دانی. حالا بیا یک لقمه بزن که بعد شهرام نوبت تو ِ
و خودش رفت جلوی در مترو تا مسافر جمع کند. فرج هر چی از پنیر مانده بود را لای نان گذاشت و رفت سر صندلی مهدی نشست. تا لقمه اش را تمام کند شهرام ماشینش را پر کرد و گازش را گرفت. لیوان چایی اش را برداشت و راه افتاد سمت ماشینش. دو تا مسافر سوار شده بودند. مهدی سوتی زد و به زن و مردی که می آمدند اشاره کرد. فرج سرش را از پنجره بیرون آورد و بهشان اشاره کرد
- همین ُ بشینین
..
ساعت نزدیک های 6 بود . تصمیم گرفت نیم ساعتی منتظر بماند شاید مسافری جور شد . از صبح همش 5 تریپ مسافر برده بود. شهرام وناصر جلوی در مترو گرم حرف زدن بودند . مهدی هم که مسافر برده بود. از صبح هرچی فکر کرده بود که برای پول به کی می تواند رو بندازد، به جایی نرسیده بود. یادش افتاد که نمازش را نخوانده. با خستگی از جاش بلند شد . به قول ناصر دیگه موسفید کرده بود. وقت هم که داشت. دبه آب را از پشت ماشین برداشت. آب تهش 2 مشت هم نمی شد. با همان وضو گرفت و یک ورق روزنامه پشت ماشینش پهن کرد و قامت بست. قیافه محسن جلو چشمش بود.
وقتی واسش کمر می کشیدی من انقدی نبودم . تک تک کلمات بتول براش معنی دار شده بود. سلام نماز را داد. مطمئن نبود 3 رکعت خوانده یا 4 تا. ماشین ناصر از کنارش رد شد وبراش بوق زد. یک نگاه به ساعت انداخت و تندی از جاش پا شد تا 4 رکعت دوم را هم بخواند و قال قضیه را بکند.
نمازش را که تمام کرد دیگه معطل مسافر نشد . نشست پشت فرمان و بدون این که با بقیه خداحافظی کند راه افتاد. گرما تازه داشت از تک و تا می افتاد. پنجره را داد پایین. لنگ خیس را از توی داشبورد درآورد و سر و گردنش را باهاش پاک کرد. خلط سینه اش را به دهن کشید و از پنجره تف کرد بیرون. دهنش را با لنگ پاک کرد و چپاندش توی داشبورد. نگاهی توی آینه به خودش انداخت. انگشتهاش را با زبان خیس کرد و به موهاش کشید. ماشین را آرام کنار کشید و جلوی درپارک ایستاد. جز چند تا بچه و یک پیر مرد کسی را ندید. پیاده شد و روی پنجه قد کشید. دیر کرده بود ولی نه خیلی. تکیه داد به در. سوییچ را توی انگشتش چرخ داد. نگاهش به ناخنهاش افتاد که از چرک و روغن به سیاهی می زد. شروع کرد با نوک کلید زیرشان را تمیز کردن.
با صدای سلام از جا پرید
- چیه ترسوندمت ؟ مگه داشتی چی کار می کردی؟
فرج خندید و سوییچ را توی جیبش سر داد
- هیچی . به خانومی که شما باشی فکر می کردم
- آره جون خودت
- حالا بشین، تو راه واست می گم به چی فکر می کردم
و خودش تندی نشست و ماشین را روشن کرد. بوی عطر زن نفسش را پر کرد. خم شد رو بهش
و هوا را به سینه کشید
- چه کردی امروز زینت خانوم
زن خنده ریزی کرد و چشمهاش را باریک کرد
- چی را چه کردم ؟
-فرج پر روسریش را زیر بینیش گرفت
- همین دیگه. این عطر و اون آرایش و آخ که چه تیکه ای شدی واسه ما
دست زن را گرفت و برد سمت لبهاش که زینت آروم پس کشید
- همچین واسه شما هم نیست. جایی که کار می کنم اگه این جوری نرم رام نمی دن . حالام راه بیفت ، مگه نمی بینی این جا شلوغ
فرج دمغ دنده را جا زد
- نه خیر. امروز از در و دیوار واسه ما می باره
پیچید تو خیابون . زینت همان جور که توی کیفش دنبال چیزی می گشت پرسید
- چی شده مگه؟ حالا چرا زود به خودت می گیری ؟
- هیچی . بقیه هر کاری بکنند دلمون به زینت خانوم خوش ولی وقتی زینت خانوم بد قلقی کنه دیگه دل لامصب ُ به چی خوش کنم ؟
زینت خنده ای کرد .
- چه نازک نارنجی شدی امروز. اول بیا این آدامس ُ بخور بعدش هم به زنت هم بگو انقدر سیر و پیاز نده بهت
فرج نگاه آدامس کرد و گرفت و انداخت تو دهنش . دیگه حرفی نزد . زینت هم ساکت سرش را به دیدن خیابان ها گرم کرد. طاقت نیاورد
- فرج ... فرج خان حالا چرا قهر می کنی ؟
- تو که ما رو تحویل نمی گیری . هر جای شهر باشی می کوبم میام دنبالت ولی تو چی ؟
زینت خودش را کشید طرفش و آرام گوش فرج را نوازش کرد.
- نه. تو امروز یک چیزیت هست . من تو این مدت کی باهات بد تا کردم ؟
فرج لبخندی زد و دست انداخت دور کمرش
- تو که نه . زنم امروز زده تو حالم
زینت پس نشست.
- چیزی فهمیده ؟
- نه بابا . تازه بفهمه مثلا می خواد چی کار کنه . من یک تار موی تو رو به صد تا مثل اون نمی دم . کلاس کنکور محسن رو بهونه کرد و دعوا راه انداخت
- محسن ؟
- پسر کوچیکم . می خونه واسه دانشگاه . بتول هم واسه همین قشقرق راه انداخته بود
- فکر می کردم بچه تو خونه نداری
- بچه کدومه ؟ می گم داره واسه دانشگاه می خونه . دیگه باس خرجشُ خودش بده
زینت ساکت شد .
فرج دستش را گذاشت روی پای زینت و آرام نوازشش کرد .
- بی خیال. بیا حرف خودمونُ بزنیم . امروز می ذاری بیام بالا ؟
زن بی توجه خیابان ها را نگاه می کرد .
فرج نگاهی به آینه بقل کرد و دور زد .
- زینت خانوم چی شد ؟
- هیچی
- پس چرا رفتی تو لک ؟
- همین طوری
آرام سر گردوند و نگاه طولانی به فرج کرد
- چیه ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟
- وقتی من 15 سالم شد، پدرم همین حرفُ بهم زد
- چه حرفی ؟
- این که باید خرج خودم رو در بیارم
فرج جا خورد. ولب به روی خودش نیاورد. خنده ای کرد و همان طور که جلوی در خانه پارک می کرد گفت
- بی خیال . تو هم چه الکی همه چی را بهم می دوزی. اینم خونه امید ما. نگفتی بیام ؟
زینت روسریش را مرتب کرد و زیر لب گفت
- نه
- یعنی نیام ؟ این هفته یک بار باهم نبودیم
- گفتم که نه . نه یعنی چی ؟ یعنی نیا ، نمیشه ، نمی خوام
فرج عقب نشست
- خب بابا . حالا چرا قاطی می کنی ؟ باشه .
نمی دانست چرا زینت راه نمی ده. با حسرت پیاده شدن زن را نگاه کرد. حتی جواب خداحافظیش را هم نداد . دنده را جا زد که زینت یهو برگشت. دو قدم تا ماشین آمد
- یه دقه واستا تا برگردم
منتظر جواب نشد و تندی از پله های خانه بالا رفت .
فرج لبخندی زد. دستی به موهاش کشید. دلش داشت برای دیدن زن توی لباس خواب لیموییش می رفت. از ماشین پیاده شد و قفلش کرد. تکیه داد به سپر جلو که صدای پاشنه هایش را شنید.
رو پله آخر مکثی کرد. دو قدم جلو آمد و کیسه سیاهی که دستش بود را دراز کرد.
فرج با تعجب پرسید
- این چیه ؟
از کارهای زینت سر درنمی آورد.
- بگیرش
همان طور که در کیسه را باز می کرد باز پرسید
- آخه چی هست ؟
-